|
کـــــمــــــکــــــــــ...
|
|
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377 ) تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم . از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم . استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها ! خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش ). میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم . اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ... الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه. دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم! در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم. اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود. بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم. تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن) اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم) از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد! تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد! حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه. در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم! (زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! ) از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم. اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد! شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد! این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده )خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم! و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم. من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم منتظر جواب هاتون هستم و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندید ![]() یا حق
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۴۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۹:۲۶ توسط Fatemeee.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
سلام به نظرمن توسن شماشرایط بهتر ودخترمناسبتری هم وجود خواهد داشت که باهاش ازدواج کنید... بابزرگترازسن خودتون ازدواج نکنید...الان تحت تاثیراحساساتتون هستید.. عجله نکنید. |
|||
|
|
۱۰:۵۹, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام طبق فرموده شمایک مورد مهم واصلی که اتفاق افتاده است همان اطلاع خانواده شما وهمچنین نظر مثبت پدرتون هست .یعنی نیمی از راه طی شده است اما اینجا توصیه جناب freewish رو دوباره گوشزد میکنم: نقل قول: اگر هم نميتوني صبر كني فقط با خانواده علنا در ميان بگذار و ازشون بخواه يك همسر خوب برات پيدا كنن چون همسر آينده خيلي مهمه و بدون شناخت كامل از خودش و خانوادش اگر جلو بريد ممكنه خدايي نكرده مشكلات جبران ناپذيري براتون پيش بياد. مخصوصا در سن ازدواج سن پايين بهتره دختر از پسر كوچكتر باشه. خیلی راحت با خانواده مطرح کنید وهمه چیز رااول به خدا وبعد به خانواده تان بسپارید والبته ایشان با دیدبازتری نسبت به این مسئله برخورد میکنند.ومطمئنا انتخاب صحیحتری دارند. درپناه حق |
|||
|
|
۱۲:۲۱, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
سلام.
عیدتان مبارک. فکر میکنم در این مورد قبلا هم با شما صحبت کردم اما حس میکنم نیاز به توضیح بیشتری وجود داره. به عنوان کسی که سر سوزنی در مشاوره سررشته داره خدمتتون عرض میکنم که سن شما و دوره نوجوانی به هیچ وجه دوره بلوغ نیست دوره ی بحرانه.بحران جنسی بحران عاطفی و... برای روانشناسان و مشاوران این جملات بسیار آشناست: من با بقیه فرق میکنم. شرایط من با بقیه فرق داره. به علت تفاوتی که من با سایرین دارم کسی منو درک نمیکنه. بله درسته همه انسان ها با هم فرق میکنن وبسیار هم با هم متفاوت هستن و در دوره ی نوجوانی که دوره غلیان احساساته چه از نظر جسمی که هورمون های جنسی قدرت نمایی میکنن و چه از نظر روحی و عاطفی همه این تفاوت رو بیشتر حس میکنن. این دوره مثل یک گردنه خطرناکه که باید ازش عبور کرد و به سلامتی گذشتن از این دوره نیازمند توکل و سلامت روح و ارتباط خوب با خانواده است. کمابیش همه ما این دوره گذار از کودکی به جوانی رو با همین مشکلات طی میکنیم.حالا یکی بیشتر و یکی کمتر دچار مشکل میشه.این دوره دوره عشق های اسطوره ایه.بیشتر آدم ها تو ذهنشون دنبال یه لیلی میگردن تا مجنونش بشن.یکی رو پیدا میکنن و وابستگی ذهنی برای خودشون به وجود میارن و بیش از 90 درصد اونها بعد از پایان دوران دبیرستانشون هرگز به سراغ عشقشون نمیرن.چون دیدگاهشون نسبت به ازدواج و مساله مهم انتخاب همسر عوض شده و حتی به انتخاب روزهای نوجوانی خودشون میخندن. برادرم عشق چیزیه که با شناخت باید به وجود بیاد و هرچه این شناخت بیشتر بشه این عشق هم بیشتر میشه.تب های زود گذر دوره نوجوانی و انتخاب احساسی که عموما برای خانم هایی به وجود میاد که در سنین پایین(هم سن و سال شما) ازدواج میکنن باعث یک عمر زندگی اجباری با کسی میشه که قراره تمام ساعات عمرشون با هم بگذره. ازدواج مساله مهمیه بلوغ جنسی،بلوغ عاطفی،بلوغ اجتماعی و بلوغ اقتصادی مهم ترین مسائلی هستن که شما هنوز به دست نیاوردید.ازدواج فقط داشتن همدم نیست.فقط مسائل جنسی نیست.فقط ابراز علاقه های روزهای اول زندگی نیست.ازدواج یه تعامل بزرگه با کسی که کاملا با شما متفاوته.اخلاقش،طرز تربیتش،شاید اعتقادات و فرهنگش و اینها تنش به وجود میاره و کسی که ازدواج میکنه مخصوصا مرد خانواده باید تجربه و قدرت کنترل این تنش ها رو داشته باشه.ازدواج دغدغه ها و مشکلات اقتصادی هم هست.نگرانی از خرج و مخارج هم هست.حساب و کتاب کردن که چطور این ماه رو به ماه بعد برسونیم هم هست.اختلاف نظر و بحث و دعوا هم هست. بهترین راه حل برای شما در میون گذاشتن موضوع با خانواده تون به صورت رو در رو هست.حداقل با مادرتون رک و راست صحبت کنید و حتما به یک مشاور خوب هم مراجعه کنید.یک مشاور خوب خیلی راحت میتونه شما رو درک کنه و براتون راه حل ارائه بده. |
|||
|
|
۱۲:۲۶, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۱۲:۳۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
نقل قول:یک توصیه دیگه: یه کاری نکن که خیلی به دختره وابسته بشی که اگه یه وقت ازدواج سر نگرفت شکست عشقی بخوری و خودکشی کنیچند وقتی هست که به اون مرحله ی وابستگی رسیدم! پس اگه یه روز دیگه منو ندیدین،تعجب نکنید ![]() تشکر میکنم از همه برادرا و خواهرا که توجه کردن.راستش قبلنا که همچین تاپیکی زده میشد،حداقلش باید یه هفته صبر میکردیم تا دو نفر بیان و بحث کنن.اما الان خداروشکر از همون دیشب که تاپیکو باز کردم،بحث هاروع شده ![]() باید بگم که با اکثر حرفاتون موافقم،از جمله اینکه حتما باید از راه خانواده مطرح بشه نقل قول:طبق فرموده شمایک مورد مهم واصلی که اتفاق افتاده است همان اطلاع خانواده شما وهمچنین نظر مثبت پدرتون هست .یعنی نیمی از راه طی شده استو همچنین اینکه اعتراضی نکردن یا تا حالا حرفی نزدن،فکر میکنم نشون دهنده این باشه که تا حدودی قبول کردن تنها نکته ای که خیلی روش اصرار دارم اینه که من نمیتونم ازون شخص بیخیال شم. اگه این علاقه،سطحی و از روی هوس هم بوده باشه،بالاخره بعد از یک و نیم سال باید خودشو نشون میداد! ببینید خانوم مشکات،همین ویژگی های روانشناس هاست که منو از اونا بیزار کرده. من ندیدم تا حالا هیچ روانشناسی قبول کنه که یک فرد ، متفاوت با بقیست.فقط هم دلیلش اینه که "همه همینو میگن".من هم همونطور که گفتم،معمولا در مقابل جملاتی که با هیچ منطقی جور در نمیاد،اعصابم خورد میشه! یه روانشناس چار تا کتاب خونده و با دو نفر حرف زده،بعد میاد میگه نه،تو دروغ میگی،همه نوجوونا شبیه همن! خب وقتی از مدل زندگی و طرز فکر من خبر نداره،چطوری ادعا میکنه که همه شبیه همن؟؟؟ بالاخره من هم آدمم و چشم دارم و به وضوح دارم میبینم که طرز فکر و زندگی من زمین تا آسمون با نوجوونای هم سن و سالم فرق داره درضمن،اون جملاتی که شما گفتید رو اگه یکی دوسال پیش بهم میگفتیدقبول میکردم.چون من از اون لحاظ،حدود دو سه سال پیش به بلوغ رسیدم |
|||
|
|
۱۲:۳۵, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
نقل قول:اگه این علاقه،سطحی و از روی هوس هم بوده باشه،بالاخره بعد از یک و نیم سال باید خودشو نشون میداد! برادرم مدت زمان علاقه شما در حال حاضر به هیچ وجه سندی برای علاقه واقعی شما نیست. چون در تمام این مدت شما فقط یک طرفه به این قضیه فکر کردید و ذهنتون رو روی این موضوع که ایشون بهترین گزینه هستن بستین. مدت زمان وقتی میتونه سندی بر علاقه واقعی باشه که شما مثلا 2 سال با این فرد زندگی کنید با همه خصوصیات خوب و بدش و بعد بفرمایید بله علاقه من حقیقی بوده و روز به روز هم بیشتر شده نه اینکه هرروز با فکر کردن یک جانبه و فقط فکر کردن به خوبس ها خودتون رو وابسته تر کنید و بگید چون حدود دو سال گذشته پس علاقه من از روی هوس نیست. علاقه اگر از روی هوس هم باشه فقط زمانی از بین میره که فرد به هدف اصلی خودش رسیده باشه. پس این حرف ها دلیلی بر این نیست که حتما علاقه شما صحیح و انتخاب شما بهترین انتخابه. |
|||
|
|
۱۲:۳۸, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
با احترام به جامعه روانشناس ها،به همین دلیله که من یادم نیست تا حالا از هیچ روانشناسی خوشم اومده باشه
چون همشون به جای ارائه راه حل،سعی در کتمان مشکل طرف دارن! |
|||
|
|
۱۲:۴۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
(۳/تیر/۹۲ ۱۲:۲۶)فدايي ولايت نوشته است: تنها نکته ای که خیلی روش اصرار دارم اینه که من نمیتونم ازون شخص بیخیال شم. بحث سربیخیال شدن شما نسبت به اون شخص نیست ممکنه تاچندسال ذره ای ازعلاقه تون نسبت به شخص مقابلتون کم نشه امااین حس باید دوطرفه باشه وازطرفی تنها علاقه ملاک نیست. 1- خداروشکر شما ازراه شرعی وارد شدید قصد ازدواج دارید وتصمیمتان قطعی است. 2- نظر خانواده مثبت است . 3- میماند انتخاب صحیح وشخص "هم کفو" که بهتراست کاملا حساب شده باشد.اینجا تاکید میکنم معرفی وپیشنهادباخانواده است وان شاءالله انتخاب باشماست. |
|||
|
|
۱۳:۳۳, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و عید همگی مبارک هر وقت یکی از بچه های تالار یه مشکلی رو مطرح میکنه،من همش فکر میکنم اگه مشکل بچه من بود چی کار میتونسم انجام بدم،و اما به نظر من یک خانم زیرک و سیاس پیدا کنید که از زیر زبان دختر خانم حرف بکشه که حداقل معیار هاش چیه،شاید گفت شوهرم از خودم بزرگتر باشه،واسه خیلی ها مهمه،و مسائل دیگه اصلا شاید ایشون مایل نباشن،شما اقایون متوجه نمیشید که خانمی از شما خوشش میاد یا نه،چون بعضی خانم ها کلا با همه اقایون خوش اخلاق هستند و معیاری نبود که شما متوجه شید،این ور قضیه خیلی مهمه. منم اعتقادی ندارم که ازدواج در سنین پایین و شرایط شما بده ،اما واقعا بستگی به طرفین داره،فقط امروز رو نبینید،یه قلم و کاغذ وردارید،معایب و فواید کارتون رو بنویسید(1-بزرگتر بودن همسر(البته ایشون 1+5 سال از شما بزرگترند) و 2- ازدواج زود هنگام بدون شکل گیری سلیقه اصلی شما و 3-ازدواج بدون موارد بالا فقط با توجه به شرایط اقتصادی فعلی و4-ازدواج زود هنگام قبل دیپلم گرفتن مثلا ممکن در درستون افت داشته باشید ...) ،مثلا اینا رو در نظر بگیرید ،هم فوایدش رو بنویسید هم مضراتش رو،ببینید طاقت مضراتش رو دارید یا نه ،خوشی که باد هواست ،میاد ،ادم نمیفهمه کی تموم میشه،اما سختی ها به این راحتی نیست،حالا باز اگه به قول خودتون مرد عمل هستید و از سختی نمیترسید،بسم الله حالا فرض میکنیم در بهترین حالت ،دختر خانم راضی شدن،خانواده ها راضی شدن و قرار شد تا اتمام درس شما نامزد بمونید، رک بهتون بگم در این شرایط با خانواده سنتی که فرمودین دارید، غلبه کردن بر نیروی جنسی سخت تره،الان به هر حال عشقتون یه طرفه است. با همه اینها بچه من این مشکل رو داشت،نامزد میکردمشون بعد چند سال اگه نظرشون برنگشت،عروسی میکردن،اخر اخرش این بود که سختی زیادی میکشید،خوب خودش خواسته واسه خودتون هم دعا کنید،که اگه خیر دنیا و اخرتتون در اون هست خدا واستون جفت و جور کنه،اگه نه،مهرش رو از دلتون بیرون بیاره |
|||
|
|
۱۴:۰۷, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۱۵:۱۰ توسط Fatemeee.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
(۳/تیر/۹۲ ۱۲:۳۸)فدايي ولايت نوشته است: با احترام به جامعه روانشناس ها،به همین دلیله که من یادم نیست تا حالا از هیچ روانشناسی خوشم اومده باشه به نام خدا سلام برادرم اینو نگید دیگه...تابه حال چندبارگفتید...بنده روانشناسی میخونم ![]() حالااگه جرات دارید یه باردیگه بگید ![]() ببنید اینکه میگید اگه هوس بوده باید بعدازیک سال ونیم معلوم میشد،حرف خانوم مشکات روقبول دارم وباهاشون موافقم... |
|||
|
|
۱۴:۳۰, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
از من به تو یه توصیه. سعی نکن با عشق به یکی دیگه به زندگیت هدف بدی.
ممکنه بعدش شدیدا پشیمون بشی و همه چیزتو ببازی. الان واسه تو زوده ازدواج. هیچ راهی واسه ازدواج نداری. بهتره باهاش کنار بیای. حقیقته. |
|||
|
|
|
|
|










.
.
