کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
✿ در خـانه عُـلمـا . .
۱۲:۵۷, ۶/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/تیر/۹۲ ۱۶:۳۲ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا
[تصویر: %D8%AF%D8%B1_%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87_%D...%D8%A7.png]


خانه " آقا " نزدیک خانه ماست؛ دری دارد که به حیاط پر درخت و غرق در آواز گنجشک ها باز می شود.
وسط حیاط هم یک حوض آبی رنگ است که چند گل شمعدانی دور آن چیده شده است.
خانه اگر چه قدیمی است، اما بوی تازگی میدهد؛بوی بهار و مهربانی!

بیایید در خانه علما، درست زندگی کردن را بیاموزیم.
این است نمونه بارز یک سبک زندگی دینی . .



برگرفته از کتاب بیژن شهرامی








امضای حسن عزتي
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عـهـد نشکستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۱۴, ۶/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/خرداد/۹۲ ۱۶:۱۶ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #2
آواتار

۞ کفش



امروز با پدرم به دیدار یکی از علما * آمده ام.

خانه آقاقدیمی است ، اما با صفاست.درخت توتی هم وسط حیاط است که دوست دارم از خجالتش در بیایم، اما حیف که هنوز توت هایش نرسیده است!

آقا با مهربانی،با همه از جمله با من دست می دهد.سرم را هم می بوسد. او چند دقیقه بعد که ما مشغول نوشیدن چای می شویم،عصا زنان از اتاق بیرون می رود.

از سر کنجکاوی دنبالش می روم و او را می بینم که مشغول پهن کردن گونی ای روی کفش های ماست تا آفتاب داغشان نکند.

دوست دارم جلو بروم و دست این عالم مهربان را ببوسم.راستش را بخواهید خجالت می کشم.لحظه ای بعد نزد پدرم باز می گردم تا بگویم آقا چقدر مهربان است.



* آیت الله بهاء الدین اشرفی اصفهانی رحمه الله




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۰۱, ۷/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار

۞ سینی چای


باران نم نم می بارد و روی حوض خانه حاج آقا بزرگ*، حباب های قشنگی درست می کند.

حاج آقا امام جماعت مسجد محله ماست و گاهی به همراه پدر به خانه شان می آییم.

یادم می آید اولین روزی که به همراه پدر به اینجا آمدم،آقا خودش چای ریخت و آورد.

کمی تعجب کردم و هنگامی که دیدم پدرم یا دیگر حاضران بلند نمی شوند تا سینی را از آقا بگیرند، تعجبم بیشتر شد.البته خواستم بلند شوم که بابایم نگذاشت.

او بعدا برایم تعریف کرد که آقا خودش از مهمانان پذیرایی می کند و قبلا که چند بار خواسته بودند کمکشان کنند،نگذاشته بود.

پدرم می گوید: این کار آقا نشان می دهد که ثواب میهمان نوازی خیلی زیاد است.



* آیت الله محمد باقر محمدی عراقی

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۳۵, ۸/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار

۞ بچه شلوغ کار



باد برگ های بید مجنون خانه آقا* را شانه می زند و گاهی هم تکانی به یاکریم هایی می دهد که روی آن لانه کرده اند.

من کنار پدرم نشسته ام و به شلوغ کاری های نوه کوچک او نگاه می کنم.
خیلی دلم می خواهد بروم و با او بازی کنم، اما خجالت میکشم و می ترسم کارهای عجیب و غریب وی را پای من بگذارند.

شلوغ کاری های پسر بچه ادامه می یابد و رفته رفته کارهای خطرناک می کند تا اینکه آقا مجبور میشود قربان صدقه رفتن هایش را کنار بگذارد و کارد میوه خوری را نشان بدهد و بگوید : " پسر جان، این گوش را می برد ها ! "

پسر سر جایش می نشیند و من به این فکر می کنم که آقا نگفت گوشَت را می برم که حرف دروغی است، بلکه گفت :این کارد
گوش را می بُرد!

آری بزرگان دین دروغ نمی گویند.



* آیت الله میرزا علی آقا فلسفی


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۱:۳۸, ۹/خرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/خرداد/۹۲ ۱۱:۴۰ توسط حسن عزتي.)
شماره ارسال: #5
آواتار

۞ صبح جمعه



امروز جمعه است و با پدر به خانه حاج آقا * آمده ایم تا در مراسم دعای ندبه شرکت کنیم.

جلسه با خوردن صبحانه به پایان می رسد که آقا پدرم را صدا می زند و لبخند بر لب چیزی به او می گوید که چون فاصله ام با آنها زیاد است، متوجه نمی شوم.

لحظاتی بعد با اشاره پدرم به خانه می رویم تا وسایل لازم را برای یک کوه نوردی سبک برداریم.بله امروز هم قرار است به اتفاق حاج آقا و چند نفر دیگر به کوه برویم.

حاج آقا به ورزش کوه نوردی و پیاده روی طولانی خیلی علاقه مند است.هر کس یک بار ایشان را دراین زمینه ها همراهی کرده، آنقدر خاطره شیرین دارد که علاقه مند است باز با آقا ورزش کند.



* آیت الله محمد تقی بهلول گنابادی


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۰۹, ۱۱/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار

۞ عیادت


بابا قصد ندارد مرا با خودش ببرد،اما اصرار مرا که می بیند، رضایت می دهد و من هم که خاطره های شیرینی از خانه علما دارم،زود حاضر می شوم.

دیدار این بار ما با آقا * که استاد پدرم است،با دفعه های دیگر فرق دارد.

این بار به عیادت وی می رویم که چند روزی است بیمار است.

با گذشتن از چند کوچه تاریک به خانه می رسیم.بابا یا الله می گوید و داخل می شویم.آقا جعفر که بعضی از کارهای آقا را انجام می دهد به استقبالمان می آید.

وارد اتاق که می شویم، آقا را می بینم که در بستر دراز کشیده است.

سلام می دهیم و به سمتشان می رویم.او که تازه متوجه حضورمان شده است،با مهربانی همیشگی اش جوابمان را می دهد و از این که نمی تواند جلوی پایمان بلند شود عذر خواهی میکند!

با خودم می اندیشم آقا چقدر مودب است که در بستر بیماری، ازینکه نمی تواند جلوی مهمان بلند شود ناراحت است.


* آیت الله العظمی محمد فاضل لنکرانی



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۸:۰۴, ۱۳/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار

۞ جارو


بابا پول هایی را که برای خمس از مومنین گرفته ، می شمارد و شال و کلاه می کند تا آنها را خدمت آقا * ببرد.

او وقتی نگاه معنا دار مرا می بیند ،لبخند می زندو می گوید : " پسرم ! دیرم شده، دوست داری همراهم بیایی زود باش "
مثل فنر از جایم می پرم و قبل از بابا به کوچه می روم!

در بین راه از داخل بازارچه می گذریم و پس از رد شدن از چند کوچه و پس کوچه به مقصد می رسیم.

در می زنیم و لحظه ای نمی گذرد که آقا جارو در دست، در را باز می کند.

با رویی گشاده تعارف می کند و ضمن نیمه کاره گذاشتن جاروی حیاط،ما را باخود به اتاق می برد.

در این لحظه یاد حرف امام خمینی می افتم که : " کمک از بهشت آمده است."


* آیت الله مجد الدین قاضی دزفولی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۲۲, ۱۴/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار

۞ مورچه



وقتی وارد خانه می شویم که آقا* مشغول وضو گرفتن است.

به گرمی تحویلمان می گیرد و می فرماید : " بالا بروید خدمت می رسم"

از پله ها بالا می رویم و توی اتاقی می نشینیم که دور تا دورش قفسه کتاب است.

چند لحظه بعد آقا با ظرفی پر از شربت بالا می آید و ضمن اینکه از ما می خواهد تا جلوی پایش بلند نشویم ،می نشیند و بلافاصله بلند می شود و به حیاط بر می گردد.


متوجه می شویم مورچه ای موقع وضو روی لباس آقا افتاده بود و ایشان رفت تا مورچه را سر جای اولش برگرداند!




* آیت الله میرزا جواد تهرانی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۲۴, ۱۸/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار

۞ نَـفـت




صدای فشرده شدن برف های زیر پایمان احساس خوبی به من می دهد. چیزی نمی گذرد که به خانه آقا * نزدیک می شویم.

تانکری مقابل منزل ایستاده است. پدر دَر میزند و من هم با پایم برف ها را قلقلک می دهم.

در این لحظه دو جوان که از مقابل خانه می گذرند، به هم می گویند: " جنگ است و ما نفت نداریم، بعد با تانکر برای آقا نفت آورده اند ! "

بعد هم راهشان را می کشند و می روند .

با باز شدن در وارد خانه میشویم. اتاق ها سرد است. معلوم است در خانه آقا هم نفت پیدا نمی شود. تانکر برای تخلیه چاه آمده بود !




* آیت الله اسدالله مدنی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۰:۳۴, ۱۹/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار

۞ برف روبی


پسر کوچک آقا برایمان چای می آورد، اما از خود آقا خبری نیست.

در این روز برفی نوشیدن چایی داغ کافی است تا دیرتر متوجه غیبت وی شویم. من هم مثل پدرم به این می اندیشم که نکند مزاحم شده ایم.

بالاخره پدر آماده می شود تا رفع زحمت کنیم که آقا* نفس زنان وارد می شود.

تازه می فهمیم مردی که داشت با چهره بسته ، برف ِ روی پشت بام خانه آقا عیسی، رفتگر محل که پایش شکسته بود، پارو می کرد،کسی جز آقا نبوده !


* آیت الله مجتبی حاج آخوند کرمانشاهی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا