کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایات و سخنان پندآموز 2
۲۰:۲۲, ۲۳/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



حکایات و سخنان پندآموز 1



گويند: كافرى از ابراهيم (ع ) طعام خواست . ابراهيم گفت : اگر مسلمان شوى ، تو را مهمان كنم و طعام دهم . كافر رفت . خداى عزوجل وحى فرستاد كه اى ابراهيم !ما هفتاد سال است كه اين كافر را روزى مى دهيم و اگر تو يك شب ، او را غذا مى دادى و از دين او نمى پرسيدى ، چه مى شد؟
ابراهيم در پى آن كافر رفت و او را باز آورد و طعام داد . كافر گفت : چه شد كه از حرف خود، برگشتى و پى من آمدى و برايم سفره گستردى ؟ ابراهيم (ع ) ماجرا را بازگفت . كافر گفت : اگر خداى تو چنين كريم و مهربان است ، پس دين خود را بر من عرضه كن تا ايمان بياورم و مسلمان شوم . (60)


*********************************

گويند در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت : من در همه عمر، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام . اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند، پس ‍ چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد!؟
در همان روزها، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت : خداوند، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود نمى دانى !آيا تو را از شيرينى عبادت خود، محروم نكرده ايم ؟ آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگ تر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، ali.khm ، وحید110 ، Agha sayyed ، vahrakan ، aboutorab ، شهیدطیبه واعظی ، جویای حقیقت ، مجید املشی ، mohaddese ، rastin ، یاوران مهدی ، میثاق ، سدرة المنتهی ، ساقی ، Islam ، سعید 63 ، mahdy30na ، ترنم ، fiftynine ، منادی حق ، soheyl68 ، ahmad1300 ، DRiVeR ، warior ، مهسا110 ، ilidin ، s-r ، Night_World ، چکاوک92 ، عبدالرحیم ، سیدمرتضی ، شیدا ، عبدالرحمن ، mohammad reza ، آفتاب ، نرگس مهدوی

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۴۶, ۱۵/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #21
آواتار
(۱۵/مرداد/۹۲ ۱۰:۱۵)fiftynine نوشته است:  بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان. لطفاً نظرتان را درباره این داستان بگویید. برای خودم که باورش کمی سخت است.



در کتاب کیفر کردار جلد دوّم آمده است : رابعه عدویه مى گوید:

دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد.
بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.
یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود.
از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبة بن علام عوض شده ؟!
صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟!
عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم .
یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشم هایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن .
گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟
گفتم : من همان دو چشم هاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده .
گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم .


سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید:
تِلْک الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ.[sup]1[/sup] ؛ این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود.


بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن .
خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم آرى .
دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طوردر فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد.
بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زدمن وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشم هایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشم ها با پیه آن هنوز در حرکت بود.
پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد.

پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشم هائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى بگیر؟!
همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تأسف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم .


منبع: کتاب قصص التوابین از حسین میر خلف زاده

تنظیم : گروه دین و اندیشه تبیان
UndecidedUndecidedUndecided
بابا این که خودش حق النفس رو رعایت نکرده،این چه کاری بود،آخه چرا؟؟؟!!

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۳۴, ۳۱/مرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/مرداد/۹۲ ۱۲:۳۸ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #22
آواتار

برای معاویه كنیز زیبایی آوردند. از قیمت او پرسید، گفتند: صد هزار درهم! معاویه آن را خرید. آنگاه نگاهی به عمروبن عاص كرد و گفت: «چه كسی شایستگی این كنیز را دارد؟» عمرو گفت: «امیرالمؤمنین (منظور خود معاویه ی لعین است)» دیگران نیز كه نشسته بودند همین را گفتند. معاویه گفت: «نه، این برای حسین بن علی (علیه السلام) مناسب است. او سزاوارترین است، چون هم شرف خانوادگی دارد و هم به خاطر رفع كدورتهای ناشی از اختلاف ما و پدرش بهتر است به او چنین هدیه ای بدهیم.» آن وقت دستور داد تا او را آماده كرده به رسم هدیه برای امام ببرند.

پس از گذشت چهل روز، او را آماده ی سفر كردند، و همراه او اموال بسیار زیاد و البسه فراوان و چیزهای دیگر برای امام فرستادند. معاویه نیز نامه ای به امام نوشت و ضمن آن گفت: «امیرالمؤمنین كنیزی خرید و از او خوشش آمد، اما برای تو ایثار كرد.»

زمانی كه كنیز را نزد امام حسین (علیه السلام) آوردند، امام از او پرسید: «نامت چیست؟» كنیز گفت: «هوی.» امام فرمود: «الحق كه اسم و مسمی مناسب یكدیگر است. آیا می توانی چیزی بخوانی؟» كنیز گفت: «آری! هم قرآن و هم شعر.» امام فرمودند: «قرآن بخوان.» كنیز شروع كرد:«وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْب لا یَعْلَمُها إلا هُو...» (1)

سپس امام از او خواستند تا اگر شعری می داند بخواند. كنیز گفت: «آیا در امان هستم؟» امام فرمود: «آری.» زن چنین خواند:
أنت نعم المتاع لو كنت تبقی غیر أن لا بقاء للانسان (تو متاع خوبی هستی اگر در این دنیا بمانی، و البته انسان جاودان نخواهد ماند)

امام با توجه به مضمون شعر به گریه افتادند و فرمودند: «تو آزاد هستی، اموالی نیز كه معاویه فرستاده همه از آن تو باشد. آیا چیزی نیز درباره معاویه گفته ای؟» كنیز گفت: «آری: می بینم جوانی که عمرش می گذرد و تمامی تلاشش در بی نیازی (دنیوی) است در حالی که وارثانش در انتظار (مرگ) اویند. برای جوان، سهمی جز تقوا نمی ماند. چرا که وقتی از دنیا رفت، نزد او باز می گردد.»

امام حسین (علیه السلام) اضافه بر آن اموال، هزار دینار به او هدیه کرده و او را آزاد ساختند. آن گاه فرمودند:
پدرم را می دیدم که فراوان این شعر را می خواند:

«کسی که در طلب مال دنیاست تا او را مسرور سازد، به جانم سوگند که پس از چندی به ملامت همان دنیا خواهد پرداخت.اگر دنیا به انسان پشت کند، برای او آزمایش است و اگر به انسان روی آورد، دوامی نخواهد داشت» (2)


-=-=-=-=-=-

پی نوشت:

1. انعام: 59
2. تراجم النساء من تاریخ الدمشق، تصحیح سکینة الشهابی، ص469 ـ 470.؛ به نقل از سایت اندیشه قم
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، رهگذر. ، Islam
۸:۲۲, ۴/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/شهریور/۹۲ ۸:۲۵ توسط s-r.)
شماره ارسال: #23
آواتار
حاج آقا ناصری اکثرا میشناسیم این داستان رو از ایشون شنیدم خیلی به رحمت خدا و لطف اهل بیت امیدوار شدم :
من یک وقتی برای دوستان اینجا راجع به دعای مشلول گفتم، که اهل بیت حتی از پدر و مادر، مهربان تر هستند. بعد داستان آن جوانی را گفتم که پدرش را اذیت کرده بود، بعد پدرش رفته بود این را نفرین کرده بود. سه سال گریه و زاری، دست بابا را می بوسید که بابا، من را نفرین کردی و من مریض شدم، بیا برویم دعا کن تا من خوب بشوم. پدرش می گفت: نه، پسر می گوید: دستش را بوسیدم، پایش را بوسیدم، التماس کردم، مریض شدم و... . و اینکه به این دعا می گویند مشلول، بخاطر این است که این جوان، مشلول می شود یعنی شلّ می شود و نیمی از بدنش از کار می افتد، آن وقت سال سوم، پدرش راضی می شود که برای این دعا کند،(در اطراف مکه زندگی می کردند) پدرش را سوار یک شتری می کند و حرکت می کنند در بین راه که می خواهد پدرش را بیاورد مسجدالحرام که برایش دعا کند، شترش رم می کند و این پدر می خورد زمین و می میرد. و آن دعایی را که می خواست بکند، نمی کند. آن وقت همان سال آقا امیرالمومنین آمده بودند سفر که حج بجا بیاوردند، راوی نقل می کند که با آقا امیرالمومنین و حضرت ابا عبدالله شب دیر هنگام بود و فصل حج هم گذشته بود و وارد مسجد الحرام که شدیم دیدیم صدای ناله ای می آید از گوشه مسجدالحرام، تا صدای ناله به گوش آقا امیرالمومنین رسید، فرمودند که حسین جان، صدای ناله یک دلسوخته می آید، برو ببین مشکلش چیست؟ *(ببینید حضرت در نگاه اول و شنیدن صدای ناله، آقا ابا عبدالله را فرستادند)* حضرت ابا عبدالله آمدند دیدند یک جوان مشلول ناله می زند، به جوان گفتند «اَجِب امیرَالمُومنین» یعنی امیرالمومنین صدایت می زند، و بلند شد آمد، حضرت امیر علیه السلام فرمودند: جوان! خیلی سوزناک گریه می كردی! مشکلت چیست؟ گفت: آقا من با پدرم بد کردم، یک روز کتکش زدم (یا زدمش خورد زمین و دستش و...) بعد پدرم آمد مکه و من را نفرین کرد، من سه سال است که مریضم و هر چه به او می گفتم من را دعا کن، دعا نمی کرد. تا امسال که راضی شد دعایم کند، حالا كه می آمدیم در بین راه شترش رم کرد و افتاد و مُرد. *(این که می گویند اهل بیت علیهم السلام از پدر مهربان ترند این است که این سه سال به پدرش اسرار کرد و برایش دعا نکرد)* آقا امیرالمومنین فرمودند نگران نباش جوان، من همین الان دعائی به تو یاد می دهم که بیماریت خوب می شود و خداوند تو را می بخشد و... .
و همین دعای مشلولی که مرحوم آشیخ عباس قمی در مفاتیح آورده اند را (که البته نسَخ دیگری هم دارد) به جوان تعلیم داد و جوان شب بعدش آمد و گفت دیشب دعا را خواندم و خوب شدم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: رهگذر. ، ilidin
۲۱:۳۱, ۵/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۲ ۲۱:۳۸ توسط رهگذر..)
شماره ارسال: #24

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد…
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و ...گفت:جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه.

مرد سراسیمه
مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم .


مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است .
دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم .

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را ازگمراهی رها سازد، آماده کرد .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، ساقی
۰:۲۹, ۶/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #25

(۱۵/مرداد/۹۲ ۱۰:۱۵)fiftynine نوشته است:  بسم الله الرحمن الرحیمسلام دوستان. لطفاً نظرتان را درباره این داستان بگویید. برای خودم که باورش کمی سخت است.در کتاب کیفر کردار جلد دوّم آمده است : رابعه عدویه مى گوید: دوستى داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبى بود بر اثر جوانى و زیبائى ، جوانان و دوستان بذه کارش او را به طرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بى بند و بار و شیّاد و لات شد. بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکارى شده بود که همه از دستش ناراحت بودند. یک روز که به دیدن او به خانه اش رفتم ، یک وقت دیدم او در سجّاده عبادتش ایستاده نماز مى خواند و غرق در زهد و تقوى و ورع و عبادت و نماز و طاعت است ، عجب نماز با حال و با خشوع و خضوع و گریان و نالان بود. از حالش متعجّب و حیران شدم ! با خود گفتم آن حال گناه و معصیت و بذه کارى چه بود؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه و ناله و زهد و تقوى چیست ؟ چطور شده که عتبة بن علام عوض شده ؟! صبر کردم تا نمازش را تمام کرد، بعد گفتم : ابن علام خودتى ؟! تو آن کسى نبودى که همه اش در هوى و هوس و عیش و نوش و غرق در معاصى و گناه و خلاف و عشق و شراب بودى چطور شده به طرف خدا آمدى ؟ با خدا آشتى کردى ؟ و چگونه از گناهان خودت برگشتى ؟! عتبه گفت : اگر یادت باشد من در اوائل جوانیم خیلى معصیت کار بودم و به خانم ها خیلى علاقه داشتم و در این کار حریص بودم ، همانطور که مى دانى بیش از هزار زن در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادى داشتم . یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمى افتاد که جز چشم هایش چیزى پیدا نبود و حجاب کاملى داشت ، شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشى بر افروخته شد، دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمى داد و هرچه با او صحبت مى کردم اعتنایى به من نمى کرد، نزدیکش رفتم ، گفتم : واى بر تو مرا نمى شناسى ؟! من عتبه هستم که اکثر زنهاى بصره عاشق و دلباخته من هستند ... با تو حرف مى زنم ، به من بى اعتنائى مى کنى ؟! گفت از من چه مى خواهى ؟ گفتم مرا مهمانى کن . گفت : اى مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست دارى و نسبت به من اظهار علاقه مى کنى ؟ گفتم : من همان دو چشم هاى قشنگ و زیباى تو را دوست دارم که مرا فریب داده . گفت : راست گفتى من از آنها غافل بودم . اگر از من دست بر نمى دارى بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد من هم داخل شدم وقتى که وارد منزلش شدم دیدم چیزى از قبیل اسباب واثاثیه در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه ندارى ؟ گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم گفتم کجا؟ گفت مگر قرآن نخوانده اى که خداوند مى فرماید: تِلْک الدّار الا خِرَةُ تَجْعَلُها لِلَّذینَ لایُریدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَلا فَسادا وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ.1 ؛ این سراى (دائمى و با عظمت ) آخرت را فقط به افرادى اختصاص (داده و) مى دهیم که در نظر ندارند در زمین برترى جوئى و فساد نمایند و عاقبت نیک و شایسته و خوب براى افراد با تقوا و پرهیزگار خواهد بود. بله ما هرچه داشتیم براى آخرت جاوید فرستادیم دنیاى باقى ماندنى نیست . اکنون اى مرد بیا و از خدا بترس و از این کار درگذر حذر کن از اینکه بهشت همیشگى را به دنیاى فانى بفروشى و حوران را به زنان . گفتم : از این پرهیزگارى درگذر و حاجت مرا روا کن . خیلى مرا نصیحت کرد دید فایده اى ندارد گفت : حال که از این کار نمى گذرى آیا ناگزیرم و ناچارم نیاز تو را برآورم ؟! گفتم آرى . دیدم رفت در اُتاق دیگر و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنى در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم آب آوردند و وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند من همین طوردر فکر بودم که این جا کجاست اینها کى هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقى برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد. بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادى زدمن وحشت زده پریدم دیدم آن دختر جفت چشم هایش را با کارد بیرون آورده و روى پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتى آن پیرزن آن طبق را به سوى من آورد دیدم چشم ها با پیه آن هنوز در حرکت بود. پیرزن که ناراحت و رنگ از صورتش پریده بود گفت : آنچه را که عاشق بودى و دوست داشتى بگیر ما را تو حیران کردى خدا ترا حیران کند. طبق را جلوى من گذاشت ، من وحشت کرده بودم نمى توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چکارى بود که آن دختر انجام داد. پیر زن با حالت گریه گفت ماده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمى رفتیم و خرید خانه را این دختر مى کرد و براى ما چیزى مى آوررد ولى تو ما را حیران و سرگردان و ناراحت و افسرده کردى خوب شد؟! این چشم هائى که تو به آنها علاقه مند شده بودى بگیر؟! همینکه سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتى بیهوش شدم وقتى که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم و بر گذشته هایم تأسف خوردم گفتم : واى به حال من یک عمر دارم گناه مى کنم هیچ ناراحت نبودم ولى این دختر با این کار مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم ، رفتار و کردار و کارِ آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمودم . منبع: کتاب قصص التوابین از حسین میر خلف زاده تنظیم : گروه دین و اندیشه تبیان
من این داستان رو اینجوری شنیدم که در انتها حضرت علی(علیه السلام) وقتی از ماجرا مطلع میشوند دوباره چشم های اون زن رو شفا میدهند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت
۱:۳۶, ۱۹/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/شهریور/۹۲ ۱:۴۰ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #26
آواتار
25 حدیث درمذمت دروغ ازفرمایشات پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وائمه عليهم السلام:


1- دروغ فسق و دروغگو فاسق است.


2- دروغگو ایمان ندارد.


3- دروغ از قماربدتر است.


4- دروغگو دشمن خداست.


5- روي دروغگو سیاه است.


6- دروغ ازشراب بدتر است.


7- دروغگو بوی دهانش متعفن است.


8- خدای تعالی دروغگو را لعنت می کند.


9- بوی گند دهان دروغگو به عرش می رسد.


10- دروغ مخرب ایمان است.


11- دروغ مانع چشیدن طعم ایمان است.


12- دروغگو تخم کینه درسینه ها می کارد.


13- دروغگو مروتش ازهمه خلق کمتر است.


14- به جهت یک دروغ ،هفتاد هزار فرشته دروغگو را لعنت می کنند.


15- دروغ علامت نفاق است.


16- دروغ بدترین ریاهاست.


17- دروغ فراموشی می آورد.


18- دروغ دریست ازدرهای نفاق.


19- دروغگو به عذابی مخصوص در قبر گرفتار خواهد شد.


20- دروغ ،محروم کند دروغگو را از نماز شب و روز.


21- دروغ سبب خذلان الهی است.


22- دروغ سبب گرفتن صورت انسانی ازدروغگو است.


23- دروغ ، بزرگترین خباثت است.


24- دروغگو ،بزرگترین گناهکاران است.


25- دروغ صاحبش را هلاک کند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، ali.khm ، mohammad reza
۲۰:۱۳, ۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #27
آواتار
فرج کی فرا میرسد ؟


[b]جمعی از شیعیان خدمت حضرت امام صادق(علیه السلام) شرفیاب شده و سخن از مشکلات زمان خود کردند، حرفشان به امر فرج رسید و گفتند ای پسر رسول خدا چه زمان فرج و گشایش حاصل می شود؟
حضرت فرمود: خوشحال می شوید اگر به این آرزویتان برسید و فرج فرا رسد؟
عرض کردند آری به خدا سوگند!
فرمود: حاضر هستید از اهل و عیال و دوستان و عزیزان خود بگذرید و بر مرکب سوار شوید و لباس رزم بپوشید؟!
عرض کردند: آری
فرمود: حاضر هستید در مقام جنگ و جهاد با دشمنان برآیید؟
گفتند: آری
پس از اینکه حضرت این امور را از آنان اقرار گرفت و با سوگند و قسم آمادگی خود را نسبت به همه ی این امور اعلام داشتند،
آنگاه فرمود:
همانا ما از شما چیزی آسانتر از همه ی این امور خواستیم ولی شما انجام ندادید!
همگان ساکت شدند.
یکی از میان جمع پرسید:
فدای شما شوم آن امر سهل تر که شما از ما خواستید و ما امتثال ننمودیم چه بود؟
حضرت فرمودند:
قُلنا لَکُم: اُسکُتُوا؛ فَإنَّکُم إذا کَفَفتُم رَضینا و إِن خالَفتُم اوذینا. فَلَم تَفعَلوُا
به شما گفتیم ساکت باشید! اگر دست (از گفتارهای نابجایتان) باز می داشتید باعث رضایت ما می شدید و اگر مخالفت (با این دستور) می نمودید، موجب اذیت (و رنجش) ما می شدید(با این حال) شما مخالفت کردید و امر ما را انجام ندادید (و ساکت نشدید!)
موعود

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، Agha sayyed ، ساقی ، جویای حقیقت
۱:۱۳, ۱۰/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۲ ۱:۱۴ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #28
آواتار
نا اميد نباش
--------------------------------

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.

وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم
..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک
می خواند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، SAViOR ، جویای حقیقت
۰:۳۹, ۲۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/آذر/۹۲ ۱:۰۶ توسط وافی.)
شماره ارسال: #29
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


مردی که چهار زن داشت ...

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود كه 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه خوشحال می‌كرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می‌داد.‌‌

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می‌كرد. اگرچه واهمه شدیدی داشت كه روزی او تنهایش بگذارد.

واقعیت این است كه او زن دومش را هم بسیار دوست داشت. او زنی بسیار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر كمك می‌كرد تا گره كارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا بود كه ....

در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینكه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای كه تمام كارهایش با او بود حس می‌كرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی كرد و قبل از آنكه دیر شود فهمید كه به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اكنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ كسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد"! بنابراین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهایی‌اش فكری بكند.

اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت:"من تورا بیشتر از همه دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه كرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"زن به سرعت گفت : " هرگز" و مرد را رها كرد.

ناچار با قلبی كه به شدت شكسته بود نزد زن سوم رفت و گفت:‌"من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"زن گفت: " البته كه نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج كنم " قلب مرد یخ كرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت:"تو همیشه به من كمك كرده ای . این بار هم به كمكت نیاز شدیدی دارم شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟ "زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ،... متاسفم"! گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:"من با تو می‌مانم ، هرجا كه بروی"، تاجر نگاهش كرد، زن اول بود كه پوست و استخوان شده بود ، انگار سوءتغذیه، بیمارش كرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش كرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت:" باید آن روزهایی كه می‌توانستم به تو توجه می‌كردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم!ا

الف: زن چهارم بدن ماست كه مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا كردن او بكنیم وقت مرگ، اول از همه او ما را ترك می‌كند.

ب: زن سوم دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایمان عزیز باشند وقتی بمیریم به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم كه خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارمان كنارمان خواهند ماند.

د: زن اول كه روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌كنیم.او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش كرده ایم تا روزی كه قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ahmad1300 ، شیدا ، mohammad reza ، رهگذر. ، عبدالرحمن ، منتظر کوچولو ، Agha sayyed ، amirhq21
۱:۵۳, ۲۶/آذر/۹۲
شماره ارسال: #30
آواتار
سرويس فرهنگي تعامل- آیت الله العظمي اراکی رحمت الله عليه فرمودند: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.

پرسیدم. چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم؛ پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه مولایم حسین است!
گفتم :چطور؟
با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! 2 تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه ؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم

منبع: کتاب آخرین گفتارها

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، عبدالرحمن ، جویای حقیقت ، عشقم کربلا ، mohammad reza
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و حکمت هائی از مولای متقّیان امیرالمؤمنین امام علی ع Hadith 9 3,954 ۴/خرداد/۹۳ ۱۷:۴۰
آخرین ارسال: Hadith
Lightbulb حکایتها و سخنان پندآموز Ramin_Ghn 600 227,096 ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۱:۱۱
آخرین ارسال: Agha sayyed

پرش در بین بخشها:


بالا