|
.:: عطر گل محمدی ::.
|
|
۲۲:۵۳, ۲۴/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۱۱:۰۵ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
سلام خدمت دوستان گرامی! ان شاء الله قصد دارم مطالبی رو به صورت سلسله وار از مجموعه کتاب های ارزشمند "عطر گل محمدی" استاد گرانقدر آیت الله سید محمد ضیاء آبادی که برای خود حقیر حقیقتا خواندشان مفید بوده رو تقدیمتون کنم؛ تا هدیه ی بسیار کوچکی به پیشگاه مقدس ولی عصر ارواحنا فداه باشه و ایشان هم ان شاء الله هادی و حامی بندگان حقیر خود در امتحانات سخت الهی در دنیای پیچیده ی امروز باشند... ![]() 1. انگیزه ی الهی شخصی در جنگ میان مسلمانان و کفار کشته شد. مردم گفتند : خوشا به حالش! چه سعادتمند شد که در رکاب رسول خدا به شهادت رسید. رسول اکرم برای اینکه مردم را از مساله ی مهم اخلاص در عمل و اصلاح نیت آگاه سازد، فرمود : نه؛ شما نمی دانید؛ او قتیل الله نشد، بلکه قتیل الحمار شد! کشته ی راه خدا نشد، کشته ی راه الاغ شد. الاغی را در لشکر دشمن دیده بود. از آن الاغ های خوب سابق که از ماشین هم برایشان بهتر بود. برای اینکه آن را تصاحب کند، گفت : حالا که مسلمانان به میدان جنگ می روند، ما هم می رویم و می کشیم و اموال می آوریم و غنیمت نصیبمان می شود و الاغ را هم برای خود می گیریم. او برای الاغ آمده بود، در راه الاغ کشته شد، ولی نه به الاغ رسید و نه به خدا! آیا این بدبختی نیست؟! در کارها این گونه نباشیم. مخصوصا در کارهای دینی، کارهایی که به نام خدا انجام می دهید، مسجد می سازید، حسینیه می سازید، جلسات اداره می کنید، خودتان را ارزان نفروشید، کارتان را خراب نکنید، فاسد نکنید، انگیزه ی الهی داشته باشید؛ تقوا داشته باشید. عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۲۱:۳۴, ۲۵/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۱۱:۰۲ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
2. نتیجه ی تقوا
یکی از علمای نجف نقل می کند که من در کوفه کنار شط فرات منزلی داشتم. روزی برای انجام کاری از منزل خارج شدم، نزدیک پل که رسیدم دیدم ماهیگیری، تور ماهیگیری در دستش است و کارش این است که تور را به رهگذران نشان می دهد و به آنها می گوید : «عَلی بَختِک»؛ بیا تور را به شانس تو بیندازم. هر چه ماهی ریز یا درشت در آمد، چند فُلُس به من بده. برای مردم تور می انداخت و ماهی می گرفت و چند فلس هم به او می دادند. ایشان می گوید : من هم به کنار پل رسیدم، چشمش به من افتاد گفت : «شَیخُنا عَلی بَختِکَ»؛ بیا شانست را امتحان کن. بیا تور را به شانس تو بیندازم، ببینم شانس تو چه می کند. من هم کار داشتم و با عجله می خواستم بروم. علاوه بر این در شان من نبود که کنار پل بایستم تا برای من تور بیندازد و بخت آزمایی کند. از این جهت با صدای ناراحتی و بی اعتنایی از کنارش رد شدم، ولی او دست بردار نبود، مکررا با صدای بلندتر می گفت : «شَیخُنا عَلی بَختِکَ»؛ دوباره اصرار می کرد که : «شَیخُنا عَلی بَختِکَ»؛ آنقدر اصرار کرد که سرانجام من هم مجبور شدم امتحان کنم؛ برگشتم و با اوقات تلخی به او گفتم : بیا، این چند فُلُس مال تو، «عَلی بَختی»؛ بینداز ببینم چه می شود. تور را انداخت و کشید، دید خیلی سنگین شد. گفت : ای شیخ؛ شانس خوبی داری، تور خیلی سنگین است. وقتی با زحمت تور را بالا کشید، دیدم عجب یک پسر بچه است! آن هم بچه ی خودم است!! بعد معلوم شد بچه ی من آمده بود کنار شط بازی کند، در میان شط افتاد و اتفاقا در همان لحظه من رسیدم و او تور را انداخت و بچه ی من بیرون آمد. «یَرزُقُهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ» «از راهی که اصلا باورتان نمی شود راه برایتان باز می گردد.» عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۱۵:۱۰, ۳/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۱۱:۰۱ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
3. روش برخورد صحیح با کودک
زنی فرزندش را نزد رسول خدا آورد و گفت : « یا رسول الله دوست دارم بچه ام روی زانوی شما بنشیند؛ دست بر سرش بکشید و برایش دعا کنید. » رسول خدا هم با روی باز، بچه را گرفت و روی زانو نشاند. در همان حال بچه ادرار کرد. زن بسیار ناراحت شد و با شرمندگی خواست بچه را از دامن پیغمبر بردارد. رسول اکرم با خوشرویی تمام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود : « کارش نداشته باش. بگذار با آرامش خاطر ادرار کند. لباس من با اندکی آب پاک می شود ولی این خشونت تو او را آزار می دهد و بر تربیت او تاثیر بد می گذارد؛ برای او فرقی نمی کند، زمین یا دامن من. او باید ادرار کند. شما که خشونت در مقابل کار طبیعی نشان می دهید، این بچه را عقده دار می کنید و او سرّ این خشونت را هم نمی فهمد و تا آخر عمرش بیمار می شود. لباس من با کمی آب پاک می شود ولی این عقده در جان بچه تا آخر عمرش می ماند. » عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۸:۵۷, ۴/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۱۱:۰۲ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
4. اجابت دعا
از یک راوی به نام محمد بن سوید نقل شده است که سالی در مدینه خشکسالی بسیار شدیدی اتفاق افتاد. مردم برای نماز باران و دعا به صحرا رفتند. من در لا به لای جمعیتی که در صحرا بودند، مردی ژنده پوش را دیدم که ظاهری ژولیده داشت و در گوشه ای به نماز ایستاده بود. رفتارش توجه مرا جلب کرد. نزدیک او رفتم و کنارش ایستادم. نمازش را خواند و بعد از نماز دست به دعا برداشت. خیلی ساده با خدا صحبت می کرد و می گفت : « رَبَّ اِنّی اَقسَمتُ عَلَیکَ اِلّا اَمطَرتَ عَلَینا السّاعَةَ » « خدایا، تو را به حق خودت قسم می دهم که همین الان بر ما باران بباران! » من از سادگی اش تعجب کردم. هنوز دست هایش پایین نیامده بود که دیدم هوا منقلب شد و بعد از چند رعد و برق، باران شروع به باریدن کرد، به طوری که مردم از خرابی خانه هایشان ترسیدند و به پناهگاه رفتند! این مرد هم به گوشه ای رفت. من هم از او جدا نشدم و دنبالش رفتم، دیدم دوباره دست به دعا برداشت و گفت : « الّلهم اِن کُنتَ تَعلَمُ اَنَّهُم قَدِ اکتُفُوا فَارفَع عَنهُم » « خدایا! اگر به قدر کافی باران آمده قطع کن. » دیدم باز ناگهان هوا آرام شد و باران ایستاد و آسمان صاف و روشن شد. من بسیار تعجب کردم. مردم با شوق و شعف به خانه هایشان رفتند. این مرد هم حرکت کرد، ولی من به دنبالش رفتم و خانه اش را شناختم. فردا صبح به سراغش رفتم و در خانه اش را زدم. بیرون آمد. گفتم : « من حاجتی دارم. » گفت : « بگو! » گفتم : « برای من دعا کن! » گفت : « من چه کاره ام که برای شما دعا کنم؟ » گفتم : « من دیروز مراقب حالت بودم؛ بگو چه کرده ای که به این منزلت رسیده ای؟ » سرش را پایین انداخت، تاملی کرد و بعد خیلی ساده و آرام گفت : « اَطَعتُ اللهَ فی ما اَمَرَنی و نَهانی فَسَالتُهُ فَاَعطانی » « یک عمر مطیع فرمان خدا بوده و امر و نهیش را اطاعت کرده ام، یک بار هم از او باران خواسته ام، آیا روا بود که ندهد؟! » عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۸:۲۶, ۱۱/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/آذر/۹۱ ۸:۲۷ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
5. جاهل غوطه ور در غبار غفلت
می گویند ملانصرالدین شنیده بود کسی که حشیش بکشد، مست می شود، تغییر حال پیدا می کند، مخصوصا اگر در حمام باشد، از یک عطار قدری حشیش خرید و رفت داخل حمام، ( البته می دانیم آن روزها که حمام خصوصی در خانه ها نبود، حمام عمومی بود. ) در میان حمام قدری حشیش کشید ولی به نظرش آمد آن تغییر حالی که باید در او ایجاد شود، نشد. پیش خود گفت : حتما فروشنده ی این حشیش آدم متقلبی بوده و حشیش قلابی به من داده است. از شدت ناراحتی، نیمه عریان از حمام بیرون آمد و در حالی که تنها یک لنگ به خود بسته بود به سمت عطاری به راه افتاد. وقتی بچه ها او را با آن وضع دیدند، دنبالش افتادند، هیاهو راه انداختند و کف زنان و پای کوبان، دوره اش کردند تا رسیدند مقابل دکان عطاری. عطار بیچاره ناگهان به خود آمد و دید عجب! ملا چه قیامتی به پا کرده و غوغای غریبی به وجود آورده و جمعیت انبوهی جلوی مغازه اش ایستاده اند، ترسید که چه خبر شده، ملا با صدای بلند فریاد کشید ای متقلب! به من حشیش قلابی داده ای که هیچ تغییر حالی در من ایجاد نکرده است. عطار با صدای بلند خندید و گفت : عجب! جناب ملا مگر تغییر حالی از این بهتر هم می شود که لخت و عور از حمام به کوچه و بازارت کشیده و مایه ی تمسخر مردمت ساخته است؟! حالا ما هم با خود می گوییم؛ ما که پشت پا به دین زده ایم و دستورات خدا را زیر پا نهاده ایم، اما هیچ اتفاقی نیفتاده و بلایی که خدا وعده کرده بود، نیامده و عذابی دامنگیر ما نشده است و تغییر حالی پیدا نکرده ایم!! آری، گفته اند : اگر پای عاقل به سنگ بخورد می فهمد از کجا چوب می خورد. اما آدم جاهل اگر گردنش هم بشکند، نمی فهمد این بلا از کجا به او رسیده است. عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۸:۲۹, ۱۳/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/اسفند/۹۱ ۱۰:۵۹ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
6. عبرت آموزی از فراز و فرود زندگی
مردی با همسرش در خانه مشغول غذا خوردن بود، غذایشان هم مرغ بریان بود. گدایی بر در خانه آمد و گفت : ای بندگان خدا من گرسنه و وامانده ام، کمکم کنید. مرد بر سر گدای بینوا فریادی کشید و او را از در خانه اش راند. آن گدا دلش شکست و از آن جا رفت. مدتی گذشت. کم کم دنیا به این مرد پشت می کند و او خاک نشین می شود. پناه بر خدا از این که زمانی دنیا به انسان روی آورد و زمانی به انسان پشت کند. جمله ی پر محتوایی از مولای ما علی نقل شده که می فرماید : « مَا قَالَ النّاسُ لِشَی ءٍ طُوبَی لَهُ اِلّا وَ قَد خَبَا لَهُ الدّهرُ یَومَ سَوءٍ » « مردم به هیچ چیز [خوشا به حال او] نگفته اند مگر این که سرانجام روزگار روز بدی را برای او فراهم ساخت. » هر وقت مردم به کسی بگویند خوشا به حالش، باید منتظر باشد که روزگار، روز بدی را برای او ذخیره کرده است؛ یک روز بدبختی هم در انتظار اوست؛ این فراز، فرود هم دارد. بالا رفتن، پایین آمدن نیز دارد. این مرد هم چنین شد. روزگار به او پشت کرد. ثروتمند بود؛ کم کم به فقر و بیچارگی دچار شد. تا به جایی رسید که حتی از تامین هزینه ی همسرش هم عاجز شد و او را طلاق داد. آن زن هم رفت و به مرد دیگری شوهر کرد. روزی این زن با شوهر دومش در خانه نشسته بودند، غذا می خوردند. اتفاقا غذایشان هم آن روز مرغ بریان بود. گدایی آمد و صدا کرد : من بیچاره ام، گرسنه ام ... این مرد، مهربان بود. به همسرش گفت : برخیز قدری از این مرغ بریان به این سائل بدبخت بده که قابل ترحم است. زن مرغ را برد تا به او بدهد. ناگهان چشمش به او افتاد و دید عجب! این گدا همان شوهر اول اوست! سخت تکان خورد و گریه اش گرفت. وقتی برگشت، شوهرش پرسید : مگر چه شد که گریه کردی؟ زن گفت : جریان عجیبی است. این گدا شوهر اول من بود. روزی با او غذا می خوردیم. گدایی آمد. او با صیحه و فریاد او را از خانه دور کرد. حالا می بینیم که به سزای عملش گرفتار شده و به گدایی افتاده است. شوهر دوم گفت : عجب! من نیز همان گدا هستم که آن روز به در خانه ی شما آمدم و او مرا با زجر و اهانت بیرون کرد. این هم مکافات عمل است... عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۱۰:۵۹, ۲۸/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/فروردین/۹۲ ۲۳:۳۵ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
7. ایمان؛ استقبال از حیات
در جنگ جمل امیرالمومنین می خواست درجه ی ایمان کسی را به مردم نشان دهد. فرمود : « آیا در میان شما کسی هست که قرآن را ببرد، در مقابل دشمن بخواند و آن ها را به حق دعوت کند؟ » جوانی برخواست و گفت : « آقا من می روم. » فرمود : « می دانی که رفتن تو چه نتیجه ای دارد؟ به روی دست و پای تو را می برند، زبانت را جدا می کنند و بدنت را قطعه قطعه می کنند. با این حال باز هم حاضری بروی؟ » تاملی کرد و گفت : « بله؛ حاضرم. » فرمود : « بنشین. » بار دیگر پرسید : « آیا کسی هست که قرآن را ببرد و مقابل دشمن بخواند؟ » دوباره همین جوان برخواست. این پیشنهاد سه بار تکرار شد. امیرالمومنین فرمودند : « ای جوان چگونه است که تو این چنین از مرگ استقبال می کنی؟ » گفت : « آقا من ایمان به خدا و روز قیامت دارم. شما را حجت خدا می دانم. اطاعت امر شما را اطاعت امر خدا می دانم. در نظر من رفتن به سوی میدان جنگ، به امر شما، استقبال از مرگ نیست. من استقبال از حیات می کنم! زنده می شوم! » عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۱۵:۵۰, ۲۹/اسفند/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/فروردین/۹۲ ۲۳:۳۵ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
8. گناه بزرگ احتکار
مرحوم فیض (رض) نقل می کند که یک تاجر واسطی بود و وکیلی در بصره داشت. آن مرد از واسط یک کشتی گندم بار کرد و به بصره فرستاد. سپس به وکیلش نامه نوشت : همان روزی که این کشتی گندم به بصره رسید به بازار عرضه کن و در معرض فروش قرار بده و تا فردا تاخیر نکن. وقتی گشتی گندم به بصره رسید، تجار بصره به آن وکیل گفتند : اگر یک هفته صبر کنی، قیمت گندم خیلی بالا می رود و چندین برابر استفاده خواهی کرد. او هم به توصیه ی آن ها عمل کرد و یک هفته در فروش گندم تاخیر کرد. قیمت خیلی بالا رفت و آن را به بازار عرضه کرد و سود فراوان نصیبش شد. خیلی خوشحال شد. برای صاحب گندم نوشت که این کار را کردم و خیلی استفاده کردم. او ناراحت شد. برای وکلیش نوشت تو خیال کردی به من خدمت کردی؟ نه، به من خیانت کردی. مال مرا احتکار کردی. مرا به گناه احتکار دچار کردی. دینم را فاسد کردی. من می خواستم دینم سالم بماند، اندک سودی هم در تجارت مشروعم برده باشم؛ تو برای من پول فراوانی به دست آوردی ولی دینم را لکه دار کردی. حالا تمام آن پول ها را که گرفته ای در میان فقرای بصره تقسیم کن. من آن ها را نمی خواهم. شاید خداوند به برکت این صدقه، گناه احتکار مرا بیامرزد و مرا به حالت اول برگرداند. امام صادق فرموده اند : « یا مُصادِفُ مُجادَلةُ السُّیُوفِ اهوَنُ مِن طَلَبِ الحَلالِ » « انسان خود را در مقابل ضربات شمشیر قرار دهد آسان تر است از این که مال حلالی به دست آورد. » عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۱۴:۴۷, ۳/فروردین/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/فروردین/۹۲ ۲۳:۳۵ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
9. اخلاص؛ باطن اعمال
اویس قرنی، شتر چرانی بیش در بیابان های یمن نبود. سواد درست و حسابی هم به قول ما نداشت. اما انسانی بود با روحی بلند و نورانی. وقتی به دیدار رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) آمد، آن حضرت در خانه نبود، او طبق وعده ای که به مادرش داده بود برگشت. وقتی رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به خانه آمد فرمود : «بوی بهشت به شامه ام می رسد.» عجیب است انسانی از جانب یمن آمده پیامبر می گوید : «بوی بهشت به مشامم می رسد.» بلال حبشی هم چنین بود، با این که سواد نداشت و مانند این داشمندان اهل اختراع و ابتکار نبود، با این حال رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به او می فرمود : «ای بلال اذان بگو؛ صدای تو آرامش بخش من است، به من آسایش می دهد.» بلال "شین" را هم نمی توانست بگوید. در "اَشهَدُ اَن لا اِلهَ الله" می گفت : "اَسهَدُ اَن لا اِلهَ الله". مخرج "ش" نداشت. رسول خدا می فرمودند : «در نزد خدا "سین" بلال "شین" است.» عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
۱۹:۰۸, ۱۴/فروردین/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/فروردین/۹۲ ۲۳:۳۵ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
10. شرط ملاقات با امام زمان
مرد دانشمندی آرزوی زیارت امام زمان را داشت. خیلی زحمت و ریاضت می کشید. امام در نامه ای که به مرحوم شیخ مفید نوشته اند، فرموده اند : « این که دیده نمی شویم و غالبا مردم دستشان از ما کوتاه شده به این دلیل است که کارهای بد زیاد انجام می دهند و آنچه ما نمی پسندیم می کنند. ما از آن ها فاصله می گیریم. آن ها هم از این که به فیض لقاء ما برسند، محروم شده اند. » این محرومیت، به خاطر اعمال بد مردم است. حال این مرد دانشمند هم که آرزوی زیارت امام را داشت، خیلی زحمت می کشید، ختم می گرفت، به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد و چله نشستن و خیلی چیزهای دیگر متوسل می شد، اما نتیجه نمی گرفت. معروف بود که در نجف هر چهل شب چهارشنبه بدون تعطیلی به مسجد سهله برود، آقا را زیارت می کند. این مرد هم این کار را کرد و چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفت. می گوید بعد از شب سی و هفتم یا سی و هشتم بود که من در صحن کاظمین بودم. خیلی هم ناراحت و غمگین بودم از این که این همه کار کردم ولی نتیجه نگرفتم و موفق به زیارت آقا نشدم. به بیرون صحن آمدم، دیدم یک خرده فروش بساطش را پهن کرده و نشسته است. پیرمرد قفل سازی بود. من هم کنار بساطش ایستادم و کار او را تماشا می کردم. در این حال دیدم پیرزن قد خمیده ای عصاکوبان آمد و قفلی را به این پیرمرد نشان داد و گفت : « من به سه درهم نیازمند و محتاجم. ممکن است این قفل را از من به سه درهم بخری؟ پیرمرد قفل را گرفت و دید سالم است. گفت : خواهر چرا این فقل را به سه درهم می فروشی؟ این قفل سالم است و هفت درهم می ارزد. چرا شما آن را به سه درهم می فروشی؟ » پیرزن خیال کرد آن مرد با او شوخی می کند. گفت : « چطور است که من از اول بازار تا اینجا که آمدم به هر کس قفل را نشان دادم، از من نخریدند. همه گفتند دو درهم می خریم. چون دیدند من بیچاره ام، خواستند سر من کلاه بگذارند. اما شما می گویید هفت درهم می ارزد؟ » مرد گفت : « آری، قیمتش هفت درهم است. ولی من شش درهم می خرم و هفت درهم می فروشم تا یک درهم منفعت کسب کرده باشم. بیش از این نمی خواهم. پیرزن خیلی خوشحال شد. او شش درهم به پیرزن داد و او رفت. پیرزن که رفت دیدم مرد موقری کنار این پیرمرد نشسته است. به من نگاهی کرد و گفت : « چله نشستن و ختم گرفتن و مسجد سهله رفتن و ریاضت کشیدن نمی خواهد، شما صادق و امین باشید، خودش سراغ شما می آید. » این جملات را گفت و برخاست و رفت. من تکان خوردم و لرزیدم. چون کسی جز خدا اطلاع نداشت. او که رفت و من به این پیرمرد گفتم : « این آقا که کنار شما نشسته بود، که بود؟ » گفت : « من او را نمی شناسم. ولی هر چند وقتی می آید کنار من می نشیند و با من صحبت می کند و تا به حال به فکرم نرسیده است که از او بپرسم تو که هستی و از کجا هستی؟ » آری آدم باید صاف و صادق باشد تا خودشان به سراغ ما بیایند. این جمله از خواجه نصیر بسیار پرمحتواست : « وجودش همه لطف است. باید در عالم باشد که نظام عالم محفوظ بماند و تصرفش در عالم، لطف دیگر است و ما باعث شدیم که او در عالم تصرف و ظهور نکند و عالم را اصلاح ننماید. » عطر گل محمدی --- جلد اول
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: ziaaabadi.jpg]](http://mamad90.persiangig.com/image/ziaaabadi.jpg)


