کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 4.67 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پرواز بی صدای پرستوها
۱۵:۳۲, ۵/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
هم درد سلام
تک تک پرنده های زخمی که پرواز می کنند، انگار یک وجود بزرگ و با برکت از دنیای ما کم می شود. مثل این که از وسط میدان یک شهر که برای زیبایی اش یک مجسمه یا باغچه ای را گذاشته اند، آن را بردارند. ایثارگران هم اسطوره اند. انگار باغ گلی از وسط میدان شهرمان کم شده است و زیبایی اش را از دست داده ایم .
آری! خدا کم کم دارد این گل های زیبا را که روزگاری با سربند یا فاطمه و رمز عملیاتی یازهرا قهرمانانه برای حفظ این آب و خاک می جنگیدند را از میان ما می برد.
شاید خیلی از ما به سادگی می گوییم شهید شد ! اما این طور نیست. به همین سادگی! خدا دارد گل های خوشبو و معطر و بندگان پاک و مطهرش را از میان خارها و آلودگی ها می برد و نجات می دهد.
می گویند هرکس یا در این دنیا یا در آخرت باید پاسخگو باشد و پاک گردد. چه بهتر که فرد در این دنیا به لطف خداوند تطهیر شود و در آن دنیا هنگام محاسبه بی دغدغه باشد.
ایثارگرانی که بعد از جنگ، هم چنان قهرمانانه با دردها و جراحت های جانبازیشان می جنگند ، از گروه پاک شدگانند ان شالله و مقرب درگاه خدا.

[تصویر: ok.jpg]
آنها که در لحظات آخر در کنار ایثارگران هستند، می توانند به خوبی عطر خوش پروازی آرام و عاشقانه را استنشاق کنند. رنگ و بوی جدا شدن و رهاشدن از قفس ... پروازی رو به بینهایت...
و ما می مانیم و یک شهر و دنیای بدون وجود پرستوهایی که حامل پیام عشق بودند.
حواسمان باشد ... حواسمان این روزها به هزاران مشغله بی فایده و بیهوده است در حالی که چشم هایمان را چنان به زمین دوخته ایم که از آسمان غافل شدیم و گاهی صدای پر پرواز عاشقان شهرمان را نمی شنویم !
حواسمان باشد!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، مفقود الاثر ، شهیدطیبه واعظی ، N.Mahdavian ، فانوس *7* ، jafar ، *مهاجر* ، بیداری اندیشه ، میلاد.م ، Farzaneh ، yektasepas ، ترنم ، ilidin

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱:۴۵, ۱۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

شهید الیاس حامدی معاون گردان صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رادیو کوچکی داشت که اخبار جبهه ها را از آن پیگیری می کرد.
یک روز که موج رادیو را می چرخاند بر حسب اتفاق رادیو عراق را گرفت. وقتی گوینده اعلام کرد که با چند نفر از اسرای ایرانی قصد مصاحبه دارد شهید حامدی کمی مکث کرد تا از اسرا خبری کسب کند. بعد از چند لحظه اسیری خود را اهل اندیمشک معرفی کرد و گفت: با شماره تلفنی که اعلام می کند خبر سلامتی او را به خانواده اش برسانیم. شهید حامدی شماره تلفن را یادداشت کرد و گفت: بیا برویم به خانواده اش خبر بدهیم...

شبِ همان روز شهید حامدی دو سید نورانی را در خواب می بیند که به او می گویند: چرا خبر سلامتی اسیر را به خانواده‌اش نرساندید؟ این اسیر پسری به نام عباس دارد که دیشب تا صبح برای پدرش گریه کرده است. آن دو سید بزرگوار به شهید حامدی می گویند: شماره تلفنی را که یادداشت کرده‌اید اشتباه است و شماره تلفن صحیح را به الیاس می دهند. صبح وقتی شهید حامدی خواب را برایمان تعریف کرد مو به تنمان سیخ شد.

وقتی به اندیمشک رسیدیم اول شماره تلفنی که آن اسیر اعلام کرده بود را گرفتیم، دیدیم کسی جواب نمی دهد. من گفتم بهتر است همان شماره ای را بگیریم که در خواب به شما الهام شد.

همین کار را کردیم، پیرمردی جواب ما را داد. بعد از احوالپرسی آدرس او را گرفتیم و به اتفاق هم به سمت منزل این مرد که عربی تکلم می کرد رفتیم. وقتی الیاس ماجرای خواب را برای ایشان تعریف کرد ،به خصوص در مورد اسم پسر کوچک اسیر و گریه ی شب گذشته اش مطالبی را گفت و آن مرد عرب بلند شد و گفت: تا امروز شک داشتم ولی دیگر باورم شد که شما سرباز واقعی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: وحید110 ، شهیدطیبه واعظی ، مجید املشی ، N.Mahdavian ، Farzaneh
۱:۴۷, ۲۲/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

شهید آوینی آخرین فیلمش را، در فکه می ساخت که شهید شد. در لحظه های آخر از روی برانکارد به حالت نیمه خیز بلند شد و گفت: «خدایا گناهانم را ببخش و شهیدم کن».
و شهید شد

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، ترنم
۲۳:۴۰, ۲۶/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


گوش کنید به درد دلش، که چی می گه این فرزند جانباز :


شبها تا صبح کنار تخت بابا می نشستم تا اکسیژنش رو چک کنم. بارها به صورتش نگاه میکردم تا ببینم نفس میکشه؟ تمام طراوت جوانیم رو صرف سرفه ها و نفسهای بریده بریده و خس خس بابا کردم. چه شبها که نخوابیدم چون بابا نخوابید.

وای به وقتی که تاولها بیرون میزد. [b]وای از وقتی که تاولهای بابا خونی و عفونی میشد.
وای از وقتی که بابا سرفه های خونی میکرد . وای از وقتی که جسم بابا رو با جسم دخترانه به دوش میکشیدم. من زیر بغل بابا رو می گرفتم!! زیر بغل مردی رو که زیر بغل ایران رو گرفت. در حالی بابا به کمک دخترش محتاج بود که کسی کمکش نکرد. مردی که روزی با شانه های ستبرش ایران را به دوش می کشید.
اما بابا بعد از جنگ دیگه به کمک نیاز داشت. یه روز بهش گفتم بابا جونم چرا دنبال درصد جانبازی نمیری؟ [/b]
گفت دخترم الحمدلله که من نیاز مالی به بنیاد شهید و جانبازان ندارم، بگذار هزینه به دیگران تعلق بگیره. من اما اصرار کردم، تو اینطوری جانباز محسوب نمیشی و بابا با اصرار من به بنیاد رفت. ای کاش هرگز به بابا اصرارنمیکردم...
بابا رفت و آنچه از انواع تحقیر و توهین بود پس از گرفتن درصد جانبازی شنید.
[تصویر: 17784261927619376884.jpg]
تهشم اینه یا تو غربت و تنهایی خونه، شهید میشن یا مثل این عزیز تو غربت یه همایش بزرگ، سری که هیچ وقت خم نشد جلو کسی، رو شونش میفته و تمام. به همین راحتی ... به همین سبکی ...
به خدا این رسمش نیست این مردهای بزرگ آسمونی برای ما رفتند و جنگیدند تا من و تو آرامش داشته باشیم. حالا خودشون آرامش ندارن ... [/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، Farzaneh ، دغویه ، شهیدطیبه واعظی ، ترنم
۲:۰۶, ۲۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #14
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

هوا خیلی سرد بود، سرد سرد

نمی دونم شایدم چون من کوچیک بودم سرما رو بیشتر احساس می کردم
دستا و لبام از شدت سرما خون افتاده بودن ولی دردشو احساس نمی کردم بی حس بی حس بودن.
مادرم خیلی غصه می خورد اما کاری از دستش بر نمی یومد. گاهی با روغن نباتی دست و صورتمو چرب می کرد ولی بی فایده بود. اونقدر اگزما عمیق بود که به این آسونیا خوب بشو نبود.
اون سالا به خاطر کار بابا توی یه شهرک سازمانی زندگی می کردیم، خارج از شهر.
شیش ماهی بود که تو سنگر زندگی می کردیم. ما و 25 یا 30 خانواده دیگه از همسایه هامون. مردا تمام شیفت تو کارخونه کار می کردن و فقط یکی دو ساعت در روز میومدن به خانواده سری میزدنو میرفتن، زنا و بچه ها هم با همدیگه تو سنگر زندگی میکردن.
جنگ بود و به خاطر نزدیک بودن شهرک به جبهه، تو هر کوچه یه سنگر درست کرده بودن و بیشتر اوقات رو اونجا زندگی می کردیم.
تقریبا هر چند روز یه بار شهرک بمبارون هوایی میشد به خاطر وجود کارخونه که از بزرگترین و اساسی ترین منابع اقتصادی استان و البته

کشور بود. اگه کارخونه رو میزدن و یا چرخ کارخونه کند می چرخید،
بچه ها تو جبهه لنگ می موندن. واسه همینم بود که مردا تمام وقت کار می کردن. خیلی هم زخمی و یا شهید میدادن اما خسته نمی شدن. تازه انگاری انرژی هم می گرفتن.
مادرم هر شب برا برادرم گریه می کرد، سال اول دبیرستان بود که رفت جبهه. مامان خودش بابا رو راضی کرده بود رضایت نامشو امضا کنه. بیشتر زنای همسایه همین وضعیت رو داشتن، روزا پای چراغ خوراک پزی اشک می ریختن و شبا زیر پتو.
بعضی از پسرا ناقص بر میگشتن، بعضیا جنازشون میومد و یه عده ای هم هیچ، کلا نیست میشدن.
هر بار نوبت یکی بود

سیاه تنش کنه، هر بار صدای شیون و زاری یه مادر از گوشه ی سنگر بلند میشد. سنگر نبود که، ماتم کده بود. هر روز یه بابا یا داداش مجروح میشد. هر روز یکی از دوستام یتیم میشد یا داداششو از دست میداد. همه دعا می کردن سر و ته همه چیز با یه مجروحیت و نقص عضو هم بیاد. تا لااقل کنار هم بمونن.
وقتی مامان از روزای قبل از جنگ برام میگفت فکر می کردم داره قصه میگه. آخه می گفت با همسایه ها شبا سفره پهن می کردن جلو در خونه. می گفت بوی غذاهای جورواجور کوچه رو مست می کرد. میگفت

هر خونواده از غذاش یه ظرف نگه می داشت و بقیه رو بین همسایه های دیگه تقسیم می کرد، اون وقت تو هر سفره چند ظرف غذای رنگارنگ خودنمایی می کرد. اما من باورم نمیشد چون از وقتی من یادم بود جنگ بود و سختی و اشک و ماتم. شادی ندیده بودم تا باور کنم.
روزای خیلی سختی بود. غذا رو جیره بندی میکردیم، چون مردا نمی تونستن همیشه برن بازارو خرید کنن. مرکزخرید شهرک رو زده بودن و واسه خرید کردن باید یه چیزی حدود دو ساعت رانندگی می کردن تا به مرکز شهر برسن و خرید کنن. هر دفعه

یکی از مردا

لیست خرید همه خانواده ها رو می گرفت و می رفت

شهر، برای تهیه مایحتاج همسایه ها.
یه خورده که اوضاع آروم میشد مدرسه

باز میشد و یکی از پسرای بزرگتر کوچه مسئولیت به مدرسه بردن کوچکترا رو عهده دار میشد.
هوا خیلی سرد بود، سرد سرد
نمی دونم شایدم چون من کوچیک و ضعیف

بودم سرما رو بیشتر احساس می کردم.
دستا و لبام از شدت سرما خون افتاده بودن ولی دردشو احساس نمی کردم بی حس بی حس بودن
زنگ اول املا داشتیم، هوا اما خیلی سرد بود، خانوم معلم دیکته رو شروع کرد. بنویسید، آن مرد در باران آمد.
هوا خیلی سرد بود. نفت کم یاب بود، دستام بی حس بود، آن مرد در باران آمد
مداد توی دستم نمی ایستاد، سر می خورد و میفتاد. هر چی ها کردم فایده نداشت هر چی دستامو به هم مالیدم فایده نداشت. مداد حتی یه کلمه هم صفحه رو سیاه نکرد، اما رد خون دستام که با فشار مداد بیشتر هم میشد، صفحه رو قرمز می کرد
آخر سر نصیب خانوم معلم از دفتر املاء من شد یه صفحه سفید خونی و نصیب من از کرم معلم شد یه صفربا دو تا خط اینور و اونورش. اولین و آخرین صفر عمر تحصیلیمو اون روز دشت کردم با کلی گریه، آخه به داداشم قول داده بودم خوب درس بخونم و نمره های عالی بگیرم تا جبران درس نخوندن اون بشه.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، Farzaneh ، مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی
۲:۰۳, ۶/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/اردیبهشت/۹۲ ۱۱:۵۵ توسط N.Mahdavian.)
شماره ارسال: #15
آواتار

[تصویر: %d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%...8%b257.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، شهیدطیبه واعظی ، ترنم
۱۰:۳۳, ۲۷/اردیبهشت/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/اردیبهشت/۹۲ ۱۴:۲۷ توسط عماره.)
شماره ارسال: #16
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

حالش خوب نیست
نمیخواهی بری عیادتش؟؟؟؟؟

یادمون رفته اینا کی هستن مگه نه؟؟؟
یادمون رفته دردشون چیه!!!
یادمون رفته یه بار فقط یا بار بشینیم پای حرفاشون و ببینیم دردشون چیه
آخ اونقدر سرمون گرم دنیا و لذت هاش هست که اصلا یادمون نمیاد جانباز کی هست
اونقدر تو راحتی و رفاه و سلامتی زندگی میکنیم که اصلا یادمون نمیاد یکی هم هست که داره درد میکشه
بخاطر من و توووووووووووووو
آره من و تووووو چرا ناراحت میشی؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه واقعیت نیست مگه بخاطر راحتی و آسایش ما این دردارو نمیکشه؟؟؟؟
آخ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دلم داره آتیش میگیره بخاطر خودم
فک کنم چند بار براتون اتفاق افتاده که دستتونو ببرّین و تا چند روز هی نق بزنین و از دردش ناراحت باشین و اذیت بشین
اما درد اینا فقط دست بریدن و زخم بدنشون نیست
بخداااااااااااااااا دردشون این نیست
دردشون غریب بودنشونه جا موندنشونه
همین..................

[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcTb0DP6YYD0m9pcr2sAgxI...L9oDAu1sDW]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQipewP1Y0V4p7rYkBRUyR...OKQZAx2xLX]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcTgzLL_nSGnmMMTFA1zaa5...4zqu3btTGw]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcR7Afu1VzBe0jJnhF5g_v9...kappi4UiJA]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQRp11eH-hbRavlit7xbX8...CcZqN4EK-g]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcRojMY-QTP5PjxPViqHe-U...DX7Wf3M3xZ]
[تصویر: images?q=tbn:ANd9GcQumAtmd7-IlzpD4Jb-WxA...EUgea3-7oN]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، ترنم ، مجید املشی
۲۲:۲۴, ۱۶/اردیبهشت/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/اردیبهشت/۹۳ ۲۲:۳۱ توسط عماره.)
شماره ارسال: #17
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

جانبازی که 28 سال نخوابیده[b]

صدای لخ لخ دمپایی هایی که با هر قدم بوسه ای بر صورت پهن موزاییک کف حیاط می کاشت، نوید از سر آمدن انتظاری طولانی می داد. انتظاری که شاید حاصل سهل انگاری و شاید هم درک نکردن وخامت قضیه، نمی دانم خوش بینانه ترین بهانه ای که بر پیکره ی این انتظار طولانی می توان تراشید گرفتاری روزمره است، که شده بهانه ی خوبی در دست اهلش. آن هم پس از آن همه پی گیری و در زدن و به دیوار کوبیدن برای یافتن نشانی از او که به مدد دولت بعث، هیچ مشابهی در دنیا برایش نیست؛ و حالا پس از ششصد و اندی روز اضطرابی توام با حلاوت دیدار و دردی به تلخی همه ی شب هایی که می توانست همانند سایر مردم بگذراند، وجودم را احاطه کرده است. قامت خمیده اش که از میان چهارچوب در ظاهر شد، گردنم را از خجالت دیر آمدن خم کرد... نشاطی که سعی می کرد با تمام خستگی های جسمی و روحی اش به زحمت چاشنی احوالپرسی از میهمانان تازه وارد کند، بغض شد و گلویم را سوزاند؛ و چشمانش، چشمان داغ از بی خوابی ای که در تمام طول حضور بیعتی ناگسستنی با زمین بسته بود؛ داغ دلم را تازه کرد و قطره اشکی شد چکیده از گوشه ی چشم.
در خانه ی ساده اش، روی فرشی که سالها شاهد رنج وعذابش بود زانو زدیم و شنیدیم آنچه گاه اشک به چشممان آورد و گاه لبخندی شیرین به لب.
سید غضنفر موسوی ده ساله بود که از روستای سرحد سمیرم اصفهان به قصد کار در کویت به خوزستان آمد و مدتی بعد، کاری با حقوق کم در خرمشهر یافت و با آنکه مقدمات سفرش به کویت مهیا شد، ماند تا حقوق ناچیزش را درون کشوری دریافت کند که ریشه در آن داشت. در بحبوحه ی انقلاب، جذب هیات قائمیه خرمشهر شد و با فعالیت های سیاسی – مذهبی آشنا گردید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی پی برد، ساواک پرونده ای قطور از خرابکاری برایش تشکیل داده و قصد دستگیری اش را داشته که به برکت این پیروزی جان سالم به در برده است.
آغاز جنگ و حضورش در خرمشهر به عنوان مدافع، مصادف بود با ۲۰ سالگیش اما فرتوت تر و خسته جسم تر از یک پیرمرد 80 ساله به نظر میرسد. همرزمانی چون جهان آرا و موسوی و بهنام محمدی داشته و خاطراتی مانند سینمایی روز سوم و اخراجی ها و مهاجر.
سال 64 در عملیات والفجر 8 در حالی که مشغول وضو گرفتن بود، طعمه ی آتش کینه ی دشمن بعثی قرار می گیرد و به جرگه ی مجروحین شیمیایی می پیوندد؛ آنچنان که تا دروازه های بهشت و سعادت شهادت پیش می رود اما گویی قادر مطلق سونوشتی دیگر برایش رقم زده بود. پس از درمانهای طولانی و استفاده از قویترین مسکن ها و 12 مرحله انجام شوک الکتریکی، هنگامی که می بایست نتیجه ی رضایت بخشی میگرفت، متوجه می شود که بر اثر شدت استنشاق گازهای سمی و آسیب جدی به سیستم عصبی برای همیشه از نعمت خواب محروم می ماند و از نیمه های سال 1364 تا به امروز، دقیقه ای نخوابیده است .
می گفت تمایل به خواب و احساس خواب آلودگی قوی ای دارد اما آرامش خواب نه. صبح ها بر خلاف انسانهای سالم که پس از خواب و استراحتی هر چند کوتاه احساس شادابی و نشاط دارند، از شب گذشته خسته تر و بی حال تر است. پرسید میدونید احساس خواب آلودگی و ناتوانی در خواب چه حسی داره؟ شما وقتی میخواید بخوابید اما نمی تونید چکار می کنید؟ صادقانه گفتم: عصبانی میشم. گفت: آره صبح دلمون می خواد هر کی رو که از جلومون رد شد قلع و قمح کنیم. بعد لبخندی زد و گفت: من هم همین حالت رو دارم اما عصبانی نمیشم. تعجبم که بیشتر شد گفتم: ما که این همه ادعامون میشه بعضیامون وقتی یه اردو تشکیلاتی میریم، کارمون بیشتر میشه و خوابمون چند ساعت کمتر، اخلاقمون میشه اخلاق شمر و عمر. شما چطوری با بی خوابی کنار میاید و اینقدر آرومید؟ گفت: ذکر می گوید. "علی بذکر الله تطمئن القلوب" با یاد خدا دلها آرام می گیرد. چند لحظه ای برای هضم کلامش سکوت کردم، اما نتوانستم ساکت بمانم و پرسیدم: پس چطوری رفع خستگی می کنید؟ گفت: با هیپنوتیزم. شش جلسه در یک هفته هیپزوتیزم شده تا شاید بتواند بخوابد اما بی فایده بوده و پزشکش راهی به او آموزش داده تا بتواند گاهی عضلات خود را بی حس کند و لااقل بتوان کمی جسمش را از رخوت و خمودگی نجات دهد. شیوه اش را باید به چشم ببینی و سوزش بغض را در گلو حس کنی.
شب ها که همه خوابند، او بیدار است. مطالعه می کند، قرآن و دعا می خواند و ذکر می گوید. نمی دانم چه می گوید که این همه تاثیر دارد. خودش که می گفت نوع ذکر مهم نیست، مهم این است که به یاد مخلوقت باشی، در هر زمان و مکان. گاهی هم کنار بستر فرزندانش می نشیند و خوابشان را تماشا می کند و به این فکر می کند که حاضر بود فقط یک دقیقه بخوابد و از حالت هوشیاری خارج شود، حتی اگر تمامش را کابوس ببیند.
با تمام مشکلاتی که داشت هیچ گاه جبهه خالی از حضورش نبود و متوجه نشد کی و چگونه پنج فرزندش بزرگ شدند. عملیات های سقوط خرمشهر، ثامن الائمه، تپه های الله و اکبر، آزادی بستان، طریق القدس، فتح المبین، سوسنگرد و هویزه گواه این ادعا هستند. وقتی پرسیدم اگر دوباره به عقب برگردیم، با اینکه میدانید به عارضه ی بی خوابی مبتلا می شوید باز به جبهه می رفتید؟ بدون تامل گفت

هنوز لباسی را که با آن مجروح شده، همان طور حفظ کرده، تا اولین کسی باشد که برای یاری دین و رهبرش به کارزار می رود

حتی دعایش هم برای خودش نبود. فکر میکردم با این همه خستگی روحی و جسمی که دارد و برای رهایی از بی خوابی، اگر بپرسم بزرگترین آرزویش را، خواهد گفت شهادت، اما نگفت، فقط گفت: اللهم عجل لولیک الفرج. دلش راحتی و آسایش نخواست، آقایش را می طلبید.
[b]
وقتی لا به لای صحبت هایش گفت پنج ماه است بیرون نرفته، متعجب سوال کردم چرا؟ گفت به خاطر اوضاع جامعه. نیازی نبود مستقیم بگوید به دلیل بد حجابانی که عمر، جوانی و سلامتی ام را صرفشان کردم. حیای چشمش گویای همه چیز بود. سوختم، خاکستر شدم. خجالت کشیدم، آب شدم. دردم آمد، خیلی دردم آمد. یکی ۲۸ سال است به خاطر ما نخوابیده و ما به خاطر او حتی از یک ساعت خوابمان هم برای پاک کردن جامعه و آسایشش نگذشتیم. با این حال شاکر بود. شاکر خدایی که به تعبیر بی خردان از نعمت خواب محرومش کرده، اما گفت: خداوند در سوره عنکبوت می فرماید: هر کس مرا یاری کرد یاری اش می کنم. و گفت خداوند بهترین ها را برایمان در نظر گرفته و اوست که دانای همه امور است.
و پیامش به خادمین شهدا : پیروی از راه شهدا است.
راهی که ناتمام مانده...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  بیاد پرواز بدون بازگشت... عبدالرحمن 8 4,974 ۱۲/تیر/۹۶ ۷:۳۹
آخرین ارسال: عبدالرحمن

پرش در بین بخشها:


بالا