|
کـــــمــــــکــــــــــ...
|
|
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377 ) تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم . از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم . استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها ! خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش ). میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم . اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ... الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه. دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم! در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم. اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود. بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم. تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن) اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم) از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد! تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد! حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه. در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم! (زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! ) از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم. اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد! شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد! این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده )خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم! و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم. من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم منتظر جواب هاتون هستم و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندید ![]() یا حق
|
|||
|
|
۲:۴۰, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
سلام
شما رو درک میکنم چون قبلا در وضعیت های مشابه (ولی نه به این صورت) بودم. باید بگم حرف حساب جواب نداره و حق با شماست ، ولی چیکار کنیم که الان از بس جامعه ی ما دینیه (!) وقتی یه پسر میخواد نیازی که خدا در وجودش قرار داده رو به روش اسلامی و شرعی پاسخ بده همه مسخره ش میکنن و میزنن توی سرش... و شرایط برای ازدواج حتی برای اون سی ساله هاش هم سخته چ برسه به سن شما من نمیتونم نظر درستی بدم ولی اگه جای شما بودم ، اولا قبول میکردم که بهتره مرد بزرگتر از همسرش باشه تا بعدا مشکلاتی پیش نیاد یعنی یه جورایی شما اون خانم رو باید از اولویت خارج کنید. ثانیا این علاقه ای که ایجاد شده رو ازش به عنوان یه نیروی محرکه استفاده میکردم مثلا الان شما انگیزه داری که مثلا هرسال تابستون بری یه مهارتی برای شغل آینده یاد بگیری ولی اگه اون علاقه نبود شاید این انگیزه هم نبود. شما سعی کن این انگیزه رو در تمام مسیر زندگیت به وسیله ی همون نیروی محرکه ایجاد کنی. در نهایت هم منظور شما رو از اینکه کمکم کنید نفهمیدم ، یعنی مثلا ما بریم برای شما خواستگاری؟ چه کمکی از دست ما بر میاد دقیقا؟ |
|||
|
|
۲:۴۸, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
خواهشا به هیچ وجه توصیه نکنید که اوشون رو از ذهنم خارج کنم،نه میتونم و نه میخوام که بتونم!
موارد بسیار زیادی وجود داره که زن از مرد بزرگتر بوده اما الان زندگی خوبی دارن! بستگی به شرایط و دو طرف داره. نقل قول:در نهایت هم منظور شما رو از اینکه کمکم کنید نفهمیدم ، یعنی مثلا ما بریم برای شما خواستگاری؟ چه کمکی از دست ما بر میاد دقیقا؟اینهم نکته ای بود که میخواستم بنویسم ولی یادم رفت.(آخه من تو بحث های زیادی که قبلا تو تالار داشتم،دقیقا میدونم که باید چه چیزایی رو توضیح بدم :cool![]() منظورم خواستگاری نیست.میخوام ببینم شما حرفای منو قبول دارید و آیا متقاعد شدید که من الان به ازدواج نیاز دارم یا نه.در ثانی،میخوام راهی بگید که به طریقی،به هدفم برسم . |
|||
|
|
۲:۵۷, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
نظر ما مهم نیست ، وقتی نیازی در شماست و خدا راه حل پاسخ به اون نیاز رو گفته و شما هم میدونید دیگه ما برای چی نظر بدیم این وسط.
البته مطمئن باشید دوستان دیگه با در نظر گرفتن معیارهای دیگه با شما مخالف خواهند بود. بستگی داره معیار چی باشه الان ما داریم درباره ی آنچه باید باشد حرف میزنیم نه آنچه که هست. چیزی که هست اینه که کسی قبل از بیست و هفت هشت سالگی ازدواج بکنه به شدت زندگیش سخت میگذره تا مدتها که بعد زندگیش بیوفته روی غلطک ، همچنین بحثهایی هست مبنی بر اینکه ازدواج در سن پایین باعث طلاق میشه که به نظر من غلطه. استدلالم هم اینه که وقتی دو نفر به قصد انجام فرمان خدا زود ازدواج کردند خدا توان این رو داره که مهر این دو نفر رو به دل همدیگه بندازه.... (شاید خدای بعضی ها این توانایی رو نداشته باشه!!) اگر کاری به قصد لذت و هوس و... انجام شد (مثلا ازدواج در سن پایین) خب معلومه به سر انجام خوبی نمیرسه =-=-= و اما اون چیزی که باید باشد همونه که توی پست قبلی گفتم ، اسلام به شدت مخالف سرکوب میل جنسی و تعویق انداختن ازدواج هست ، البته نیاز به جنس مخالف فقط محدود به مسائل جنسی نیست. موفق باشید |
|||
|
|
۳:۰۱, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
خب الان باید راه حلی بدید که خانواده رو بشه راضی کرد
،بحث اصلی همینه!
|
|||
|
|
۳:۱۲, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۷:۱۶ توسط DRiVeR.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
از کجا مطمئنید که اون شما را دوست داره؟ یا اون به کسی دیگه ای علاقه ای نداره؟
|
|||
|
|
۳:۱۵, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/تیر/۹۲ ۳:۲۴ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
دقیقا از هیچ جا
![]() حداقل تو گفت و گو های کوتاهی که درلابه لای رفت و آمد ها داشتیم،فهمیدم که ازم متنفر نیست! اونطور که من دیدم،فکر کنم با نسبت بهم هیچ احساسی نداره،یا خوشش میاد |
|||
|
|
۹:۳۵, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
به نظر من شما باید به صورت حضوری به یک مشاور خوب مراجعه کنید... قطعا یک مشاور بهتر میتونه در این قضیه بهتون کمک کنه این رو هم فراموش نکنین که آدم در سنین نوجوانی بسیار عاطفی عمل میکنه و خودش متوجه این قضیه نیست به خاطر همین پیشنهاد میکنم که اصلا شتاب زده عمل نکنین و حتما با یک مشاور مشورت کنین انشاءالله مشکلتون زودتر حل شه... |
|||
|
|
۱۰:۴۴, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
دوست عزيز من خودم 27 سالمه و در شرف ازدواج ولي اگر شرايط محيا بود خيلي زودتر ازدواج ميكردم تا آرامش بيشتري در زندگي داشته باشم.
پدر من روانشناس هست و تا حدودي كه خودم پرسجو كردم و مطالعه تو اين جور موارد كه يك طرف مي خواهد ازدواج كند بدون دانستن طرف ديگر راه حل اصلي اين هست كه توسط يكي از آشنايان متعهد و مجرب دوطرف موضوع علنا مطرح شود. اما يك نكته در مورد سن شما. ببينيد بحث بلوغ در ازدواج خيلي مهمه و اين بحث بعد از بلوغ جسمي به بلوغ فكري و عاطفي و اقتصادي ميرسه. يعني فرد به نقطه اي برسه كه هم انتخابش خيلي احساسي نباشه و هم از پس زندگي آينده بربياد به نظر من 15 سال سن كمي هست و شما كه داري تو دبيرستان خوبي درس مي خوني به خودت يه فرصت بده و تا گرفتن ديپلم صبر كن تا به ثبات بيشتري برسي البته صبر سخته ولي در اسلام هم سفارش شده. اگر هم نميتوني صبر كني فقط با خانواده علنا در ميان بگذار و ازشون بخواه يك همسر خوب برات پيدا كنن چون همسر آينده خيلي مهمه و بدون شناخت كامل از خودش و خانوادش اگر جلو بريد ممكنه خدايي نكرده مشكلات جبران ناپذيري براتون پيش بياد. مخصوصا در سن ازدواج سن پايين بهتره دختر از پسر كوچكتر باشه. در نهايت بهترين گزينه استفاده از نظر چند مشاور بسيار خوب و متعهد و متخصص هست نه هر مشاوري و بدونيد مسائلتون رو نبايد با هر كس و هر دوست و ... درميان بگذاريد دوست من. به اميد موفقيت شما در زندگي. |
|||
|
|
۱۰:۴۶, ۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
نقل قول:تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود. نقل قول:اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم نقل قول:فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم دوست عزیز شما نیاز به ازدواج داری درست ولی من قانع نشدم که شما عاشق شدی و به نظرم شرایط شما شبیه بقیه جوون هایه ولی چون زیاد به فرد مورد نظرت فکر کردی بهش وابسته شدی. به هر حال مشتاقم دلایل بیشتری برای عاشق بودنت بیاری چون من در نوشته های شما عشق خاصی احساس نکردم. توصیه من اینه که یه تغییری کلی در زندگی بدی(خیلی خوب میشد مثلا دانشگاه یه جای دوری میرفتی و یک زندگی مجردی رو تجربه میکردی) تا دیدت نسبت به همه چیز تغییر کنه شاید در اشتباه باشی به نظرم فعلا باید صبر کنی البته من هیچ وقت مخالف با ازدواج زود هنگام نیستم به شرط اینکه با توکل بر خدا باشه و خودت مطمئن باشی که میتونی یک زندگی رو اداره کنی ولی در مورد فرد مورد نظرت باید خیلی احتیاط کنی چون هنوز سنت کمه و شاید چند سال بزرگتر بشی تفکرت فرق کنه. چون مثلا من خودم با دو سال پیشم خیلی تغییر کردم. به نظرم بشین تمام جنبه ها رو بسنج و فرض کن ازواج کردی آیا همه و همه شرایطش رو داری؟(چه از نظر مالی یا معنوی یا اخلاقی یا ارتباطی و ....) و البته اگه روزی تصمیم به ازدواج گرفتی 100 درصد پیش یک مشاور خوب برین. یک توصیه دیگه: یه کاری نکن که خیلی به دختره وابسته بشی که اگه یه وقت ازدواج سر نگرفت شکست عشقی بخوری و خودکشی کنی .. . شوخی کردم .به هر حال همیشه باید از خدا کمک بگیری و اگر این ازدواج سر نگرفت نباید ناراحت بشی چون حتما صلاح تو در اون بوده. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |













.