کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۱۹:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۲:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی

امضای Ramin_Ghn
گوش‌تان به دهان رهبر باشد. چون ایشان گوششان به دهان حجت‌بن‌الحسن(عجل الله فرجه)است.حضرت علامه حسن زاده آملی

[تصویر: 58099_497.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۰:۵۲, ۱۴/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/دی/۸۹ ۱۱:۲۳ توسط Ramin_Ghn.)
شماره ارسال: #2
آواتار
على (علیه السلام ) مى فرماید روزى در كنار خانه كعبه نشسته بدم پیرمردى قد خمیده را

دیدم با موهاى سفید و بلند كه ابروان او بر چشمانش افتاده بود با عصایى بر دست و كلاهى

قرمز و جامه اى پشمین ، پیرمرد نزدیك شد و در حضور رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم كه

بر دیوار كعبه تكیه زده بود نشست . سپس گفت : اى فرستاده خدا آیا مى شود در حق من دعا

كنى و از درگاه خدا برایم طلب مغفرت كنى ؟ رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:

پیرمرد كوشش تو فایده ندارد، اعمال تو تباه گشته و درخواست مغفرت در حق تو پذیرفته نخواهد

شد. پیرمرد با سرافكندگى از محضر آن حضرت خارج شد و از راهى كه آمده بود بازگشت . در این

هنگام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: یا على (علیه السلام ) آیا او را

شناختى ؟ گفتم : نه . حضرت فرمود: او همان ابلیس ملعون است . على (علیه السلام ) مى

فرماید با شنیدن این جمله برخاستم و خود را به آن پیرمرد رساندم و با او درگیر شدم و بر

زمینش كوفتم و بعد بر سینه اش نشستم ، با دستانم گلویش را به سختى مى فشردم تا او را

هلاك كنم در همین حال او مرا به نام صدا زد و از من خواست كه دست از او بردارم و وى را به

حال خود رها كم . آنگاه گفت : فانى من المنظرین الى یوم الوقت الملعوم یعنى ؛ مرا تا روز

قیامت (معلوم ) مهلت زندگى داده اند و من تا آن روز زنده خواهم ماند سپس گفت : یا على به

خدا سوگند من تو را بسیار دوست دارم (پس این جمله را از من بگیر و نگه دار) آن كس كه در

مورد تو به دشمنى و خصومت برخیزد و از تو در دل خود كینه داشته باشد باید در مشروعیت

ولادت خود تردید كند و مرا در كار پدر خود شریك به شمارد... على (علیه السلام ) مى فرماید:

من از حرف او خنده ام گرفت و رهایش ساختم .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۳:۱۴, ۱۵/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آذر/۸۹ ۱۱:۰۹ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #3
آواتار
در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند»

عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد،

و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!»

عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛

عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت.

روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟»

عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛

گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند.

ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! »

عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

«قالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ »

امضای zarati313
اَللّـهُمَّ اِنّا نَشْكُو اِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنا صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنا

وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنا، وَ قِلَّةَ عَدَدِنا، وَ شِدّةَ الْفِتَنِ بِنا، وَ تَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَيْنا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۱:۲۵, ۱۵/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آذر/۸۹ ۱۱:۳۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #4
آواتار
مطلب دل انگیزی بود عزیزِ برادر ممنونم
خدا به خودت و اینگونه مطالبت برکت بده
یا علی

به حرف مردم چقدر اهمیت بدیم؟
مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است :

در يكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرد يكديگر جمع شده بودند و يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصيّت هاى ارزنده بود، در جمع ايشان حضور داشت.هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام عليه السلام ، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس،به سخن چينى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.
يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
ياابن رسول اللّه ! من فدايت گردم ، با چنين افرادى من معاشرت دارم ، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنين خواهند گفت ؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.امام رضا عليه السلام با ملاطفت ، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى يونس ! غمگين مباش ، مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل و صحبت ها اهميّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد
بحارالا نوار: ج 2، ص 65، ح 5، به نقل از كتاب رجال كشّى

خدایا به ما عنایتی فرما تا تنها در پی کسب رضای تو و اولیایت باشیم

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۱:۳۶, ۱۵/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/آذر/۸۹ ۱۱:۵۷ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #5
آواتار
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجددا همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راه مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نتیجه داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند باعث نجات خانواده و قوم تان شود.

کار خیر را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.


امضای بیداری اندیشه
[تصویر: signature.jpg]

والذین جاهدوا فینا، لنهدینهم سبلنا
به یقین کسانی که در راه ما تلاش کنند را به راه های خود هدایت خواهیم نمود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۱:۴۹, ۱۵/آذر/۸۹
شماره ارسال: #6
آواتار
طشت طلا

خداوند عزوجل به يكي از پيامبران خود وحي كرد كه:
فردا صبح به نخستين چيزي كه رسيدي آن را بخور،
دومي را بپوشان،
‌سومي را بپذير،
چهارمي را نااميد نكن
و از پنجمي بگريز.
پيامبر خدا صبحگاه به راه افتاد و به كوه بزرگ سياهي برخورد، در حيرت ماند و با خود گفت چگونه اين را بخورم،‌سپس به خود آمد و و گفت:‌ خداوند سبحان دستور محال نمي دهد و به قصد خوردن كوه جلو رفت،‌ هرچه جلوتر مي رفت كوه كوچكتر مي شد تا اين كه به صورت لقمه اي درآمد، وقتي خورد ديد گواراترين چيزي بوده كه خورده است.
از آنجا گذشت به طشت طلايي رسيد،‌ پس طبق دستور آن را خاك كرد و رفت اما پس از اندكي پشت سرش را نگريست ديد طشت خود به خود بيرون افتاده و ظاهر گشته،‌با خود گفت:‌ طبق دستور عمل كرده ام و گذشت.

سپس به پرنده اي برخورد كه يك باز شكاري آن را تعقيب مي كرد،‌پرنده آمد و دور پيامبر چرخيد،‌سپس دانست كه بايد پرنده را بپذيرد، آستينش را گشود و پرنده در آن وارد شد،‌
باز شكاري به او گفت:‌ صيدي را كه چند روز به دنبالش بودم از من گرفتي،‌ دانست كه نبايد او را نااميد كند، پس از غذايش قطعه اي پيش وي انداخت و از آنجا گذشت.

ناگاه گوشت مردار بدبويي را ديد و طبق دستور الهي از آن گريخت.

شب در خواب ديد كه به او گفته شد: تو مأموريت خود را انجام دادي آيا مراد و مقصود از آن را دانستي؟
گفت: نه.
به او گفته شد: اما كوهي كه ديدي،‌ آن غضب بود، انسان هنگام خشم،‌ خود را در برابر كوهي مي بيند،‌ اگر موقعيت خود را بشناسد و خود را نگاه دارد و خشمش را فرونشاند آن را به صورت لقمه اي گوارا خواهد يافت.

اما آن طشت طلا كنايه از نماز شب و عمل صالح و كار نيك بود وقتي كه انسان آن را از مردم پنهان كند،‌ خداوند آن را آشكار خواهد ساخت تا زينت بنده اش شود در دنيا،‌ علاوه بر اجر و پاداشي كه در آخرت برايش ذخيره ساخته.
اما آن پرنده كنايه از كسي است كه مي خواهد انسان را نصيحت كند كه بايد راهنمايي و اندرزش را بپذيري

و اما باز شكاري كنايه از شخص محتاج و نيازمند است كه نبايد نااميدش كني.

و بالاخره گوشت متعفن و گنديده،‌ غيبت و بدگويي پشت سر مردم است كه بايد از آن بگريزي.


نكته:‌ جالب اينجاست كه ما هيچ گاه سعي نمي كنيم كوه را بخوريم،
طشت هاي حلبي مان را هم در موزه مي­گذاريم،‌
پرنده بيچاره را اگر بتوانيم با تير مي زنيم
و از باز شكاري فرار كرده
و با تمام وجود به سوي گوشت مردار متعفن روي مي آوریم


خصال صدوق،‌ ج 1، ص 267 نقل از كتاب داستانهاي شگفت انگيزي از نماز شب (حيدر قنبري)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۰:۵۳, ۱۶/آذر/۸۹
شماره ارسال: #7
آواتار
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت .
او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود.
آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم.
او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد.

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۵:۵۸, ۱۷/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۸۹ ۱۶:۰۱ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #8
آواتار
نماز ريائى
ابن طاووس از يكى از پارسايان نقل كرده كه:
«نمازهاى سى ساله خود را كه در صف اوّل جماعت به جاى مى‏آوردم اعاده كردم.
سبب اعاده آنها آن بود كه روزى به خاطر عذرى دير به مسجد آمدم و محلّ خالى در صف اوّل نيافتم كه بايستم، ناچار در صف دوم اقتدا كردم و در خاطرم احساس شرمندگى نمودم كه مردم پس از سى سال مرا در صف دوّم مشاهده مى‏كنند. دانستم همه نمازهاى سى ساله‏ام توأم با ريا بوده و از اين كه مردم مرا در صف اوّل مى‏ديدند و مصداق سابقان در خيرات مى‏دانستند لذت مى‏بردم».
(كشكول شيخ بهايى)

شفا با صدقه
شنيدم از مرحوم آيت‏اللّه‏ سيّدمحمد رضوى كه فرمودند:
«زمانى مرض سختى عارض دايى بزرگوارشان مرحوم آيت‏اللّه‏ ميرزا ابراهيم محلاتى شد بطورى كه اطباء اظهار يأس كردند. امر فرمودند: مرض ايشان را خبر دهم به عالم ربّانى مرحوم حاج شيخ محمد جواد بيدآبادى كه مورد علاقه و ارادت ميرزا بودند. پس تلگراف كرديم به اصفهان و مرحوم بيدآبادى را از مرض سخت ميرزا با خبر كرديم. فورا جواب دادند:
«مبلغ دويست تومان صدقه دهيد تا خداوند شفا دهد».
هر چند اين مبلغ در آن زمان زياد بود به هر طور بود فراهم آورده بين ارباب استحقاق تقسيم كرديم. بلافاصله ميرزا شفا يافت.
مرتبه ديگر نيز كه ميرزاى محلاتى سخت مريض شدند و اطباء اظهار ياس نمودند مرحوم بيد آبادى را خبر كردم از ايشان جوابى نرسيد. تا بالاخره در همان مرض ميرزا مرحوم شدند. آنگاه دانستم كه سبب جواب ندادن مرحوم بيد آبادى اين بود كه اجل حتمى ميرزا رسيده و با صدقه جلوگيرى نمیشد».
(شهيد آيت‏اللّه دستغيب، داستان‏هاى شگفت)

امضای جوینده حق
همسنگر به من اعتباری مده
من نمی خواهم از کسی که به عشق اسلام و امام زمانش تازه در این سنگر مقدس ثبت نام کرده هیچ برتری داشته باشم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۲۱:۵۱, ۱۷/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۸۹ ۲۲:۰۳ توسط rahbin.)
شماره ارسال: #9

نصیحت شیطان به حضرت نوح علیه السلام

نصیحت شیطان به حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام :

بعد از طوفان، وقتی که کشتی نوح روی زمین قرار گرفت و حضرت نوح از کشتی فرود آمد، شیطان به حضورش آمد و گفت:
«تو را بر من حق و نعمتی است. می خواهم شکر نعمت تو را به جا آورده و عوض تو را بدهم.»

نوح فرمود:
«من اکراه دارم بر تو حقی داشته باشم و تو جزای حق مرا بدهی، بگو آن چه حقی است؟»

شیطان گفت:
«من چقدر باید زحمت بکشم تا یک نفر را گمراه کنم، تو نفرین کردی و همه به نفرین تو هلاک شدند، حالا من فعلاً در آسایشم تا خلق دیگر به دنیا آیند و به تکلیف رسند تا آنها را به معاصی دعوت کنم. الان به جهت ادای حق، تو را نصیحت می کنم.»

حضرت نوح از این که شیطان می خواهد او را نصیحت کند ناراحت شد. خداوند به نوح وحی فرستاد که:

«ای نوح، سخن او را قبول کن؛ اگرچه که فاسق است.»

نوح به شیطان گفت: هرچه می خواهی بگو.

شیطان گفت: ای نوح! از سه خصلت احتراز کن:

۱٫ تکبر نکن که من به واسطه آن بر پدر تو آدم سجده نکردم و از درگاه ربوبی رانده شدم.

۲٫ از حرص بپرهیز؛ که آدم به واسطه آن از گندم خورد و از بهشت محروم گردید.

۳٫ از حسد احتراز کن که به واسطه آن قابیل برادر خود هابیل را کشت و به عذاب الهی هلاک شد.بحارالانوار،ج۷۲،ص۱

مأخذ: نصیحت های شیطان، روح الله گائینی و مهدی شعبانی مهردرانی

خداوند منان نگهدارتان باد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
نيازهاى مادى شيطان .:
همين طور كه شيطان حاجات معنوى خود را از خداوند متعال طلب كرد يعنى همان حاجاتى كه به عبادات خود از خدا خواست تا آدم عليه السلام و اولادش را به انحراف بكشد - حاجات مادى خود را هم از خدا خوستار شد، و آنها را هم خداوند بزرگ به او تا روز موعود عنايت فرمود.
ابو امامه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: بعد از آن كه شيطان رانده درگاه الهى شد و او را به روى زمين فرستادند. عرض كرد: پروردگار! مرا به سوى زمين فرستادى ، از درگاه خود راندى و از نعمت هاى بهشت محروم نمودى . من در دنيا احتياجاتى دارم كه بتوانم زندگى كنم . آنها را براى ادامه زندگى ام برايم آماده و مهيا نما كه در مضيقه نباشم . خطاب شد: حاجات تو چيست ؟ عرض كرد: خدايا! من محتاج خانه و منزلم ، به من خانه اى عنايت فرما. خطاب شد: خانه تو را حمام ها قرار دادم . (هر كجا حمام است و مردم آن جا رفت و آمد مى كنند خانه شيطان است .)
عرض كرد: من محتاج نشستن هستم و جايى براى آن مى خواهم . خطاب شد: جاى نشستن تو بازارها و كوچه ها و در مغازه ها است - آن جا بنشينى و مردم را به گناه ، كم فروشى ، رشوه ، ربا، غش در معامله ، به ناموس مردم نگاه كردن ، دروغ گفتن ، خيانت كردن ، كلاه سر مردم گذاشتن و غيره بكشانى . در حديثى هم آمده كه : بازار محل عيش و لذت بردن شيطان است .
عرض كرد: خدايا! من غذا مى خواهم . غذاى من از كجا تاءمين شود؟ خطاب شد: غذاى تو را در سفره اى قرار دادم كه بر سر آن ((بسم الله )) گفته نشود. (و صاحبان آن سفره مثل حيوانات گرسنه و حريص ، بدون آن كه نام خدا ببرد، به آن حمله مى كنند)
عرض كرد: الها! من احتياج به آب و آشاميدنى دارم ، آن را من از كجا به دست آورم ؟ خطاب شد: نوشيدنى هاى تو شراب و هر چيز مست كننده است . (از قبيل فقاع كه نوع از آب جو مى باشد، جرس و بنگ كه به وسيله قليان مى كشند).
عرض كرد: براى من اذان گويى قرار ده . گفته شد: اذان تو وسايل موسيقى و مؤ ذن تو كسانى هستند كه با اين آلات مى نوازند و آنها را به كار مى گيرند.
عرض كرد: براى من قرآنى قرار بده كه در آن نگاه كنم . خطاب شد: قرآن تو شعر است (وقتى محزون شدى و دلت گرفت ، شعر بخوان ).
عرض كرد: براى من كتابى قرار ده كه در آن نگاه كنم . خطاب شد: كتاب تو ((وشم )) (خال كوبى هايى كه بعضى ها روى بازو و جاهاى ديگر بدن مى كنند) است .
عرض كرد: براى من حديثى قرار ده . فرمود: حديث تو دروغ و دروغ گفتن است كسانى كه دروغ مى گويند، حديث تو را گويند.
عرض كرد: براى من دام و وسيله ، شكار قرار بده ، خطاب شد: زنان را وسيله صيد كردن و به دام انداختن مردم قرار دادم .(128)

128= http://www.ghadeer.org/hekayat/SHEITAN/f...tm#link128

كامل ترين و عالي ترين اطلاعات درباره شيطان رجيم لعين : http://seyedhadi1.blogfa.com

خداوند منان نگهدارتان باد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
۱۱:۰۸, ۱۸/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آذر/۸۹ ۱۱:۱۸ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #10
آواتار
توبه
«آيت‏اللّه‏ آخوند ملاّ حسينقلى همدانى (قدس‏ سره) به يكى از شيوخ و بزرگان عرب دستور توبه داده بود و در مقدمه توبه موظف بود كه هر چه حقّ‏الناس بر ذمّه دارد ادا كند. آن مرد نيز به فرموده استادش عمل كرد و پس از اداى همه حقوق مردمى بخاطرش رسيد كه روزى در حال غضب با شمشيرش دست يكى از ملازمان و نو كران خود را از بدنش جدا نموده است از دوستانش تقاضا كرد كه آن شخص را به نزد او بياورند وقتى حاضر شد، جريان كار و تصميم خود را با او گفت و اظهار ندامت نمود و دستور داد مبلغ زيادى پول حاضر كردند و گفت بابت ديه دست هر مبلغ كه مى‏خواهى از اين پول برگير. آن مرد راضى به گرفتن ديه نشد و از قبول آن امتناع ورزيد. شخص تائب دستور داد شمشيرش را حاضر كردند و به نوكرش گفت: من آماده قصاصم اين تو و اين شمشير و اين هم دست من؛ هر چه خواهى بكن. نوكر اندكى فكر كرد و سپس گفت: تو ستمى بر من كرده‏اى و بدون جهت مرا از نعمت دست محروم ساختى اكنون گيرم كه من دست تو را به قصاص بريدم، چه نتيجه به حال من خواهد داشت؛ من كه ديگر صاحب دست نخواهم شد. پس چه بهتر كه محاكمه من و تو همچنان براى روز قيامت بماند و داد خواهى در پيشگاه عدل الهى انجام گيرد. شخص تائب كه اين سخن شنيد، اميدش از هر طرف قطع شد و آتش بجانش افتاد و آن چنان بيچاره شد كه با تمامى غرورى كه داشت و مخصوص شيوخ عرب است شروع به گريه كرد. چون صداى گريه‏اش بلند شد، رحمت الهى او را دريافت خداى مقلّب القلوب دل صاحب حق را نرم كرد و به حال او رقّت آورد و گفت بدون ديه و قصاص تو را عفو نمودم.
(تعليق لقاءاللّه‏ از آيت‏اللّه‏ فهرى)


طىّ‏الارض
فاضل محقق جناب آقا ميرزا محمود مجتهد شيرازى (رحمه‏الله) نقل فرمود از مرحوم حاج سيّد محمد على رشتى كه غالب عمرش در مجاهدات نفسانى و رياضات شرعى بوده كه فرموده بود:
«در ايّامى كه در مدرسه حاج قوام در نجف اشرف طلبه بودم، در بين طلاب مشهور بود كه شخص پاره دوزى كه درب باب طوسى است طىّ‏الارض دارد و هر شب جمعه نماز مغرب را در مقام مهدى عليه‏السلام در وادى السلام مى‏خواند و نماز عشا را در حرم حضرت سيّدالشهدا به جا مى‏آورد؛ در حالى كه بين نجف و كربلا بيش از سيزده فرسخ و تقريبا دو روز راه پياده‏رو است. من مى‏خواستم اين مطلب را تحقيق كنم و به آن يقين نمايم. پس با آن مرد صالح پاره دوز آمد و شد نموده و رفاقت كردم چون رفاقتم با او محكم شد روز چهارشنبه به يكى از طلاب كه با من هم مباحثه بود و به او اعتماد داشتم گفتم: امروز حركت كن براى كربلا و شب جمعه در حرم باش و مراقب باش بين كه رفيق پاره دوز را مى‏بينى؟ و چون وى رفت غروب پنج شنبه با تأثرى نزد رفيق پاره دوز رفتم و اظهار ناراحتى كردم. گفت: تو را چه شود؟ گفتم مطلب مهمى است كه بايد الان به فلان طلبه رفقيم برسانم و متأسفانه به كربلا رفته و به او دسترس ندارم.
گفت مطلبت را بگو خدا قادر است كه همين امشب به او برسد. پس نامه‏اى كه نوشته بودم به او دادم. وى نامه را گرفت و به سمت وادى السلام رفت. ديگر او را نديدم تا روز شنبه كه رفيقم آمد و آن نامه را به من داد. چون چنين ديدم، يقين كردم كه پاره دوز طىّ‏الارض دارد. در مقام بر آمدم كه از او درخواست كنم كه مرا هم نصيب شود. پس او را به خانه‏ام
دعوت كردم اجابت نمود و چون هوا گرم بود رفتيم پشت بام و گنبد مطهر حضرت امير نمايان بود. بعد از صرف طعام به ايشان گفتم. غرض از دعوت من آنست كه من يقين كردم كه شما طىّ‏الارض داريد و اين نامه‏اى كه به شما دادم براى يقينم بود. الحال از شما خواهش مى‏كنم مرا را راهنمايى كنيد كه چه كنم تا نصيب من هم بشود؟ تا اين مطلب را شنيد و دانست كه سر او فاش شده صيحه‏اى زد و مثل چوب خشك افتاد به طورى كه وحشت كردم و گفتم از دنيا رفت. پس از آنكه به حال خود آمد فرمود:
«اى سيّد هر چه هست به دست اين آقاست و اشاره به گنبد مطهر كرد و گفت هر چه مى‏خواهى از او بخواه اين را گفت و رفت و ديگر در نجف ديده نشد».
(شهيد دستغيب، داستان‏هاى شگفت)

(قابل توجه دوستان: کسی که واقعا طی الارض میکند این چنین از فاش شدن رازش می هراسد، پس مراقب شیادان و عوامفریبان باشید.)


انس با حق
هرم بن‏حيان گفته: «به ملاقات اويس قرنى رفتم، پرسيد: براى چه اين جا آمده‏اى؟ گفتم: آمده‏ام تا ساعتى با تو مأنوس باشم. اويس گفت: گمان نمى‏كنم كسى كه پروردگارش را بشناسد به غير او مأنوس شود.
(كشكول شيخ بهائى)

مصاحبت
روزى شيخ ابوسعيد ابوالخير رحمه‏الله با صوفيان مى‏گذشتند به جائى رسيدند كه مستراح پاك همى‏كردند و نجاست بر راه بود؛ صوفيان همه به يك سوى گريختند و بينى بگرفتند. شيخ بايستاد و گفت: اى قوم دانيد كه اين نجاست با من چه مى‏گويد؟ گويد: دیروز در بازار بودم همه كيسه‏هاى خويش بر من همى‏افشانديد تا مرا بدست آورديد؛ يك شب با شما صحبت بيش نكردم، بدين صفت گشتم؛ مرا از شما مى‏بايد گريخت يا شما را از من؟!
(كيمياى سعادت)

استماع غيبت
در یکی از مجالس مرحوم حاج ميرزا آغا جواد ملكى قدس‏سره يكى از حضّار غيبتى كرده بود؛ آن بزرگوار خيلى ناراحت شده و خطاب به غيبت كننده فرموده بود: چهل روز مرا به زحمت انداختى.(1)
(یعنی که باید چهل روز خودسازی کند تا اثر آن شنیدن غیبت از روح ایشان خارج شود... آنها کجایند و ما کجا!!!)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 15,622 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۶:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا