|
من از فردایم خبر نداشتم ...
|
|
۰:۴۵, ۶/آذر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/آذر/۹۲ ۱:۰۰ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا» این نوشته هایی که در ادامه می آیند،قسمتی از صحنه هایی است که هر روز با آن مواجهیم... چقدر واکنش هایمان متفاوت خواهد بود،اگر ایمان داشته باشیم که معلوم نیست فردا هم زنده باشیم یا نه ... ![]() ![]() -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. _._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._._. خیلی وقت بود از دستش ناراحت بودم،درست از همان روزی که فهمیدم برداشت خودش از حرفم را به جای منظور اصلی ام به دوست مشترکمان گفته بود و باعث بهم خوردن دوستی چند ساله مان شده بود. امروز که دیدمش،از رفتارش متوجه شدم دنبال فرصتی است برای دلجوئی. تنها در سلف دانشگاه نشسته بودم که آمد روی صندلی کناری ام نشست و عذرخواهی کرد. بخشیدنش سخت بود، اما سعی کردم ببخشمش؛ چون از فردایم خبر نداشتم ... -.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-. ساعت کاری به پایان رسیده بود،کامپیوترم را خاموش کردم،کیفم را برداشتم و به طرف درب خروج از شرکت به راه افتادم؛بعد از دور شدن از شرکت،کیفم را باز کردم تا ببینم چقدر پول همراهم است،متوجه شدم کیف پولم را در شرکت جا گذاشته ام و فقط به اندازه کرایه اتوبوس پول دارم. همکارم آنطرف خیابان ایستاده بود،به ذهنم رسید که چون خسته ام،می توانم از او پول قرض کنم و با تاکسی به خانه بروم،اما لحظه ای مکث کردم،دیرم نشده بود و می توانستم با اتوبوس بروم،فقط خستگی اذیتم می کرد. منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم... |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۶:۵۷, ۲۸/آذر/۹۲
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
از اتاقم که بیرون آمدم،متوجّه شدم پدر و مادرم درمورد یکی از اعضای فامیل صحبت می کنند. از لحنشان و اینکه مدام برایش تأسف می خوردند،حدس می زدم کار اشتباهی مرتکب شده باشد یا تصمیم اشتباهی گرفته باشد!
حسابی کنجکاو شده بودم،تصمیم گرفتم از پدر و مادرم اصل قضیه را بپرسم،اما منصرف شدم ، چون از فردایم خبر نداشتم... + رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم): روز قیامت بیشترین گناهان مردم، از ناحیه ی پر حرفی درباره ی اموری است که به آنان مربوط نیست. (نهج الفصاحه) |
|||
|
|
۱۹:۳۹, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
به واسطه ی یکی از دوستانم،پروژه ی خوبی گرفته بودم. نه اینکه سود ِ مالی زیادی داشته باشد،بیشتر به درد پر بودن رزومه ام می خورد.پروژه را قبول کردم و قرار بر این شد که شنبه ی هفته آینده اش،تحویل دهم.
چهار شنبه شب،دوستم تماس گرفت و گفت که تدارک یک میهمانی برای روز پنج شنبه را دیده و از من خواست در آن میهمانی شرکت کنم.خودم هم دلم برای دیدن دوستانم تنگ شده بود،اما شرکت من در آن مهمانی،یک روز تحویل پروژه را به تأخیر می انداخت،خواستم دعوتش را بپذیرم،یک روز که چیزی نبود،اما منصرف شدم، چون از فردایم خبر نداشتم ... + پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم): وعده هم نوعی دِیــن است، وای بر کسی که وعده دهد و خُلفِ وعده کند، وای بر کسی که وعده دهد و خُلف وعده کند. کنزالعمال ح6865 |
|||
|
|
۱۲:۵۴, ۶/دی/۹۲
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم،ساعت 5 بود و کم کم باید میشدم که به اداره و سر کارم بروم.
سر سفرهی صبحانه یاد یکی از هم مدرسهای هایم افتادم که دیروز دیده بودمش. چه ماشینی!چه سر و وضع مرتبی!میگفت کار و بار شغلش که آزاد هم است حسابی سکّه است! تازه تحصیلات آکادمیک هم که ندارد! با خودم فکر کردم کاش چنین ماشینی نداشت! کاش او هم مثل من اینقدر قسط داشت که یادش می رفت سرآستین پیراهنش را تا بزند که پوسیدگیاش معلوم نشود.کاش او هم هرجا می رفت بدهی هایش جلوتر از خودش بودند! کاش.... در همین افکار بودم که یک لحظه به خودم آمدم،استغفار کردم و برای موفقیت بیشترش دعا کردم،چون از فردایم خبر نداشتم.. + امام صادق عليه السلام: شيطان به سپاهيانش مى گويد: ميان مردم حسد و تجاوزگرى بياندازيد چون اين دو، نزد خدا برابر با شرك است. (كافى، ج2، ص327، ح2) |
|||
|
|
۲۲:۱۰, ۱۶/دی/۹۲
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
وقتی رسیدم خانه،مادرم با دستپاچگی گفت که امشب دائی پدرم و همسرش به خانهی ما می آیند.علت دستپاچگیاش را میدانستم. زن عموی پدرم دنبال بهانهگیری و حرفهای بی ارزش زدن است و این همهی مارا می رنجاند.
وقتی آمدند،مطابق معمول شروع به صحبت درمورد ایرادهای آشپزی زنهای فامیل و بیسلیقگی دخترانشان و بیعرضگی پسرهایشان کرد.خب میهمانمان بودند و نمیشد تنهایشان بگذارم،تذکرات غیرمستقیم هم فایدهای نداشت! خواستم با چند جملهی کوبنده جوابش را بدهم،اما منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم... + امام علی (علیه السلام): سکوت در برابر احمق بهتر از جواب دادن به اوست. غررالحکم ح125 |
|||
|
|
۱۹:۲۷, ۱۸/دی/۹۲
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
مشغول کار بودم که تلفن داخلی اداره زنگ خورد،همکارم بود و خبر از این می داد که یکی از همکاران قدیمی آمده تا دیداری تازه کند.بعد از پایان کار،رفتم طبقه پایین تا او را ببینم و احوالی بپرسم.
بعد از اینکه یک چای خوردیم،شروع به صحبت از روزهائی که در شرکتمان بود کرد،کم کم بحث به صحبت درمورد رئیس و کارمندان کشیده شد،کنجکاو شدم درمورد سوابق همکاران و رئیسم بدانم،اما منصرف شدم،معذرت خواهی کردم و کارهای باقیمانده ام را بهانه کردم و به اتاقم رفتم،چون از فردایم خبر نداشتم... امام على عليه السلام : گوش خود را به شنيدن خوبى ها عادت بده و به آنچه كه به صلاح و درستى تو نمى افزايد گوش مسپار، زيرا اين كار، دلها را زنگار مى زند و موجب سرزنش مى شود. |
|||
|
|
۲۰:۴۲, ۲۰/دی/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۲ ۲۰:۵۱ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم،بازهم دیر رسیده بودم.در کلاس را باز کردم،زیرلب از استاد عذرخواهی کردم،تنها صندلی خالی،در ردیف یکی مانده به آخر بود. کیفم را روی پایم گذاشتم و روی همان صندلی نشستم. وقتی نشستم چشمم به پسری افتاد که در ردیف جلودی نشسته بود! شلوار جین و کفش مجلسی! خنده ام گرفته بود! خواستم به دوستم که کنارم نشسته بود نشانش بدهم تا بخندیم که منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم... + امام سجاد عليه السلام : گناهانى كه باعث نزول عذاب مى شوند، عبارتند از: ستم كردن شخص از روى آگاهى، تجاوز به حقوق مردم، و دست انداختن و مسخره كردن آنان. (معانى الاخبار ،ص 270 ) |
|||
|
|
۱۹:۰۳, ۲۱/دی/۹۲
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
درختان و بوته های باغ حسابی بار داده بودند و باید کم کم محصولات باغ را می فرستادیم.قرار شد عصر با صاحب باغهای روستا برای فرستادن محصولات به شهر،صحبت کنیم.در همین جلسه بود که مراد ایده ی وسوسه کننده ای داد.فصل زمستان گوجه فرنگی کم می شود و ما می توانستیم گوجه فرنگی ها را کمی دیرتر بفرستیم و سود بهتری ببریم.
فکر همه جا را هم کرده بود و حتی سردخانه هم سراغ داشت! قرار شد بعد از خوردن چای تصمیم بگیریم و به اندازه ی خوردن یک چای فرصت فکر کردن داشتیم. تیمور و مراد و سیامک موافق بودند و منتظر من بودند که نظرم را اعلام کنم،پیشنهاد پر پولی بود اما من مخالف بودم، من هرسال یک شب از ماه محرم به هیئت ده شام میدادم و نمیخواستم ریالی پول شبهه دار یا حرام درمیان آن پول باشد و از آن مهمتر،من از فردایم خبر نداشتم.. + حضرت علی علیه السلام : هركس مواد غذايى بخرد و براى اين كه آن را به مسلمانان گران بفروشد چهل روز انبار كند و پس از چهل روز آن را بفروشد و همه درآمد آن را هم صدقه بدهد كفاره گناه او نخواهد شد . امالی(طوسی) ص 676 |
|||
|
|
۱۷:۲۷, ۲۲/دی/۹۲
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
از بانک دوباره تماس گرفتند.بیشتر از سه قسط وامم عقب افتاده و اخطار دادند که به سراغ ضامنم خواهند رفت.از طرفی هم ماشینم خراب شدهبود و هزینه تعمیرش را نداشتم.همکاران برای صرف نهار رفتهبودند و من سرم را روی میز کارم گذاشتهبودم و به این وضعیتم فکر میکردم که صدای ارباب رجوع من را به خودم آورد.
صدایش برخلاف بقیه ارباب رجوعان آرام بود.مثل مابقی مراجعین،تصادف کرده بود و طرفِ زیان دیده بود.به او گفتم که الان وقت نهار است و باید نیمساعت دیگر بیاید . سرش را خم کرد و به آرامی گفت که اگر خسارت وارده را بیشتر از خسارت واقعی اعلام کنم، ۱۰٪ مبلغی که بیمه میدهد را به من میدهد! ماشینش خسارت زیادی دیده بود و این 10% می توانست بسیاری از مشکلات من را حل کند.بارقه ای از امید در دلم درخشید. تمام کارهائی که می توانستم با این پول انجام دهم به سرعت از ذهنم گذشت،خواستم بپذیرم، اما منصرف شدم،چون از فردایم خبر نداشتم... + حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها : زاهد ترین مردم کسی است که حرام را وانهد، کوشاترین مردم تارک گناهان است. امالی(صدوق) ص 21 - تحف العقول ص 489 |
|||
|
|
۲۰:۲۴, ۲۳/دی/۹۲
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
بعد از پایان کارم،به دنبال دخترم رفتم و او را از مهدکودک آوردم و به سمت خانه راه افتادم.
خیلی خسته بودم..تا رسیدم خانه غذای شام را آماده کردم و تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم. هنوز خوابم نبرده بود که همسرم آمد.کمی مضطرب به نظر می رسید. علت را پرسیدم،گفت عمویش بیمار شده و در خانه بستری است. پیشنهاد داد که به عیادتش برویم،چون خسته بودم،خواستم به فردا موکول کنم،اما منصرف شدم و پذیرفتم،چون از فردایم خبر نداشتم... + رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم : عيادت كننده از بيمار، در رحمت خدا غوطه ور مى شود. نهج الفصاحه ص562 ، ح1927 |
|||
|
|
۱۹:۵۴, ۲۵/دی/۹۲
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
از دیروز با هم صحبت نمیکردیم. از اینکه به من توهین کردهبود ناراحت بودم.صبح باهم رسیدیم به اداره و رو در رو شدیم،چون از دستش دلخور بودم،خواستم بیاعتنا رد شوم،اما تصمیم گرفتم با وجود ناراحتیام،خودم را از فیض سلام کردن محروم نکنم،چون از فردایم خبر نداشتم ...
+ پيامبر صلى الله عليه و آله : يكى از موجبات مغفرت، سلام كردن و سخن نيكو گفتن است. نهج الفصاحه ص342 ، ح928 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg]](http://s2.picofile.com/file/8101785134/Thinking_by_DarkAngeLP26.jpg)


