کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
✿ در خـانه عُـلمـا . .
۱۲:۵۷, ۶/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/تیر/۹۲ ۱۶:۳۲ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا
[تصویر: %D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D...%D8%A7.png]


خانه " آقا " نزدیک خانه ماست؛ دری دارد که به حیاط پر درخت و غرق در آواز گنجشک ها باز می شود.
وسط حیاط هم یک حوض آبی رنگ است که چند گل شمعدانی دور آن چیده شده است.
خانه اگر چه قدیمی است، اما بوی تازگی میدهد؛بوی بهار و مهربانی!

بیایید در خانه علما، درست زندگی کردن را بیاموزیم.
این است نمونه بارز یک سبک زندگی دینی . .



برگرفته از کتاب بیژن شهرامی







ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۹:۳۰, ۲۳/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/خرداد/۹۲ ۹:۳۰ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #11
آواتار

۞ شربت


روز عید است و مثل سال های قبل به خانه آقا * رفته ام تا در جشن میلاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) شرکت کنم.

البته امسال پدرم برای تبلیغ به روستایی دور رفته است و من به تنهایی به جشن آمده ام.

خانه پر از مهمان است و چند نفر با آوردن شربت از مهمانان پذیرایی می کنند.

گوشه ای می نشینم و به مداحی چند نفر از مداحان که در حضور آقا شعر می خوانند و مداحی می کنند،گوش می دهم.شلوغی مجلس باعث می شود مرا نبینند و برایم شربت نیاورند.

به روی خودم نمی آورم و با جمعیت که پی در پی صلوات می فرستند و یا با مداح، هم خوانی می کنند، همراهی میکنم.ضمن آنکه نیم نگاهی هم به چهره نورانی آقا دارم.

در این میان آقا را می بینم که یکدفعه یکی از پذیرایی کنندگان را صدا می زند و ضمن اشاره به من در گوشش چیزی میگوید.
لحظه ای نمی گذرد که لیوان شربت را به من تعارف می کنند.

لبخندی بر لبان آقا نقش می بندد.



* آیت الله محمد امامی کاشانی

امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۹, ۲۷/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/خرداد/۹۲ ۱۶:۰۰ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #12
آواتار

۞ نـَـظــم



روز نیمه شعبان است و نهار به منزل آقا* آمده ایم.

جالب است با وجود کسالتی که دارد،سر سفره نشسته است و ضمن خوش و بش کردن با مهمانانی که دورادور سفره نشسته اند،از آن ها می خواهد که تعارف نکنند.

در این میان،من که نزد پدر و نزدیک آقا نشسته ام،ناخواسته نگاهم به بشقاب آقا می افتد. با وجود آنکه غذای کمی است، اما باز هم آن را نصف کرده است.

به آرامی از پدرم می پرسم: " چرا آقا غذایشان را نصف کرده اند ؟! "

پدرم که از درگوشی صحبت کردن خوشش نمی آید ،پرسشم را با آقا در میان می گذارد.

آقا لبخندی می زند و می گوید : " پزشک گفته است این قرص را وسط غذا بخورم. برای اینکه یادم نرود به دستورش عمل کنم،غذایم را از اول دو قسمت کرده ام! "

مهمان ها می خندند و من از نظم ایشان تعجب می کنم.


* آیت العظمی امام خمینی




خانم طباطبایی(عروس حضرت امام) : امام درباره اهمیت نظم می فرمود: کسی که کارهایش چارچوب و ضابطه ای دارد،کار بیهوده نمی کند.



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۴۴, ۲۸/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
۞ تصادف

آقا * پایش را که ضرب دیده ،دراز کرده است، اما برای اینکه به دیگران بی احترامی نکرده باشد، پارچه ای روی آن انداخته است.

بابا که می گوید: " حاج آقا کسالتی نباشد،ان شا الله"

لبخندی می زند و می گوید: " شکر خدا چیزی نشده،ازین اتفاقات پیش می آید. "

در این لحظه گوشی تلفن را خدمتشان آوردند تا سئوال کسی را که پشت خط است، جواب بدهد.

دوست پدرم ازین فرصت استفاده می کند و می گوید: امروز صبح که حاج آقا از منزل بیرون رفته بود،نوجوان دوچرخه سواری که با سرعت از کوچه می گذشت،به ایشان زد.

جالب است که حاج آقا به زمین افتاده بود،هی می گفت: " پسرم زخمی نشدی؟ سالمی؟ "

با شنیدن صحبت های دوست پدرم، علاقه ام به آقا بیشتر و بیشتر می شود.




* آیت الله العظمی علامه طباطبایی


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۱۹, ۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #14
آواتار
۞ خرید

همین که پدرم می خواهد دست روی زنگ بگذارد، در روی پاشنه می چرخد و باز می شود.

پسر ِ آقا زود سلام می دهد و ضمن گفتن اینکه پدرم منتظر شماست،کنار می رود تا داخل شویم.

با موافقت پدرم همراه او می روم.مقصدمان نزدیک است.میوه فروشی سر کوچه.

وقتی بر می گردیم،پدر به آقا * می گوید: " از بازارچه خرید کنید، قیمت های آنجا ارزانتر است."

حاج آقا لبخندی می زند و ضمن آنکه با من خوش و بش می کند، می گوید: " بله، اما گاهی لازم است از مغازه های محل هم خرید کنیم، آخر این ها به امید اهل محل، مغازه باز کرده اند."

صحبت های شیرینی می شنوم که نشان می دهد آقا به چه چیز های ظریفی می اندیشد.


* آیت الله العظمی میرزا کاظم تبریزی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۱۱, ۱۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #15
آواتار
۞ گُـلدان


روشن بودن چراغ خانه سید * قدری نگرانم می کند.

آخر چند روزی است به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها)رفته اند و خانه نیستند.

به همین خاطر با پدرم به خانه شان می رویم تا ببینیم خودشان هستند یا نه.

زنگ می زنیم. در باز می شود و مثل همیشه اول سرو کله عصای سید پیدا می شود و بعد خودش !

او بدون اینکه بپرسد چکار داریم، با اصرار ما را به داخل می برد و بعد از پذیرایی، توضیح می دهد چرا زود بر گشته اند.

او می گوید: " یادمان رفت کلید خانه را به شما یا یکی دیگر از آشنایان بسپاریم.

برای همین ترسیدیم این زبان بسته ها (گلدان ها) در این گرمای تابستان خشک شوند. آخر این ها هم حقی بر گردن ما دارند! "




* آیت الله قاضی طباطبایی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۹:۴۴, ۵/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #16
آواتار

۞ احترام به قرآن



موقع برگشتن از کلاس قرآن ، به خانه آقا* می روم تا امانتی پدرم را به ایشان برسانم.

از آنجا که مشغول تجدید وضو هستند، منتظرشان می نشینم.

کتاب قرآنم را هم باز میکنم و مشغول خواندن و حفظ کردن چند آیه دیگر برای مسابقه می شوم.

راستش را بخواهید چند وقتی است دارم حسابی خودم را برای رقابتی قرآنی آماده میکنم.

در این حال و هوا هستم که آقا وارد می شوند و سلام می دهند. می خواهم به احترامشان بلند شوم، نمی گذارند!

ضمن آنکه می فرمایند: " پسرم ! وقتی مشغول قرآن خواندن هستی برای کسی بلند نشو. "

چشم می گویم و امانتی پدرم را تقدیم می کنم و به خانه باز می گردم و از یاد گرفتن نکته ای تازه خوشحالم .


* آیت الله احمد مجتهدی تهرانی رحمه الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۱۷, ۵/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/شهریور/۹۲ ۱۲:۱۹ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #17
آواتار

۞ خانه ی صدراعظم!


در بیرونی منزل آقا* یعنی اتاقی که شب ها تشریف میبردند آنجا برای ملاقات مردم، فرش ها ناقص بود، یعنی قسمتی از اتاق خالی بود.

حجت الاسلام قرهی خدمت ایشان عرض کرد: آقا اجازه بدهید یک فرش برای اینجا تهیه کنیم.
فرمودند: از اندرونی بیاورید.

عرض شد: آنجا گلیم است و با اینجا جور در نمی آید.

فرمود: مگر منزل صدر اعظم است!؟

عرض کردم: که فوق صدراعظم است، منزل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.

فرمودند: منزل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم معلوم نیست چی افتاده است.

* حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۱۴, ۲/مهر/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار

۞ هــدیــه



با دیدن عکس حاج آقا * در کنار عکس امام و آیت الله خامنه ای و علما و مراجع دیگر که پدرم به دیوار کتاب خانه اش زده است، یاد خانه پدر بزرگم می افتم که ساده و قدیمی،اما قشنگ و با صفاست.

وقتی حاج آقا مرا با پدرم می بیند، حسابی تحویلم می گیرد و از اسمم و اینکه کلاس چندم هستم،می پرسد و وقتی می شنود نمازم را مرتب می خوانم،سرم را می بوسد و هدیه ای نیز به من می دهد.

این که هدیه چه بود نمی گویم تا خودتان حدس بزنید، مهم این است که فهمیدم نماز خیلی با ارزش است.


* آیت الله العظمی سبحانی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۳۷, ۱۶/مهر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مهر/۹۲ ۱۶:۳۸ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #19
آواتار

۞ خوراک بوقلمون !



آقا * وقتی می بیند پدرم قصد بلند شدن دارد، می گوید:

" سید جعفر، حالا که آقا پسر دسته گلت هم اینجاست،نهار بمانید . "

پدرم که نمی خواهد زحمت بدهد می گوید: راضی به زحمت نیستیم.

آقا لبخند زنان می گوید : " بمانید که ناهار خوراک بوقلمون داریم! "

سفره پهن می شود،اول سبزی می آوردند.

آقا ضمن اشاره به آن می خندد و می گوید : " این هم خوراک بوقلمون ! مگر نه اینکه خوراک بوقلمون ها سبزی است. "

در کنار آقا بودن خوش می گذرد. شوخی های گاه به گاه او خیلی به دل می نشیند.




* آیت الله علی دوانی رحمه الله
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۳۲, ۲۵/مهر/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار

۞ غـیبـت



سید * مثل همیشه دستم را فشار می دهد.

دستی هم به سرم می کشد. احساس می کنم غم و غصه در چهره اش دیده می شود.

به همین خاطر به آرامی از پدرم می پرسم: " مثل اینکه آقا امروز کمی غمگین است!"

پدرم می گوید: بله حق با توست.

می خواهم دلیلش را بپرسم که شخصی از نزدیکان سید وارد می شود و صحبت من و پدرم قطع می شود.

لحظه ای بعد جواب سوالم را از گفتگوی آن شخص با پدرم می گیرم.

دلیل نارحتی آقا این است که امروز شخصی در حضورشان غیبت کرده است !

با خودم می اندیشم که پشت سر دیگران حرف زدن چقدر بد است که سید اینطور ناراحت شده است.



* آیت الله فاضلی نیا (امام جمعه ملایر)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا