|
روایتی ناب از شهید مجید خدمت (مجید سوزوکی)
|
|
۲۱:۳۴, ۷/مهر/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
اگر حوصله نکردید رنگی ها را بخوانید.... در یک غروب گرم و دودزده، در میان سرسام ماشینها که بیهیچ توجه به بنزین سهمیهای همچنان در رفت و آمد هستند؛ در جنوبیترین نقطه شرق تهران در خیابان اتابک دنبال خانه شهید مجید خدمت میگردم. آدرس درست و حسابی ندارم. برای گرفتن آدرس از دفتر بنیاد شهید هم احتیاج به نامهنگاری و مکاتبه است که مطمئناً زمان میبرد. جایی خوانده بودم: مسعود دهنمکی و بازیگران فیلم اخراجیها به دیدن خانواده شهید مجید خدمت رفتند و در انتهای خبر نشان از خیابان اتابک داده بودند. روی همین حساب با کامبیز دیرباز بازیگر نقش مجید سوزوکی تماس گرفتم تا آدرس را از او بپرسم. دیرباز هم دقیق نمیداست و فقط به اتابک اشاره کرد و در آخر نیز حواله به دهنمکی داد. با جناب کارگردان تماس میگیرم. جواب درستی نمیدهد و ارتباط قطع میشود. چارهای نیست. باید کوچه به کوچه خیابان اتابک را جستوجو کنم. در آن غروب خاکستری، به اتابک میرسم. قبل از این که وارد خیابان شوم، پایگاه بسیج مالک اشتر را میبینم. از نگهبان ورودی میپرسم؛ میگوید ساعت اداری تمام شده و باید در آن موقع مراجعه و پرس و جو کنی. نام مجید خدمت برایش آشنا نیست. میگویم: همان شهیدی که دهنمکی اخراجیها را از روی زندگیاش ساخته! میگوید: آهان، مجید سوزوکی را میگویی؟ جواب میدهم: بله خودش است. میگوید: خانهشان قبل از اتابک، داخل خیابان مینابی است. آنجا از هرکس بپرسی نشانت میدهد. خوشحال از این کشف، راه میافتم تا به آن خیابان برسم. وارد خیابان که میشوم در کمرکش آن به کوچه شهید امیرحسین خدمت میرسم. برادر مجید است. برادری که هفت سال زودتر از او در بازیدراز شهید شده. از یکی- دو نفر نشانی خانه را میپرسم و یکی از آن ها محمد خدمت برادر مجید را نشانم میدهد. محمد دعوتم میکند به خانه شان برویم. وقتی مینشینیم، پدر و تنها خواهر مجید هم به ما اضافه میشوند. حرفهایی از سر ناراحتی راجع به فیلم میگویند. میگویم: برای نقد و انتقاد و بررسی فیلم نیامدهام، میخواهم از خود مجید بنویسم. مجیدی که در هیاهو و حاشیههای فیلم گم شد و درست معرفی نشده. خواهر مجید اینطور روایت میکند: ما پنج برادر و یک خواهر هستیم. دو برادر بزرگم شهید شدهاند؛ امیرحسین که در اوج جوانی عضو سپاه پاسداران بود و در سال ۱۳۶۰ در منطقه بازیدراز شهید شد و برادر دیگرم مجید که متولد ۱۳۴۱ بود و در سن ۲۶ سالگی، در سال ۱۳۶۷ در ارتفاعات شاخ شمیران به شهادت رسید.میپرسم: مجید چطور سوژه فیلم اخراجیها شد؟ میگوید: برادرم مجید، پسر دوم خانواده بود. تا کلاس پنجم درس خواند و سال اول راهنمایی ترک تحصیل کرد و رفت دنبال کار. از همان سن و سال در یک سماورسازی مشغول شد و تا آخر هم همین کار را دنبال کرد. اولش مادرم راضی به ترک تحصیل مجید نبود. تمام فکر و ذکرش تحصیلات بچهها بود. مجید قول داد به کلاسهای شبانه برود و درس را دنبال کند. یک روز معلمهایش مادرم را خواستند و به او گفتند: حاج خانم خودت را خسته نکن، این پسرت درس نمیخواند. تازه شبها سر کلاس میخوابد! به هر حال فشار کار روز تمام رمق او را میگرفت. آخرش یکی از معلمها گفت: شاید در کار موفق شد و به جایی رسید. انگار آن معلم یک چیزی میدانست. مجید آنقدر به سماورسازی علاقه داشت که آخرش یکی از استادکارهای این رشته شد و تمام کارگاهها دنبالش بودند. بعد از مدتی برادرم از کار برای دیگران خسته شد و آمد برای خودش در همین منطقه در محله اصفهانک، یک مغازه باز کرد. مجید خیلی خوشاخلاق و اهل بگو و بخند بود. دوستان زیادی داشت و اکثراً با آن ها میجوشید. غروبها که از سر کار میآمد ساکش را بر میداشت و به باشگاه کشتی میرفت. عاشق ورزش بود. خواهر مجید این ها را میگوید و به مجید سوزوکی فیلم دهنمکی اشاره میکند: آخر کجا مجید ما دم به دم سیگار آتش میکرد؟ او اصلاً اهل سیگار نبود، تازه از دود سیگار هم بدش میآمد. گاهی اوقات پدر ما سیگار میکشید مجید ناراحت میشد و میگفت: بابا برو تو حیاط بکش، دودش ما را اذیت میکند.خواهر، دل پردردی دارد. گاهی اوقات احساسات بر او غلیان کرده و از مجید سوزوکی فیلم شکوه میکند. نمیخواهم به فیلم برگردیم. میگویم: این لقب سوزوکی و عشق موتور وجود داشت؟ خیلی محکم رد میکند و میگوید: برادرم برای رفت و آمد به محل کارش از موتور استفاده میکرد اما با موتورهای معمولی و هیچ وقت معروف به سوزوکی نبود. این ها را میگوید و یاد آن روزها میافتد؛ روزهایی که پنج یا شش سال سن داشت. بغض کرده و میگوید: هر وقت از سر کار میآمد، با دست پر بود. برای خانه همه چیز میخرید. بعدش هم من یا برادرم محمد را سوار ترک موتورش میکرد و میبرد میگرداند و آبمیوه برایمان میخرید. او خیلی مهربان بود. یادم است آن وقتها برادر بزرگ ترم امیرحسین شهید شده بود و مجید از این بابت همیشه هوای مادرم را داشت. امیرحسین از سال ۵۹ وارد سپاه شد و سال ۶۰ در بازیدراز سرپل ذهاب مفقودالاثر شد. مجید با پسرعمویم برای پیدا کردن جنازه به جبهه رفت و موفق نشد. تازه بعد از آن هم چند بار در قسمت تدارکات برای تعمیر سماورها و چراغهای والور به منطقه رفت. آن وقت در فیلم نشان میدهند که او برای اولین بار آن هم بابت به دست آوردن دل حاجی و دخترش به جبهه میرود. کدام دختر؟ کدام حاجی؟ اصلاً مجید ما وقت این حرفها را نداشت. دوباره به فیلم برگشتهایم. انگار چارهای نیست و قرار است در این گزارش هم پلان به پلان جلو بریم. از روزگار جوانی و عاشقی مجید جویا میشوم. این بار محمد جواب میدهد: مجید وقت این کارها را نداشت؛ تمام فکر و ذکرش کار و مادرم بود. حرفهایش تمام نشده که فاطمه تنها خواهرشان میگوید: مادرم خیلی دوست داشت برای مجید زن بگیرد. مجید دوست داشت خانه و زندگی و بچه داشته باشد. چند جایی برایش خواستگاری رفتیم، هربار به دلایلی نمیشد؛ یا او را نمیپسندیدند یا خودش نمیپسندید. دستهایش و انگشتهایش همیشه بریده و زخمی بود. او با ورقهای نازک فلزی سر و کار داشت و از برشهای آن همیشه انگشتهایش زخمی بود، طوری که هیچ وقت نمیتوانست انگشتر دست کند، تا چه برسد به انگشتر عقیق و ما مانده بودیم مجید سر عقد چه کار میکند؟! بالاخره یک روز مادرم و خالهام با یک دخترخانم آشنا میشوند که معلم بود. پرس و جو و کارهای همیشگی خواستگاری و تعیین وقت و از این حرفها تا اینکه با مجید میروند. یادم است مجید آن روز کت و شلوار نپوشید. با همان لباسهای معمولی راه افتاد. وقتی مادرم گفت: چرا کت و شلوار نمیپوشی؟ جواب داد: همین طور ساده میآیم. میخواهم با همین ظاهر مرا بپسندند. برادر دختره وقتی دستهای داداش مجیدم را میبیند، تعجب میکند. همان روز گفته بود: معلوم است این پسر اهل کار و زندگی است. به هرحال همه چیز تأیید شد و مورد پسند خانوادهها قرار گرفت. مادرم دنبال جفت و جور کردن کارها و برگزاری مراسم عقد بود. همه چیز داشت پیش میرفت که مجید منصرف شد. یکهو تصمیم گرفت به جبهه برود. او چند بار هم قبلش رفته بود. یک سماور بزرگ برای هیأت رزمندگان ساخته بود و خودش برده و اهدا کرده بود. نمیدانم آن شب چه شد که تصمیم گرفت برود؛ رفتنی که همیشگی بود. نه این که از دختره چیزی دیده باشد یا ایرادی از طرف آن ها باشد، نه، این طور نبود. آن ها خانواده خیلی خوبی بودند. حتی مجید به مادرم گفت از آن ها عذرخواهی کند. قرار خودش با خودش بود. انگار آدم این دنیا نبود. باید میرفت که رفت. خواهر مجید از روزهای آخر برادر میگوید و من در ذهن خود به یاد نوای محمد اصفهانی در آخر فیلم میافتم. آن جا که زمزمه میکرد: دنیا رو با همه خوب و بدش، با همه زندونیهای ابدش، پشت سر گذاشتن و رها شدن، رفتن و سری تو سرا شدن، واسشون تو بند دنیا جا نبود، دنیا که جای پرندهها نبود…نمیدانم در آن شب آخر چه اتفاقی افتاد. نمیدانم چطور از مادر و تمام داغهایش دل کند و رفت تا داغی دیگر بر دل مادر شود. مادری که تمام بهانه او برای زندگی بود. میگفت و میخندید و میخنداند تا دل مادر را شاد کند، شاید کمی از اندوه فقدان امیرحسین را کم کند. مادر چه کار کند با دو داغ امیرحسین و مجید؟ تازه قرار بود آقامجید را داماد کند. دلش پر میکشید تا نوههایش را در آغوش بکشد. اما انگار قسمت نبود. وقتی مجید رفت، دل مادر هم با او رفت. خواهر، مانده آن روزها را چطور توصیف کند. برادرش به جبهه رفته بود. دیگر کسی نبود تا بعدازظهرها او و محمد را سوار موتور کند و به گردش ببرد. از دوستان و اطرافیان برادرش میپرسم. میگوید: مجید اهل رفیقبازی بود، دوستان زیادی داشت. اهل کار بود و درآمد داشت و در بیشتر مواقع برای دوستانش خرج میکرد. خیلی دست و دلباز بود. دوستان خوبی داشت. البته نه مثل آن دوستانی که در فیلم به تصویر کشیده شده. بهترین دوستانش محمد نبوی و سعید صفوی بودند. با محمد نبوی همسایه دیوار به دیوار بودیم. از بچگی با هم دوست بودند. حتی سربازی هم با هم رفتند. آن ها در ارومیه خدمت کردند. زیاد سر به سر هم میگذاشتند. یک مسافرت دو هفتهای هم به خارج کشور رفتند. سری از هم سوا بودند. سعید هم بیشتر مواقع با آن ها بود. یادم است یک بار با هم مادرم را به سفر سوریه بردند. عکسهای آن سفر زیارتی را در آلبوم مجید داریم. این ها را میگوید و آلبومها را میآورد. به تماشای عکسها مینشینم. عکسهایی با لباس سربازی و لباس کشتی و کت و شلوار مسافرت و در هیچ کدام آن ها از گیوه و کاپشن خلبانی خبری نیست! |
|||
|
|
۲۱:۵۹, ۷/مهر/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
سلام
بسیار عالی بود. لطفاً منبع را نیز معرفی کنید. |
|||
|
|
۲۲:۱۱, ۷/مهر/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
(۷/مهر/۹۱ ۲۱:۵۹)دل خسته نوشته است: سلام سلام علیکم.تشکر بابت یادآوری منبع: نقد نیوز
|
|||
|
|
۲۲:۲۲, ۷/مهر/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام
واقعا مثل اسم تاپیکی که انتخاب کردین روایت نابی بود ! دسدتون درد نکنه خیلی لذت بردم از این روایت . |
|||
|
|
۱۵:۴۹, ۸/مهر/۹۱
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ممنون خیلی زیبا بود! بعد از دیدن این فیلم با خودم میگفتم فیلم خوبی بود اخه با همه فیلم جنگیا فرق داشت شهیدا رو اینقد ادمای خاص و دور نشون نمیداد اما با صحبت های خواهرش دیدم اشتباه میکنم اونا واقعا فرق داشتن یعنی ما با اونا خیلی فاصله داریم!!! |
|||
|
|
۱۶:۱۱, ۸/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/مهر/۹۱ ۱۶:۱۲ توسط مفقود الاثر.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
این مجید به آن مجید که زمین تا آسمان فرف دارد!
البته فیلم اخراجیها فیلم خوبی بو د و مثال سوزوکیها در جبهه بودند اما اینکه آقای ده نمکی میگوید فیلم را از روی ابن مجید ساخته واقعا عجیب است!!!! دوست عزیز این رو به خود کارگردان تذکر دادی؟؟؟؟؟ ![]() ![]()
|
|||
|
|
۱۷:۵۶, ۸/مهر/۹۱
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
(۸/مهر/۹۱ ۱۵:۴۹)یوسف خان نوشته است: بسم الله الرحمن الرحیمسلام. من هم موافقم با فرمایش شما.به نظرم اگر هم در زمان جنگ کسی شبیه به شخصیت مجید سوزوکیه فیلم وجود داشته ، قبل از رفتن به جبهه تغییر کرده... ده نمکی نه تنها دروغ گفته، به شخصیت این شهید بلند مرتبه توهین های زیادی کرده در طول فیلم کاش حداقل اسم نمی برد و فیلمشو نمیچسبوند به این شهید... |
|||
|
|
۱۸:۰۴, ۸/مهر/۹۱
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
سلام
البته دوستان مطمئنا نمیشه یه فرمول کلی برای همه افرادی که در جبهه حضور داشتن نوشت. اما فضای جبهه جوری بود بوده که اکثر افراد رو تحت تاثیر قرار میداده. متاسفانه فیلمی که ده نمکی ساخته ، نتونسته این فضا رو به تصویر بکشه. به هر حال نمی خوام موضوع این تاپیک رو منحرف کنم چون قبلا مفصل در مورد فیلم های ده نمکی صحبت شده . من این شهید رو خیلی دوست دارم. برای شادی روحش یک صلوات بفرستیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. |
|||
|
|
۱۹:۰۴, ۸/مهر/۹۱
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
سلام......
یادمه تلوزیون یه مستند داشت نشون میداد خیلی قشنگ بود ....... درباره ی یه شهیدی بود که قبل از انقلاب و جنگ و این حرفا لات و کفتر باز و خلاصه آدم خلافی بوده......ولی جاش محرم ها تو هیئت میرفت و کمک میکرد.....ولی جاش احترام همه رو نگه میداشت.....ولی جاش..........خلاصه اینکه فطرت پاکی داشت..... این بنده خدا میره جبهه و یادم نیست چیکاره میشه ولی یادمه کار مهمی میکرد....... قسمت جالبش اینجاست که اون شهید همیشه آرزو داشت بسوزه و شهید بشه....میدونید چرا...؟...برای اینکه روی کل بدنش خالکوبی دوران جاهلیتش مونده بود و .....میخاست پاک پیش خداوند بره......آخرش هم خدا اون رو به آرزوش رسوند و سوزوند و بردش........................ ببخشید کاملا یادم نبود کس دیگه ای دیده و یادشه بیاد تعریف کنه..... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| گذری بر زندگی شهیدان مهدی و مجید زین الدین | یاوران مهدی | 1 | 2,090 |
۱۹/آذر/۹۳ ۹:۱۶ آخرین ارسال: Agha sayyed |
|





![[تصویر: 1380637128.jpg]](http://www.naghdnews.ir/uploadcenter/uploads/1380637128.jpg)
![[تصویر: 1376947186.jpg]](http://www.naghdnews.ir/uploadcenter/uploads/1376947186.jpg)
خواهر مجید از روزهای آخر برادر میگوید و من در ذهن خود به یاد نوای محمد اصفهانی در آخر فیلم میافتم. آن جا که زمزمه میکرد: دنیا رو با همه خوب و بدش، با همه زندونیهای ابدش، پشت سر گذاشتن و رها شدن، رفتن و سری تو سرا شدن، واسشون تو بند دنیا جا نبود، دنیا که جای پرندهها نبود…






