|
کـــــمــــــکــــــــــ...
|
|
۱:۳۹, ۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/تیر/۹۲ ۱۹:۱۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام تجربه من حقیر نشون داده که هروقت تو تاپیکی کمک خواسته شد،بچه های خونگرم تالار همیشه سعی کردن مشارکت و کمک کنن اینبار هم همینطوره.کمک میخوام.خواهش میکنم تا آخرشو بخونید.حداقل بخاطر امشبی که شب نیمه شعبانه این بخش های سبز،بیوگرافی و معرفی شخصیت خودمه و به خدا قسم توش قصد خودنمایی و این چیزا نداشتم،فقط برای این نوشتمشون که بیشتر با شخصیت روز مره من آشنا بشین تا بتونین راح حل بهتری بدید نوجوانی هستم به اسم محمد و 15 سال سن دارم.( 27 تیر 1377 ) تو مدرسه تیزهوشان درس میخونم.تازه اول دبیرستانم تموم شده.سعی میکنم مذهبی باشم.4-5 سال پیش،حدود 4-5 جزء قرآنو حفظ بودم.اما از وقتی وارد تیزهوشان شدم،از سر جهل،کلاس قرآنو ول کردم و الانم تاحدودی فقط جزء یکو بلدم و با همون تو مسابقات مراکز تیزهوشان شرکت میکنم و معمولا رتبه هم میارم . از نگاه فامیل،کمی خجالتیم.اما از نظر دوستان اینطور نیستم.علاقه و استعداد خاصی در کارهای هنری دارم.خداروشکر فکر میکنم صدای خوبی دارم و چند وقتیه با چند تا از دوستان آهنگساز،تصمیم به خوانندگی حرفه ای گرفتم.درحالیکه هیچکس حتی افراد خانواده هم ازین موضوع خبر ندارن.البته من تقریبا قراره به سبک آقای سامی یوسف،یعنی هدف دار و ارزشی و در چارچوب احکام اسلامی بخونم و باهاش اسلام و فکر اسلامی رو ترویج بدم.اما خوانندگی،هرگز هدف اصلی من در زندگی نبوده و نیست.میخوام خوانندگی رو بصورت موازی با بقیه فعالیت ها و نه به صورت فعالیت اصلی در زندگی انجام بدم.چون طرز فکرم طوری نیست که تو زندگیم فقط بخوام به این قضیه بسنده کنم . استعداد و توانایی زیادی در طراحی دارم.من فقط یکی دوسال اونهم بصورت تقریبا تفریحی اونهم درسن 8-9 سالگی به کلاس طراحی میرفتم.اما فکر میکنم نقاشیم مادرزادی خوب بوده،چون الان که نقاشی های دوران دبستان،حتی پیش دبستانمو میبینم،خودم کف میکنم! و البته چندسالی هست که این استعداد رو بیشتر به طراحی صنعتی محدود کردم.علاقه بسیار زیادی به طراحی صنعتی دارم و همچنین،طراحی صنعتی تقریبا همون چیزیه که هدف اصلی منو در آینده میسازه.البته طراحی صنعتی ای که من میکنم،فقط به علاقه و استعداد ختم نمیشه،بلکه مهارت و تجربه زیادی هم دارم و انشالله خواهم داشت.توانایی من به حدیه که گاهی اوقات بعضی طرح هام برابری میکنه و باطرح های روز دنیا و معدود اوقاتی هم حتی بالاتر از اونها ! خداروشکر کلا خط خوبی دارم(تقریبا بدون کلاس و آموزش ). میخوام رشته ریاضی فیزیکو برای دبیرستان انتخاب کنم،در دانشگاه هم هنوز دقیق مشخص نیست،اما محدوده ی مکانیک و طراحی صنعتی مدنظرم هست.دوست دارم در آینده کمپانی ای ایجاد کنم که توش بتونم تمام ایده هامو پیاده و اجرا کنم . اتوموبیل، موبایل و لوازم الکترونیکی مشابه اساسا کلیه کارهایی که مربوط به نیمکره راست مغر میشه رو توش تبهر خاصی دارم.چون چپ دستم.از موسیقی گرفته تا طراحی و درک هنری و سه بعدی گرفته تا تخیل و ایده پردازی و ... الان(این تابستون ) هم بخاطر گذران وقت و هم بخاطر اینکه چیزی یاد گرفته باشم،تو فنی و حرفه ای،کلاس جوشکاری میرم.خیلی باحاله.دوست دارم ورزش کنم اما بیشتر به کشتی علاقه دارم.که البته یکی دوهفته رفتمو قبل از امتحانای ترم ول کردم و تا الان هم نرفتم،خیــــلی ورزش سختیه.به حدی که آدم خیر علاقشو میخوره،به غلط کردن می افته!!! به همین دلیل،یه نمه اضافه وزن هم دارم به نظرم،خیلی احساسی هستم.یه کوچو هم تنبلم که فکر کنم اینقدر تنبلی عادیه! در مقابل حرفایی که تو هیچ منطقی جا نمیگیره،اعصابم خورد میشه.در کل،مخصوصا تو دوره نوجوونی،زیاد عصبی نیستم و همیشه هم سعی میکنم عصبانیتمو خفه کنم.گاهی اوقات کم حوصله میشم(تقریبا کم پیش میاد).بیشتر دوست دارم تنها باشم،چون تا حالا آدم خوبی برای همدمی دوروبرم نبوده حالا میریم سر اصل مطلب،یعنی همون مشکلی که قراره باشما درمیون گذاشته بشه. دو سه سالی میشه که به بلوغ رسیدم.البته این رو هم میدونم که بلوغ جنبه های مختلف داره.به گفته ی بعضی ها،احتمالا تا حدودی به بلوغ عقلی هم رسیدم! در اوایل نوجوونی،نیازی رو حس میکردم.یعنی نه فقط نیاز جنسی،بلکه نیازی بزرگ به اسم نیاز عاطفی.به نظرم بزرگترین دلیلش اینه که در خانواده ی مذهبی ای زندگی میکنم که عقاید سنتی داره و یه نمه هم خشکه،یعنی اساسا بین من و پدر و مادرم رابطه چندانی وجود نداره.یه برادر دارم که چند سال ازم بزرگتره و تقریبا رابطه خوبی باهاش دارم.اما از وقتی که ازدواج کرد،این رابطه کمتر شد و منم تنها تر شدم. اون موقع تنها چیزی که آرزو داشتم،داشتن یه خواهر تقریبا همسن بود.آرزویی که قاعدتا امکان پذیر نبود.خب البته اون موقع هنوز تو فاز بچگی بودم،قطعا آرزو هام هم بیشتر تو همون حال بود. بعد از تقریبا کمتر از یک سال که یه کم عاقل تر شدم،تونستم این واقعیتو به خودم اثبات کنم. تا مدت کوتاهی خواستم همه ی این افکارو بذارم کنار،اما دیدم در حقیقت گستردگی ذهنم( که فکر میکنم خیلی از نوجوون های هم سن و سالم متفاوت هستم)،نمیذاره که مدت زیادی رو اینطوری سر کنم.(من یادمه که از همون یکی دوسال پیش،مسیر کلی و اهدافی که در چندین سال زندگی میخوام بهش برسم رو مشخص کرده بودم،که این مسیر و اهداف،در طی زمان،اصلاح و کم و زیاد شد،درحالیکه نوجوونایی که دوروبر من هستند و حتی شاید بزرگتر از من،خودشون هم نمیدونن که هدف نهاییشون چیه و تو زندگیشون حداقل از لحاظ مادی میخوان به کجا برسن) اتفاقا در تمام این دوران،سعی کردم مشکلاتمو تو تالار بیان کنم و خدارو شکر با استقبال خوبی هم روبرو شده بودم.چون اولین کسی بودم که به اینصورت تو تالار مشکلات خودشو بیان میکنه.(البته اون موقع هنوز اون توانایی هایی که اون بالا هست رو به طور واضح تو خودم نیافته بودم) از بعد اون دوران،یعنی از حدود 1 - 1.5 سال پیش،راه حل خودمو تو ازدواج پیدا کردم.چون تقریبا همه اون راه هایی که دوستان تو تالار معرفی کردن رو امتحان کردم،اما فایده نداشت،چون قضیه بزرگتر از چیزی بود که بقیه فکر میکردن و چون شخصیت من هم یه کم فرق میکرد! تو حدود 2-3 ماه اول که فکر ازدواج به سرم زده بود،فرد خاصی تو ذهنم نبود.اون موقع به هردری زدم که این مسئله رو با بقیه درمیون بذارم.شاید بعضیا یادشون باشه که تو تالار دراین مورد خیلی بحث شده بود.با یه مشاور اینترنتی هم صحبت کردم.اما تقریبا از همشون جواب منفی گرفتم.و واقعا حس میکردم که کسی منو درک نمیکنه.نه شخصیت و طرز فکر منو،و نه مشکلات منو تا اون موقع ، هرگز با افراد خانواده(بغیر از مقدار کمی با برادرم) با کسی در مورد این مسائل صحبت نکردم،چون مطمئن بودم که قلم پام شکسته خواهد شد! حالا،این مشکلات زمانی به اوج خودش رسید که من عاشق هم شدم،حالا آهو بیارو باقالی بار کن! مشکلم کم بزرگ بود،بزرگترم شد عرضم به حضورتون که شخص مورد نظر،(در دوران تقریبا کوتاهی) همبازی دوران کودکیم بوده و نوه عموم تشریف داره! و همچنین،یک سال هم ازم بزرگتره! حالا مشکل بزرگتر هم شد! درضمن،از لحاظ اعتقادی،اطلاع چندانی از فرد مذکور ندارم،فقط اینو میدونم که الان 2دبیرستانه و معماری میخونه،یعنی فکر کنم کار و دانشه. در چندین ماه اول،یعنی تا همین 3-4 ماه پیش،هییییچکس غیر از خدا ازین موضوع خبر نداشت.حتی شما بیداری اندیشه ای ها و حتی خانواده و حتی برادرم! (زیاد به اعداد و ارقامی که گفته شده توجه نکنید،چون تقریبیه و گاهی اوقات توشون تداخل پیش میاد! ) از نظر خودم،این عشق،عشق هوسی نیست.من بیشتر از یک ساله(یا حتی1.5 ساله) که روز به روز عاشق تر میشم و هرروز ریشش تو فکر و ذهن و وجودم عمیق تر میشه! (این چیزیه که من حس میکنم).دلیل اصلی این مسئله از نظر من،اخلاق و رفتار و در درجه دوم،چهره و خاطرات (هرچند غیر واضحیه) که باهاش دارم.باور کنید فکر نکنم تو این مدت،روزی شده باشه دقایقی هرچند کوتاه بهش فکر نکرده باشم و باور کنید که در طول این مدت،فقط از خدا و ائمه کمک خواستم. اما دیگه طاقت نیاوردم،حدود 3-4 ماه پیش،مسئله رو بصورت سربسته با یکی از فامیلای نزدیک درمیون گذاشتم،بازهم جوابی نگرفتم چندین بار خواستم کاملا فراموشش کنم،فکر میکردم ازین عشقای هوسی زودگذره،اما هرکاری کردم نشد.اصلا اگه زود گذر و سطحی بود،یک سال و نیم تو دلم ریشش روز به روز قویتر نمیشد! شروع این عشق،بخاطر این بود که اون اوایل،ایشون تنها گزینه بودن که برای ازدواج توفامیل بودن.(البته تنها که نه،تنها گزینه ای بود که مد نظر من بود) .اما خب یواش یواش همونطور که گفته شد،تو دلم رخنه کرد! این عشق،از جهاتی هم برام خیلی خوب و ارزشمند بود و هست.اول اینکه هدفم تو این مسیر مشخص شد و ازون سردرگمی ای که در اوایل نوجوونی دجارش بودم خارج شدم،دوم اینکه باعث شد بهش پایبند باشم و هرگز دنبال عشقهای هوسی کوچه خیابونی نرم و ازین بابت خدارو خیلی شکر میکنم حدود دوسه ماه پیش یا کمتر،این مسئله رو بطور واضح تو دفتر خاطراتم نوشتم.از شانس نمیدونم خوب یا بد من،مادرم این دفترو خوند و تا حدی به این مسئله پی برد.به روم نیاورد،من هم نمیدونستم که خونده.بعد هم رفت و اونو با پدرو برادر و زن داداشم درمیون گذاشت.بازهم من نمیدونستم.بالاخره من به طریقی متوجه این قضیه شدم.از خدا که پنهون نیست،از شما چه پنهون،زن داداشم این مسئله رو بهم گفت،و تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده )خلاصه ، اونا هم به روم نیاوردن،منم دیگه به روشون نیاوردم که قضیه رو میدونم.البته پدرو مادرم نمیدونن که من این قضیه رو میدونم! و خلاصه این داستان دراز ،اینکه جان هرکی دوست دارین،بیاید به من بیچاره کمک کنید.گاهی اوقات میبرم از همه چی،خسته میشم ازین همه فشار،ازین که این همه نیاز دارم،عاشقشم،اما نمیتونم بهش برسم بیاید و راه حل بدید،اما مثل قدیما نگید که برو ورزش کن،یا نگید که ازش صرف نظر کنم. من خیلی دلم میخواد تو همین سن ازدواج کنم منتظر جواب هاتون هستم و در آخر هم خیلی خیلی خیلی ممنونم ازینکه دردودل های من حقیرو که ماشالله کم هم نبودن رو تا آخر خوندید ![]() یا حق
|
|||
|
| آغاز صفحه 6 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۵:۳۶, ۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/تیر/۹۲ ۱۵:۴۱ توسط Mitsonary.)
شماره ارسال: #51
|
|||
|
|||
(۳/تیر/۹۲ ۱:۳۹)فدايي ولايت نوشته است: تا اونجایی که من فهمیدم،بابام یه کم استقبال کرد اما وقتی فهمید یک سال ازم بزرگتره،یه کم عقب کشید.(این تنها خبریه که ازون جلسه به دست من رسیده بنظرم اگر باباتون استقبال کرده باشه ، و ناراحت نشده باشه ، خوبه و تقریبا بیشتر راه رو رفتین! درکتون می کنم ، ایشالا شما هم ازدواج می کنین مشکلتون حل میشه...
|
|||
|
|
۲۰:۴۹, ۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/تیر/۹۲ ۲۰:۵۰ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #52
|
|||
|
|||
(۹/تیر/۹۲ ۱۴:۵۴)مهدی2012 نوشته است: سلامی دوباره شما چرا یهو 180درجه تغییر موضع دادید؟ ![]() ![]() یه چیزیو چند روزی هست که میخوام بگم اما یا حوصله نداشتم یا وقت من تو این چند روز،دوباره سعی کردم اون شخص رو از ذهنم بیرون کنم تا یکی دوروز نسبتا موفق بود. اما بعدش دلم حتی واسه فکر کردن بهش هم تنگ شد.البته اینکه چندان مهم نیست اما نکته مهم اینه که قبل از این چند روز،شاید بشه گفت در نظر داشتن اون شخص یکی از عوامل دوری از بعضی گناه های (بقول بعضیا) ریزه میزه بود،اما این چند روزی که خواستم از ذهنم پاکش کنم، اوضاع یه کم فرق کرده! برای همینه که میگم هم نمیتونم و هم [b]نمیخوام[/i] که اونو از یاد ببرم |
|||
|
|
۲۱:۱۷, ۹/تیر/۹۲
شماره ارسال: #53
|
|||
|
|||
نقل قول:سلامی دوباره نه اتفاقا من به شدت طرفدار ازدواج زود هنگام هستم و مخالف ازدواجت نیستم و خیلی هم موافقم ولی تو این دوره شرایطش جور نمیشه! یعنی مشکل اصلی طرف دختره! راستی نگفتی تو اگه الان مثلا بخوای ازدواج کنی، هیچ حقوق و کاری نداری میخوای چیکار کنی؟ اگه ازدواج کردی بعد چند سال میخوای عروسی بگیری؟ تا چند سال دیگه میتونی یه درآمدی داشته باشی؟ خوب شرایطش جور بشه من حتما میگم ازدواج کن. اطفا جواب سوالامو بده
|
|||
|
|
۲۱:۲۳, ۹/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/تیر/۹۲ ۲۱:۳۶ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #54
|
|||
|
|||
(۹/تیر/۹۲ ۲۱:۱۷)مهدی2012 نوشته است: نه اتفاقا من به شدت طرفدار ازدواج زود هنگام هستم و مخالف ازدواجت نیستم و خیلی هم موافقم ولی تو این دوره شرایطش جور نمیشه! یعنی مشکل اصلی طرف دختره!پس خیلی هم مواضعتون تغییر نکرده ![]() قاعدتا جوونی تو سن من که بخواد درس بخونه،کار و درآمد نداره از اون لحاظی که شما میفرمایید،من قصدم اینه که مثل خیلی های دیگه،بعد از دانشگاه بریم سر خونه زندگی مستقل و شغل یعنی تو چند سال قبل از دانشگاه،ازدواج کردیم اما عملا قضیه اقتصادی وجود نداره از طرفی،من معمولا برای افکارم ارزش قائلم و بهشون احترام میذارم! یکی از عواملی که باعث تداوم این عشق شده،اینه که این فکر باعث شده بعضی اوقات از گناه دوری کنم،پس من هم برای این "فکر" ارزش قائل شدم و در مقابل این لطف بزرگ،همیشه در ذهنم نگهش داشتم! (البته این یکی از دلایله) به همین دلایله که من در مقابل اینکه دوستان گفتن باید از ذهنم بیرونش کنم،مقاومت میکنم و خواهم کرد! |
|||
|
|
۱:۰۱, ۱۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/تیر/۹۲ ۱۲:۵۸ توسط 59-11(یامهدی).)
شماره ارسال: #55
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
0.0 سلام 0.0 اگر به دنبال مهارت هستید خودتون دنبالش برید, کلاس بیرون , حرفه آموزی یا هرچی حتی خیلی بیشتر از یه کلاس جوشکاری و تا دوره کنکور در کنار درس استعداد های خودتون رو بترکونین ولی بهش دل نبنید که واقعا دانشگاه خوب برای رشته ریاضی همه چیه. 0.0 در مورد کارگری هم به نظرم اصلا فکر نکن , با اون وضع سطح علمی تیزهوشان توی مازندران من اگه بجای تو بودم الان خودم رو یکی از دو رقمی های کنکور میدونستم البته اگه خوب درس میخوندی یا میخونی یا بخونی یا بخوای بخوانی (آخه مثل این که عزیزان شمال نشین کشور رتبه های زیر 100 رو قبضه کردن ) البته من شخصا به کارگری علاقه دارم چون اولا یه مهارت هست, ثانیا مانع از غرور کاذب میشه, ثالثه مبارزه با نفسه, رابعا اینکه خامسا و سا ... 0.0 بعضی وقت ها هم خدا رو شکر می کنم که صدای خوبی ندارم چون واسه آدم مسئولیت داره . ولی کلا بعد از اینکه جند تا از روایت شهدا رو در مورد علاقه ائمه اطهار - صلوات الله علیهم به مداحی خوندم من هم تصمیم گرفتم مداح بشم (به صورت موازی) 0.0 من واقعا در مورد بلوغ فکری نظری ندارم چون در شرایطی که فعلا یکسال مونده به 18 سالگی (شاید سن بلوغ عقلی از نظر قانون) هر بار (که فکر می کنم) احساس می کنم نوع تحلیل هام نسبت به دیروز خیلی فرق کرده. حتی در مورد رشته دانشگاهی چندین بار ؟ (خودم هم نمیدونم چند بار) نظرم رو عوض کردم. 0.0 ولی در مورد مشکلات ازدواج توی سن پایین زیاد حرف دوستان رو متوجه نمیشم, به نظر من نوجوان ازدواج توی این سن یعنی همدیگر رو دیدن و پشتیانی مالی پدر هر کس از بچه خودش مثل قبل. 0.0 سقف رو متوجه نمیشم جیه ![]() 0.0 ولی موافقم با دوستان که : شما واقعا شناختی رو از ایشون نداری و با چند تا ویژگی که از ایشون دیدی یا فهمیدی (که حتما شنیدی) بقیه رو خودتون شبیه سازی کردین یا حداقل فکر می کنید مگه چه ویژگی های منفی ای میتونه داشته باشه که بنظرم ناشی از تجربه کم از بدی های روزگاره (البته خود من هم تجربه ای ندارم ولی عقلا اصلا در مورد این چنین مواردی خوشبینانه فکر نمی کنم) 0.0 یه سوال هم دارم ازشما : چطوری میتونید فراموشش کنید ؟ در حالی که یک ساخته ذهنی هست . توی یه فیلم می گفت ما به سختی می تونیم چیزهایی که خودمون ساختیم رو از بین ببریم پس بهتره یه مقدار هم در مورد اون فرد شناخت و تحقیق داشته باشید 0.0 سیاست هم به من میگه اگر به طور شفاف با پدر و مادرم مشورت کنم و بعد بریم تحقیق کنیم و بعدش خوشم نیاد و راه رو برگردم یه جورایی به موقعیت خودم ضربه زدم ( با این علاقه ای که شما دارید) 0.0 روی معیار هاتون هم کمی فکر کنید. ان شاء الله اگر مثل من کنکوری بشید و کتاب ها رو خط به خط بخونید دیگه ازبر میشید که قبل از انتخاب همسر شایسته باید معیار های خودمون رو تعیین کنیم (دین و زندگی 3 - درس 14 - صفحه )0.0 مثلا من قبلا فکر می کردم همسر باید منطقی باشه تا احیانا اگر تو یک مورد اعتقادی مشکل داشتیم حداقل شاید با دلیل متقاعدش کنم . ولی بعدا فهمیدم : 1. همسر کسی نیست که بشینه به حرف های ما گوش کنه و ما با یکسری دلیل و فلسفه مغزش رو بخوریم 2. ازدواج برای رشد و بالندگی فردی و اخلاقی هست و بهتره از همون اول طرف آخر مذهب باشه |
|||
|
|
۱۲:۰۲, ۱۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱۵:۱۲ توسط مهدی2012.)
شماره ارسال: #56
|
|||
|
|||
نقل قول:از طرفی،من معمولا برای افکارم ارزش قائلم و بهشون احترام میذارم! یکی از عواملی که باعث تداوم این عشق شده،اینه که این فکر باعث شده بعضی اوقات از گناه دوری کنم،پس من هم برای این "فکر" ارزش قائل شدم و در مقابل این لطف بزرگ،همیشه در ذهنم نگهش داشتم! (البته این یکی از دلایله) دوست عزیز شما باید منطقی رفتار کنید اینجوری نمیشه که! فقط خودت رو عذاب میدی!این مسئله ای که درمورد گناه هم میگی اصلا دلیل منطقی نیست... این طبیعیه که وقتی کسی فردی رو در نظر داشته باشه دیگه به کسی فکر نمیکنی و همین باعث میشه که به گناه نیفته(البته این وفاداری فرد رو هم نشون میده) یک مثال بزنم اگه یک پسری صاحب یک دوست دختر بشه به کس دیگه ای جز اون دختره فکر نمیکنه و دچار گناه هم نمیشه ولی آیا این رابطه درسته؟ غافل از این که همین دوست دختر بدبختش میکنه! شما هم یا دنبال یک راه حل باش و یا اینکه فراموشش کن در غیر اینصورت مطمئن باش ضرر میکنی و آثارش رو هم در آینده میبینی.حالا که شرایطش رو نداری حتما حتما فراموشش کن این یک نصحیت برادرانه بود
|
|||
|
|
۱۴:۵۱, ۱۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱۴:۵۵ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #57
|
|||
|
|||
|
سلامی دوباره
با تشکر از همه تاپیک داشت به سمت خوبی پیش میرفت و اگه به همون روال کمی ادامه داشت،میشد نتیجه های خیلی خوبی گرفت،اما نمیدونم چرا دوستان یهو بیخیال شدن! به هر حال،من با توکل به خدا تقریبا تصمیممو تا حدودی گرفتم! بالاخره مرگ یه بار و شیون هم یه بار،تا کی باید تو این حالت بلا تکلیفی بمونم و هر چند وقت یه بار یه همچین تاپیکی تو تالار بزنم که همه نصف کاره ولش کنن؟؟! (۱۰/تیر/۹۲ ۱۲:۰۲)مهدی2012 نوشته است: دوست عزیز شما باید منطقی رفتار کنید یعنی چی؟ یعنی همون بهتر که بیخیالش شم و برگردم به همون حالت تعلیقی که چند سال پیش توش بودم؟!!! به نظرم ادامه این تاپیک دیگه چیزیو حل نمیکنه.با عرض تشکر از تمامی عزیزانی که در این تاپیک شرکت کردند |
|||
|
|
۱۵:۱۱, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #58
|
|||
|
|||
نقل قول:به نظرم ادامه این تاپیک دیگه چیزیو حل نمیکنه.با عرض تشکر از تمامی عزیزانی که در این تاپیک شرکت کردندکجا! من تازه حس مشاوره بهم دست داده! ![]() نقل قول:یعنی چی؟ یعنی همون بهتر که بیخیالش شم و برگردم به همون حالت تعلیقی که چند سال پیش توش بودم؟!!! پس میخوای چیکار کنی؟ راه دیگه ای داری؟ |
|||
|
۱۵:۲۲, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #59
|
|||
|
|||
|
داداش گلم
![]() میدونم و درکت میکنم! ولی ببین عشق بچگی(شما بچه نیستیا) یه چیزیه که وقتی سنت از 20-19 رد شد خودت احساست و طرز فکرت و عقیدت و حتی سلیقت 180درجه عوض میشه. سن تو الان سن رشد فکریه نه ازدواج.بذار رشدت تموم بشه بعد بشین ببین با خودت چند چندی. یا علی(علیه السلام)[/b] |
|||
|
|
۱۵:۴۵, ۱۳/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/تیر/۹۲ ۱۵:۴۶ توسط Bahar.)
شماره ارسال: #60
|
|||
|
|||
|
به نام خدا سلام.از همان اول که این تاپیک ایجاد شد،من بیشتره نظرات رو میخواندم و اگه نظری از نظرم منطقی بود،تقدیر میگذاشتم و بدلایلی ترجیح میدادم نظری ندم ولی الان تصمیم گرفتم یچیزی بگم(کوتاه). ببینید دوستان،تمام صحبت هایی که بیشتر شماها گفتید،درست و قابله قبول ولی بنظرم در هر شرایطی استثنا هست.شما فقط میتونید احتمالات و تجربهایی که دارید رو در اختیار این برادر عزیز قرار بدهید که بهتر تصمیم بگیرند و نمیتونید بهش بگید اگه این راهو رفتی،صد در صد ضربه و شکست میخوری در زندگی یا اگه نرفتی فلان.هر کسی یه شخصیتی داره و یه زندگی ای و یه شرایطی .شاید در مورد ایشون اینطور نباشه و این تصمیمشون،همان راه نجات و خوشبختیشون باشه.بذارید تلاش کنن،اگه به بن بست برخورد کردن، خودشون تصمیم بگیرند ادامه بدهند یا کنار بکشند. فدایی ولایت گرامی،بنظره منه حقیر،به پدر و مادرتون مستقیم بگید و اول از خدا و بعد از خانوادتون کمک بگیرید.بهتره از حالا بفهمید که اصلأ اون دخترخانم،شما رو میخواد و...که اگه اصلأ دل ایشون با شما نیست،بیخود فکرتونو چند سال درگیرشون نکنید. و اگه توکل کردید،راه درست رو انتخاب کردید،عاقلانه رفتار کردید،هر نتیجه ای بدست آوردید،صد در صد ،بنفعتونه. و بدونید:باید عاقلانه ازدواج کرد و عاشقانه زندگی کرد ،نه برعکس.
[/b] تمام. موفق و خوشبخت باشید.
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









درکتون می کنم ، ایشالا شما هم ازدواج می کنین مشکلتون حل میشه...

![[تصویر: biggrin.png]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/biggrin.png)
اینجوری نمیشه که! فقط خودت رو عذاب میدی!
و آثارش رو هم در آینده میبینی.