|
خاطرات ما (ویژه تولد تالار)
|
|
۱۰:۰۸, ۲۲/مهر/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بِسمِ اللهِ الرّحمنِ الرّحیمِ
![]() سلام علیکم همه ما در تالار لحظات شیرین و خاطراتی بیادماندنی داریم که هر چند وقت ، وقتی بیادمان می آیند سرشار از لذت معنوی میشویم . بهترین و خاطرانگیزترین لحظات را بازگو نماییم و دیگران را در لحظات شیرینمان شریک نماییم . اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۱:۲۶, ۲۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم (۲۶/مهر/۹۱ ۹:۳۱)احیاء نوشته است: با سلام اندر مزایای قطعی سیستم تالار ... تو خونه ما هم همین رو میگن ... ![]() ![]() اللهم عجل لولیک الفرج موفق باشید و خدایی . |
|||
|
|
۱۳:۲۹, ۲۶/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/مهر/۹۱ ۱۳:۵۶ توسط درست پسند.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
چند وقت قبل، دیدم یک مستند در مورد مسائل آخرالزمان هست، گفتم نگاه کنم کلی ازش اشکال بگیرم و حال کنم! (خیلی فرقی نداشت راجع به چی باشه! من به زعم خودم تو همه چیز سررشته دارم و بدین سبب از همه چیز اشکال می گیرم)
بعد آدرس وبلاگ رو دیدم گفتم برم کلاً از اساس ازشون اشکال بگیرم با غلتک صافشون کنم شاد شم! بعد دیدم یک تالار بزرگ هست و هرچقدر اشکال بگیری تموم نمیشه! ![]() جدا از شوخی... این تالار خودش به تنهایی بی معناست. تمام خوبی خودش رو از حرفهای خوب آدمهای توش می گیره. ما دنبال خدا هستیم، و همین ما رو در این مسیر یار و یاور مهربان همدیگر می کند. سوره توبه - آیه 9 : وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ ۚ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ ۚ أُولَٰئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ مردان و زنان با ایمان دوستان یکدیگرند، به نیکی وا میدارند و از ناشایست باز میدارند و نماز میگزارند و زکات میدهند و از خدا و پیامبرش فرمان میبرند آنانند که خدا به زودی مشمول رحمتشان قرار خوهد داد که خدا توانا و حکیم است برای ابراز احساسات نسبت به این تالار باید بگم، کلاً از اینکه بین بچه های خوبی مثل شما هستم خوشحالم. |
|||
|
|
۱۶:۱۷, ۲۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
(۲۶/مهر/۹۱ ۹:۳۱)احیاء نوشته است: با سلام سلام علیکم خوبه ما به کم پیدا بودن اقای بیداری اعتراض داریم !!!ولی انگار این مشترکه بین وابستگان کاربران . اما خاطره بیش از اندازه من خاطره دارم . برای همین بعدا میگم ! |
|||
|
|
۱۶:۴۹, ۲۶/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/مهر/۹۱ ۱۷:۱۵ توسط Mitsonary.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
(۲۶/مهر/۹۱ ۲:۲۵)فاطمه خانم نوشته است: حالا خارج از شوخی . یک عالمه خاطره بوده ... بله درسته پرستیژ درسته!
![]() این ترول رو شاید باورتون نشه ، حدود یک هفته وقت گذاشتم براش!!! بخصوص برای چادری کردن فاطمه خانوم! خیلی وقت گذاشتم! اجرم با امام زمان! (در راستای چادری سازی اجباری! ) (شوخی کردما!!!)نقل قول:بعدش که این رو دیدم ، حل شد الحمدالله من در تعجبم ، بعد این که ترول رو تو خنده ی حلال گذاشتم!!! دقیقا همون لحظه رفرش کردم ، و دیدم که فاطمه خانوم همون لحظه داره تاپیک رو می خونه!!!
بعد همون لحظه حذفیدن! فقط قسمت شد ، خودم ببینمو و ایشون. ![]() نقل قول:فاطمه خانم دقیقا بعد اعمال دشمنی یک کمی دلش خنک شده بود .دقیقا مثل همین ترول . خدا منو ببخشه خدا رو شکر به خیر گذشت...
|
|||
|
|
۱۵:۴۴, ۲۸/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/مهر/۹۱ ۱۵:۴۴ توسط m.hossein.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
من آن اوایل خیلی ها را میفرستادم لای باقالی ها ![]() اون موقع که سن من را نمیدونستن با ادب و با احترام با من صحبت میکردند . آقای فلان جناب بهمان و ... تازه حرف هام را بیشتر قبول میکردن. ولی الآن میگن: نه بابا چی میگی هنوز کوچولویی دهنت بوی کوکاکولا میده وینستون اومده بابا. تو اینجور چیزا رو نمیدونی. و بخواطرهمین هست در بحث ها زیاد شرکت نمیکنم میترسم ضایع شم. ولی این را جدا میگم بچه ی زرنگیم براحتی سرکار نمیرم میرم ها ولی نه به راحتی یادم خیلی ها را سرکار گذاشتم ولی یادم نیست چجوری |
|||
|
|
۱:۴۰, ۲۹/مهر/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام شعبان بود خدا به یه خونواده ای یه پسر کوچولو داده بود اسمشو گذاشته بودن امیرعباس، باباش میگفت اسمشو گذاشتم امیرعباس تا هر وقت صداش کنم یاد صاحب نامش بیفتم..بعدش میگفت دلم میخواد امیرعباسم بشه پیش مرگ آقا..میگفت فقط به خاطر لبخندشون..که بشه توشه ی راه زندگی خودشو همسرش.. همه ی اینا رو روی تخت بیمارستان بود که میخوندم..عکسشو که نگاه نگاه میکردم اشکام میومد پایین چه آرزوهای قشنگی داشتن مامان و باباش واسش..دلم میخواست عکسشو نگه دارم اما گفتم شاید راضی نباشن که سیو کنم واسه همین بدون اینکه صفحه ی تاپیکو ببندم از سافری اومدم بیرون، گوشی رو گذاشتم کنار.. دلم می خواست یه جز قرآن بخونم به نیت قلب کوچولو و معصومش اما نمی شدو شرایطش نبود... خلاصه گذشت و از امیرعباس کوچولو فقط یه بچه با پتوی زرد و این جمله یادم بود: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي يا بَقِيَّةَ اللّه حالم خوب بود توی خونه بودم اما از نت و تالار و..بیزار بودم حتی ته دلم شوق خوندنه یه آیه هم نداشتم نه دعایی نه اشکی نه غربتی...هیچی ..نمی دونم چرا یه ماهی بیشتر یا کمتر بود توی تالار نیومده بودم واسه ختم قرآن سالهای قبل اون موقع ها ( شب قدر) چه حسهایی داشتم اما اون سال هیچی...به خودم می گفتم فکر نمی کنم دیگه حس و حالی داشته باشم که با دوستام قرآن بخونم..رغبت و انگیزه صفر شده بود اما همیشه ناخودآگاه این جمله رو تکرار میکردم : بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي يا بَقِيَّةَ اللّه مثه یه شعر...آهنگشو دوست داشتم اما یادم نمیومد کی و کجا این جمله رفته بود تو ذهنم... حتی به معنیش هم فکر نمیکردم فقط تکرارش میکردم.. بعد از یه ماه سافری گوشیمو باز کردم ..خدا ..شعبان..پسر..اومد جلوی چشمم..امیرعباس یه ماهش شده بود رمضان داشت تموم میشد و من تازه یادم افتاد که هم دلم میخواست عکسشو نگه دارم هم واسش قرآن بخونم..تازه یادم افتاده بود که اون جمله چی بود که مدام تکرارش میکردم... این شد که همه ی اون حس و حالا رفت تو زباله و قرآن خوانی با دوستا دوباره شروع شد و البته عکس امیرعباس هم سیو شد![]() متشکرم امیرعباس کوچولو و متشکرم از صاحب نامت خدا تو را برای پدر و مادرت حفظ کنه انشاءاللهبِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي وَ نَفْسِي وَ أَهْلِي وَ مَالِي يا بَقِيَّةَ اللّه
![]() خدا میدونه که من بچه ها رو دوست دارم به واسطه ی تو وصاحب نامت منو کشوند سمت خودش..ممنون خدای مهربون
|
|||
|
|
۳:۲۷, ۲۹/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مهر/۹۱ ۳:۳۶ توسط Dragonborn.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
بهترین لحظه من در واقع بدترین لحظه من تو اونموقع بود؛وقتی که اولین بار توی تالار چیزی خوندم که پاک زد فایل های مغزی منو ویروسی کرد!بعد ثبت نام کردم.اولین نامه رو با حرص و شکایت برای اقای بیداری اندیشه ارسال کردم و از اون موقع به قول معروف :یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد
))یادش بخیر تابستون بووود؛))) واقعا خدا بزرگه خیلی بزرگ
|
|||
|
|
۱۲:۰۴, ۲۹/مهر/۹۱
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم الله
سلام انفجار فضایی در مغز
![]() پنجشنبه بود و خلوت. بی خیال و عادی نشسته بودم پشت میز کارم و مشغول کارهای روزانه ام بودم. مشتری ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند. روی صفحه مانیتورم، تالار بیداری اندیشه دیده می شد مثله همیشه. ناگهان یک آقای جوانی وارد مغازه شد. ظاهری عادی و معمولی داشت . با عینکی به چشم و یک کیف لپ تاپ بر دوش. تا نزدیکترین فاصله ای که می توانست جلو بیاید، آمد و دقیقا کنار میز من ایستاد. بدون مقدمه پرسید: "شما مستند ظهور را پخش می کنید؟؟" در وهله اول جا خودم، خودم را جمع و جور کرده و بدون مقدمه به او گفتم: "بله" بعد توضیح دادم که: ما این مستند را پخش نمی کنیم، بلکه هر کسی بخواهد برایش کپی می کنیم. دیدم نگاهش به برگه تبلیغاتی مستند ظهور که روی دیوار مغازه نصب کرده بودم، افتاد. من نیز نگاهی به آن کرده و با حرکت سر آن را تائید کردم. دوباره سوال کرد: به نظر شما این کار درست است، اصلا شما چیزهایی که در این مستند گفته شده را قبول دارید؟ برایش توضیح دادم که: همه مطالب گفته شده در آن درست نیست ولی بخش های پایانی آن مطالب بسیار خوبی دارد... ناگهان حرف خود را قطع کرده و از او سوال کردم، منظور شما از مستند ظهور چیست؟ The Arrival یا "ظهور بسیار نزدیک است". یک لحظه شک کردم که ممکن است وی مستند "ظهور بسیار نزدیک است" را دیده باشد و نسبت به آن اعتراض دارد. جواب داد که منظورش همان مستند "The Arrival" است. از او پرسیدم که: اصلا مستند را کامل دیده است؟؟ گفت: بله کل این مکالمه حدود یک دقیقه بیشتر طول نکشیده بود که این سوال در ذهنم مطرح شد که "او کسیت؟ چرا بدون مقدمه وارد شده و این سوالات را می پرسد؟" به افراد مختلفی فکر کردم. و اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که قطعا یکی از بچه های تالار است، ولی نشانی مرا از کجا گرفته بود؟ در این فکرها بودم که ناگهان برگه کاغذی را گذاشت روی میز من، کروکی دقیق آدرس مغازه بود. البته با یک خط بسیار آشنا! با اولین نگاه متوجه شدم این دست خط آشنا دوست عزیزم مهدی59 است. ولی او که چند روز پیش به مشهد رفته و هنوز هم برنگشته است، پس چطور این دستخط و کروکی به دست این شخص مجهول الهویه رسیده است. در تاریکی های عمیق ذهنم همه چیز را جستجو می کردم و هزاران هزار چیز مختلف در ثانیه پردازش شده و بدون نتیجه می ماند. گفت: که مرا نمی شناسی؟ گفتم: .!.؟.! گفت: من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم متوجه نشدم چه می گوید همان لحظه مشتری وارد مغازه شد، کارش را راه انداختم ولی همزمان به آن جمله فکر می کردم. یعنی چی "من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم" سرصفحه های تالار را من طراحی می کنم پس عوض کردن سرصفحه تالار چه معنایی دارد؟!؟! مشتری رفت و دوباره همان جمله را از او شندیم. نگاهی به مانیتور خودم انداختم، فکر می کنم صفحه را Refresh کردم و ناگهان دیدم که سرصفحه ای که چند دقیقه پیش ارسال کردم در بالای تالار نصب شده است. مثله یک معادله ریاضی شده بود. چند فاکتور معلوم و در یک جواب نامعلوم. خب؛ مهدی59 رفته مشهد، این شخص را دیده و آدرس من را به او داده است. او نیز قطعا از بچه های تالار می باشد. سرصفحه ای که من طراحی کرده و چند دقیقه پیش ارسال کرده بودم الان در بالای تالار خودنمایی می کند. این شخص نیز می گوید "من در ماشین، سرصفحه تالار را عوض می کنم" همه اینها در کنار هم فقط به یک نفر ختم می شود. بله او کسی نبود جز Mahdy2021. احساس کردم در مغزم یک انفجار فضایی رخ داده. بی اختیار بلند شدم و به طرفش رفتم. بغلش کردم. یک قدم خود را عقب کشید. گفتم: کاری باهات ندارم ![]() روی صندلی کنار صندلی خودم نشست. تا چند لحظه مات و مبهوت شده بودم. سالها بود که این چنین غافلگیر نشده بودم. گفت که باید زود برود. انگار فرصت زیادی نداشتیم. از هر دری که می خواستیم صحبت کنیم، نصفه نیمه رها می شد چون مساله مهمتری برای صحبت کردن، به ذهنمان می رسید. داشتم فکر می کردم عجب سوالاتی از او پرسیدم، مثلا "آیا شما مستند ظهور را دیده اید؟!؟" تصویر کنید، حدود دو سال کسی را بشناسید، با او حرف بزنید، در مباحث مختلفی در کنارش باشید (موافق یا مخالف) ولی اصلا او را ندیده باشید. فقط می توانم بگوییم شخصیت واقعی او با شخصیت مجازیش فرق می کرد. از آن روز به بعد احساس دوستی و برادری بیشتری نسبت به او دارم. ان شآء الله دوباره و در موقعیت بهتری یکدیگر را ببینیم. با آرزوی توفیق برای همه اهالی تالار بیداری اندیشه و با آرزوی فرج امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و با آرزوی شهادت همه ما در رکاب ایشان اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ![]() |
|||
|
|
۱۶:۱۳, ۳۰/مهر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/مهر/۹۱ ۱۶:۱۶ توسط meshkat.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
عرض سلام و تبریک جهت تولد تالار
خاطرات که واقعا زیاده ولی بعضی هاشون خیلی موندگار تر میشن به خاطر شرایط خاصی که خاطره توش اتفاق میفته... یادمه یه شب نزدیکای نیمه شب بود داشتم با یکی از کاربرا در مورد حذف و یا ویرایش پستشون از طریق پیام خصوصی بحث میکردم و ایشونم خیلی عصبانی بودن از دست بنده،منم عادت دارم تا کسی رو قانع نکنم دست بردار نیستم.از قضا یه نذری هم داشتم که یه ذکری رو هزار مرتبه بگم تو همون روز و کم کم داشتیم به نیمه شب شرعی نزدیک میشدیم و من ذکرم رو کامل نگفته بودم به همین خاطر همون طور که با دست راستم تایپ میکردم،تسبیح هم تو دست چپم بود و فاصله بین پیام هایی که رد و بدل میشد رو ذکر میگفتم ،تقریبا آخرای دور آخر تسبیح بودم که یهویی این پیام از ایشون بهم رسید: نقل قول:حالم به هم میخوره از همه ی شما جانماز آبکش های ریاکار تسبیح به دست که 30 ساله این مملکت رو با این افکار متحجرانه تون به خاک سیاه نشوندید. اینو که خوندم تسبیح از دستم افتاد و یه لحظه حس کردم شاید ایشون داره منو میبینه ![]() نصفه شبم بود و منم تو خونه تنها و... اسیر کلی توهمات شدم تا صبح همه ش حس میکردم یکی دیگه هم به جز من تو خونه هست. خلاصه هم ذکرمون به هم ریخت چون تسبیح از دستم ول شد هم تا صبح خوابم نبرد از ترس
|
|||
|
|
۱۹:۴۵, ۵/آبان/۹۱
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
سلام
همه این تالار و روزایی که با اون گذشت واسه من خاطره اس. یه بار به یکی از کاربرا شمارمو داده بودم ، اما با هم حرف نزده بودیم. اون بنده خدا هم پیامای خیلی قشنگی برام میفرستاد ، اول خیلی بهم بر نخورد اما بعدا که یکم پیاما محبت امیزتر شد ، ترسیدم. با خودم گفتم نکنه .......... خلاصه بهش زنگ زدم ..... جواب نداد. دوباره جواب نداد حساب کار دستم اومده بود تا دوباره یه پیام عشقولانه برام اومد زنگ زدم جواب نداد تا چند دقیقه بعد که خودش زنگ زد نفسم تو سینه حبس شده بود تا اینکه دیدم یه صدای دخترونه مهربونه حسابی منو ترسونده بود ولی بعدش کلی خندیدیم ولی یه چیزی بگم ها تا حضوری ندیدمش باورم نمیشد
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| یادگاری کاربران تالار (ویژه تولد تالار) | Agha sayyed | 68 | 37,484 |
۱۶/خرداد/۹۲ ۱۱:۱۴ آخرین ارسال: mahdis |
|
| بهترین موضوع من (ویژه تولد تالار) | Agha sayyed | 30 | 14,456 |
۶/آبان/۹۱ ۱۶:۱۳ آخرین ارسال: حسن عزتي |
|
| بهترين موضوع "تاپیک" (ويژه تولد تالار) | Agha sayyed | 14 | 8,040 |
۵/آبان/۹۱ ۰:۰۷ آخرین ارسال: mohamad |
|
| تاثیر تالار در زندگی من (ویژه تولد تالار) | Agha sayyed | 25 | 12,508 |
۴/آبان/۹۱ ۱۴:۰۸ آخرین ارسال: mahdy30na |
|
| بهترین کاربر (ویژه تولد تالار) | Agha sayyed | 68 | 34,722 |
۴/آبان/۹۱ ۲:۰۷ آخرین ارسال: رمز شب |
|
| بهترين سرصفحه (ویژه تولد تالار) | Agha sayyed | 37 | 17,648 |
۴/آبان/۹۱ ۱:۵۷ آخرین ارسال: رمز شب |
|
| بهترين امضاء و آواتار (ويژه تولد تالار) | Agha sayyed | 27 | 14,761 |
۴/آبان/۹۱ ۰:۲۶ آخرین ارسال: Agha sayyed |
|





![[تصویر: tavallod.jpg]](http://s1.picofile.com/file/7522605478/tavallod.jpg)


و آقای بیداری اندیشه دیگه بهونه ای برای نشستن پشت کامپیوتر، برای سرزدن به تالار و رسیدگی و پاسخگویی به یه عالمه پیام خصوصی، نداره









(خوب ما هم آدمیم دیگه ! پیش می آید )
![[تصویر: Amir_Abbas.jpg]](http://s3.picofile.com/file/7439591391/Amir_Abbas.jpg)

![[تصویر: birth.jpg]](http://www.davidreneke.com/wp-content/uploads/2012/02/birth.jpg)
![[تصویر: 78559348321013189696.png]](http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up10/78559348321013189696.png)