|
آغاز و پايان بنياسرائيل: سيري در تاريخ و انديشه سياسي يهود
|
|
۰:۱۰, ۶/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/فروردین/۹۰ ۰:۱۶ توسط -Ali-.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() ![]() «آغاز و پايان بنياسرائيل: سيري در تاريخ و انديشه سياسي يهود» ثمره کاوش طولاني و گسترده عبدالله شهبازی در منابع مختلف، بهويژه منابع يهودي، است براي دستيابي به شناختي از مفهوم «يهود» و مفاهيم مرتبط با آن ، که به تدریج در این تایپیک آورده می شود. فهرست مطالب: خاستگاه آرامي مهاجرت ابراهيم و ظهور بنياسرائيل پيشينه کنعاني و ظهور دولت يهود اشرافيت يهود و دولت افرائيم قيام ايلياء نبي يهوديان و انهدام بنياسرائيل تبعيد بابل؛ از افسانه تا واقعيت يهوديان خويشتن را بازماندگان طوايفي ميدانند که در آغاز هزاره دوم پيش از ميلاد در جنوب بينالنهرين سکني داشتند و سپس به سرزمين کنعان مهاجرت کردند. نسلهاي بعد به مصر کوچيدند. در مصر مقهور ستم فراعنه شدند و زندگي مشقتباري يافتند. در حوالي سال 1350 پيش از ميلاد، موسي (علیه السلام) دين خود را اعلام کرد که برخلاف اديان بينالنهرين و مصر و کنعان بر بنياد پرستش خداي يگانه استوار بود؛ و در مهاجرتي معروف ايشان را به سرزمين کنعان انتقال داد. بطور کامل در کنعان استقرار يافتند، و در سالهاي پاياني هزاره دوم پيش از ميلاد نخستين دولت خويش را در اين منطقه به پا کردند.[1] درباره طوايف فوق در دوران اقامتشان در بينالنهرين اطلاع زيادي در دست نيست. ميدانيم که از شاخههاي آراميزبان قوم سامي بودند و يک واحد مستقل قومي يا زباني به شمار نميرفتند؛ در آغاز "عبراني" ناميده ميشدند و سپس "بنياسرائيل". تنها از دوران تبعيد گروهي از بزرگانشان در بابل (598- 539 پيش از ميلاد) به "يهودي" شهرت يافتند زيرا تبعيديان از قبيله يهودا بودند.[2] کهنترين کتيبهاي که نام بنياسرائيل در آن مندرج است به مرنپتح،[3] فرعون مصر (1224-1214 پيش از ميلاد)، تعلق دارد. او در پنجمين سال سلطنتش به سرزمين کنعان تاخت و در کتيبه خود چنين نوشت: شاهان مغلوب شدند و گفتند سلام... تحنو ويران شد سرزمين هتيها آرام گرفت کنعان به يغما رفت، و شر بر سر آن فرو ريخت... اسرائيل غمگين شد... فلسطين بيوهزني براي مصر شد همه سرزمينها متحد شدند و آرامش بر همه حکمفرما شد هر که آشوبگر بود در بند مرنپتح شاه درآمد.[4] ![]() کتيبه مرنپتح معروف به «کتيبه اسرائيل»
کهنترين کتيبه، و تنها کتيبه مصري، که نام «اسرائيل» در آن مندرج است به دست آمده در سال 1896، موزه قاهره طبق روايات عهد عتيق، نوح (که با زيوسودرا[5] در اساطير سومري و اوتناپيشتيم[6] در اساطير بابلي انطباق دارد)[7] داراي سه پسر بود که پس از "توفان" نسل انسانها از تبار ايشان پديد شد: سام، پسر اول، نياي اقوام آرامي، آشوري، عبراني، قبايل شمالي عرب و عيلامي است. پسر دوم، يافث، نياي اقوام شمال درياي سياه و قفقاز، ماد، ايوني و قبرس است. سومين پسر، به نام حام، مورد نفرين پدر قرار گرفت و مقدر شد که نسل او هماره مقهور تبار برادران ديگر باشد. حام در مصر مأوا گرفت؛ سه پسر او نياي مردم سواحل جنوبي درياي سرخ و يمن، مصر، ليبي و مراکشاند؛ و کوچکترين پسر، به نام کنعان، نياي سکنه کهن شرق درياي مديترانه (فنيقيها). در جهان اسلام، اين تقسيمبندي در برخي موارد متفاوت شد. براي نمونه، در سده ششم هجري/ دوازدهم ميلادي، ابوالفضل ميبدي گروهبندي نژادي فوق را چنين ميديد: يافث «پدر ترک و خزر و صقلاب و تاريس و منسک و کماري و صين» و ساير سکنه شرقي است. «حام پدر سياهان است؛ سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و کنعان.» و از پنج پسر سام بقيه سکنه زمين پديد شدند: ارم پدر عاد و ثمود، عالم پدر خراسان، يفر پدر روم، اسود پدر فارس، و ارفخشد نياي اعراب است.[8] چنانکه ميبينيم، در تقسيمبندي ميبدي، ايرانيان و اعراب خويشاوند و از تبار سام به شمار رفتهاند. تقسيمبندي عهد عتيق در برخي موارد فاقد پايههاي نژادشناختي و زبانشناختي است. براي نمونه، کنعانيها (فنيقيها)، در کنار مصريها، از اقوام حامي به شمار رفتهاند حال آنکه از نظر زبان و فرهنگ به عبرانيها نزديکترند تا به مصريها. عيلاميها، شايد به دليل همجواري با آشوريها، سامي شناخته شدهاند؛ که امروزه آنان را چنين نميشناسند.[9] در تاريخنگاري يهود پيوندهاي آرامي بنياسرائيل مورد توجه قرار نميگيرد و در تقسيمبندي قومي عهد عتيق نيز، چنانکه ديديم، آراميها و عبرانيها دو شاخه متمايز عنوان شدهاند؛ عبرانيها از تبار ارفخشد سومين پسر ساماند و آراميها از تبار آرام کوچکترين پسر سام.[10] معهذا، در بررسي دقيقتر خاستگاه آرامي قبايل بنياسرائيل و تأثير عميق فرهنگ و سنن آرامي بر آنان، حتي تا سدههاي متمادي پس از مهاجرتشان به سرزمين کنعان، آشکار است. موطن اوليه آراميها نواحي شمال شرقي شبه جزيره عربستان است؛ سرزميني که در هزاره سوم پيش از ميلاد دولتهاي سومر[11] و اکد[12] در آن پديد شد و شهر تاريخي اور[13]، زادگاه ابراهيم، در آن قرار داشت. ![]() بقاياي معبد بزرگ شهر اور (تل المقير، عراق)، زادگاه و موطن حضرت ابراهيم (علیه السلام) اور شهري است در منتهياليه جنوبي رود فرات و شمال شرقي شبه جزيره عربستان؛ که در نيمه هزاره سوم پيش از ميلاد در کناره فرات و حاشيه خليج فارس واقع بود و جنوبيترين شهر سومر به شمار ميرفت. خرابههاي اور موجود است؛ در 350 کيلومتري جنوب شرقي بغداد قرار دارد و امروزه، به علت دگرگونيهاي جغرافيايي، فاصله آن با ساحل خليج فارس 255 کيلومتر است. اين خرابهها از سال 1853 م. بارها و بارها مورد کاوشهاي جدي باستانشناسان قرار گرفته است. اين کاوشها نشان ميدهد که شهر فوق از نيمه اول هزاره سوم پيش از ميلاد در اوج رونق و شکوه خود قرار داشت و کانون گسترش اقتدار پادشاهان سومر بود. در حوالي سال 2360 پيش از ميلاد، در زمان سارگون اول (شروم کين)،[14] در قلمرو دولت اکد قرار گرفت که نخستين دولت سامي به شمار ميرود. از اواخر هزاره سوم، اين شهر به مرکز پادشاهان اور (2060-1950 پيش از ميلاد) بدل شد که دامنه حکمرانيشان سراسر جنوب بينالنهرين و بخشهايي از سرزمين عيلام (خوزستان) را فراميگرفت. باستانشناسان تخمين ميزنند که در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد در شهر اور بيش از پانصد هزار نفر سکونت داشتند. در اين زمان، اور کانون اصلي پرستش خداي ماه[15] در منطقه بود. خرابههاي معبد عظيم اور، که قدمت آن به حدود سال 2500 پيش از ميلاد ميرسد، بيانگر اهميت و مرکزيت ديني اين شهر در دوران فوق است. در اوايل هزاره دوم، دولت اور در زير فشار عيلاميها از شمال شرقي و قبايل کوچنشين سامي آموري[16] از غرب (سوريه) فروپاشيد و از اين پس شهر اور در قلمرو دولت- شهرهاي آموريان قرار گرفت. دو سده نخستين هزاره دوم پيش از ميلاد، دوران رقابت و ستيز ميان دولت- شهرهاي آموري است تا سرانجام در سال 1792 يا 1728 حمورابي[17] به قدرت رسيد و امپراتوري مقتدر بابل را پديد ساخت.[18] در اوايل هزاره دوم پيش از ميلاد، درست در زماني که دولت- شهرهاي آموري در حال فروپاشي بود و از درون آن امپراتوري بابل سربرميکشيد، گروههاي جمعيتي سامي، که آنان را به نام قبايل آرامي ميشناسيم، به شمال و غرب مهاجرت کردند و در سرزمين سوريه و مناطق شمالي رود فرات مأوا گرفتند. در اکتشافات شهر باستاني مري،[19] از دولت- شهرهاي آموري در جنوب بينالنهرين، قريب به 20 هزار سند ارزشمند تاريخي به دست آمده است که به بايگاني دربار اين شهر کهن آموري تعلق دارد. در اين اسناد، که قدمت آن به حوالي سال 1850 پيش از ميلاد ميرسد، از سرزمين شمالي رود فرات با نام آرام- نهريم[20] ياد شده است. اين اسناد تشابه فرهنگ و زبان مردم آن زمان شهر مري را با عبرانيهاي نخستين نشان ميدهد.[21] ![]() نمونه اي از الواح به دست آمده در بقاياي شهر مري (تل الحريري- سوريه)
در برخي از روايات عهد عتيق، خاندان ابراهيم گاه خود را آرامي ميشمرند؛ و حتي يعقوب، بنيانگذار بنياسرائيل، ابراهيم، نياي خويش، را «آرامي آواره» ميخواند: پس تو به حضور يهوه، خداي خود، اقرار کرده بگو پدر من آرامي آوارهاي بود. و با عددي قليل به مصر فرود شده در آنجا غربت پذيرفت. و در آنجا امتي بزرگ و عظيم و کثير شد.[22] به علاوه، خاندان ابراهيم با آراميها خويشاوند نزديکاند. برادر ابراهيم، به نام ناحور،[23] پدر بزرگ فردي به نام آرام[24] است؛[25] اسحاق، پسر ابراهيم، از آراميها زن ميگيرد[26] و همسر اول يعقوب نيز آرامي است.[27] نام منطقه آرام- نهريم، که در اسناد شهر مري به دست آمده، با نام خاندان ناحور- آرام منطبق است. در حوالي نيمه هزاره دوم پيش از ميلاد، آراميها در سرزمينهاي سوريه، بينالنهرين، آشور و بابل استقرار داشتند. در "طومار جنگ"، که در اکتشافات مهم سال 1947 در غارهاي کناره درياي مرده (بحرالميت) به دست آمد، مأواي آراميها در «ماوراء فرات» ذکر شده است.[28] از زمان کتيبههاي تيگلتپيلسر اول،[29] شاه آشور (1116-1076 پيش از ميلاد)، دادههاي باستانشناسي درباره آراميها غني است. تيگلتپيلسر ميگويد در چهارمين سال سلطنتش آراميها را شکست داد و شش دهکده آنان را در جنوب شرقي فرات تصرف کرد. از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد، آراميها دولتهاي مستقل خود را در سرزمين سوريه و بينالنهرين به پا کردند. در روايات عهد عتيق از اين دولتهاي آرامي به کرات نام برده شده است.[30] آراميها فرهنگ و خطي پيشرفته داشتند که نقشي مهم در تطور زبان و فرهنگ بشري ايفا کرد. در سدههاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد، زبان و خط آرامي رايجترين زبان و خط در غرب قاره آسيا بود. برخي پژوهشگران برآنند که حتي خط برهمي[31] در هند نيز، که در حوالي سال 600 پيش از ميلاد پديد شد، به شکلي آشکار متأثر از خط آرامي است.[32] در تقسيمبنديهاي جديد زبانشناسي، زبان آرامي را شاخه شمالي زبانهاي سامي، عربي را شاخه جنوبي، و زبانهاي عبري و فنيقي (کنعاني) را شاخه غربي آن ميدانند.[33] جايگاه زبان و به تبع آن فرهنگ آرامي بسيار بيش از اين است و درواقع بايد آن را "مادر" زبانهاي عربي و عبري به شمار آورد. توجه کنيم که از اوايل هزاره اول پيش از ميلاد تا سده پنجم ميلادي، زبان آرامي در شبه جزيره عربستان رواج کامل داشت و زبان تجاري و ديپلماتيک سراسر منطقه مهمي به شمار ميرفت که از شرق مديترانه تا بينالنهرين و جنوب شبه جزيره عربستان گسترده است و کانون اصلي تمدن جهاني در آن عصر بود.[34] يهوديان نيز تا پيش از بازگشت از "تبعيد بابل"، يعني قريب به 1300 سال پس از استقرار در سرزمين کنعان، به زبان آرامي تکلم ميکردند.[35] تأثير فرهنگ آرامي بر بنياسرائيل فراتر از زبان است. در انقلاب ايلياء نبي عليه اشرافيت بنياسرائيل، چنانکه خواهيم ديد، آراميها، به ويژه طايفه رکابي، در تاريخ بنياسرائيل جايگاهي تعيينکننده مييابند؛ و اينانند که سنن يکتاپرستي موسوي را، در قبال تهاجم بعلپرستي فنيقي، در ميان بنياسرائيل احياء ميکنند. از زمان استيلاي امپراتوري آشور بر دولت آرامي سوريه (732 پيش از ميلاد) زبان و خط آرامي به زبان و خط تجاري و ديپلماتيک دولت آشور بدل شد و پس از تصرف بابل به دست هخامنشيان (539 پيش از ميلاد) به زبان و خط رسمي دولت هخامنشي نيز بدل گرديد.[36] راز غلبه سريع زبان و خط عربي در ايران دوران اسلامي را بايد در اين پيشينه طولاني جست. 1. درباره زمان مهاجرت بنياسرائيل از مصر به کنعان و دشواريهاي يافتن يک زمان دقيق براي آن بنگريد به: H. H. Ben-Sasson [ed.], A History of the Jewish People, USA: Harvard University Press, 1976, pp. 40-43. 2. Rabbi Alan W. Miller, "Hebrews", Encyclopedia Americana, USA: Grolier Incorporated, 1985, vol. 14, p. 40; Raphael Patai, "Jews", ibid, vol. 16, p.72. 3. Merneptah 4. ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه احمد آرام، ع. پاشايي، اميرحسين آريانپور، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1365، ج 1، ص 352؛ Ben-Sasson, ibid, p. 25. 5. Ziusudra 6. Utnapishtim 7. Americana, vol. 20, p. 392. 8. ابوالفضل رشيدالدين الميبدي، کشفالاسرار و عدةالابرار، تهران: اميرکبير، 1361، ج 4، ص 388. 9. Encyclopaedia Judaica, New York: Macmillan, 1971, vol. 12, pp. 882-885. 10. سفر پيدايش، 10/ 22. 11. Sumer 12. Akkad 13. Ur 14. Sargon (Sharrum-kin) 15. Sin 16. Amori 17. Hammurabi 18. Americana, vol. 27, p. 794; ibid, vol. 3, pp. 9-10. 19. Mari 20. Aram-naharaim 21. Ben-Sasson, ibid, pp. 37-39. 22. سفر تثنيه، 26/ 5. 23. Nahor 24. Aram 25. سفر پيدايش، 22/ 22. 26. همان مأخذ، 25/ 20. 27. همان مأخذ، بابهاي 28-29. 28. Judaica, vol. 3, p. 252. 29. Tiglath-pileser 30. ibid, pp. 255-256. 31. Brahmi 32. Americana, vol. 1, p. 620. 33. ibid, vol. 2, p. 168. 34. ibid, p. 152. 35. Webster's Third New International Dictionary, 1986, p. 109. 36. Americana, vol. 2, p. 168. |
|||
|
|
۱۰:۰۲, ۶/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
مهاجرت ابراهيم و ظهور بنياسرائيل
ابراهيم از تبار سام بود و در حوالي سال 1900 پيش از ميلاد در شهر اور به دنيا آمد. او از اور به حران،[37] شهري در شمال شرقي فرات و در کناره راه تجاري بينالنهرين به مديترانه، مهاجرت کرد و سپس راهي کنعان شد.[38] در کنعان نخستين پسر او، از همسر دومش هاجر، به دنيا آمد و او را اسماعيل نام نهاد. ![]() مهاجرت ابراهيم
Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others ![]() مسير مهاجرت حضرت ابراهيم (علیه السلام) از شهر اور به مصر
طبق اسطورههاي يهودي، پيش از تولد اسماعيل، فرشتهاي بر ابراهيم ظاهر شد و خبر داد که اين فرزند «مردي وحشي خواهد بود» و با همگان در ستيز دائم؛ و از او «دوازده رئيس» و «امتي عظيم» پديد خواهد شد.[39] راويان عهد عتيق آشکارا نفرتي شگرف از اسماعيل بروز ميدهند. براي نمونه، درگذشت اسماعيل چنين بيان شده است: «و مدت زندگاني اسماعيل صد و سي و هفت سال بود؛ که جان را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت.»[40] عجيب است که در عهد عتيق هيچ اشاره صريحي به نام اين «امت عظيم» وجود ندارد؛ ولي اشارات پراکنده به اسباط دوازدهگانه اسماعيل، که داراي رمههاي بزرگ شتر و گوسفندند و در همسايگي شرقي بنياسرائيل ميزيند،[41] ترديدي باقي نميگذارد که منظور اعراب است. براي نمونه، "خداي اسرائيل" به قوم "برگزيده" خود چنين وعده ميدهد: توانگري دريا به سوي تو گردانيده خواهد شد و دولت امتها نزد تو خواهد آمد... جميع گلههاي قيدار[42] نزد تو جمع خواهند شد و قوچهاي نبايوط[43] تو را خدمت خواهند نمود.[44] نبايوط (نبط) و قيدار دو تن از اسباط دوازدهگانه اسماعيلاند.[45] اشاره خصمانه عهد عتيق به سرشت و سرنوشت اسماعيل و نفرت از او و اسباط او روشن ميکند که متن کنوني عهد عتيق در زماني مورد جرح و تعديل قرار گرفته که اعراب دشمن جدي يهوديان به شمار ميرفتهاند؛ و اين تنها در دوران اسلامي است. توجه کنيم که متن کنوني عهد عتيق بر مبناي نسخي نشر يافته که قدمت کهنترين آنها تنها به سدههاي نهم و دهم ميلادي/ سوم و چهارم هجري ميرسد.[46] اين امر کاملا معقول و محتمل است. يک نمونه آشکار از دستکاري در روايات عهد عتيق را در داستان مهاجرت ابراهيم از شهر اور ميتوان ديد. در سفر پيدايش آمده است: «پس تارح پسر خود ابرام... را برداشته با ايشان از اور کلدانيان بيرون شدند...»[47] انتساب شهر اور به کلدانيها[48] نشان ميدهد که متن فوق در دوراني متأخر بر زمان کلدانيها دستکاري شده است. قبايل کوچنشين و سامينژاد کلداني قومي جديدند که در سدههاي نخستين هزاره اول پيش از ميلاد پديد شدند. آنان در شبه جزيره عربستان ميزيستند و با امپراتوري آشور در ستيز بودند. کهنترين اشاره به نام آنها در کتيبههاي آشورنصيرپال دوم[49] (884-859) است. کلدانيها در سال 623 پيش از ميلاد، به رهبري نبوپولاسر،[50] شهر اور را اشغال کردند و دولت خود را بنيان نهادند. شاهان کلداني بابل، نبوپولاسر و پسرش نبوکدنصر (بختالنصر)،[51] متحدين دولتهاي ايراني عيلام و ماد بودند.[52] چنانکه ميبينيم، عهد عتيق شهر اور را در زمان ابراهيم، قريب به 1300 سال پيش از سلطه کلدانيها بر آن، «اور کلداني» خوانده است. طبق اسطورههاي عرب، اسماعيل در سرزمين عربستان به دنيا آمد و پسران او نياي قبايل دوازدهگانه شمالي عرباند. در اين روايت نيز نابت (نبط) فرزند نخست است و نام ساير اسباط با روايت عهد عتيق انطباق دارد. به گفته ابنهشام، «عرب جمله از نسل اسماعيلاند يا از نسل قحطان.» و قحطان بن عابر نيز، که نياي مردم يمن شناخته ميشود، از تبار سام است.[53] بايد افزود که نام شش قبيله از قبايل دوازدهگانه عرب (نابط، قيدار، ادبيل،[54] حدد،[55] دومه،[56] مسا[57] و تيما[58]) در کتيبههاي آشوري و کتيبههاي به دست آمده در شمال عربستان مندرج است.[59] بدينسان، قدمت اسطورههاي ديني و قومي عرب بسيار کهن، و مستقل از اسطورههاي يهودي، جلوهگر ميشود و هيچ دليل علمي وجود ندارد که منابع يهودي را نخستين يا تنها منبع شناخت اساطيري و تاريخي اعراب بدانيم. به عکس، تأثير قبايل عرب (اسماعيلي) را در تاريخ کهن بنياسرائيل کاملا ميتوان، حتي در متن کنوني عهد عتيق، رديابي کرد. ![]() ابراهيم پسر خود را قرباني ميکند. (در رويات اسلامي اين پسر اسماعيل است و در روايات يهودي اسحاق) Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others نخستين تأثير اعراب بر بنياسرائيل را در نام يهودا، چهارمين پسر يعقوب و بنيانگذار قبيله يهودا، مييابيم؛ يعني در مفهومي که در بنياد يهوديت جاي ميگيرد. معناي نام يهودا روشن نيست. در سفر پيدايش اين نام به معناي حمد و شکرگذاري آمده است.[60] معهذا، برخي زبانشناسان اين معنا را صحيح نميشمرند و ريشه آن را وهد[61] عربي ميدانند به معني زمين يا مقام پست؛ اراضي قبيله يهودا در قسمت پست سرزمين بنياسرائيل قرار داشت يا مقام يهودا، يا قبيله يهود، در آغاز فروتر از سايرين بود و سپس خود را برکشيد.[62] از ميان قبايل اسماعيلي حداقل دو نام را مرتبط با تاريخ بنياسرائيل مييابيم: حدد و نبط. خاندان شاهان آرامي دمشق، که در تحولات دروني قبايل بنياسرائيل نقش جدي و گاه تعيينکننده دارد، بنحدد[63] ناميده ميشود. اين نام به معناي انتساب تبار آنان به فردي به نام "حدد" است. خاندان شاهان بنيحدد در دمشق شخصيتهايي واقعي، نه اسطورهاي، هستند و در کاوشهاي باستانشناسي نقش سنگي بنحدد به دست آمده است،[64] و در کتيبههاي آشوري نيز نام خاندان حدد مندرج است. از اين خاندان سه تن با نام "بنحدد" در دمشق به حکومت رسيدند. بنحدد اول با دولتهاي بنياسرائيل رابطه دوستانه داشت ولي سرانجام با تحريک يهوديان به سرزمين اسباط دهگانه شمالي تاخت. بنحدد دوم رهبري اتحاد دوازده دولت سوريه و شرق مديترانه، از جمله اعراب و افرائيم و فنيقيها، را عليه شلمنصر سوم، امپراتور آشور، به دست داشت و در سال 853 پيش از ميلاد جنگي بزرگ را عليه آشوريها اداره کرد و آنان را عقب راند. بنحدد سوم (پسر حزائيل) مغلوب آشوريها شد و به خراجگزار آنان بدل گرديد.[65] سرانجام، در سال 732 پيش از ميلاد با توطئه آحاز، شاه يهوديان، امپراتوري آشور به استقلال دولت سوريه، که سياست مقابله با سلطه آشور را آغاز کرده بود، پايان داد. به گمان ما، پيوند نام نبط[66] با تاريخ کهن بنياسرائيل نيز از اهميت جدي برخوردار است. در عهد عتيق نام "نبط" در دو مورد جايگاه ويژه دارد و در هر دو مورد با دو عصيان بزرگ براي احياء يکتاپرستي موسوي و عليه بتپرستي فنيقي پيوند ميخورد. اگر براي اين نام مفهومي نمادين[67] قايل شويم، که در اسطورهشناسي[68] جديد چنين تأويلهايي رايج است، و توجه کنيم که در اساطير عرب نيز پسر بزرگ اسماعيل و نياي پيامبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) "نبط" (نابت) نام دارد، اين مفهوم نمادين اهميت جدي مييابد. يربعام بن نبط، که رئيس خاندان يوسف انگاشته ميشود، رهبر شورش قبايل دهگانه شمالي بنياسرائيل عليه اشرافيت قبيله يهودا و احياء بتپرستي فنيقي در سرزمين آنان و بنيانگذار دولت افرائيم است. توجه کنيم که اين شورش با هدايت پيامبري به نام اخياء شيلوني[69] آغاز شد. اخيا اهل شيلو است و در دوران پيري خود در اين شهر ميزيست.[70] شيلو شهري است در کنار دهکده وادي موسي در اردن امروز (150 کيلومتري جنوب شرقي بيتالمقدس). اين منطقه، که از گذشتههاي بسيار دور مأواي مردمي بومي بود، در سده نهم پيش از ميلاد به تصرف دولت يهود درآمد. در سده چهارم پيش از ميلاد سکنه شيلو را با نام اعراب نبطي ميشناسيم. در اوايل سده سوم آنان دولت بزرگي را بنياد نهادند که شيلو پايتخت آن بود. اين شهر، که خرابههاي باستاني آن امروزه با نام يوناني پترا[71] شهرت دارد (به معني شهر سنگي)، از مراکز مهم تجاري جهان آن عصر به شمار ميرفت و در قلب شاهراه تجاري هند و مديترانه جاي داشت.[72] مورد ديگر از حضور مفهوم نبط در اساطير بنياسرائيل، تجاوزايزابل، ملکه فنيقي بنياسرائيل، به املاک فردي به نام نبط (نابوت) است و قتل او. اين ماجرا در انقلاب ايلياء نبي و سقوط اشرافيت بنياسرائيل و انهدام نهايي بتپرستي فنيقي در سرزمين اسباط دهگانه شمالي (مملکت افرائيم) جايگاه مرکزي دارد.[73] طبق اساطير يهودي، پس از اسماعيل، از سارا همسر نخست ابراهيم، اسحاق به دنيا آمد. اين پسر، برخلاف اسماعيل، دردانه و برگزيده "خداي اسرائيل" است: «عهد خود را با وي استوار خواهم داشت تا با ذريت او، بعد از او، عهد ابدي باشد.»[74] اسحاق در "سرزمين موعود" (کنعان) به دنيا آمد و در اين سرزمين درگذشت. پسر کوچک اسحاق به نام يعقوب سومين "آباء بنياسرائيل"، پس از ابراهيم و اسحاق، است و بنيانگذار قوم بنياسرائيل. ![]() اسحاق پسر خود، يعقوب، را تبرک ميکند. Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others "اسرائيل" لقبي است که مَلِک حامل وحي از سوي خداوند به يعقوب داد[75] و به او وعده داد که از تبار وي ملتي فراخواهد روئيد.[76] از آن پس، يعقوب خداي خود را "ال الوه اسرائيل" (خدا، خداي اسرائيل) مينامد[77] و در عهد عتيق قبايل عبراني با نامهاي "بنياسرائيل"، "قبايل اسرائيل"، "ملت اسرائيل" و "خاندان اسرائيل" خوانده ميشوند. دوازده پسر يعقوب قبايل دوازدهگانه بنياسرائيل، يا "اسباط دوازدهگانه اسرائيل"، را بنيان نهادند. اين قبايل عبارتند از: روبين (روبن)،[78] شمعون (سيمئون)،[79] لاوي (لوي)،[80] يهودا (جودا)،[81] يساکار (يشحر، يساخر)،[82] زبولون (زبلون، زيالون)،[83] دان (دون)،[84] نفتالي (نفتائيل)،[85] جاد،[86] اشير (اشير، اشر، اسر)،[87] مناسه (منسي)،[88] افرائيم[89] و بنيامين (ابنيامين، بنجامين).[90] مناسه و افرائيم پسران يوسف[91] يازدهمين و محبوبترين پسر يعقوباند و دو نيمه قبيله منسوب به آنان همان قبيله يوسف است. اين ادعا که اعضاي قبايل اسرائيل همه از تبار فرزندان يعقوباند[92] پذيرفتني نيست. معقول اين است که طبق سنن جوامع قبيلهاي فرزندان يعقوب هر يک رياست طايفهاي را به دست داشتند و هر طايفه به نام رئيس خود شهرت يافت. قوم يهود به يهودا، چهارمين پسر يعقوب، منتسب است. در پايان زندگي يعقوب، يهودا رياست بزرگترين و پرجمعيتترين طايفه بنياسرائيل را به دست داشت و از آن پس قبيله او مهمترين قدرت سياسي بنياسرائيل به شمار ميرفت. در اسطورههاي يهودي، که نقش مهمي در تکوين فرهنگ و روانشناسي قومي يهوديان داشته است، يهودا زيرکترين و برجستهترين برادران رقيب يوسف است و شخصيت او الگويي مقبول به شمار ميرود.[93] در اين نمادهاي اسطورهاي، نخستين بار با شخصيت يهودا به سان پيرمردي هرزه آشنا ميشويم که نادانسته با عروس خويش، تامار، به گمان آنکه فاحشه است، ميآميزد و در ازاي آن «مُهر و زنار و عصاي خود» را به گرو ميدهد. حاصل اين پيوند دو پسر (فارص و زارح) است که نياکان دو طايفه از قبيله يهودند.[94] تدوينکنندگان يهودي سفر پيدايش، از زبان يعقوب پيامبر، براي يهودا رسالت فرمانروايي بر بنياسرائيل و جهانيان را وعده ميدهند: اي يهودا... دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت ترا تعظيم خواهند کرد... عصا از يهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروايي از ميان پايهاي وي تا که "شيلو" بيايد. و مر او را اطاعت امتها خواهد بود.[95] اين همان عصايي است که يهودا پيشتر به گرو داده بود! ![]() يهودا مهر و زنار و عصاي خود را به گرو ميدهد. Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others يهودا نماد دوروئي و خدعه در ميان پسران يعقوب است. از سويي، در ماجراي توطئه برادران عليه جان يوسف نقش اصلي را به دست دارد و از سوي ديگر در نزد يعقوب ساير برادران را مقصر و خود را دوستدار يوسف و عامل نجات جان او جلوه ميدهد. او با اين خدعه سرانجام جانشين يوسف و فرمانرواي قوم بنياسرائيل ميشود. يهودا از قتل يوسف به دست ساير برادران ممانعت ميکند و انداختن او را در چاه پيشنهاد ميکند ولي اين از سر ترحم نيست؛ مرگ در چاهي پر از مار و کژدم قطعاً دردناکتر از مرگي ساده است. چنان خدعهگر است که يوسف در ميان برادران تنها او را داراي رحم و مروت ميپندارد و براي نجات خويش به او ملتجي ميشود. چنان قسي است که به لابه برادر کوچک کمترين وقعي نمينهد. و چنان زيرک است که، به رغم برتري بر ساير برادران و توانايي در نجات يوسف، اين تصميم هولناک را به آنان نسبت ميدهد: يوسف... دامن يهودا گرفت. گفت: تو برادر مهتري، ترا حرمت و شفقت بيشتر بود، شفاعتي بکن. يهودا گفت: شفاعت سود نميدارد. گفت: توبه کردم. گفت: اين نه جاي توبه است. گفت: عذر من ازيشان بخواه، کي اگر جرمي کردم به کودکي و ناداني کردم. گفت: عذر نميپذيرند. گفت: باري بگو ايشان را تا اين خرقه به من بگذارند، تا اگر بمانم عورتپوش من باشد، و اگر بميرم کفن من باشد. گفت: رضا نميدهند. يوسف گفت: اي برادر، دستي بر کار من نه. گفت: کار از دست رفت...[96] آنگاه که برادران به زندان يوسف ميافتند، بي آنکه زندانبان خود را بشناسند، نخستين کس که ساير برادران را متهم ميکند و تمامي گناه را به ايشان منتسب ميسازد، يهوداست: يهودا گفت: من شما را گفتم کي اين معامله را مکنيد. فرمان من نبرديد. اکنون هم جان شد و هم سود و زيان و خان و مان شد، و هم پرده ما دريده شد.[97] و آنگاه که يوسف، عزيز مصر، آنان را به مجازات تهديد ميکند، باز نخستين کس که لابه و فغان برميآورد يهودا است: يهودا روي واپس کرد. نوحه و زاري برآورد کي: وايعقوبا، کاشکي ترا بديدمي تا با تو بگفتمي شومي فعل ما کي در ما رسيد و مکر و حيلت ما پرده روزگار ما دريد.[98] و سرانجام هموست که پيراهن وصل يوسف را براي پدر ميبرد همانگونه که پيشتر پيراهن خونين يوسف را برده بود. ![]() پسران يعقوب برادر خود، يوسف، را ميفروشند. Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others در قرآن کريم، ميان واژههاي "بنياسرائيل" و "يهود" تفاوتي محسوس ميتوان ديد. در قرآن، "بنياسرائيل" به قوم پيامبراني چون موسي (علیه السلام) اطلاق ميشود؛ خداوند بنياسرائيل را بر جهانيان برتري داد ليکن قدر نعمتهايي را که بر ايشان ارزاني شد نشناختند و از راه موسي (علیه السلام) و ساير پيامبران رويگردان شدند. واژه "يهود" در قرآن کريم ناظر به مفهوم جديدي است که از "قوم يهود" در سدههاي نخست ميلادي شکل گرفته بود. نماد بارز آن کانونهاي يهودي معاصر پيامبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است که بطور عمده در سرزمينهاي بينالنهرين و عربستان مستقر بودند و به مبادلات پولي مبتني بر بهره (رباخواري) اشتغال داشتند؛ عملي که قرآن آن را به شدت نکوهش کرده است. در قرآن، يهوديان قومي توصيف شدهاند به شدت ناسپاس و حريص بر دنيا. آنان هيچ ربطي به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان يعقوب ندارند؛ زيرا کتاب خداوند را پنهان کردهاند و گمراهي را بر هدايت ترجيح دادهاند. به سبب پيمانشکني و کفر بر آيات خداوند و کشتن پيامبران، خداوند بر دلهايشان مهر نهاده است و جز اندکي از ايشان ايمان نخواهند آورد؛ و به سبب گرفتن ربا و خوردن اموال مردم عذابي دردناک در انتظارشان است. آنان منکر و دشمن پيام خداوند، کينتوزترين دشمن اسلام و مسلمانان و فسادکنندگان بر روي زمين و مورد لعن خداوندند. و سرانجام، خداوند ايشان را "حزب شيطان" ميخواند. (استحوذ عليهمالشيطان، فانسيهم ذکر الله، اولئک حزب الشيطان، الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون.)[99] مسلمانان نيز کم و بيش ميان مفاهيم "بنياسرائيل" و "يهود" تمايز قايل بودهاند. براي نمونه، ميبدي (سده ششم هجري) از «جهودان بنياسرائيل» سخن ميگويد و عموماً ميان "بنياسرائيل" و "جهودان" تمايز قايل است.[100] در روايات اسلامي، اشرافيت يهود سخت با پيامبران بنياسرائيل دشمني داشتند. ميبدي مينويسد: روايت کردهاند که جهودان هفتاد پيغمبر در اول روز بکشتند و چندين زاهد برخاستند تا امر معروف کنند و ايشان را از آن قتل باز دارند و در آخر روز ايشان را نيز بکشتند.[101] عناد اشرافيت يهود با پيامبران بنياسرائيل تا بدانجاست که، طبق روايت مقاتل بن سليمان، خداوند ذوالکفل پيامبر را از معاشرت با ايشان منع کرد. (منع الله ذوالکفل من اليهود.)[102] ادامه دارد ... 37. Haran 38. سفر پيدايش، 11/ 26-31؛ 12/ 1-2. 39. همان مأخذ، 16/ 12؛ 17/ 20. 40. همان مأخذ، 25/ 17. 41. همان مأخذ، 25/ 18. 42. Kedar 43. Nebaioth 44. کتاب اشعياء نبي، 60/ 5-7. 45. سفر پيدايش، 25/ 13-16؛ کتاب اول تواريخ ايام، 1/ 29-31. 46. Judaica, vol. 4, p. 913; Americana, vol. 3, p. 656. 47. سفر پيدايش، 11/ 31. 48. Chaldea 49. Ashurnasirpal 50. Nabopolassar 51. Nebuchadnezzar 52. Americana, vol. 6, p. 245; Judaica, vol. 5, p. 330. 53. ابنهشام، سيرت رسولالله، ترجمه رفيعالدين اسحاق بن محمد همداني، تهران: خوارزمي، چاپ اول، 1360، ج 1، ص 21. 54. Adbeel 55. Hadad 56. Dumah 57. Massa 58. Tema 59. Judaica, vol. 9, p. 89. 60. سفر پيدايش، 29/ 35. 61. wahd 62. ibid, vol. 10, p. 326. 63. Ben-Hadad 64. اين نقش سنگي در موزه ملي سوريه نگهداري ميشود. تصوير آن در جودائيکا، ج 4، ص 516 مندرج است. 65. ibid, vol. 4, p. 515. 66. Nabat, Nebat, Naboth, Nebaioth 67. symbolic 68. Mythology 69. Ahijah the Shilonite 70. کتاب دوم پادشاهان، 14/ 1. 71. Petra 72. American, vol. 21, p. 815. 73. ب��گر��د به: کتاب اول پادشاهان، باب 21. 74. سفر پيدايش، 17/ 19. 75. همان مأخذ، 32/ 29. 76. همان مأخذ، 35/ 10-11. 77. همان مأخذ، 33/ 20. 78. Reuben 79. Simeon 80. Levi 81. Judah,Yehuda 82. Issachar 83. Zebulun 84. Dan 85. Naphtali 86. Gad 87. Asher 88. Manasseh 89. Ephraim 90. Benjamin 91. Joseph 92. سفر خروج، 1/ 7. 93. بنگريد به: Judaica, vol.10, p. 332 94. سفر پيدايش، 38/ 14-30؛ 46/ 12. 95. همان مأخذ، 49/ 8-10. 96. احمد بن محمد بن زيد طوسي، قصه يوسف (الجامع الستين للطايف البساتين)، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1367، صص 142-143. 97. همان مأخذ، ص 601. 98. همان مأخذ، ص 611. 99. بقره، 40-96، 140-141، 174-175؛ آلعمران، 187؛ نساء ، 155، 161؛ مائده، 64، 82؛ مجادله، 19. 100. براي نمونه بنگريد به: ميبدي، همان مأخذ، ج 1، ص 166. 101. همان مأخذ، ص 208. 102. همان مأخذ، ص 650. |
|||
|
|
۱۶:۳۷, ۶/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
پيشينه کنعاني و ظهور دولت يهود کنعان، يا فلسطين امروزين، سرزميني است بسيار کهن که پيشينه فرهنگ در آن به دوازده هزار سال پيش از ميلاد ميرسد. کهنترين بقاياي زندگي روستايي به دست آمده در آن به پنج هزار سال پيش از ميلاد تعلق دارد. سرزمين کنعان در سال 1469 پيش از ميلاد، در زمان فرعون توتمسيس سوم[103] (1490-1436)، بنيانگذار امپراتوري مصر، به تصرف اين دولت درآمد.[104] از سده پانزدهم پيش از ميلاد در کتيبههاي مصري نام "کنعان" به ثبت رسيده است و در اسفار پنجگانه نيز همين نام را دارد؛ سرزميني توصيف شده که «شير و شهد در آن جاري است.»[105] "کنعان" واژه سامي و به معني تجار پشم قرمز است زيرا اين منطقه کانون تجارت و صنعت رنگرزي بود و منسوجات آن، که در اسفار پنجگانه از آن با نام "قرمز" ياد شده، از معروفترين کالاهاي تجاري زمان خود بود. يونانيها کنعانيها را "فنيقي" ميناميدند که به همين معناست. کنعانيها از گذشته دور فرهنگي شکوفا را در اين سرزمين بنا نهادند. مردمي تاجرپيشه بودند و از هزاره سوم پيش از ميلاد جبل (ببلاس) و صور و صيدا شهرهاي مهم ايشان و بنادر اصلي تجاري درياي مديترانه بود. آنان کهنترين دريانوردان جهان به شمار ميروند و در سواحل اسپانيا، مالت، شمال آفريقا، سارديني و سيسيل داراي کلنيهايي بودند. در آغاز هزاره اول پيش از ميلاد، کنعانيها الفباي خود را (خط فنيقي) پديد ساختند. اين خط "مادر" خط عبري است. ![]() نقشه سرزمين کنعان
با ورود طوايف عبراني و فلسطيني، کنعانيها بخشهاي جنوبي سرزمين خود را از دست دادند ولي در حاشيه دريا، به ويژه در دو بندر مهم تجاري صور[106] و صيدا (صيدون)[107]، همچنان حضور داشتند و شهر- دولتهاي مهمي را پديد ساختند. در زمان داوود و سليمان، شاه کنعاني صور به نام حيرام [108] با اين دو رابطه دوستانه داشت. چنانکه خواهيم ديد، حيرام در اساطير يهودي، و نيز در اساطير فراماسونري، جايگاهي برجسته دارد.به نوشته رافائل پاتاي، در دوران سلطنت سليمان، قبايل کنعاني ساکن سرزمينهاي بنياسرائيل بتدريج با قبايل عبراني آميخته شدند. در دوران سلطه روميها واژه "کنعاني" به گروهي از "يهوديان" اطلاق ميشد که به شدت ضد رومي بودند. نخستين بنادر شمال آفريقا را کنعانيها بنيان نهادند و تا سده دوم ميلادي بقاياي کارتاژيهاي اين منطقه خود را "کنعاني" ميخواندند.[109] در نقوش تختجمشيد، تصاوير کنعانيها حک شده که در کنار ساير اقوام هداياي خود را به نزد داريوش ميبرند. در سال 1150 پيش از ميلاد سلطه مصر بر سرزمين کنعان پايان يافت و در حوالي سال 1029 ساختار سياسي طوايف عبراني به دست شائول (طالوت)،[110] از طايفه بنيامين، به صورت دولت درآمد. او نخستين شاه قبايل بنياسرائيل است و 24 سال (تا سال 1004) سلطنت کرد. سپس، داوود، از قبيله يهودا و کوچکترين پسر يسه،[111] به سلطنت رسيد. در آغاز سلطنت شائول شمار قبايل دوازدهگانه بنياسرائيل 300 هزار نفر و جمعيت قبيله يهودا 30 هزار نفر گزارش شده است.[112] تنها منبع شناخت تاريخنگاري جديد از داوود روايات عهد عتيق است. طبق اين روايات، دوران داوود معاصر است با اقتدار بيست و يکمين سلسله فراعنه مصر (1075-664 پيش از ميلاد) به ويژه پسوسنس اول[113] (1044-994). يهوديان داوود و سليمان را پيامبر نميدانند؛ آنان را نخستين پادشاهان و نماد قدرت و شوکت خويش ميشمرند. در دربار آنان فردي به نام ناتان نبي حضور داشت و واسطه ارتباط شان با "يهوه" بود. ما داوود و سليمان مندرج در عهد عتيق را با داوود و سليمان پيامبر (علیه السلام)، آنگونه که در قرآن کريم و روايات اسلامي ميشناسيم، يکي نميدانيم. اسطورههاي امروزين يهودي نيز با تصويري که در گذشته از داوود و سليمان پيامبر، از جمله در ميان اعراب، رواج داشته قطعاً يکسان نيست. درباره انتساب داوود و سليمان به تبار يهودا دليلي جز ادعاي عهد عتيق در دست نيست و اين مجموعه کتبي است که در طول اعصار متمادي، از جمله در دوران تبعيد اشرافيت يهود به بابل، بارها و بارها مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته است. همچنين، جز ادعاي عهد عتيق، دليلي نداريم که خاندان سلطنتي داوودي يهود را از تبار داوود پيامبر بدانيم. در آينده با فرايند طولاني تدوين عهد عتيق و تأثير اشرافيت و کاهنان يهودي در بازنويسي آن در اعصار و ازمنه مختلف بطور مشروح آشنا خواهيم شد. بنابراين، زماني که در اين پژوهش از داوود و سليمان سخن ميگوئيم منظور دو پادشاه يهودي است آنگونه که در روايات يهودي تصوير شدهاند. ![]() نقاشي داوود، پادشاه يهود، اثر رامبراند، 1642 (موزه هرميتاژ، سن پطرزبورگ) طبق اساطير يهودي، داوود در جنگ با فلسطينيها مورد توجه شائول قرار گرفت، به دربار او راه يافت و دامادش شد. جنگاوري و اقتدار داوود شائول را به هراس انداخت و تصميم به قتل او گرفت ولي موفق نشد؛ داوود به نزد اخيش،[114] شاه فلسطينيها و دشمن سرسخت بنياسرائيل، پناه برد. سرانجام، قبايل بنياسرائيل در جنگي سخت از فلسطينيها شکست خوردند و شائول به قتل رسيد. داوود در حبرون[115] مستقر شد و از سوي قبيله يهودا به شاهي برگزيده شد. او هفت سال و نيم شاه يهود بود. پس از جنگهاي سخت با ساير قبايل بنياسرائيل و شکست پسران شائول سرانجام بيتالمقدس را تصرف کرد و "پادشاه بنياسرائيل و يهود" شد. داوود در 30 سالگي شاه يهود شد و 40 سال سلطنت کرد؛ هفت سال و نيم بر قبيله يهودا و 33 سال بر تمامي بنياسرائيل.[116] زمان وفات داوود را حوالي سال 965 پيش از ميلاد ميدانند. بدينسان، در دوران داوود، دولتي واحد از قبايل دوازدهگانه بنياسرائيل، در زير سلطه قبيله يهودا، تأسيس شد.[117] چنانکه ديديم، سلطه داوود و قبيله يهود بر ساير قبايل بنياسرائيل از طريق خيانت به بنياسرائيل و پناه بردن به دشمنان قوم خود، يعني مهاجرين کرتي (فلسطينيها)، به دست آمد. درواقع، اين فلسطينيها بودند که با درهم شکستن اقتدار نظامي بنياسرائيل و قتل شائول راه را براي صعود داوود هموار کردند؛ و او سپس از طريق جنگهاي خونين بنياسرائيل را مقهور ساخت. در دوران داوود و در پيرامون دربار او يک اليگارشي اشرافي شکل گرفت و اين امر نارضايتي بنياسرائيل را برانگيخت و به شورشي بزرگ عليه داوود انجاميد. رهبري اين شورش را ابشالوم،[118] پسر داوود، به دست داشت که «دلهاي مردان اسرائيل» با او بود.[119] سرانجام، در جنگي خونين شورشيان شکست خوردند و قتلعامي سخت صورت گرفت. تعداد کساني که به دست «بندگان داوود» به قتل رسيدند بيست هزار نفر گزارش شده است.[120] ابشالوم نيز در اين نبرد به قتل رسيد؛ و «جان داوود و پسران و دختران و زنان و متعههايش» نجات يافت.[121] اين ماجرا نيز پيوند داوود را با قبيله يهودا نگسست و ساير قبايل بنياسرائيل همچنان سلطنت داوود را حکومت يهوديان ميانگاشتند: جميع مردان اسرائيل نزد پادشاه آمدند و به پادشاه گفتند چرا... مردان يهودا تو را دزديدند... مردان يهودا به مردان اسرائيل جواب دادند از اين سبب که پادشاه از خويشان ما است، پس چرا از اين امر حسد ميبريد؟... مردان اسرائيل در جواب گفتند... حق ما در داوود از شما بيشتر است، پس چرا ما را حقير شمرديد.[122] بدينسان، از زمان داوود، در روايات اسفار پنجگانه مفاهيم "اسرائيل" و "يهود" جدا ميشود و به دو گروه متمايز اطلاق ميگردد. حکومت داوود و قبيله يهودا بر بنياسرائيل را بايد مبداء فرايندي طولاني دانست که سرانجام از طريق حذف ساير قبايل بنياسرائيل به شکلگيري "قوم يهود" انجاميد. اسطوره داوود بنياني است که انديشه و ساختار سياسي يهوديت بر آن استوار است. مفهوم "برگزيدگي الهي" و "سلطنت ابدي خاندان داوود" محوري را پديد ساخته که طي سدههاي متمادي يهوديان وحدت سياسي خود را، به رغم پراکندگي جغرافيايي، در پيرامون آن تداوم بخشيده و انگيزش و آرمانهاي سياسي خود را از آن گرفتهاند. خاندان داوود اسطورهاي کاملا قومي است و نماد قدرت و شوکت يهوديان به شمار ميرود؛ و در اين معنا حتي با ساير قبايل بنياسرائيل نيز پيوند ندارد. تدوينکنندگان عهد عتيق تعمدي آشکار و شگفت در رواج فرهنگ مبتني بر آميختگي (هرج و مرج) جنسي[123] و تقدسزدايي اخلاقي از پيامبران داشتهاند؛ و شالودهاي را که با داستان رفتار ناستوده ابراهيم در مصر،[124] داستان لوط و دخترانش،[125] آميزش يهودا و عروسش و داستانهاي مشابه ديگر بنيان نهادهاند، تداوم ميبخشند. سرآغاز اسطوره "خاندان داوود" به "کتاب روت" ميرسد. "کتاب روت" با داستان مردي از قبيله يهودا آغاز ميشود. او در زمان قحطي به موآب ميرود و در آنجا با زني، که به بنياسرائيل تعلق ندارد، به نام روت[126] ازدواج ميکند. مرد يهودي ميميرد و نعومي،[127] مادرش، و روت، بيوهاش، سالها در موآب تنها ميمانند. سرانجام، اين دو به سرزمين يهود ميروند و روت در کشتزار يکي از سران قبيله يهودا، به نام بوعز،[128] به کار ميپردازد. اين دو زن مستمندند. روت به راهنمايي نعومي نيمه شب پنهان به خوابگاه بوعز ميرود، در کنار او ميخسبد، صبحگاه شش کيل جو از او ميگيرد و به عنوان ارمغان براي نعومي ميبرد. اين سرآغاز شيفتگي بوعز و وصلت او با روت است. چنين است که روت زيبا و نعومي محيل و دلاله به ثروت و شوکت ميرسند.[129] بوعز و روت نياکان داوودند. بدينسان، شجرهاي که با زناي يهودا و عروسش آغاز شد تداوم مييابد و خانداني را بنياد مينهد که "برگزيدگان يهوه" و رهبران مشروع تمامي بنياسرائيل به شمار ميروند. در تصوف يهودي (کابالا)، شخصيت داوود در موجودي خدايگونه به نام شخينا[130] تجلي مييابد که سلطنت جهان فرازميني را به دست دارد. سلطنت زميني خاندان داوود نيز هيچگاه منقطع نميشود و در تبار او هماره تداوم دارد؛ و سرانجام از اين تبار مِلِخ (ملک، پادشاه)[131] يا مشيا (مسيح)[132] ظهور خواهد کرد و سيطره يهوديان، و در رأس آنان خاندان داوود، را بر سراسر جهان برقرار خواهد نمود. صهيونيسم، به عنوان يک ايدئولوژي جديد، بر اصل برگزيدگي و رسالت جهاني "قوم يهود" مبتني است و درونمايه خويش را از اسطوره خاندان داوود گرفته است. به عبارت ديگر، انطباق همان اسطوره است بر فرهنگ و دنياي جديد. تصويري که عهد عتيق از شخصيت داوود به دست ميدهد بيشک در تکوين روانشناسي فردي و اجتماعي و فرهنگ قوم يهود به شدت موثر بوده است. در اين روايت، داوود سلطاني است قدرتطلب، قسي و غرق در فساد دربار باشکوه خود. او چنان بيرحم و کينهتوز است که در دوران سلطنت خويش، هفت پسر بيگناه شائول را که در پناه او ميزيند، به دشمنان خاندان شائول، از قومي بيگانه با بنياسرائيل، تحويل ميدهد تا به انتقام گذشته بر دار کشند.[133] و تنها اين نيست. داوود دهها زن در حرم خود دارد[134] و حتي همسران شائول را نيز به تصرف درآورده است به رغم اينکه همسر نخست او دختر شائول است.[135] اين زنان به مرگي تدريجي محکوماند بيآنکه داوود نظري به ايشان افکند.[136] معهذا، او چنان هوسباز است که با بتشبع،[137] همسر زيباي اورياء حتي،[138] ميآميزد و سپس، به قصد تصاحب دائم اين زن، سردار دلير و وفادار خود را به قتل ميرساند.[139] بتشبع مادر سليمان، جانشين داوود، است.[140] پسران داوود نيز، چون پدر، بدکار و شريرند. يکي چنان فاسد است که با خواهر خويش ميآميزد. خواهر کار را به رسوايي ميکشد تنها به اين دليل که بيرضاي او و بيرضاي پدر صورت گرفته است.[141] و پسر ديگر «در نظر تمامي اسرائيل» با همسران پدر ميخسبد.[142] سليمان نيز «هفتصد زن بانو و سيصد متعه» دارد که يکي دختر فرعون مصر است. و تأثير اين زنان بر او چنان است که در پيري دل او را از خدا برميگردانند و سليمان را به «پيروي خدايان غريب» مايل ميسازند.[143] بدين دليل، سليمان مورد نفرين خدا قرار ميگيرد و پس از مرگ او مملکتش متلاشي ميشود. عهد عتيق سرشار از چنين ايستارهاي اخلاقي و الگوهاي رفتاري است. در اواخر هزاره دوم پيش از ميلاد، مهاجريني جديد به سرزمين کنعان پاي نهادند که در اسناد رامسس سوم،[144] فرعون مصر (1198-1166)، «مردم درياها»[145] ناميده ميشوند.[146] آنان سکنه دريانورد جزاير درياي اژه، ميان ترکيه و يونان، بودند. اين قوم، پس از جنگهاي سخت با کنعانيها و عبرانيها سرانجام سلطه خود را بر بخشي از سواحل سرزمين کنعان مستقر ساخت. اين قوم "فلسطيني" خوانده ميشدند و نام کنوني سرزمين کنعان يادگار آنان است. اطلاق اين نام بر سرزمين کنعان به معناي آن نيست که سکنه کنوني فلسطين از تبار اين قوماند. در طول دورانهاي پسين، مهاجرتها و آميختگيهاي نژادي فراوان رخ داده است. در سدههاي اخير بر مردم سرزمين فلسطين عنصر نژاد و فرهنگ سامي عرب غلبه دارد.[147] داستان سامسون و دليله و نيز جنگهاي داوود و جالوت، سردار فلسطيني، به اين دوران تعلق دارد. داوود سرانجام توانست سرزمين بنياسرائيل را از سلطه مهاجرين اژهاي برهاند. از اين زمان مهاجرين اژهاي تنها در حاشيه دريا سرزميني کوچک در اختيار داشتند. بندر غزه کانون اصلي فلسطينيها بود. طبق اسطورههاي يهودي، پس از داوود، پسرش سليمان به سلطنت رسيد. و طبق همين اسطورهها در زمان سليمان (965-928) دولت يهود و بنياسرائيل به اوج شکوه و شوکت خود رسيد؛ به دولتي بزرگ در ميان مصر و بينالنهرين بدل شد و سپس رو به انحطاط نهاد. در زمان سليمان نيز رابطه اشرافيت قبيله يهود با اتباع خويش تبعيضآميز و سلطهگرانه است. با درگذشت سليمان و آغاز سلطنت پسرش، رحبعام،[148] بحراني که از نيمه دوم سلطنت سليمان آغاز شده بود شعلهور شد. در سال 928، ده قبيله مستقر در سرزمينهاي شمالي بنياسرائيل، به رهبري قبيله افرائيم (سبط افرائيم پسر يوسف)، بر اشرافيت يهود شوريدند و در سرزمينهاي خويش دولت مستقل خود را به پا کردند. رهبري اين شورش با يربعام بن نبط[149] از قبيله افرائيم است. سرآغاز اين شورش به زمان سليمان ميرسد؛ آنگاه که گروهي از بنياسرائيل عليه احداث معبد و کاخ باشکوه سليمان در اورشليم (بيتالمقدس) قيام ميکنند. احداث معبد و کاخ فوق درواقع همان عصيان بتپرستانه سليمان است بر ضد آئين موسوي که او را ملعون خداوند قرار داد. معمار محراب و مکانهاي پرستش در معبد سليمان فردي به نام حيرام ابيف[150] است که از جانب پدر فنيقي و مادرش از بنياسرائيل است.[151] سليمان از دوست خود حيرام، شاه صور، براي احداث معبد ياري ميطلبد و او حيرام ابيف را به بيتالمقدس ميفرستد.[152] حيرام شاهي ثروتمند بود و در زمان او صور امپراتوري مستعمراتي درياي مديترانه و قدرت بزرگ تجاري منطقه به شمار ميرفت. دولت فنيقي صور در اين زمان، و در سدههاي پسين، کانون اصلي پرستش بعل[153] و مروج اين آئين در منطقه بود. بعل واژه کهن سامي به معناي خداوند است که بت گوساله طلايي[154] يکي از نمادهاي آن بود.[155] ثروت فنيقيها و پيوندهاي گسترده تجاري آنان با سراسر منطقه مديترانه و سواحل آن در غرب و با شبه جزيره عربستان و سوريه و بينالنهرين و ايران در شرق، طبعاً عاملي مهم در اشاعه آئين بعلپرستي بود. در اين زمان حيرام بندر صور را به شهري زيبا بدل کرد و در آن معابد و مجسمههاي عظيم "بعل" را برافراشت و همين امر بر سليمان اثر گذارد.[156] توصيفي که از معبد سليمان روايت شده آن را پرستشگاهي باشکوه مينماياند سرشار از آذينهاي طلايي که در محراب آن دو کروبي[157] عظيم از طلا نصب است.[158] اين کروبي چيزي نيست جز گوساله طلايي بالدار[159] که با نامهايي چون ملکم[160] و ملکارت[161] خوانده ميشد و نمونههاي آن در کاوشهاي باستانشناسي به دست آمده است.[162] اين همان آئين پرستش گوساله طلايي است که در روايات اسلامي آن را "گوساله سامري" مينامند. ![]() ![]() معبد سليمان و بتهاي کنعاني (گوساله طلايي) در آن، آنگونه که در عهد عتيق تصوير شده
در سده سيزدهم ميلادي، با پيدايش تصوف يهودي (کابالا) در اسپانياي مسيحي، مفهوم بعل بار ديگر به عنوان واژهاي مقدس، و اين بار به معناي "اسماء رازآميز الهي"، سر برکشيد. امروزه، بعل شم، به معناي "استاد اسماء الهي"، عنوان آموزگاران و مرشدان تصوف يهودي است.[163] در سده هيجدهم، اسطوره حيرام نيز در بنياد آئينهاي فراماسونري جاي گرفت؛ احداث معبد سليمان سرآغاز اين طريقت رازآميز انگاشته شد و حيرام نخستين معمار آن. اين پديده تصادفي نيست و دقيقاً بايد به معناي تکريم احياءگر پرستش بعل ارزيابي شود.[164] 103. Thutmosis 104. Ben-Sasson, ibid, pp. 13-14. 105. سفر خروج، 3/ 8. 106. Tyre 107. Sidon 108. Hiram 109. Raphael Patai, "Canaan", Americana, vol. 5, p. 311. 110. Saul 111. Jesse 112. کتاب اول سموئيل، 11/ 8. 113. Psusennes 114. Achish 115. Hebron 116. کتاب دوم سموئيل، 5/ 4-5؛ کتاب اول پادشاهان، 2/ 11. 117. تاريخهاي فوق همه قراردادي است و بر مبناي دادههاي عهد عتيق به دست آمده است. براي نمونه، جودائيکا دوران سلطنت چهل ساله داوود را سالهاي 1010-970 پيش از ميلاد ميداند.(Judaica, vol. 5, p. 1318) 118. Absalom 119. کتاب دوم سموئيل، 15/ 13. 120. همان مأخذ، 18/ 7. 121. همان مأخذ، 19/ 5. 122. همان مأخذ، 19/ 41-43. 123. Sexual Promiscuity 124. ابراهيم در زمان ورود به مصر، همسرش، سارا، را خواهر خود خواند تا برايش «خيريت شود.» درباريان فرعون از زيبايي اين زن مسافر باخبر شدند و او را به کاخ فرعون بردند. بدينسان، اين «آرامي آواره» صاحب «ميشها و گاوان و حماران و غلامان و کنيزان و ماده الاغان و شتران شد.» اين منشاء ثروت بنياسرائيل است. (سفر پيدايش، 12/ 11-20) 125. پس از نزول غضب الهي بر شهرهاي سدوم و گومورا، لوط و دو دخترش در مغارهاي ساکن ميشوند. دو دختر به پدر شراب مينوشانند و شبانه، بدون اطلاع وي، با او همخوابه ميشوند. حاصل اين زناي با محارم دو پسر است؛ يکي نياي موآبيان است و ديگري نياي بنيعمون. (سفر پيدايش، 19/ 30-38) 126. Ruth 127. Naomi 128. Boaz 129. کتاب روت، بابهاي اول تا چهارم. 130. Shekhinah 131. Melekh 132. Mashiah 133. کتاب دوم سموئيل، 21/ 4-9. 134. همان مأخذ، 15/ 16. 135. همان مأخذ، 12/ 8. 136. همان مأخذ، 20/ 3. 137. Bath-Sheba 138. Uriah the Hittite 139. همان مأخذ، باب 11. 140. همان مأخذ، 12/ 24. 141. همان مأخذ، 13/ 1-17. 142. همان مأخذ، 16/ 23.. 143. کتاب اول پادشاهان، 11/ 3-4. 144. Rameses 145. Sea Peoples in Canaan 146. Ben-Sasson, ibid, p. 26. 147. واژه فلسطين از واژه عبري پلشت (Pelesht) ريشه گرفته و به معناي انسان حقير و پست و نيز دشمن است. در دوران سلطه روميها، اين سرزمين با اين نام به يکي از ايالتهاي امپراتوري روم بدل شد. واژه فوق به همين معنا به زبانهاي اروپايي و فارسي راه يافته است. واژههاي philistinus لاتين و philistin فرانسه و philistine انگليسي و پلشت و پلشتي فارسي به همين معناست. 148. Rehoboam 149. Jeroboam ibn Nebat 150. Hiram Abif 151. کتاب اول پادشاهان، 7/ 14؛ کتاب دوم تواريخ ايام، 2/ 14. 152. کتاب دوم تواريخ ايام، باب دوم. (حيرام در زبان عبري به معناي نجيبزاده است.) 153. Baal Shemem 154. Golden Calf 155. Judaica, vol. 7, p. 711. 156. ibid, vol. 8, p. 501. 157. Cherubim 158. کتاب اول پادشاهان، 6/ 22-28؛ کتاب دوم تواريخ ايام، 3/ 10-13. 159. ibid, vol. 7, p. 711. 160. Melkom 161. Melkart 162. بنگريد به تصوير کروبي به دست آمده از کاخ اخاب در شهر سامريه مندرج در: Judaica, vol. 5, p. 397. 163. ibid, vol. 4, pp. 5-6. 164. بنگريد به: Albert G. Mackey, Encyclopedia of Freemasonry, New York: Macoy Publishing and Masonic Supply Company, 1966, vol. 1, pp. 457-459. |
|||
|
|
۹:۵۷, ۷/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/فروردین/۹۰ ۹:۵۷ توسط -Ali-.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
اشرافيت يهود و دولت افرائيم جايگزيني بتپرستي کنعاني با يکتاپرستي موسوي طبعاً نميتوانست در ميان بنياسرائيل بيپژواک باشد. خاندان يوسف، به رهبري يربعام و مادرش، در رأس اين اعتراض جاي داشت. مادر يربعام، به نام صروعه، ظاهراً بيوهزني محترم و متنفذ در ميان بنياسرائيل بود زيرا نام او در روايات عهد عتيق به ثبت رسيده است.[165] طبق همين روايات، پس از شورش فوق، سليمان فرمان رياست يربعام را بر خاندان يوسف صادر کرد.[166] اين اقدام براي ساکت کردن يربعام بود، ولي ماجرا پايان نيافت. پيامبري به نام اخياء شيلوني با يربعام ديدار کرد و پيام خداوند را به او ابلاغ نمود که به دليل گروش سليمان به بتپرستي رياست ده قبيله بنياسرائيل را به او سپرده است.[167] پس اخيا... به يربعام گفت... يهوه خداي اسرائيل چنين ميگويد اينک من مملکت را از دست سليمان پاره ميکنم و ده سبط به تو ميدهم... چون ايشان مرا ترک کردند و عشتورت، خداي صيدونيان، و کموش، خداي موآب، و ملکوم، خداي بنيعمون، را سجده کردند و در طريقهاي من سلوک ننمودند.[168] بدينسان، با مرگ سليمان، شورش خاندان يوسف با اجتماع بزرگان اسباط دهگانه بنياسرائيل در شهر شکيم[169] آغاز شد: و رحبعام [پسر سليمان و شاه يهود] به شکيم رفت زيرا که تمامي اسرائيل به شکيم آمدند تا او را پادشاه بسازند... آنگاه يربعام [رئيس خاندان يوسف] و تمامي جماعت بنياسرائيل آمدند و به رحبعام عرض کرده گفتند: پدر تو يوغ ما را سخت ساخت اما تو الان بندگي سخت و يوغ سنگيني را که پدرت بر ما نهاد سبک ساز و تو را خدمت خواهيم نمود... [رحبعام] گفت: پدرم يوغ شما را سنگين ساخت اما من يوغ شما را زياده خواهم گردانيد. پدرم شما را به تازيانهها تنبيه مينمود اما من شما را به عقربها تنبيه خواهم کرد.[170] تجمع سران قبايل در شکيم نشان ميدهد که اينان مرکزيت بيتالمقدس را، که اينک کانون بتپرستي انگاشته ميشد، به رسميت نميشناختند. چنين بود که سرزمين بنياسرائيل به دو دولت تقسيم شد: دولت افرائيم و دولت يهود. و چون تمامي اسرائيل ديدند که پادشاه ايشان را اجابت نکرد، آنگاه قوم پادشاه را جواب داده گفتند ما را در داوود چه حصه است... اي اسرائيل به خيمههاي خود برويد و اينک اين داوود به خانه خود متوجه باش... پس اسرائيل تا به امروز بر خاندان داوود عاصي شدند... [و يربعام را] بر تمام اسرائيل پادشاه ساختند و غير از سبط يهودا، فقط، کسي خاندان داوود را پيروي نکرد.[171] ![]() اخياء شيلوني و يربعام نقاشي از چاپ اول (1704، هلند) تاريخ يهود اثر فلاويوس جوزفوس، مورخ يهودي سده اول ميلادي در پي اين ماجرا، خاندان يوسف دولت اسباط دهگانه بنياسرائيل را بنيان نهاد و يربعام به عنوان نخستين شاه (928-907 ق. م.) دولت افرائيم به قدرت رسيد. از اين پس، دولت يهود در سرزمين جنوبي- که به قبيله يهود و بخش کوچکي از آن، مجاور با سرزمين افرائيم، به قبيله بنيامين تعلق داشت- مستقر بود و دولت افرائيم در سرزمين پهناور شمالي. دولت افرائيم سواحلي گسترده نيز در اختيار داشت و همسايگي آن با دولت آرامي سوريه و دولتهاي کنعاني صور و صيدا موقعيت تجاري برجستهاي در اختيارش مينهاد؛ ولي دولت يهود به دليل استقرار دولت فلسطين در سواحل آن به دريا دسترسي نداشت. ![]() در عهد عتيق از دولت قبايل دهگانه شمالي با نامهاي "اسرائيل" و "افرائيم"، هر دو، ياد شده است. نمونههاي کاربرد نام "اسرائيل" را در کتاب پادشاهان و کتاب تواريخ ايام ميتوان يافت و کاربرد نام "افرائيم" را در کتاب اشعياء نبي و کتاب ارمياء نبي.[173] براي نمونه، کتاب اشعياء نبي استقلال قبايل دهگانه از دولت يهود را «جدا شدن افرائيم از يهودا» ميخواند؛[174] و در جاي ديگر ستيز دو دولت بنياسرائيل را چنين توصيف ميکند: «و حسد افرائيم رفع خواهد شد و دشمنان يهودا منقطع خواهند گرديد. افرائيم بر يهودا حسد نخواهد برد و يهودا افرائيم را دشمني نخواهد نمود.»[175] برخي نويسندگان يهودي معاصر نيز نام دقيق دولت فوق را "مملکت افرائيم" ميدانند.[176] يعقوب در ميان نوههاي خود به افرائيم بيشترين علاقه را داشت همانگونه که يوسف محبوبترين پسر او بود. از يعقوب روايت شده که سبط دو پسر يوسف، به ويژه افرائيم، قومي بزرگ را بنيان خواهند نهاد؛ و «ذريت آنها امتهاي بسيار خواهند گرديد» تا بدانجا که بنياسرائيل در ميان خويش چنين دعا خواهند کرد «خدا تو را مثل افرائيم و مناسه گرداند.»[177] بنظر ميرسد که در گذشته دور، پيش از مستحيل شدن ساير قبايل بنياسرائيل در قبيله يهود، قبيله افرائيم و خاندان يوسف در ميان بنياسرائيل از احترام و اقتدار فراوان برخوردار بودند و رقيب اصلي يهوديان و خاندان داوود به شمار ميرفتند. تعمق در متن کنوني عهد عتيق روشن ميکند که در دوران طولاني اقتدار اشرافيت يهود بر بنياسرائيل، به ويژه پس از پايان هويت مستقل ساير قبايل و ادغام تمامي آنان در مجموعهاي جديد به نام "قوم يهود"، حذف و اضافات فراوان در متون ديني و تاريخي بنياسرائيل به سود يهوديان، و به ويژه بر ضد خاندان يوسف، صورت گرفته است. براي نمونه، کتاب پادشاهان و کتاب تواريخ ايام پادشاهان به دو گونه ناميده ميشود. در يکجا از «کتاب تواريخ ايام پادشاهان اسرائيل»[178] سخن ميرود و در جاي ديگر همين اثر «کتاب تواريخ ايام پادشاهان يهودا» خوانده ميشود.[179] روشن است که در دوران سلطه شاهان يهود متني کهن درباره "تاريخ بنياسرائيل" مورد بازبيني و بازسازي قرار گرفته و به تاريخ رسمي قوم يهود بدل شده است؛ هرچند برخي بقاياي متون کهن در نسخه جديد بر جاي مانده است. بازنويسي اين تاريخ در دوران تبعيد اشراف و روحانيون يهودي در بابل مورد ترديد نيست.[180] همچنين روشن است که تنها متون کهن بنياسرائيل منابع موجود نبوده است. براي نمونه، در کتاب دوم تواريخ ايام به منابعي چون تواريخ ناتان نبي و اخياء شيلوني ارجاع داده ميشود که در مجموعه حاضر موجود نيست.[181] به اين دليل عجيب نيست که در روايات متعلق به اين دوران، بسياري از نفرينهاي "خداي اسرائيل" به بنياسرائيل درواقع به مملکت افرائيم، يعني اسباط دهگانه شمالي، باز ميگردد؛ زيرا در اين زمان دو مفهوم "بنياسرائيل" و "يهود" کاملا متمايز است و به دو واحد سياسي مستقل و متعارض اطلاق ميگردد. خاندان يوسف (سران قبيله افرائيم) نه تنها سلوکي دوستانه با ساير قبايل بنياسرائيل داشت بلکه خود را پاسدار سنن موسوي در قبال بدعتهاي کنعاني و مصري سليمان ميدانست؛ و همين سبب شد که قبايل ديگر در زير پرچم آن دولتي مستقل را به پا کنند و خود را از سلطه اشرافيت يهود رهايي بخشند. دولت افرائيم تا زمان اشغال سامريه، پايتخت آن، به دست آشور به مدت 208 سال (928-720) موجوديت داشت. تاريخ اين دولت را به چهار مرحله بايد تقسيم نمود: 1- دوران حکومت خاندان يوسف. در اين دوران کوتاه (928-906) دولت افرائيم با توطئههاي سهمگين يهوديان مواجه است. اين توطئهها سرانجام به سقوط خاندان يوسف و کشتار و انهدام کامل آنان ميانجامد. 2- دوران حکومت سران قبيله يساکار (906-882). در اين دوران نيز رويه يهوديان در قبال دولت افرائيم به سان گذشته است. 3- دوران سلطنت خاندان عُمري (882-842). در اين دوران اشرافيت يهود و افرائيم و خاندانهاي سلطنتي داوود و عُمري متحد و هم مشرباند. 4- دوران پس از انقلاب ايلياء نبي (842-720). در اين دوران، بار ديگر مملکت افرائيم هدف حمله اشرافيت يهود قرار ميگيرد و سرانجام با دسيسه آنان به دست دولت آشور منهدم ميشود. ![]() دولتهاي اسرائيل (افرائيم) و يهود و همسايگان آنها نخستين توطئه اشرافيت يهود عليه دولت افرائيم بلافاصله پس از اعلام استقلال قبايل دهگانه بنياسرائيل آغاز ميشود: و رحبعام پادشاه ادوم را، که سردار باجگيران بود، فرستاد و تمامي اسرائيل او را سنگسار کردند که مرد. و رحبعام پادشاه تعجيل نموده، بر عرابه خود سوار شد و به اورشليم فرار کرد.[182] رحبعام پس از شکست اين دسيسه، در بيتالمقدس سپاهي عظيم از قبايل يهود و بنيامين فراهم آورد و به سرزمين قبايل شمالي تاخت؛ ولي پيامبري بنام شمعيا آنان را از جنگ با برادران خويش منع کرد و سپاه رحبعام فروپاشيد.[183] معهذا، اين ستيز به پايان نرسيد و در تمامي دوران 17 ساله سلطنت رحبعام بر دولت يهود (928-911) ميان او و دولت افرائيم جنگ بود.[184] در زمان ابيام (ابيا)،[185] پسر رحبعام و شاه يهود (911-908)، تهاجم يهوديان به دولت افرائيم اوج يافت و اين سرزمين آماج کشتاري بيرحمانه قرار گرفت. اين حادثه لطمات شديدي بر پيکر قبايل دهگانه شمالي وارد ساخت و زمينههاي سقوط و انهدام خاندان يوسف را فراهم ساخت. ... و کاهنان کرناها را نواختند و مردان يهودا بانگ بلند برآوردند و... خدا يربعام و تمامي اسرائيل را به حضور ابيا و يهودا شکست داد. و بنياسرائيل از حضور يهودا فرار کردند... و ابيا و قوم او آنها را به صدمه عظيمي شکست دادند؛ چنانکه پانصد هزار مرد برگزيده از اسرائيل مقتول افتادند. پس بنياسرائيل در آن وقت ذليل شدند و بنييهودا، چون که بر يهوه خداي پدران خود توکل نمودند قوي گرديدند... و يربعام در ايام ابيا ديگر قوت بهم نرسانيد و خداوند او را زد که مرد.[186] از اين پس، در عهد عتيق روايتي متناقض با آنچه گذشت آغاز ميشود. آشکارا ما با دو متن سر و کار داريم؛ اولي کهنتر به نظر ميرسد و دومي بايد اضافات پسين يهوديان باشد. چنانکه ديديم، آئين پرستش گوساله طلايي را يهوديان آغاز کردند ولي از اين پس آن را به افرائيميان نسبت ميدهند. در چرخشي عجيب، قبايل دهگانه شمالي سخت شيفته بتخانه اورشليم معرفي ميشوند تا بدانجا که يربعام از سفر آنان به پايتخت دولت يهود به هراس ميافتد و خود بتخانههايي به پا ميکند. در اين روايت جديد، شاه يهود فرمانروا و "آقاي" مشروع تمامي بنياسرائيل است و يربعام حکمراني غاصب. و يربعام در دل خود فکر کرد که حال سلطنت به خاندان داوود خواهد برگشت. اگر اين قوم به جهت گذرانيدن قربانيها به خانه خداوند به اورشليم بروند، همانا دل اين قوم به آقاي خويش، رحبعام پادشاه يهودا، خواهد برگشت و مرا به قتل رسانيده نزد رحبعام، پادشاه يهودا، خواهند برگشت. پس پادشاه مشورت نموده، دو گوساله طلا ساخت و به ايشان گفت براي شما رفتن به اورشليم زحمت است، هان اي اسرائيل خدايان تو که ترا از زمين مصر برآوردند. و يکي را در بيتئيل گذاشت و ديگري را در دان قرار داد. و اين امر باعث گناه شد.[187] کمي بعد، چرخش دوم صورت ميگيرد. اينک يهوديان مناديان يکتاپرستي موسوياند و مبلغان خود را به سرزمين افرائيم ميفرستند تا آنان را از بتپرستي منع کنند.[188] در اين روايت جديد، گناه بنياسرائيل تنها شورش بر خاندان داوود نيست؛ اخراج کاهنان هاروني و گروه روحانيون حرفهاي لاوي نيز هست. يهوديان چنين رجز ميخوانند: اي يربعام و تمامي اسرائيل مرا گوش گيريد. آيا شما نميدانيد که يهوه، خداي اسرائيل، سلطنت اسرائيل را به داوود و پسرانش با عهد تمکين تا به ابد داده است؟ و يربعام بن نبط، بنده سليمان بن داوود، برخاست و بر مولاي خود عصيان ورزيد... شما الان گمان ميبريد که با سلطنت خداوند که در دست پسران داوود است مقابله توانيد نمود؟ شما گروه عظيمي ميباشيد و گوسالههاي طلا، که يربعام براي شما به جاي خدايان ساخته است، با شما ميباشد. آيا شما کهنه خداوند را از بنيهارون و لاويان را نيز اخراج ننموديد؟... اما ما، يهوه خداي ماست و او را ترک نکردهايم و کاهنان از پسران هارون خداوند را خدمت ميکنند و لاويان در کار خود مشغولاند... اينک با ما خدا رئيس است و کاهنان او با کرناهاي بلند آواز هستند تا به ضد شما بنوازند.[189] طبق اين روايت جديد، يربعام منشاء تمامي گناهان پسين بنياسرائيل است[190] و خاندان يوسف و اسباط دهگانه بنياسرائيل مورد غضب هولناک و نفرين بيرحمانه و نابخشودني "خداي اسرائيل"اند. از يربعام هر مرد را و هر محبوس و آزاد را که در اسرائيل باشد منقطع ميسازم و تمامي خاندان يربعام را دور مياندازم چنانکه سرگين را بالکل دور مياندازند. هر که از يربعام در شهر بميرد سگان بخورند و هر که در صحرا بميرد مرغان هوا بخورند... و خداوند اسرائيل را خواهد زد مثل ني که در آب متحرک شود و ريشه اسرائيل را از اين زمين نيکو که به پدران ايشان داده بود خواهند کند.[191] عجيب است که اين خداي سختگير با قبيله يهود سلوکي تسامحآميز دارد و خشم او بر يهوديان به سان پدري است که از فرزند خاطي خود ميرنجد. اين نفرين هولناک به قبايل دهگانه شمالي و خاندان يوسف درست در زماني است که خاندان داوود و يهوديان «بيش از هر آنچه پدران ايشان کرده بودند» شرارت ميورزند و علاوه بر بتپرستي، همجنسگرايي نيز در ميانشان رواجي گسترده يافته است. و الواط نيز در زمين بودند و موافق رجاسات امتهايي که خداوند از حضور بنياسرائيل اخراج نموده بود عمل مينمودند.[192] معهذا، يهوديان و خاندان داوود همچنان عزيزدردانه "خداي اسرائيل"اند. در تداوم اين سنت کهن، تاريخنگاري جديد يهود نيز نسبت به حوادث فوق برخوردي گزينشي و جانبدارانه دارد.[193] براي نمونه، دائرةالمعارف يهود خروج اخيا، پيامبر شيلوني، را به ضديت او با سياست «تسامحآميز سليمان در قبال اديان بيگانه» نسبت ميدهد.[194] به عبارت ديگر، سليمان پادشاهي "ليبرال" ترسيم ميشود و اخياء شيلوني پيامبري "بنيادگرا"! حال آنکه سخن اخيا بر سر "تسامح" نيست؛ بر سر جايگزيني سنن موسوي با بعلپرستي فنيقي در عهد سليمان است. همين مأخذ، يربعام را به عنوان احياء گر آئين پرستش گوساله طلايي در بنياسرائيل مطرح ميکند بههمراه درج تصويري که در سده دوازدهم ميلادي يهوديان اسپانيا کشيدهاند و يربعام و قومش را در حال پرستش گوساله طلايي نشان ميدهد.[195] اين شيوه نگرش به روشني بيانگر آن است که يهوديت جديد به شکلي آگاهانه خود را تنها و تنها وارث سنن قبيله يهودا ميداند نه تمامي بنياسرائيل. کمي پس از درگذشت يربعام، يکي از سران قبيله يساکار (از قبايل بنياسرائيل) به نام بعشا[196] عليه حکومت خاندان يوسف شوريد، تمامي آنان را قتلعام کرد و خود به عنوان شاه قبايل دهگانه شمالي بنياسرائيل (906-883) قدرت را به دست گرفت.[197] اين پايان کار خاندان يوسف است و از اين پس نشاني از ايشان در اساطير يهودي نمييابيم. به رغم نابودي خاندان يوسف، ستيز دولت يهود بر ضد دولت افرائيم تداوم دارد. در اين زمان آسا،[198] پسر ابيام، شاه يهود (908-867) است و در تمامي دوران سلطنت او ميان دولتهاي يهود و افرائيم، چون گذشته، جنگ و ستيز در جريان است.[199] نفرت يهوديان از قبايل دهگانه شمالي و دولت افرائيم تا بدان حد است که به خيانتي بزرگ عليه سنن يگانگي قبايل بنياسرائيل دست ميزنند و دولت دمشق را بر آنان ميشورانند: آسا تمامي طلا و نقره موجود در خزائن معبد سليمان و کاخ خويش را نزد بنحدد اول، شاه آرامي دمشق، ميفرستد و از او ميخواهد که پيمان دوستي خود را با دولت افرائيم بگسلد و به اين سرزمين حمله برد. بدينسان، تهاجم همزمان آراميها از شرق و شمال و يهوديان از جنوب به دولت افرائيم آغاز ميشود و بخشهاي مهمي از خاک اين کشور، در هر دو جبهه، به تصرف آراميها و يهوديان درميآيد.[200] مدتي بعد، نفرين "خداي اسرائيل" دامان خاندان بعشا را نيز ميگيرد؛ در حوالي سال 882 يکي از سرداران دولت افرائيم به نام زمري[201] ميشورد و با قتل عام خاندان بعشا زمام قدرت را به دست ميگيرد.[202] اين شورش در زماني است که دولت افرائيم در جنگ با فلسطينيان است. با رسيدن خبر شورش زمري به جبهههاي جنگ، سران قبايل دهگانه يکي از سرداران خود به نام عُمري را به عنوان شاه جديد دولت افرائيم برميگزينند و پس از يک دوران کوتاه جنگ داخلي سرانجام عُمري به سلطنت ميرسد.[203] اين سرآغاز سلطنت خاندان عُمري در سرزمين قبايل دهگانه شمالي بنياسرائيل است. حکومت "بيت عمري"[204] (خاندان عمري) نقطه عطفي در سرگذشت دولت افرائيم است و "تاريخ علمي" بنياسرائيل، يعني تاريخ مبتني بر دادههاي باستانشناسي نه روايات اساطيري صرف، از اين دوران آغاز ميشود.[205] در اين ميان به ويژه بقاياي شهر سامريه، پايتخت خاندان عمري، حائز اهميت است. اين آثار، و کشفيات مشابه در سرزمين جنوبي (دولت يهود)، بيانگر رواج آئينهاي بتپرستي مشابه با کنعانيها (فنيقيها) در سراسر منطقهاي است که مأواي قبايل بنياسرائيل به شمار ميرود.[206] طبق روايات عهد عتيق، در اين دوران، ساختار قبيلهاي مملکت افرائيم دستخوش تحولي اساسي شد و اشرافيت سلطنتي مقتدري، مشابه با دولت يهود، در قبايل شمالي شکل گرفت؛ و آنان نيز به تأثير از فنيقيها به احداث معابد بعل و پرستش گوساله طلايي پرداختند. اين تحول از زمان سلطنت عمري (882-871) و با تأسيس شهر سامريه آغاز شد. عمري تپه سامري را، در خاک قبيله اشير، از فردي به نام سامر (شمر)[207] خريد و در آن شهر سامريه (شمرون)[208] را بنا نهاد.[209] از اين پس، سامريه پايتخت دولت افرائيم، از مراکز مهم تجاري منطقه و کانون سياسي پرتکاپويي است که با شهرهاي فنيقي صور و صيدا برابري ميکند. اين فرايند، در زمان سلطنت اخاب (اهب)،[210] پسر عُمري و شاه افرائيم (871-852)، به اوج خود رسيد. اخاب دختر شاه صيدا، به نام ايزابل،[211] را به زني گرفت و معبد بعل را در شهر سامريه برافراشت.[212] دوران اخاب با سلطنت يهوشافاط (867-849)،[213] پسر آسا، در سرزمين يهود مقارن است. در زمان يهوشافاط (يهوشاپات) و اخاب، دو دولت افرائيم و يهود براي نخستين بار متحد شدند و رابطهاي نزديک ميان دو خاندان سلطنتي بنياسرائيل آغاز شد. يهوشافاط به سامريه رفت و دختر اخاب و ايزابل را براي پسر خود، يهورام،[214] به زني گرفت. اين دختر عتليا (عطليه)[215] نام دارد. پيوند خاندانهاي سلطنتي افرائيم و يهود با تحولاتي جدي در منطقه مقارن است. اين دوراني است که امپراتوري مهاجم آشور از زمان آشورنصيرپال دوم[216] (884-859) و پسرش شلمنصر سوم[217] (859-824) تهاجمي سخت و خونين را در شرق و غرب مرزهاي خود آغاز کرده است؛ و در برابر اين خطر بزرگ است که اتحادي ميان دولتهاي شرق مديترانه سر ميگيرد. در کاوشهاي باستانشناسي لوحي استوانهاي از شلمنصر سوم به دست آمده که در آن از «اتحاد دوازده شاه هيتي [سوريه] و ساحل دريا» به رهبري بنحدد، شاه آرامي دمشق، سخن رفته است. نام سران اين دولتها در کتيبه فوق مندرج است؛ يکي از آنان «اخاب اسرائيلي» است و ديگري «جندب عرب». بقيه شاهان دولت- شهرهاي فنيقياند و مصر.[218] ![]() شلمنصر سوم، امپراتور آشور اين نخستين بار است که نام شاهي از بنياسرائيل، و نيز نام شاهي از عرب، در کتيبهاي به دست آمده است. آنچه در اين ميان حائز اهميت است عدم درج نام شاه يهود است. در اين زمان، طبق روايات عهد عتيق، دولت يهود با دولت افرائيم، و با دولتهاي فنيقي صور و صيدا، پيوندي استوار داشت و قطعاً جزيي از اين اتحاديه سياسي- نظامي بود. عدم درج نام شاه يهود ميتواند بيانگر کماهميتي اين دولت باشد؛ و شايد از نظر آشور دولت يهود بخشي از اتباع اخاب، شاه افرائيم، به شمار ميرفت. اين با تصويري که تاريخ پادشاهان يهود از شکوه و عظمت اين دولت در عهد يهوشافاط به دست ميدهد تمايز چشمگير دارد.[219] اخاب، شاه افرائيم، نيز در مقابل بنحدد، شاه آرامي سوريه، قدرتي درجه دو به شمار ميرفت و زمانيکه مورد تهديد قرار ميگرفت او را «آقايم» و «پادشاه» خطاب ميکرد: و بنحدد پادشاه آرام... سامريه را محاصره کرد و با آن جنگ نمود. و رسولان نزد اخاب... فرستاده وي را گفت نقره تو و طلاي تو از آن من است و زنان و پسران مقبول تو از آن مناند. و پادشاه اسرئيل در جواب گفت اي آقايم، پادشاه، موافق کلام تو، من و هر چه داريم از آن تو هستيم.[220] در اين دوران، که دادههاي باستانشناسي نيز مؤيد آن است، قبايل بنياسرائيل به دليل پيوندهاي سياسي و نظامي و تجاري گسترده با دولتهاي صور و صيدا از فرهنگ و آئين ديني فينقيها تأثير گسترده و عميق گرفتند. ازدواج اخاب، شاه افرائيم، با ايزابل دختر شاه صيدا، و ازدواج يهورام، شاه يهود (849-841)، با عتليا، دختر ايزابل، در اشاعه اين فرهنگ نقش اساسي داشت. اين مادر و دختر از اين پس نشان خود را بر سراسر تاريخ يهود بر جاي مينهند. کسي نبود مانند اخاب که خويشتن را براي به جا آوردن آنچه در نظر خداوند بد است فروخت و زنش ايزابل او را اغوا نمود. و در پيروي بتها رجاسات بسيار مينمود.[221] در دولت يهود نيز وضع همين گونه است: و [يهورام] به طريق پادشاهان اسرائيل، بطوري که خاندان اخاب رفتار ميکردند سلوک نمود؛ زيرا که دختر اخاب زن او بود. و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورد... و او نيز مکانهاي بلند در کوههاي يهودا ساخت و ساکنان اورشليم را به زنا کردن تحريض نمود [و] يهودا را گمراه ساخت.[222] 165. کتاب اول پادشاهان، 11/ 26-27. 166. همان مأخذ، 11/ 28. 167. همان مأخذ، 11/ 31؛ 12/ 15. 168. همان مأخذ، 11/ 29-33. 169. Shechem 170. همان مأخذ، 12/ 1-14. 171. همان مأخذ، 12/ 16-20. 172. Ben-Sasson, ibid, p. 111. 173. بنگريد به: کتاب اشعياء نبي، 7/ 5، 8، 9، 17؛ کتاب ارمياء نبي، 31/ 18، 20. 174. کتاب اشعياء نبي، 7/ 17. 175. همان مأخذ، 11/ 13. 176. امنون نتصر، پادياوند، لوسآنجلس: مزدا، 1996، ج 1، ص 7. 177. سفر پيدايش، 48/ 78. 178. کتاب اول پادشاهان، 15/ 31. 179. کتاب دوم پادشاهان، 23/ 28. 180. ibid, p. 164. 181. کتاب دوم تواريخ ايام، 9/ 29؛ 12/ 15؛ 13/ 22. 182. کتاب اول پادشاهان، 12/ 18. 183. همان مأخذ، 12/ 21-24. 184. همان مأخذ، 14/ 30. 185. Abijam (Abijah) 186. کتاب دوم تواريخ ايام، 13/ 14-20. 187. کتاب اول پادشاهان، 12/ 26-30. 188. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 13. 189. کتاب دوم تواريخ ايام، 13/ 4-12. 190. کتاب اول پادشاهان، 22/ 52. 191. همان مأخذ، 14/ 10-15. 192. همان مأخذ، 14/ 22-24. 193. از جمله بنگريد به: Ben-Sasson, ibid, pp. 110-138 194. Judaica, vol. 2, p. 459. 195. ibid, vol. 9, pp. 1372-1373. 196. Baasha 197. کتاب اول پادشاهان، 15/ 27-29. 198. Asa 199. همان مأخذ، 15/ 32. 200. کتاب اول پادشاهان، 15/ 18-20؛ کتاب دوم تواريخ ايام، باب 16. 201. Zimri 202. کتاب اول پادشاهان، 16/ 9-13. 203. همان مأخذ، 16/ 16-23. 204. Bet Omri 205. روشن نيست عمري به کدام قبيله بنياسرائيل تعلق دارد. قطعاً از خاندان يوسف، يعني سران قبايل افرائيم و مناسه، نيست؛ زيرا پيشتر خبر قتلعام و انهدام کامل اين خاندان را شنيدهايم. 206. بنگريد به : Judaica, vol. 3, pp. 305-306 207. Shemer 208. Samaria (Shomron) 209. همان مأخد، 16/ 24. 210. Ahab 211. Jezebel 212. همان مأخذ، 16/ 31-33. قرآن کريم سرآغاز آئين پرستش گوساله طلايي در بنياسرائيل را از فردي به نام "سامري" ميداند؛ زماني که موسي براي دريافت وحي به کوه طور رفت، سامري از غيبت او بهره جست و اين بت جديد را ساخت. نام "سامري" سه بار در قرآن آمده است. (طه، 85، 87، 95) در عهد عتيق (سفر خروج) اين ماجرا به هارون، برادر موسي، نسبت داده شده است. 213. Jehoshapat 214. Jehoram 215. Athaliah در روايات عهد عتيق عتليا خواهر اخاب نيز خوانده شده است. 216. Ashurnasirpal II 217. Shalmaneser III 218. Ben-Sasson, ibid, p. 121. 219. «و يهوشافاط دولت و حشمت عظيمي داشت.» (کتاب دوم تواريخ ايام، 18/ 1؛ و نيز بنگريد به باب 17) 220. کتاب اول پادشاهان، 20/ 1-4. 221. همان مأخذ، 21/ 25-26. 222. کتاب دوم تواريخ ايام، 21/ 6-11. |
|||
|
|
۱۰:۰۴, ۸/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
قيام ايلياء نبي در روايات عهد عتيق شرحي مفصل درباره رواج بعلپرستي به وسيله ايزابل و دخترش، عتليا، و گسترش فساد و ستم اجتماعي در دو سرزمين افرائيم و يهود مندرج است. طبق اين روايات، ايزابل حاکم مطلق و خونريز و بيقانون سرزمينهاي بنياسرائيل بود؛ «انبياء خداوند را ميکشت» و ايشان گروه گروه از دست او در غارها پنهان ميشدند.[223] اين سرآغاز موجي جديد از "جنبش پيامبري"[224] در ميان اتباع دو دولت بنياسرائيل است. اين "پيامبران" مصلحينياند با شخصيتي مردمي، مسحورکننده و بسيج گر که مردم را به احياء سنن موسوي، يکتاپرستي و عدالت اجتماعي فرا ميخوانند. در چنين فضايي است که يکي از شگرفترين اين پيامبران ظهور ميکند؛ کسي که از نظر احياء سنن يکتاپرستي و مبارزه با ستم و بي عدالتي و فساد اجتماعي در ميان پيامبران پس از موسي تا آن زمان يگانه است. او ايلياء نبي نام دارد و همان پيامبري است که قرآن کريم با نام "الياس" از او با تجليل فراوان ياد کرده و خاندان او را "آل ياسين" ناميده است: و الياس از پيامبران بود. به مردم خود گفت آيا پروا نميکنيد؟ آيا بعل را به خدايي ميخوانيد، و آن بهترين آفرينندگان را واميگذاريد؟ پروردگار شما و پروردگار نياکانتان خداي يکتاست. پس تکذيبش کردند و آنان از احضار شدگانند، مگر بندگان مخلص خدا. و نام نيک او را در نسلهاي بعد باقي گذاشتيم. سلام بر خاندان الياس [سلام علي آل ياسين]. ما نيکوکاران را چنين پاداش ميدهيم. او از بندگان مومن ما بود.[225] ![]() ايلياء نبي، اثر يک نقاش روس در روايات عهد عتيق از ايلياء نبي با عنوان «ايلياء تشبي از ساکنان جلعاد»[226] ياد شده است.[227] جلعاد منطقهاي است کوهستاني در شرق رود اردن و در همسايگي سوريه که از گذشتهاي دور مأواي قبايل آموري بود و بعدها بخشي از قبايل آرامي و بنياسرائيل نيز در آن سکني گرفتند. جلعاديان، مردم بومي جلعاد، جمعيتي انبوه بودند و در حوادث سياسي آن زمان نقش فعال داشتند. بنابراين، محل زيست ايليا منطقهاي است فراقومي که در آن قبايل اسرائيلي و غير اسرائيلي آميزش دارند.[228] مهمتر، موطن اصلي ايليا يعني "تشب" است که نميدانيم در کجاست.[229] برخي محققين، به اين دليل، ايليا را از بنياسرائيل نميدانند بلکه او را از طايفه رکابي[230] يا از طايفه قيني (قائني)[231] ميدانند.[232] رکابيان در اصل از مردم شهر قناتاند. قنات (دارالقنوات)[233] نام کهن شهر حوران[234] (در شمال شرقي سوريه) است که سکنه آن بعدها بنام اعراب نبطي شناخته ميشوند؛ گروهي از آنان به کنعان کوچيدند و طايفه رکابي را بنيان نهادند.[235] طايفه سامي قيني همان طايفهاي است که شعيب (يترون)،[236] پدر زن موسي (علیه السلام)، به آن تعلق داشت. نويسندگان دائرةالمعارف يهود، نام طايفه فوق را به واژه "قين"، به معناي "آهنگر"، منتسب ميکنند و آنان را يک گروه حرفهاي از آهنگران کوچنشين ميدانند.[237] حال آنکه در عهد عتيق اشارهاي به تعلق شعيب به حرفه آهنگري مندرج نيست؛ به عکس او چادرنشيني متمکن و «کاهن مديان»، يعني شيخ طايفه خود در منطقه فوق، توصيف شده است.[238] به علاوه، توجه کنيم که در نيمه اول هزاره دوم پيش از ميلاد در اسناد مصري از شهر "قنات" به عنوان "قين"[239] و "قانو"[240] نام برده شده است.[241] مجموعه اين دلايل، و نيز يکساني فرهنگ و عقايد ديني قينيها و رکابيان، نشان ميدهد که اين دو طايفه کوچنشين خويشاوند و از مردم شهر قنات و همان طايفه شعيباند. شهر دارالقنوات امروزه از مراکز دروزيهاي سوريه است و ميدانيم که دروزيها براي شعيب پيامبر جايگاهي ويژه قايلاند.[242] اين امر نيز نشانه ديگري است از تعلق طايفه قيني به شهر قنات. امروزه برخي محققين، چون اشتاد،[243] معتقدند که يکتاپرستي در آغاز در ميان طايفه شعيب رواج داشت و موسي (علیه السلام) با اين آئين در ميان طايفه همسرش آشنا شد.[244] دائرةالمعارف يهود انتساب ايلياء نبي به قينيها و رکابيان را رد ميکند و تنها دليلي که اقامه ميکند رهبري ايليا بر يک «جنبش مردمي» در سرزمين بنياسرائيل است.[245] اين نگرش آشکارا صبغه نژادگرايانه دارد. براي مورخين يهودي دشوار است که ظهور يک "پيامبر بيگانه" را در ميان بنياسرائيل و پيروي تودههاي مردم از او را بپذيرند. آنان فراموش کردهاند که در همين زمان حکمرانان واقعي بنياسرائيل دو زن فنيقي (ايزابل و عتليا) بودند. اگر بدانيم که اخياء شيلوني و ايلياء نبي از مردمي جز بنياسرائيل بودند، مردم شيلو و طوايف قيني و رکابي را به عنوان مدافعان سرسخت و احياءگران يکتاپرستي موسوي بشناسيم، و نيز بدانيم که مردم طايفه شعيب پيش از بنياسرائيل يکتاپرست بودند، تصويري که يهوديان از "يهوه" به عنوان مخلوق فرهنگ "ممتاز" و "يگانه" خود ساختهاند تمام و کمال فروميريزد. ديرزماني است که يهوديان بر خدا و بندگان خدا به خاطر "ابداع" آئين يکتاپرستي منت نهادهاند. حال آنکه اينان نخستين يکتاپرستان گيتي نبودند و آنگاه که به اين آئين گرويدند، براي خداي يگانه معبدها و نمادهاي طلايي به پا کردند، او را در رديف بعل، خداي بزرگ همسايگان فنيقي، جاي دادند و به داشتن خداي انحصاري قوم خود باليدند. و سرانجام، خداي يگانه را به موجودي بدل کردند که چون پيرزنان جادوگر جز نثار نفرينهاي شوم و پيشگويي کيفرهاي هولناک براي دشمنان اشرافيت قبيله يهودا کاري ندارد. بيهوده نيست که در ميان يهوديان مصلحيني مردمي چون اخيا و ايليا و ارميا نمييابيم و "پيامبراني" که از ايشان سراغ داريم، چون ناتان و حزقيال، همه از جنس "پيامبران درباري"اند؛ هماناني که ارميا ايشان را «پيامبران دروغين» [246] خوانده است. آنچه پيوند ايليا را با رکابيان بيشتر آشکار ميکند، حضور فعال اين طايفه در انقلاب ايلياء نبي است؛ تا بدانجا که در جريان تخريب معابد بعل در سامريه و کشتار خاندان عمري و داوودي يکي از آنان را، به نام يوناداب (جندب) بن رکاب،[247] در کنار ييهو، سرکرده قيام، مييابيم.[248] در سدههاي پسين نيز رکابيان در حوالي بيتالمقدس سکونت دارند؛ جامعهاي متمايز از بنياسرائيل را تشکيل ميدهند و برخلاف ايشان از نوشيدن شراب به شدت پرهيز ميکنند. کمي پيش از اشغال بيتالمقدس به دست بختالنصر، خداوند از ارميا ميخواهد که، براي آزمايش ايشان و ارائه نمونهاي صالح به يهوديان، رکابيان را به نوشيدن شراب ترغيب کند. ارميا آنان را به خانه نگهبان معبد سليمان دعوت ميکند، کوزههاي پر از شراب در برابرشان مينهد و دعوت به نوشيدن ميکند. آنان نمينوشند و چنين پاسخ ميدهند: شراب نمينوشيم زيرا که پدر ما يوناداب بن رکاب ما را وصيت نموده گفت که شما و پسران شما ابداً شراب ننوشيد، و خانهها بنا مکنيد و کشت منماييد و تاکستانها غرس مکنيد و آنها را نداشته باشيد بلکه تمامي روزهاي خود را در خيمهها ساکن شويد تا روزهاي بسيار بر زميني که شما در آن غريب هستيد زنده بمانيد.[249] ايلياء نبي شباني چادرنشين بود؛ روزي در اردن سکونت داشت و روز ديگر در حوالي صيدا. زندگي زاهدانه اي داشت. ياور مستمندان بود و مردم او را «مرد خدا» ميدانستند.[250] در روايات عهد عتيق، بر خلاف رويه متعارف، هيچ اشارهاي به نام پدر، تبار و پيوند او با قبايل بنياسرائيل نشده است. ![]() ايلياء نبي در حال کشتن "پيامبران" بعل ايليا، به فرمان خداوند، دعوت خود را آشکار کرد. مردم به او گرويدند و در شورشي بزرگ، به دستور ايليا، 850 تن از "پيامبران" بعل و اشرا[251] را به قتل رسانيدند.[252] اخاب، که در اين روايت شخصيتي متزلزل دارد، هراسان ماجرا را به ايزابل خبر داد و ملکه فنيقي دستور قتل ايليا را صادر کرد. ايليا براي نجات جان خود به بيابانها پناه برد تا سرانجام در مغارهاي کلام خدا بر او نازل شد. در اين مکاشفه، ايليا خداوند را «خداي لشکرها» (رب الجنود)[253] ميخواند که تعبيري کاملاً نو در روايات عهد عتيق است و بيانگر رسالت انقلابي ايليا.[254] خداوند به او دستور ميدهد که سه تن را براي انهدام خاندان اخاب و احياء يکتاپرستي موسوي در ميان بنياسرائيل به ياري طلبد: حزائيل، ييهو بن نمشي و اليشع بن شافاط.[255] ![]() ايلياء نبي در بيابان، اثر يک نقاش روس حزائيل[256] از سرداران آرامي دمشق است. او کمي پس از اين ماجرا، با مرگ بنحدد دوم، شاه سوريه (843-798) ميشود. نقش آراميها در اين سناريو هم بيانگر پيوندهاي آرامي ايلياست و هم بيانگر اين امر که مردم بنياسرائيل آراميان دمشق را قومي بيگانه نميشناختند. ييهو بن نمشي[257] از سرداران بنياسرائيل است و اليشع بن شافاط[258] برزگري است ساده از مردم اردن. اليشع، که پس از ديدار با ايليا به خدمتگزار او بدل ميشود،[259] همان پيامبري است که پس از درگذشت ايليا در رأس پيروانش قرار ميگيرد و جنبش او را تداوم ميبخشد.[260] اليشع (اليسع) از پيامبراني است که نام ايشان در قرآن کريم ذکر شده است.[261] درباره تبار اليسع و پيوند او با قبايل بنياسرائيل نيز، چون ايليا، هيچ اشارهاي در روايات عهد عتيق مندرج نيست. جنبش اين پيامبر شورشي تنها عليه سلطه خاندان عمري بر دولت افرائيم نيست. ايليا به مبارزه عليه شاه يهوديان نيز برخاست زيرا «خداي پدران خود را ترک کرده»، بتخانه ساخته و «ساکنان اورشليم را به زنا کردن ترغيب مينمود.»[262] ايليا در نامهاي به شاه يهود چنين نوشت: به طريق پادشاهان اسرائيل رفتار نموده، يهودا و ساکنين اورشليم را اغوا نمودي که موافق زناکاري خاندان اخاب مرتکب زنا بشوند و برادران خويش را نيز... به قتل رسانيدي. همانا خداوند قومت و پسرانت و زنانت و تمامي اموالت را به بلاي عظيم مبتلا خواهد ساخت.[263] سرانجام، در سال 842، در زمان سلطنت يهورام بن اخاب بن عمري در دولت افرائيم (851-842) و اخزيا[264] بن يهورام بن يهوشافاط در دولت يهود (841-842) انقلاب آغاز شد. اخزيا، شاه يهود، پسر عتليا و نوه ايزابل است و داماد خاندان اخاب.[265] و يهورام، شاه افرائيم، دايي و احتمالا پدر زن اوست. قيام با ابلاغ پيام اليسع، که اکنون با درگذشت ايليا در رأس توده انبوه پيروان او جاي دارد، به ييهو بن نمشي، سردار بنياسرائيل، آغاز ميشود. اليسع او را به پادشاهي بنياسرائيل منصوب ميکند و حکم قتل خاندان اخاب را صادر مينمايد. اين در زماني است که دولتهاي بنياسرائيل، به دعوت اليسع، هدف تهاجم حزائيل، شاه جديد آرامي، قرار گرفتهاند. ييهو به محل استقرار دو شاه افرائيم و يهود ميرود و هر دو را به قتل ميرساند؛ سپس به کاخ ييلاقي ايزابل ميشتابد و او را نيز ميکشد. آنگاه بههمراه يوناداب بن رکاب، رهبر طايفه رکابي، رهسپار سامريه ميشود. و چون از آنجا روانه شد، به يوناداب بن رکاب که به استقبال او ميآمد برخورد و او را تحيت نموده گفت که آيا دل تو راست است مثل دل من با دل تو؟ يوناداب جواب داد که راست است. گفت اگر هست دست خود را به من بده. پس دست خود را به او داد و او وي را نزد خود به عرابه برکشيد. و گفت همراه من بيا و غيرتي را که براي خداوند دارم ببين.[266] ييهو در سامريه تمامي اعضاي خاندان عمري و بزرگان و کاهنان شهر و تمامي بعلپرستان و نيز 42 تن از اعضاي خاندان سلطنتي يهود (خاندان داوودي) را که در سامريه بودند به قتل ميرساند. آنگاه، بههمراه يوناداب رکابي به معبد بعل ميرود، بتها را ميشکند و معبد را به مزبله بدل ميکند. «پس ييهو اثر بعل را از اسرائيل نابود ساخت.»[267] اين سرآغاز حکومت 28 ساله ييهو بن نمشي (841-814) بر دولت افرائيم است. اين داستان انقلابي است که با پيامبري ايلياء نبي آغاز شد و با قيام ييهو بن نمشي، تخريب معابد پرستش بعل و کشتار خاندان عمري و بخش مهمي از اعضاي خاندان داوودي به پايان رسيد. معهذا، در اينجا نيز، چون ماجراي پيامبري اخياء شيلوني و قيام يربعام بن نبط و خاندان يوسف عليه اشرافيت يهود، تنها با يک روايت سروکار نداريم. روايت دومي، که آشکارا متأخر بر روايت پيشين است، بلافاصله آغاز ميشود و ييهو و خاندان او "گنهکار" قلم ميروند. ييهو هرچند به فرمان ايليا و اليسع يکتاپرستي موسوي را احياء کرد و سرزمين اسباط دهگانه شمالي را از بتپرستي کنعاني پاک نمود، چنانکه هيچگاه بعلپرستي به سرزمين قبايل شمالي بازنگشت،[268] معهذا بر «گناه يربعام بن نبط» باقي ماند.[269] تمامي شاهان بعدي افرائيم همچنان آلوده به «گناه يربعام بن نبط»اند؛ "شيطان بزرگي" که «اسرائيل را مرتکب گناه ساخت.»[270] اين گناه بزرگ، که سرزمين قبايل شمالي را تا زمان انهدام خونين آن به دست امپراتوري آشور همچنان آماج نفرين قرار ميدهد، چيزي نيست جز تداوم استقلال و عدم تمکين به اشرافيت يهود. فساد، بي عدالتي و بتپرستي بخشودني است، چنانکه خاندان داوود در بيتالمقدس هماره به آن اشتغال دارد و هيچگاه به نابودي کامل تهديد نميشود، ولي گناهي که خاندان يوسف بنيانگذار آن بود نابخشودني است. نگرش دائرةالمعارف يهود به شخصيت ايلياء نبي نيز، چون اخياء شيلوني، منفي است. طبق اين تصوير، يکتاپرستي[271] در جوهره خود ملازم با عدم تسامح ديني است برخلاف چندگانه پرستي[272] که هيچگاه در ذات خويش مخالفتي با تنوع پرستش نداشته و هماره حضور مشربهاي ديني مختلف را، دوش به دوش هم، تحمل کرده است.[273] نويسندگان دائرةالمعارف يهود بر مايههاي ستم و فساد و بيعدالتي اجتماعي در دولتهاي آن زمان بنياسرائيل، چون بيقانوني و قساوت ايزابل در تملک اراضي نابط يزرعيلي[274] و قتل او[275] چشم ميپوشند. آنان توجه نميکنند که هم در پيامبري اخياء شيلوني و قيام خاندان يوسف عليه دولت يهود و هم در پيامبري ايلياء نبي و قيام ييهو عليه خاندانهاي سلطنتي عمري و داوودي، رواج بتپرستي فنيقي تنها به معني اشاعه يک عقيده ديني نيست؛ بلکه ملازم است با رواج گسترده فساد و ستم اجتماعي. درونمايه اصلي ماجرا، آزادي يا عدم آزادي پرستش ديني نيست؛ تحميل خونين بعلپرستي است از طريق قتل عام گروه گروه "پيامبران". نويسندگان دائرةالمعارف يهود، که سخت با ايزابل و "همسايگان فنيقي" همدلي نشان ميدهند، ايلياء نبي را "افراطگرايي" ميخوانند که «به شکلي غيرمشروط مخالف هر گونه پرستش، بجز يهوه، بود.» به زعم آنان، ايزابل مخالفتي با پرستش خداي يگانه نداشت؛ به عکس، اين ايليا بود که سرسختانه با آئين و عقايد ديني همسايگان (فنيقي) مخالفت ميکرد. لذا، خاندان سلطنتي با تبليغات او مخالفت کرد زيرا سياستش گسترش پيوندهاي اقتصادي با همسايگان، بهويژه با صور، بود. اخاب به عقايد ديني مردم خود وفادار بود ولي ضرري نميديد که نسبت به دين مردم صور با تساهل برخورد کند و براي محافل نزديک به ملکه ايزابل مکاني براي پرستش در سامريه به پا کند. ولي ايليا... بر آن بود که رسالت تاريخي مردمش حفظ پرستش ديني ناب در درون مرزهاي خويش و به رسميت نشناختن ساير خدايان است... به فرمان ايليا مردمي تحريک شده حمله بردند و پيامبران بعل را کشتند. شاه [اخاب] هيچ مخالفتي با اقدام ايليا نشان نداد... ولي ملکه ايزابل از کشتار پيامبران بعل به خشم آمد و جنگي خونين را عليه ايليا و پيروانش آغاز کرد... ايليا مجبور شد به بيابان بگريزد زيرا مردم از او حمايت نکردند... در آنجا، مانند ماجراي موسي در کوه سينا، خدا بر او ظاهر شد... و از آنجا که مردم در جنگ با ايزابل از او حمايت نميکردند... حزائيل، شاه بعدي سوريه، ييهو، شاه بعدي اسرائيل، و اليسع، جانشين ايليا، به عنوان ابزارهاي کيفر الهي تعيين شدند.[276] حيرتانگيز است ولي باور کنيم که اسطورههاي عهد عتيق به گذشتههاي دور تعلق ندارد؛ پديدهاي کاملاً زنده است. اين همان مأخذي است که پيشتر از يربعام بن نبط تصويري منفي به دست ميداد زيرا، بر اساس اتهام راويان يهودي عهد عتيق، در سامريه بتخانه به پا کرده بود. به راستي چرا در اتهامي مشابه يربعام محکوم است و اخاب مورد دفاعي سخت قرار ميگيرد؟ کشف اين راز دشوار نيست. "يهوه" بهانهاي بيش نيست و تنها ملاک جانبداري، حتي تا به امروز، رابطه با اليگارشي يهودي است. يربعام و خاندان يوسف محکوماند زيرا بر اين کانون شوريدند و اخاب و خاندان عمري مقبولاند زيرا پيوندي استوار با اين اليگارشي داشتند. اين شيوه نگرش کاملا جانبدارانه بيانگر حضور زنده اسطورهاي است سه هزار ساله که روح و مايه حيات خويش را از نژادپرستي يهودي ميگيرد. پس از انقلاب سامريه و قتل اخزيا، شاه يهود، در بيتالمقدس نيز حوادثي خونين رخ داد. عتليا، مادر اخزيا، به کودتا دست زد و با کشتار ساير اعضاي خاندان داوودي، جز يک کودک که به وسيله زني پنهان شد، قدرت را بطور کامل به دست گرفت. عتليا شش سال با اقتدار تمام بر دولت يهود حکومت کرد و سپس، محتملا به دليل اقتدار بيش از حد کاهنان فنيقي در دربارش، با مقابله کاهنان يهودي مواجه شد. سرانجام، آنان در کودتايي سنجيده عتليا را به قتل رسانيدند و تنها بازمانده خاندان داوود را به سلطنت نشاندند.[277] ![]() سقوط عتليا و به تخت نشاندن تنها بازمانده خاندان داوود Figures de la Bible, 1728 Illustrated by Gerard Hoet (1648-1733), and others در سده هفدهم، داستان عتليا در هنر و ادبيات جديد اروپا بازتاب وسيع داشت. ژان راسين[278] تراژدي معروف خود به نام عطليه (1691) را نوشت، قطعات معروفي به همين نام تصنيف شد و آنتوان کويپل[279] تابلوي معروف رنگ و روغن خود را به نام "سقوط عتليا" (1692) کشيد که در موزه لوور پاريس نگهداري ميشود. مضمون تمامي اين آثار ستايش از خاندان داوود است.[280] 223. کتاب اول پادشاهان، 18/ 4، 13. 224. Prophetic Movement 225. الصافات، 123-132. 226. "Elijah the Tishbite of the inhabitants of Gilead." 227. کتاب اول پادشاهان، 17/ 1. 228. بنگريد به: . Judaica, vol. 7, pp. 569-571 . 229. در دائرةالمعارف يهود نامي از اين محل مندرج نيست. هاکس آمريکايي محتمل ميداند استيب يا لستيب کنوني باشد در 10 مايلي شرق اردن و در ميان تلهاي جلعاد. (مستر هاکس آمريکايي، قاموس کتاب مقدس، بيروت: مطبعه آمريکايي، 1928، ص 357) 230. Rechabite 231. Ken 232. Judaica, vol. 6, p. 632. 233. Kenath 234. Hauran 235. کتاب اول تواريخ ايام، 2/ 55؛ Judaica, vol. 10, pp. 905-906 236. Jethro 237. ibid, vol. 10, p. 906. 238. بنگريد به: سفر خروج، 2/ 16؛ 3/ 1. 239. Qen 240. Qanu 241. ibid, vol. 10, p. 905. 242. ibid, pp. 20, 906. 243. B. Stade 244. ibid, p. 906. 245. ibid, vol. 6, p. 633. 246. بنگريد به: کتاب ارمياء نبي، باب 28. 247. Jonadab ibn Rochab 248. کتاب دوم پادشاهان، 10/ 15-27. "يوناداب" قرائت عبري نام فوق است. شکل ديگر قرائت آن "جُندب" است و در اين قرائت نامي کاملا عربي است. 249. کتاب ارمياء نبي، باب 35. 250. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 17. 251. اشرا يا "اشيريم" (Asherah) الهه باروري در نزد مردم صيدا بود که ايزابل پرستش آن را در سرزمينهاي افرائيم و يهود رواج داد و معابد آن را به پا کرد. 252. در روايات عهد عتيق، عنوان "نبي" به مدعيان پيامبري در آئينهاي بعلپرستي نيز اطلاق ميشود. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 18. 253. " I have been moved by zeal for the Lord, the God of Hosts." 254. کتاب اول پادشاهان، 19/ 10، 14. 255. همان مأخذ، 19/ 15-16. 256. Hazael 257. Jehu ibn Nimshi 258. Elishah ibn Shaphat 259. همان مأخذ، 19/ 19-21. 260. کتاب دوم پادشاهان، باب 2. 261. انعام، 86؛ ص، 48. 262. کتاب دوم تواريخ ايام، 21/ 11-12. 263. همان مأخذ، 21/ 12-14. 264. Ahaziah 265. کتاب دوم پادشاهان، 8/ 27. 266. همان مأخذ، 10/ 15-16. 267. همان مأخذ، 10/ 27. 268. همان مأخذ، 10/ 28. 269. همان مأخذ، 10/ 31. 270. بنگريد به: کتاب دوم پادشاهان، 14/ 24؛ 15/ 9؛ 15/ 18؛ 15/ 24؛ 15/ 28. 271. Monotheism 272. Polytheism 273. Judaica, vol. 6, p. 633. 274. Naboth the Jezreel 275. بنگريد به: کتاب اول پادشاهان، باب 21. 276. ibid, pp. 633-634. 277. کتاب دوم پادشاهان، باب 11؛ کتاب دوم تواريخ ايام، بابهاي 22-23. 278. Jean Racine 279. Antoine Coypel 280. بنگريد به:Judaica, vol. 3, p. 815 . |
|||
|
|
۱۰:۰۸, ۹/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
يهوديان و انهدام بنياسرائيل
در بررسي حوادث اين دوران، بار ديگر دادههاي باستانشناسي به ياري روايات عهد عتيق ميآيد و نام حکمرانان بنياسرائيل در کتيبهاي يافت ميشود. در اين زمان، دولت افرائيم خراج گزار امپراتور آشور است. در کتيبههاي شلمنصر سوم نقشي وجود دارد که ييهو، شاه افرائيم، را در حال تقديم خراج به امپراتور آشور نشان ميدهد. در اين کتيبه از شاه افرائيم به عنوان «ييهو از خاندان همري»[281] نام برده شده است. انتساب ييهو به خاندان همري (عمري) به معناي رياست او بر دولتي است که به نام اين خاندان شهرت داشت.[282] اين دومين بار است که نام حکمراني از بنياسرائيل در کتيبهاي يافت ميشود؛ نخست اخاب و سپس ييهو. ![]() ![]() ![]() کتيبه منقوش شلمنصر سوم در موزه بريتانيا که «ييهو از خاندان عمري» را نشان ميدهد.
کشف سر اوستن هنري لايارد در نيمرود (شمال عراق)، 1846 در رابطه با کتيبه منقوش شلمنصر سوم دو نکته حائز اهميت است: نخست، عدم ذکر نام اسرائيل؛ دوم، عدم حضور شاه يهود در اين مراسم. عدم حضور شاه يهود بدان معنا نيست که يهوديان خراج گزار امپراتور آشور نبودند، بلکه بدان معناست که دولت يهود وزن و اهميتي نداشت و خراج آن را شاه افرائيم تقديم ميکرد. اين کتيبه به سود عهد عتيق نيست و ارزش بخش مهمي از روايات تاريخي آن را به سطح تاريخنگاري درباري يک دولت کوچک و لاف زن کاهش ميدهد. خاندان ييهو 93 سال (841-748) بر مملکت افرائيم حکومت کرد. کتيبههاي آشوري در تمامي دوران سلطنت خاندان ييهو از دولت افرائيم به عنوان خراج گزار امپراتوري آشور ياد ميکند و نامي از دولت يهود و خاندان داوود در ميان نيست. در لوح استوانهاي اددنيرري سوم،[283] پادشاه آشور (810-783)، از شاه افرائيم با عنوان «شاه سامريه» ياد شده است.[284] در تمامي اين دوران کينه و خصومت يهوديان عليه دولت افرائيم تداوم دارد و در عهد عتيق به شکل نفرينهاي مکرر و وعدههاي هولناک کيفر بازتاب مييابد. معهذا، دولت افرائيم قدرت برتر است. در حوالي سال 800 پيش از ميلاد، يهوديان جنگ عليه دولت افرائيم را آغاز ميکنند که با شکست خفتبار آنان به پايان ميرسد. اورشليم به اشغال شاه افرائيم درميآيد و افرائيميان حصار آن را خراب ميکنند.[285] سرانجام، در سال 748 حکومت خاندان ييهو فروميپاشد و جنگ داخلي و کودتاهاي پياپي مملکت افرائيم را فرا ميگيرد. درست در زماني که دولت افرائيم دوراني سخت از فروپاشي و ستيز داخلي را تجربه ميکند، اقتدار آشور در سراسر خاورميانه و نزديک در حال گسترش است. در سال 745 تيگلتپيلسر سوم[286] در آشور به قدرت رسيد و به عنوان پادشاهي توسعهطلب و خونريز بنيانگذاري يک امپراتوري پهناور را آغاز کرد. ده سال پس از صعود تيگلتپيلسر، يکي از سرداران دولت افرائيم به نام فقح بن رمليا[287] قدرت سياسي را در اين کشور به دست گرفت. فقح در اتحاد با رصين،[288] شاه آرامي دمشق، سياست عدم تمکين و مقابله با توسعهطلبي امپراتوري آشور را آغاز کرد. در همين زمان، آحاز،[289] شاه جديد يهود (735-727)، از فرصت بهره جست و خود را در نزد امپراتور توسعهطلب آشور حکمراني مطيع و خراج گزار جلوه داد. از سال 734 در لوح استوانهاي امپراتور آشور براي نخستين بار نام دولت يهود پديدار ميشود و تيگلتپيلسر از آحاز به عنوان خراج گزار خود نام ميبرد.[290] اين حادثه مهمي است و نشان ميدهد که اشرافيت يهود از طريق خيانت به دو دولت آرامي دمشق و اسرائيلي سامريه توانسته در نزد پادشاهان آشور تقربي بيابد. در اين فهرست نام شاه يهود در کنار هفت شاه کوچک ديگر فلسطين و اردن به چشم ميخورد و نام دولتهاي دمشق و افرائيم مندرج نيست. در چنين فضايي است که توطئه خونين شاه و اشرافيت يهود عليه دو دولت دمشق و سامريه آغاز ميشود. هم راويان يهودي عهد عتيق و هم تاريخنگاري جديد يهود ميکوشند تا اين دسيسه غيرقابل دفاع شاه يهود را عملي تدافعي جلوه دهند. مورخين دانشگاه عبري اورشليم مينويسند سران دولتهاي دمشق و سامريه توطئهاي را براي براندازي خاندان داوود و استقرار يک خاندان ديگر در بيتالمقدس آغاز کردند و «در چنين وضع نوميدانهاي» آحاز از تيگلتپيلسر تقاضاي کمک کرد.[291] روايت تدوينکنندگان يهودي عهد عتيق چنين است: و به خاندان داوود خبر داده گفتند که ارام در افرائيم اردو زدهاند و دل او و دل مردمانش بلرزيد بطوري که درختان جنگل از باد ميلرزد. آنگاه خداوند به اشعياء گفت تو... به استقبال آحاز بيرون شو و وي را بگو باحذر و آرام باش. مترس و دلت ضعيف نشود... زيرا که ارام با افرائيم و پسر رمليا براي ضرر تو مشورت کرده ميگويند بر يهودا برآئيم و آن را محاصره کرده به جهت خويشتن تسخير نمائيم و پسر طبئيل[292] را در آن به پادشاهي نصب کنيم. خداوند يهوه چنين ميگويد اين بجا آورده نميشود و واقع نخواهد گرديد. زيرا که سر ارام دمشق و سر دمشق رصين است و بعد از شصت و پنج سال افرائيم شکسته ميشود بطوري که ديگر قومي نخواهد بود. و سر افرائيم سامره و سر سامره پسر رمليا است... خداوند بر تو و بر قومت و بر خاندان پدرت ايامي را خواهد آورد که از ايامي که افرائيم از يهودا جدا شد تا حال نيامده باشد يعني پادشاه اشور را. و در آن روز واقع خواهد شد که خداوند براي مگسهايي که به کنارههاي نهرهاي مصرند و زنبورهايي که در زمين اشورند صفير خواهد زد. و تمامي آنها بر آمده، در واديهاي ويران و شکافهاي صخره و بر همه بوتههاي خاردار و بر همه مرتعها فرود خواهند آمد. و در آن روز خداوند به واسطه استرهاي که از ماوراي نهر اجير ميشود، يعني به واسطه پادشاه اشور، موي سر و موي پايها را خواهد تراشيد و ريش هم سترده خواهد شد.[293] اين سرنوشت هولناکي است که "خداي اسرائيل" در حمايت از خاندان داوود و اشرافيت يهود براي مردم آرامي سوريه و اسباط دهگانه بنياسرائيل ترسيم ميکند. در اين "مأموريت الهي" پادشاه خونريز آشور تنها ابزار نزول قهر الهي است. در عهد عتيق روايت ديگري نيز مندرج است. در اين روايت، سرنوشت فجيع مردم دمشق، اين قربانيان توطئه مشترک يهوديان و پادشاه آشور، به روشني تصوير شده است: آحاز رسولان نزد تغلت فلاسر [تيگلتپيلسر]، پادشاه اشور، فرستاده گفت من بنده تو و پسر تو هستم، پس برآمده مرا از دست اين پادشاه ارام و از دست اين پادشاه اسرائيل که به ضد من برخاستهاند رهايي ده. و آحاز نقره و طلايي را که در خانه خداوند و در خزانههاي خانه پادشاه يافت شد گرفته آن را نزد پادشاه اشور پيشکش فرستاد. پس پادشاه اشور وي را اجابت نمود. و پادشاه اشور به دمشق برآمده آن را گرفت. و اهل آن را به قير به اسيري برد، و رصين را به قتل رسانيد.[294] در اين روايت، آحاز نه تنها بتپرستي فاجر است[295] بلکه براي خوشايند ارباب خويش، پادشاه آشور، معبد سليمان را به بتکده آشوريان بدل ميکند: و آحاز پادشاه براي ملاقات تغلت فلاسر، پادشاه اشور، به دمشق رفت و مذبحي را که در دمشق بود ديد. و آحاز پادشاه شبيه مذبح و شکل آن را بر حسب تمامي صنعتش نزد اورياء کاهن فرستاد. و اورياء کاهن مذهبي موافق آنچه آحاز پادشاه آن را از دمشق فرستاده بود بنا کرد... و چون پادشاه از دمشق آمد، پادشاه مذبح را ديد، و پادشاه به مذبح نزديک آمده بر آن قرباني گذرانيد...[296] بدينسان، با توطئه خونين شاه و اشرافيت يهود، در سال 732 پيش از ميلاد شاه دمشق به قتل رسيد، مردم سوريه به اسارت رفتند و به استقلال دولت آرامي دمشق پايان داده شد. اينک نوبت اسباط دهگانه بنياسرائيل است. نميدانيم چه شد که سه سال بعد فقح به دست يکي از سران بنياسرائيل، به نام هوشع بن ايلا،[297] به قتل رسيد. محتمل است که او قرباني توطئه مشترک يهوديان و آشوريان شده باشد. هوشع، حکمران جديد دولت افرائيم، کمي بعد خراج گزار پادشاه آشور شد. معهذا، اين وضع ديري نپاييد. در سال 720 پيش از ميلاد، در زمان سلطنت سارگون دوم[298] پادشاه آشور (721-705)، دولت افرائيم مورد تهاجم آشوريها قرار گرفت و به موجوديت آن پايان داده شد.[299] عهد عتيق ماجراي تهاجم آشوريان به سرزمين قبايل دهگانه شمالي بنياسرائيل را چنين شرح داده است: هوشع بن ايل... آنچه در نظر خداوند ناپسند بود به عمل آورد... اما پادشاه اشور در هوشع خيانت يافت زيرا که رسولان نزد سوا، پادشاه مصر، فرستاده بود و پيشکش مثل هر سال نزد پادشاه اشور نفرستاده، پس پادشاه اشور او را بند نهاده در زندان انداخت. و پادشاه اشور بر تمامي زمين هجوم آورده، به سامره بر آمد و آن را سه سال محاصره نمود... پادشاه اشور سامره را گرفت و اسرائيل را به اشور به اسيري برد و ايشان را در حلح و خابور بر نهر جوزان و در شهرهاي ماديان سکونت داد.[300] ![]() سارگون دوم، امپراتور آشور و فاتح و منهدم کننده دولت قبايل ده گانه شمالي بني اسرائيل گناه قبايل دهگانه بنياسرائيل عدم فرمانبري از اشرافيت يهود بود و اين همان "گناه بزرگ خاندان يوسف" است که بايد به سختي عقوبت ميشد. پس خداوند تمامي ذريت اسرائيل را ترک نموده، ايشان را ذليل ساخت و ايشان را به دست تاراجکنندگان تسليم نمود... زيرا که او اسرائيل را از خاندان داوود منشق ساخت و ايشان يربعام بن نبط را به پادشاهي نصب نمودند و يربعام اسرائيل را... مرتکب گناه عظيم ساخت.[301] و به اين جرم سکنه مملکت افرائيم چنين سرنوشتي يافتند: پس اسرائيل از زمين خود تا به امروز به اشور جلاي وطن شدند. و پادشاه اشور مردم را از بابل و کوت و عوا و حمات و سفروايم آورده، ايشان را به جاي بنياسرائيل در شهرهاي سامره سکونت داد. و ايشان سامره را به تصرف آورده، در شهرهايش ساکن شدند.[302] ![]() امپراتوري آشور در اوج اقتدار و اقوام تابع آن طبق کتيبههاي آشور، سارگون تنها 27290 نفر از سکنه مملکت افرائيم را به سرزمينهاي شرقي دولت آشور کوچ داد.[303] روشن است که اين نميتواند جمعيت تمامي قبايل دهگانه شمالي بنياسرائيل باشد. بنابراين، قطعاً اسباط دهگانه شمالي از ميان نرفتند. بخش مهمي از آنان در سرزمين يهود استقرار يافتند؛ بتدريج هويت مستقل قبيلهاي خود را از دست دادند و در مجموعهاي جديد به نام "يهوديان" مستحيل شدند. مندرجات عهد عتيق، به ويژه کتاب ارمياء نبي (معاصر با اشغال بيتالمقدس به وسيله بختالنصر)، مؤيد اين نظر است. در يک نمونه، سکنه مملکت افرائيم را مييابيم که عاجزانه از يهوديان خواستار پناه بردن به سرزمين ايشانند و سرانجام با ذلت و تحقير اين درخواست پذيرفته ميشود: به تحقيق افرائيم را شنيدم که براي خود ماتم گرفته ميگفت مرا تنبيه نمودي و متنبه شدم مثل گوساله[اي] که کارآزموده نشده باشد. مرا برگردان تا برگردانيده شوم زيرا که تو يهوه خداي من هستي. به درستي که بعد از آنکه برگردانيده شدم پشيمان گشتم و بعد از آن که تعليم يافتم بر ران خود زدم. خجل شدم و رسوايي هم کشيدم... بنابراين، خداوند ميگويد... هرآينه براي او ترحم خواهم نمود.[304] و ميدانيم که بسياري از آنان به عنوان برده به اسارت اشراف يهودي درآمدند. مفاهيم "غلام عبراني" و "کنيز عبرانيه"، که بعدها در فقه تلمودي مبحثي مفصل را به نام "عبد عبراني"[305] پديد ساخت، از اين دوران به عهد عتيق راه مييابد. براي نمونه، در زمان محاصره بيتالمقدس به وسيله بختالنصر، صدقيا، شاه يهود، براي جلب همدلي مردم شهر دستور آزادي "بردگان عبراني" را صادر ميکند: «هر کس غلام عبراني خود و هر کس کنيز عبرانيه خويش را به آزادي رها کند.»[306] اين نشان ميدهد که در اين زمان بسياري از سکنه يهودي اورشليم در خانههاي خود غلامان و کنيزان "عبراني" داشتهاند.[307] اين پايان دوراني طولاني از تاريخ بنياسرائيل است که با حسد برادران يوسف، به رهبري يهودا، به او آغاز ميشود و با فاجعه سال 720 پيش از ميلاد و انهدام کامل مملکت افرائيم پايان مييابد. شاخص اين دوران طولاني رقابت ميان دو سبط افرائيم (خاندان يوسف) و يهوداست؛ آنچه راويان يهودي عهد عتيق آن را «حسد افرائيم به يهودا و دشمني يهودا با افرائيم» توصيف کردهاند. با انهدام کامل افرائيم، دوران يکهتازي يهودا آغاز ميشود؛ بتدريج قبيله يهود با تمامي بنياسرائيل يکي انگاشته ميشود و سرانجام نام "يهود" جايگزين نام "بنياسرائيل" ميگردد. ![]() ![]() ![]() بقاياي شهر سامريه فرجام خونين و ذلتبار قبايل دهگانه ساکن در مملکت افرائيم، بعدها دستمايه افسانه "ده سبط گمشده بنياسرائيل"[308] شد و در پايه "اسطوره آوارگي" قرار گرفت که بنيان فرهنگ و روانشناسي قومي يهوديت جديد به شمار ميرود. اين اسطوره بر سه پيشگويي استوار است که در بخشهاي جديد عهد عتيق، که به دوران پس از انهدام دولت افرائيم تعلق دارد، مندرج است: در کتاب اشعياء، که به نيمه دوم سده هشتم پيش از ميلاد يعني کمي پس از انهدام دولت افرائيم منسوب است، جهان "آخرالزمان" چنين ترسيم ميشود: و در آن روز واقع خواهد گشت که خداوند بار ديگر دست خود را دراز کند تا بقيه قوم خويش را که از اشور و مصر و فتروس و حبش و عيلام و شنعار و حمات و از جزيرههاي دريا باقي مانده باشند باز آورد. و به جهت امتها علمي برافراشته، راندهشدگان اسرائيل را جمع خواهد کرد. و پراکندگان يهودا را از چهار طرف جهان فراهم خواهد آورد... و به جانب مغرب بر دوش فلسطينيان پريده، بني مشرق را با هم غارت خواهند نمود.[309] در کتاب ارمياء، که به سده ششم پيش از ميلاد منسوب است، چنين ميخوانيم: روزي خواهد بود که ديدهبان کوهستان افرائيم ندا خواهند کرد که برخيزيد و نزد يهوه، خداي خود، به صهيون برآييم. زيرا خداوند چنين ميگويد: به جهت يعقوب به شادي ترنم نماييد و به جهت سر امتها آواز شادي سر دهيد... و بگوييد اي خداوند، قوم خود، بقيه اسرائيل، را نجات بده... زيرا که من پدر اسرائيل هستم و افرائيم نخست زاده من است.[310] و سرانجام، در کتاب حزقيال، منسوب به اواخر سده ششم پيش از ميلاد، هم دوگانگي و ستيز خاندان يوسف و يهودا و هم وعده بازگشت "اسباط گمشده" به شکلي روشنتر بيان ميشود: تو اي پسر انسان، تو يک عصا براي خود بگير و بر آن بنويس براي يهودا و براي بنياسرائيل رفقاي او. پس عصاي ديگر بگير و بر آن بنويس براي يوسف؛ عصاي افرائيم و تمامي خاندان اسرائيل رفقاي او. و آنها را براي خودت با يکديگر يک عصا ساز تا در دستت يک باشد... آنگاه به ايشان بگو، خداوند يهوه چنين ميفرمايد اينک من عصاي يوسف را که در دست افرائيم است و اسباط اسرائيل را که رفقاي وياند خواهم گرفت و آنها را با وي، يعني با عصاي يهودا، خواهم پيوست و آنها را يک عصا خواهم ساخت... اينک من بنياسرائيل را از ميان امتهايي که به آنها رفتهاند گرفته، ايشان را از هر طرف جمع خواهم کرد و ايشان را به زمين خودشان خواهم آورد. و ايشان را در آن زمين بر کوههاي اسرائيل يک امت خواهم ساخت و يک پادشاه بر ايشان سلطنت خواهند نمود و ديگر دو امت نخواهند بود... و بنده من داوود پادشاه ايشان خواهد بود و يک شبان براي جميع ايشان خواهد بود... و بنده من داوود تا ابدالاباد رئيس ايشان خواهد بود.[311] روايات اشعيا و ارميا بازتاب نوستالژي افرائيمي است در ميان اتباع دولت يهود در دو سده پس از انهدام دولت افرائيم؛ و ميتواند حديث رنج بازماندگان قبايل دهگانه شمالي باشد که اينک در زير سلطه اشرافيت يهود به سر ميبرند و بازگشت "عصر طلايي" خويش را آرزو ميکنند. در اين روايات، افرائيم عزيز يعقوب است و وعده يهوه براي شاد کردن اين پيرمرد است که از فراغ افرائيم سخت دلتنگي ميکند. اين دو روايت به سود يهوديان نيست. اين پيشگويي اشعياء ، که اتحاد بنياسرائيل را با "غرب" در "غارت شرق" نويد ميدهد، آشکارا يک افزوده جديد است و محتمل است در دوران جنگهاي روم و ايران و شايد حتي در دوران جنگهاي صليبي و پس از آن جعل شده باشد. دو فقره آخر روايت حزقيال (37/ 24 و 37/ 25) به شکلي چشمگير صبغه يهودي دارد و با اسطوره خاندان داوود پيوند ميخورد. به گمان ما، بخشي از آن که نوستالژي افرائيمي را به اسطورهاي کاملا يهودي بدل ميکند و آن را در بنيان حاکميت جهاني و ابدي خاندان داوود، يعني اليگارشي يهودي، قرار ميدهد يک افزوده کاملا جديد است. اين بخش به دوران احياء اسطوره خاندان داوود و جعل نهاد "شاه داوودي" (رش گلوتا)، يعني اواخر سده دوم ميلادي، تعلق دارد. طبق اين روايت يهودي از نوستالژي افرائيمي، اسباط دهگانه از ميان نرفتند بلکه از سرزمين خود مهاجرت کردند؛ در سراسر جهان آواره شدند و در نقاطي ناشناخته سکني گزيدند. در اين اسطوره، پايان دوران طولاني آوارگي اسباط دهگانه و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور مسيح (از تبار داوود) و استقرار دولت جهاني يهود است. کهنترين نشانهاي که از کاربرد اسطوره ده سبط گمشده در تکاپوهاي سياسي يهوديان ميشناسيم، به اواخر سده نهم ميلادي/ اواخر سده سوم هجري تعلق دارد. در اين زمان، شخصي به نام الداد داني[312] ادعا کرد به قبيله دان تعلق دارد و قبايل دان، نفتالي، جاد و اشير در سرزميني در حبشه سلطنتي مستقل دارند و در ستيز با همسايگان مسيحيشان ميباشند.[313] از سده پانزدهم ميلادي اليگارشي يهودي اسطوره اسباط گمشده بنياسرائيل را احياء کرد، مسيحيان را به شدت تحت تأثير آن قرار داد و اين اسطوره به ايدئولوژي توسعهطلبي ماوراء بحار اروپاييان بدل گرديد. اسطورهاي که از بنياد بر دروغي بزرگ استوار است. اشرافيت يهود خود عامل انهدام اسباط دهگانه شمالي بود و براي تحقق آن دوراني طولاني را در دسيسه و ستيز گذرانيد. سرانجام، آنگاه که نام و نشاني از آنان نماند، در نقش وارث دو ميراث بزرگ دولت افرائيم ظاهر شد: در تاريخنگاري جديد يهود تمامي افتخارات دولت افرائيم به نام يهوديان ثبت شد و در اسطورههاي ديني جديد يهودي و مسيحي مظلوميت اسباط دهگانه نيز به نام "مظلوميت قوم يهود" به تاراج رفت. بنيان يهوديت از آغاز تکوين آن بر فريبکاري، جعل تاريخ و دروغهاي بزرگ استوار است. درباره اهميت اين اسطوره در پيدايش امپراتوري مستعمراتي غرب، کاربرد آن به ويژه در غارت قاره آمريکا و نقش زرسالاران يهودي آمستردام در اشاعه اين اسطوره در سده هفدهم ميلادي در آينده سخن خواهم گفت. |
|||
|
|
۹:۵۵, ۱۰/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
تبعيد بابل؛ از افسانه تا واقعيت با انهدام مملکت افرائيم و سلطه بيرقيب اشرافيت قبيله يهودا بر اتباع خود و آن بخش از مردم ساير قبايل بنياسرائيل که از تهاجم خونين آشور جان سالم به در بردهاند، فرايند تکوين واحد قومي جديدي آغاز ميشود که "قوم يهود" نام گرفته است. اينک تمامي بنياسرائيل، و ساير سکنه سرزمين جنوبي کنعان، اتباع دولت يهودند و اشرافيت يهودي بر آنان حکومت ميکند. اين دوران طولاني بيش از هشت سده را در برميگيرد؛ با انهدام دولت افرائيم در سال 720 پيش از ميلاد آغاز ميشود و با فروپاشي طبيعي بقاياي جامعه يهودي مستقر در ايالت "يهود" در سدههاي نخست ميلادي به پايان ميرسد. اين دوران را بايد به دو مرحله تقسيم کرد: مرحله نخست، دوران استقرار بلامنازع دولت يهود پس از انهدام دولت قبايل شمالي است تا تبعيد کامل اشرافيت يهود به بابل. اين مرحله 134 سال (720 تا 586 پيش از ميلاد) به درازا ميکشد. مرحله دوم، با بازگشت بخشي از اشرافيت يهود از بابل به بيتالمقدس (539 پيش از ميلاد) آغاز ميشود و تا انتقال کامل مرکزيت اليگارشي يهودي به بينالنهرين در حوالي نيمه سده پنجم ميلادي تداوم مييابد. در مرحله نخست، اتباع دولت يهود هنوز "بنياسرائيل" نام دارند و، چنانکه ديديم، نوستالژي افرائيمي در ميان آنان سخت نيرومند است. در اين مرحله نامهاي "بنياسرائيل" و "يهودا" متمايز است؛ "يهوديان" حکمرانانند و "اسرائيليان" اتباع. در کتاب ارمياء نبي، که به پايان اين مرحله (نيمه دوم سده ششم پيش از ميلاد) تعلق دارد، "يهودي" به معناي طبقه حکمرانان ستمگر و فاسد اورشليم است هرچند بندرت به تمامي سکنه تابع دولت يهود نيز اطلاق شده است.[314] در مرحله دوم، بتدريج تمامي اتباع دولت يهود به "يهودي"[315] شهرت مييابند. در کتاب استر از حضور "شخصي يهودي در دارالسلطنه شوشن" (دربار خشايارشا) مطلع ميشويم که "مردخاي بنياميني" نام دارد.[316] به عبارت ديگر، در زمان تدوين کتاب استر اعضاي قبيله بنيامين، چون ساير قبايل بنياسرائيل، با نام عام "يهودي" شناخته ميشوند. سکنه "ايالت يهود" از سده چهارم پيش از ميلاد در ميان اتباع امپراتوريهاي يونان و روم به "يوداييوس"[317] (يوناني) يا "جوداييوس"[318] (لاتين) شهرت يافتند. واژه انگليسي Jew و "جود" و "جهود" فارسي از اين ريشه است. در مرحله نخست، زبان و خط اتباع دولت يهود، چون گذشته، آرامي است. در مرحله دوم، از سده پنجم پيش از ميلاد، زبان و خط عبري جايگزين آرامي ميشود؛[319] و نخستين متوني که به خط عبري نوشته شده پديد ميآيد.[320] زبان "عبري"، که در عهد عتيق از آن به عنوان "زبان کنعان" ياد شده،[321] آميزهاي است از زبان آرامي و زبان فنيقي که طي دوران اقامت بنياسرائيل در سرزمين کنعان و در يک فرايند طولاني دادوستد فرهنگي بتدريج شکل گرفت. بدينسان، عناصر پايهاي هويت "قوم يهود" بطور عمده در اين مرحله پايهگذاري ميشود و در دوران ظهور اليگارشي حاخامي و يهوديت تلمودي شکل نهايي خود را مييابد. در دوران 134 ساله پس از انهدام مملکت افرائيم تا فتح بابل به دست بختالنصر، "خاندان داوود" بر دولت يهود حکومت ميکند. در اين دوران، دولت يهود دولتي است کوچک در کنار شهر- دولتهاي فنيقي (کنعاني) و فلسطيني که سرزمين آنان در حوزه اقتدار دو امپراتوري بزرگ آشور و مصر قرار دارد. با مرگ آشوربانيپال،[322] واپسين پادشاه قدرتمند آشور (668-627)، اين امپراتوري رو به افول نهاد. از سال 626 پيش از ميلاد، ايرانيان که دوراني طولاني از سلطه خشن آشوريان را از سرگذرانيده بودند در اتحاد با قبايل سامي کلداني، به رهبري نبوپولاسر، تهاجم به آشور را آغاز کردند. در سال 623 پيش از ميلاد شهرهاي اصلي آشور به تصرف نبوپولاسر کلداني و متحدين ايرانياش درآمد. معهذا، کار به پايان نرسيد. بقاياي دولت آشور در سرزمينهاي شمال غربي بينالنهرين استقرار يافتند؛ شهر حران را به مرکز تکاپوي خود عليه کلدانيها و ايرانيها بدل ساختند و با حمايت نظامي نخو دوّم،[323] فرعون مصر، تهاجم به سرزمينهاي از دست رفته را آغاز نمودند. در اين زمان، با ازدواج بختالنصر (نبوکدنصر)، پسر نبوپولاسر، با امتيس،[324] دختر هووخشتر (کياکسار)،[325] پادشاه ماد، جبهه متحد کلدانيها و ايرانيها تقويت شد. سرانجام، در سال 605 پيش از ميلاد ارتش متحد مصر و آشور در جنگي سخت با ارتش کلداني و متحدين ايرانياش، به فرماندهي بختالنصر، شکست خورد و به حيات امپراتوري مهيب آشور پايان داده شد.[326] کمي پس از اين جنگ بختالنصر به جاي پدر پادشاه بابل شد. ![]() سکه منسوب به بختالنصر دوّم ![]() باغهاي معلقه بابل که بختالنصر براي همسر ايرانياش، امتيس، ساخت تا دوري از وطن را فراموش کند ![]() دولت بابل در زمان بخت النصر دوّم ![]() نخو دوّم، فرعون مصر در زمان جنگ بختالنصر با ارتش فرعون مصر و متحدين آشورياش (605) يهوياقيم [327] شاه يهود (609- 598) است. او شاه دستنشاندهاي است که نخو وي را به قدرت رسانيد [328] و متحد و خراجگزار فرعون بود. به رغم پيروزي بر ارتش مصر، بختالنصر به قلمرو دولت کوچک يهود تعرض نکرد؛[329] و تنها از اين پس يهوياقيم خراج ساليانه خود را به دولت بابل تقديم مينمود. تمکين يهوياقيم به بختالنصر سه سال بيشتر دوام نياورد و از اين زمان، به تعبير نويسندگان تاريخ شاهان يهود، «عاصي شد.»[330] "عصيان" شاه يهود در پيوند با اتحاديه جديدي بود که در شرق مديترانه با مشارکت سه دولت کوچک فلسطيني غزه،[331] اشکلون[332] و اشدود[333] و دولتهاي صور و اورشليم به رهبري فرعون مصر شکل گرفت. در نتيجه، در سال 598 پيش از ميلاد بختالنصر به غرب لشکر کشيد، حکمرانان و رجال هوادار مصر در پنج دولت فوق را به عنوان "تبعيدي" به بابل منتقل کرد و حکمرانان محلي مورد نظر خود را منصوب نمود. يکي از اين تبعيديان يهوياکين [334] شاه 18 ساله يهود است که سه ماه پيش با مرگ پدر به قدرت رسيده بود. اين سرآغاز ماجرايي است که در تاريخنگاري يهود با عنوان "تبعيد يهوديان به بابل" نقطهعطفي در تاريخ يهوديت بهشمار ميرود. در اين الگوي تاريخنگاري، "تبعيد بابل" دومين مظلوميت بزرگ "يهوديان"، پس از انهدام قبايل دهگانه شمالي بهوسيله امپراتوري آشور، است. اين ماجرا نيز دروغي بزرگ بيش نيست. يهوياقيم و پسرش شاهاني ستمگر بودند و در عهد عتيق از آنان به نيکي ياد نشده است. در "کتاب دوم پادشاهان" درباره يهوياکين چنين ميخوانيم: «آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه پدرش کرده بود، به عمل آورد.»[335] در اين زمان نحوشطا،[336] همسر يهوياقيم و مادر يهوياکين، چهره اصلي و مقتدر دربار يهود است. دائرةالمعارف يهود بر اين نظر است و دليل آن را ذکر مکرر نام نحوشطا در عهد عتيق ميداند.[337] بنابراين، به سان ساير حکومتهاي اينچنيني که ميشناسيم، دربار يهود را بايد "دربار زنانه" و دولت يهود را "دولت حرمسرا" دانست. اين سنتي است که پيشينه آن به زمان ايزابل و عتليا ميرسد. ورود بختالنصر به اورشليم به آرامي و بدون خونريزي انجام شد و سخني از قتل و غارت و کشتار در ميان نيست. شاه نوجوان يهود، به همراه مادر و درباريان و بزرگان شهر، به استقبال پادشاه بابل رفت و بختالنصر به شهر وارد شد.[338] مورخين عهد عتيق از بردن خزانه دربار سلطنتي و معبد سليمان توسط بختالنصر خبر ميدهند؛[339] ولي اين قطعاً تنها بخشي از ذخاير دولت يهود است که طبق روال آن زمان، و امروز، به عنوان "غرامت جنگي" ضبط شد؛ زيرا در زمان تهاجم دوم بختالنصر هنوز ثروت انبوهي را در اورشليم مييابيم. [340] بختالنصر يهوياکين و مادر قدرتمندش را با گروهي از بزرگان و کاهنان قبايل يهودا و بنيامين و لاويان،[341] بههمراه هزاران تن از غلامان و کنيزان و خوانندگان و نوازندگان ايشان،[342] بههمراه خود به بابل برد و عموي 21 ساله يهوياکين به نام صدقيا [343] را در سمت نايبالسلطنه شاه يهود در اورشليم منصوب کرد. [344] مورخين يهودي، جمع کساني را که به بابل برده شدند ده هزار نفر گزارش کردهاند که شامل «زنان پادشاه و خواجهسرايان و بزرگان و مردان جنگي و صنعتگران و آهنگران» نيز بود. [345] چنانکه ميبينيم، بختالنصر خاندان سلطنتي يهود را عزل نکرد و حکمراني بيگانه بر يهوديان نگمارد. انتقال شاهان و رجال هوادار مصر به بابل و نصب حکمرانان جديد محلي، که هوادار بابل يا بيطرف شمرده ميشدند، سياستي بود که بختالنصر در دولتهاي فلسطيني نيز اجرا کرد. امروزه، اکتشافات باستانشناسي و دستيابي مورخين به آرشيوهاي کهن بابل آشکار ساخته که اين "تبعيديان"، برخلاف سدهها تبليغات يهوديان، "اسير" نبودند. يهوياکين، مادرش و بزرگان يهودي، به سان شاهان و بزرگان دولتهاي صور و غزه و اشکلون و اشدود، در بابل زندگي شاهانه داشتند. صدقيا، در اورشليم، تنها نايبالسلطنه به شمار ميرفت و بختالنصر همچنان يهوياکين را به عنوان "شاه يهود" به رسميت ميشناخت و محترم ميداشت. املاک پهناور يهوياکين و بزرگان و کاهنان يهودي در سرزمين يهود محفوظ بود و بهوسيله کارگزارانشان اداره ميشد. اشراف تبعيدي يهود در بابل بطور منظم و آشکار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياکين در دولت يهود مطاع بود. [346] زندگي مجلل شاه يهود در بابل و مقام شامخ او در دربار بختالنصر چنان است که برخي از محققين حتي برآنند که او را به تبعيد نبردند بلکه خود براي گريز از بحرانهاي سرزميناش داوطلبانه در تحت حمايت پادشاه بابل ميزيست. بهنوشته دائرةالمعارف يهود، پس از مرگ بختالنصر وضع يهوياکين حتي بهتر از گذشته شد. او هنوز به عنوان شاه يهود در بابل از احترام فراوان برخوردار بود و در سرزمين يهود نفوذ و قدرت داشت. [347] با انتقال يهوياکين، نحوشطا و گروهي از بزرگان يهودي به بابل، صدقيا رياست دولت يهود را به دست گرفت. به روايت عهد عتيق، صدقيا نيز «آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود، موافق هر آنچه يهوياقيم کرده بود، به عمل آورد.»[348] صدقيا نيز، چون يهوياقيم و يهوياکين، پيوندي با آئين موسوي نداشت و بتپرستي قهار بود. «تمامي روساي کهنه و قوم خيانت بسياري موافق همه رجاسات امتها ورزيدند و خانه خداوند را که در اورشليم تقديس نموده بود نجس ساختند.» [349] دو سال پس از انتقال يهوياکين و مادرش به بابل، نخو درگذشت (596) و فرعوني جديد به نام پسمتيخوس دوّم [350] به قدرت رسيد و سياستي تهاجمي را عليه اتحاد ايران و بابل کلداني آغاز کرد. چهار سال پس از صعود فرعون جنگطلب جديد، شاهان کوچک شرق مديترانه (دولت فنيقي صور، فلسطينيها و نايبالسلطنه يهود) بار ديگر به دستنشاندگان و متحدين مصر بدل شدند. در سال 589 پسمتيخوس نيز درگذشت و فرعوني جديد به نام آپريس [351] به قدرت رسيد که در عهد عتيق با نام "حفرع" [352] شناخته ميشود. آپريس سياست تهاجمي پسمتيخوس عليه اتحاد ايران و بابل را ادامه داد. سرانجام، در سال 587 بار ديگر بختالنصر به سوي سرزمين هاي غربي به حرکت درآمد و در کوران جنگ با ارتش مصر در تابستان 586 اورشليم را به تصرف درآورد؛ شهري که در آن زمان، به تعبير "کتاب عزرا"، «کانون فتنه» در منطقه به شمار ميرفت. [353] بختالنصر "معبد سليمان" را تخريب کرد، گروهي از اشراف شورشي يهود را به قتل رسانيد، صدقيا را کور کرد و به بابل برد [354] و حکمراني از بنياسرائيل را در رأس اتباع دولت يهود گمارد. [355] 314. مانند: کتاب ارمياء نبي، 40/ 11 و 40/ 12. 315. Yehudi 316. کتاب استر، 2/ 5. 317. Ioudaios 318. Judaeus 319. Webster's Third New International Dictionary, 1986, pp. 109, 1048. 320. Americana, vol. 14, p. 34. 321. کتاب اشعياء نبي، 19/ 18. 322. Ashurbanipal 323. Necho 324. Amytis 325. Cyaxares 326. بنگريد به: Encyclopaedia Iranica, London and New York: Routledge & Kegan Paul, 1987, Vol. II, pp. 814-815. 327. Jehoiakim 328. کتاب دوم پادشاهان، 23/ 34. 329. Ben-Sasson, ibid, p. 153. 330. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 1. 331. Gaza 332. Ashkelon 333. Ashdod 334. Jehoaichin 335. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 9. 336. Nehushta 337. Judaica, vol. 9, p. 1318. 338. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 12. 339. همان مأخذ، 24/ 13. 340. کتاب دوم تواريخ ايام، 23/ 18؛ کتاب ارمياء نبي، 52/ 17-19. 341. کتاب عزرا، 1/ 5. لاويان کاهنان حرفهاي معبد سليمان بودند و برخي محققين آنان را مصري الاصل ميدانند. 342. همان مأخذ، 2/ 65. 343. Zedekiah 344. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 17. در يک مورد، صدقيا برادر يهوياقين ذکر شده است. (کتاب دوم تواريخ ايام، 36/ 10) 345. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 14-16. 346. Ben-Sasson, ibid, p. 156. 347. Judaica, vol. 9, pp. 1318-1319. 348. کتاب دوم پادشاهان، 24/ 19. 349. کتاب دوم تواريخ ايام، 36/ 14. 350. Psammetichus 351. Apries 352. Hophra 353. کتاب عزرا، 4/ 15. 354. کتاب ارمياء نبي، 39/ 6-7. 355. همان مأخذ، 40/ 5. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| میزان نفوذ و سيطره يهود در دولتهای عثمانی و روسیه تزاری | vahrakan | 0 | 1,045 |
۲۹/آذر/۹۴ ۲۰:۴۱ آخرین ارسال: vahrakan |
|
| غدير و سقيفه، درسي براي تمام تاريخ! | مصباح | 0 | 1,239 |
۲۰/مهر/۹۳ ۱۳:۴۹ آخرین ارسال: مصباح |
|
| دو فساد بزرگ تاريخى بنى اسرائيل | mahdy30na | 0 | 1,065 |
۲/مرداد/۹۳ ۲۳:۱۷ آخرین ارسال: mahdy30na |
|
| خداي يهود، آيا الله است يا اهريمن؟ | سجاد313 | 20 | 12,967 |
۲/مرداد/۹۱ ۱۱:۲۱ آخرین ارسال: جوینده حق |
|
| روايت قرآني از « بنياسرائيل » | mohammad reza | 0 | 1,127 |
۲۳/فروردین/۹۱ ۲۲:۳۶ آخرین ارسال: mohammad reza |
|
| تاريخ و صهيونيسم | ema1392 | 6 | 2,815 |
۳/آبان/۹۰ ۱۹:۵۸ آخرین ارسال: ema1392 |
|
| تدريس زبان فارسي در همه مدارس اسرائيل! | semnani | 5 | 2,497 |
۱۹/شهریور/۹۰ ۱۲:۳۵ آخرین ارسال: springly |
|





![[تصویر: i442_logo.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i442_logo.jpg)
![[تصویر: i443_jew1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i443_jew1.jpg)
![[تصویر: i446_MerneptahStele.gif]](http://img.topse.ir/out.php/i446_MerneptahStele.gif)
![[تصویر: i445_ZigguratTempleUr.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i445_ZigguratTempleUr.jpg)
![[تصویر: i444_Mari.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i444_Mari.jpg)



![[تصویر: i447_Abraham1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i447_Abraham1.jpg)
![[تصویر: i448_AbrahamJourney.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i448_AbrahamJourney.jpg)
![[تصویر: i449_Abraham2.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i449_Abraham2.jpg)
![[تصویر: i450_IsaacJacob.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i450_IsaacJacob.jpg)
![[تصویر: i451_Judah.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i451_Judah.jpg)
![[تصویر: i452_Joseph.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i452_Joseph.jpg)
![[تصویر: i454_CanaanMap.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i454_CanaanMap.jpg)
![[تصویر: i455_DavidRembrandt.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i455_DavidRembrandt.jpg)
![[تصویر: i456_solomontemple1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i456_solomontemple1.jpg)
![[تصویر: i457_solomontemple2.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i457_solomontemple2.jpg)
![[تصویر: i463_AhijahtheShilonite.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i463_AhijahtheShilonite.jpg)
![[تصویر: i460_mapisrael.gif]](http://img.topse.ir/out.php/i460_mapisrael.gif)
![[تصویر: i461_MapDivKingdom.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i461_MapDivKingdom.jpg)
![[تصویر: i462_ShalmaneserIIIAmiet.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i462_ShalmaneserIIIAmiet.jpg)
![[تصویر: i471_Elijah1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i471_Elijah1.jpg)
![[تصویر: i472_Elijah3.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i472_Elijah3.jpg)
![[تصویر: i473_Elijah2.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i473_Elijah2.jpg)
![[تصویر: i474_Athalia.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i474_Athalia.jpg)
![[تصویر: i477_BlackObelisk1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i477_BlackObelisk1.jpg)
![[تصویر: i478_BlackObelisk2.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i478_BlackObelisk2.jpg)
![[تصویر: i479_BlackObelisk3.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i479_BlackObelisk3.jpg)
![[تصویر: i480_SargonII.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i480_SargonII.jpg)
![[تصویر: i481_AssyrianEmpire.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i481_AssyrianEmpire.jpg)
![[تصویر: i482_Samaria1.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i482_Samaria1.jpg)
![[تصویر: i483_Samaria2.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i483_Samaria2.jpg)
![[تصویر: i484_Samaria3.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i484_Samaria3.jpg)
![[تصویر: i491_NebukadnessarII.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i491_NebukadnessarII.jpg)
![[تصویر: i492_8wondersgarden.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i492_8wondersgarden.jpg)
![[تصویر: i493_BabylonianE.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i493_BabylonianE.jpg)
![[تصویر: i494_NechoKnellingStatueBrooklynMuseum.jpg]](http://img.topse.ir/out.php/i494_NechoKnellingStatueBrooklynMuseum.jpg)