کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
◘◘◘ همراه با ملا احمد نراقی . . ◘◘◘
۱۷:۰۱, ۱۸/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/تیر/۹۲ ۱۷:۲۵ توسط faateme-313.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم رب النور العظیم

در این تاپیک سعی میشه گزیده هایی از سخنان عالم بزرگوار ملا احمد نراقی در خدمت دوستان قرار داده بشه.

عزیزان می تونن کتاب معراج السعاده ملا احمد نراقی رو دانلود کنن:




نکته:مباحثی که در این تاپیک مطرح میشه عینا از روی کتاب اصلی برای شما عزیزان تایپ شده است،با دانلود کتاب می توانید مباحث را یکجا داشته باشید.

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

اولین مبحث در باب شناخت یا معرفت نفس هست که در رابطه طولی با شناخت یا معرفت خداوند قرار میگیرد.ملا احمد در این باره میگوید:

بدان كه كليد سعادت دو جهانى، شناختن نفس خويشتن است، زيرا كه شناختن آدمى‏خويش را اعانت‏بر شناختن آفريدگار خود مى‏نمايد.
چنانكه حق - تعالى - مى‏فرمايد: «سنريهم آياتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى يتبين لهم انه الحق‏»
يعنى: «زود باشد كه‏بنمائيم به ايشان آثار قدرت كامله خود را در عالم و در نفسهاى ايشان، تا معلوم شودايشان را كه اوست پروردگار حق ثابت‏» . (1)
و از حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - منقول است كه: «من عرف نفسه فقدعرف ربه‏»

يعنى: «هر كه بشناسد نفس خود را پس به تحقيق كه بشناسد پروردگار خودرا» . (2)

و خود اين ظاهر و روشن است كه:
هر كه خود را نتواند بشناسد به شناخت ديگرى چون تواند رسيد، زيرا كه هيچ چيز به تو نزديك‏تر از تو نيست، چون خود را نشناسى ديگرى را چون شناسى؟



تو كه در علم خود زبون (3) باشى عارف كردگار چون باشى

==================================
1. فصلت (سوره 41)، آيه 53.
2. بحار الانوار، ج 2، ص 32، ح 23.



3. ناتوان، عاجز.

پی نوشت:ادامه دارد . . .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fazel ، SAViOR ، سید ابراهیم ، Fatemeee ، شهیدطیبه واعظی ، Islam ، Bahar ، حسن.س. ، مجید املشی ، علی 110 ، بیداری اندیشه ، Agha sayyed ، Hadith
۲۰:۳۳, ۱۸/تیر/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
علم بدون تزكيه، علم نيست


و پيغمبر - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود:

«و لا تدخل الملائكة بيتا فيه كلب‏» .

يعنى:

«ملائكه داخل نمى‏شود بر خانه‏اى كه در آن سگ باشد» . (51)


پس، هرگاه خانه دل مملو از صفات رذيله كه سگان درنده هستند باشد، چگونه. ملائكه كه حمله علوم و معارف‏اند داخل مى‏شوند؟
[/font]
[font=Tahoma]
و از اينجا معلوم مى‏شود كه كسانى‏كه عمر خود را صرف تحصيل علم از طريق مجادلات كلاميه و استدلالات فكريه‏نموده‏اند، و از تزكيه نفس از صفات ذميمه غافل مانده‏اند، بلكه دلهاى ايشان متعلق به «قاذورات‏» (52) دنياى دنيه، و نفوس ايشان منقاد قوه غضبيه و شهويه است، از حقيقت علم‏بى‏خبر، و سعى ايشان بى‏ثمر است.و آنچه را تحصيل كرده‏اند و علم پندارند، بر خلاف‏واقع است، زيرا كه علم حقيقى را بهجت و سرور و صفا و نورى است، و دلى را كه نورعلم واقعى در آن داخل شد مستغرق لجه عظمت‏خداوند جليل، و محو مشاهده جمال‏جميل مى‏شود، و التفات به غير او نمى‏كند.و غايت همت اكثر اين اشخاص تحصيل‏زخارف دنيا، و حصول منصب و جاه و شهرت در بلاد، و تسخير قلوب عباد است.و نه‏همين است كه صفات خبيثه و اخلاق رذيله، مانع از طلوع انوار علوم حقيقيه از مطلع‏فيوضات الهيه باشد و بس، بلكه
بدون تزكيه نفس و تصفيه قلب، عبادات ظاهريه رااثرى، و طاعات بدنيه را ثمرى نيست.

و چه فايده مترتب مى‏شود بر آراستن ظاهر وكاستن باطن.

قال الله - سبحانه - :

«ان الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر»

يعنى:

«نماز، باز مى‏دارد نمازگزاران را از اعمال زشت و منكر» . (53)

اگر نماز با خباثت‏باطن و اخلاق سيئه مقبول خداوند بى‏نياز بودى، پس چرا مى‏بينى‏اكثر مردم را كه هر روز نماز پنجگانه به جا مى‏آورند، و هر ساعت چندين منكر ومعصيت از ايشان صادر مى‏شود؟!

و حضرت فرمودند:

«الصلوة معراج المومن‏»

يعنى:

«به واسطه نماز مؤمن عروج مى‏كند به معارج قرب پروردگار» . (54)



پس اگر آنچه مى‏كنيم نماز باشد چرا بجز تنزل و هبوط از خود نمى‏يابيم؟!

گرنه موش دزد در انبان ماستگندم اعمال چل ساله كجاست؟

اول اى جان دفع شر موش كنبعد از آن در جمع گندم جوش كن


و مثال كسانى كه مواظبت‏بر عبادات جسميه مى‏كنند، و صفاى دل و پاكى آن وظلمت نفس و ناپاكى آن را فراموش كرده‏اند، و التفاتى به آن نمى‏كنند مانند قبور مردگان است كه ظاهر آن را زينت نمايند، و در باطن آن مردار گنديده پنهان است.

يامثل خانه‏اى است ظلمانى و تاريك كه چراغى بر بام آن نهند.
يا چون مرد دهقانى است كه تخمى افكند و آن تخم سبز شود، و با آن گياهى كه زرع را تباه مى‏كند برويد، و آن‏شخص سر آن گياه را قطع كند و از بيخ آن غافل ماند، تا آنكه قوت گيرد و همه‏محصول آن را فاسد و خشك نمايد.يا شبيه شخصى است كه بدن او را «جرب‏» (55) فراگرفته باشد، و طبيب حاذق امر فرمايد كه: دوائى بنوشد كه ماده جرب را از باطن قلع‏نمايد، و طلائى را بر ظاهر بدن بمالد كه اثر آن را از ظاهر دفع كند، و او دوا را ترك‏كند و به طلا اكتفا نمايد، و هر چه به طلا دفع شود، از چشمه باطن «اضعاف‏» آن منفجرگردد تا او را هلاك سازد.



51. مسند احمد بن حنبل، ج 4، ص 28 و من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 159، رقم 744.

52. پليدى‏ها، نجاستها.

53. عنكبوت، (سوره 29)، آيه 45.

54. سير سلوك علامه مجلسى (مترجم) ص 58

55. يكى از بيماريهاى جلدى است كه عوارض آن، سوزش و خارش پوست‏بدن و پيدا شدن دانه‏هاى بسيارريز در روى آن است.


ادامه دارد . . .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، حسن.س. ، مجید املشی ، بیداری اندیشه ، Agha sayyed
۱۶:۳۷, ۱۹/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/تیر/۹۲ ۱۶:۴۲ توسط faateme-313.)
شماره ارسال: #3
آواتار
اگر خواهى خود را بشناسى، بدان كه:

هر كسى را از دو چيز آفريده‏اند: يكى اين بدن‏ظاهر، كه آن را تن گويند، و مركب است از: گوشت و پوست و استخوان و رگ و پى وغير اينها.و آن از جنس مخلوقات همين عالم محسوس است، كه عالم جسمانيات‏است.و اصل آن مركب از عناصر چهارگانه است كه «خاك، آب، باد و آتش‏» است، وآن را به همين چشم ظاهرى مى‏توان ديد.


و يكى ديگر «نفس‏» است كه آن را روح و جان و عقل و دل نيز گويند، و آن‏جوهرى است «مجرد» (10) از عالم ملكوت، و گوهرى ست‏بس عزيز از جنس فرشتگان و «عقول قادسيه‏» ، (11) و درى است‏بس گرانمايه از سنخ مجردات، كه خداى - تعالى - به‏جهت مصالحى چند - كه شمه‏اى از آن مذكور خواهد شد - به قدرت كامله خود ربطى‏ميان آن و اين بدن ظاهرى قرار داده و او را مقيد به قيد علاقه اين بدن و محبوس درزندان تن نموده، تا وقتى معين و اجلى موعود، كه قطع علاقه نفس از بدن مى‏شودرجوع به عالم خود مى‏كند.

و اين نفس را به چشم ظاهر نتوان ديد بلكه ديده نمى‏شود مگر به بصيرت باطنيه.وهر گاه حديث نفس يا روح، يا جان، يا دل، يا عقل مذكور شد همين جزء اراده مى‏شود،بلكه هرگاه انسان و آدم نيز گفته شود، به غير از اين، چيز ديگر مراد نيست، زيرا - چنانكه مذكور خواهد شد - حقيقت انسان و آدمى همين است.

پس بدن، آلتى است از نفس كه بايد به آن حالت‏به امورى چند كه مامور است قيام‏نمايد.

و بدان كه: شناختن حقيقت «بدن‏» ، امرى است‏سهل و آسان، زيرا دانستى كه آن ازجنس ماديات است و شناخت‏حقايق ماديات، چندان صعوبتى ندارد.و اما «نفس‏» ، چون كه از جنس مجردات است‏به حقيقت او رسيدن و او را به كنه، شناختن در اين‏عالم ميسر نيست، - رو مجرد شو مجرد را ببين -

و از اين جهت‏بود كه بعد از آنكه‏حضرت رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - شرح حقيقت او را خواستند حضرت بيان‏نفرمود، خطاب رسيد كه:


«و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى‏» (12)

يعنى: «از تو از حقيقت روح سئوال‏مى‏كنند، بگو كه «روح‏» از امور پروردگار است و از عالم امر (13) است‏» .

و بيش از اين رخصت نيافت كه بيان كند.


بلى هر گاه نفس انسانى خود را كامل نموده باشد، بعد از قطع علاقه از بدن و حصول تجرد از براى آن مى‏تواند شد كه آن را بشناسد.بلكه هر گاه در اين عالم نيز كسى نفس‏خود را كامل نموده باشد و بخواهد به سر حد كمال برساند و علاقه او از بدن كم شود،دور نيست كه تواند فى الجمله معرفت‏به نفس بهم رساند.


10. «مجرد» يعنى عارى از قيد و شرط، و لواحق و ضمائم.حكما، مجرد به امرى مى‏گويند كه روحانى محض‏بوده و مخلوط با ماده نباشد، مانند عقول و نفوس مدبره انسانى.فرهنگ معارف اسلامى، ج 3، ص 1696.

لاهيجى در تقسيم عوالم گويد: اول عالم جبروت است...كه مجرد از ماده و صورت و مدت است دوم عالم‏ملكوت است كه مجرد از ماده و مدت است‏سوم عالم ملك است و آن عالم اجساد است.رك: فرهنگ معارف‏اسلامى ج 1 ص 630.

11. مراد همان «عقول ده‏گانه‏» بنابر نظريه فلاسفه «مشاء» و «عقول‏» انوار بى‏شمار بنابر نظريه حكماء اشراق‏مى‏باشد، كه معتقدند: صادر اول از ذات حق و واسطه فيض آن عقول مى‏باشند.فرهنگ معارف اسلامى، ج 2،ص 1270- 1293

12. اسراء، (سوره (17)، آيه 85.


13. عالم مجردات را «عالم امر» مى‏نامند كه به امر تكوينى الهى از «كتم عدم‏» [جهان نيستى] به وجودآمده‏اند، و بر حسب امر تكوينى، دفعة واحدة پديدار گشته‏اند.فرهنگ معارف اسلامى، ج 2، ص 1227. (جهت‏اطلاع بيشتر به تفسير الميزان، ج 13، ص 210«طبع اول‏» مراجعه شود) .

ادامه دارد . . .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، Agha sayyed ، SAViOR ، حسن.س.
۱۶:۲۱, ۲۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
زنهار اى جان برادر! تا حديث‏بيمارى روح را سهل نگيرى، و معالجه آن را بازيچه‏نشمارى، و مفاسد اخلاق رذيله را اندك ندانى، و صحت روح را به صحت‏بدن قياس‏نكنى.
و چگونه عاقل چنين قياس كند، و حال آنكه مقصود از صحت‏بدن از براى‏كسانى كه از روح و صلاح و فساد آن فراموش كرده‏اند، نيست مگر زندگانى پنج روزه‏دنيا، و زيست كردن در اين عاريت‏سرا.

و بر مرض آن مفسده‏اى مترتب نمى‏شود مگربازماندن از لذات خسيسه جماع و غذا و امثال اينها.و اما اخلاق ذميمه كه بيمارى روح‏از آنها است، باز مى‏دارد آدمى را از رسيدن به لذت سعادت ابد، و پادشاهى سرمد.وهر يك از آنها پرده‏اى است ظلمانى، كه مانع «اشراقات‏» (35) انوار الهيه، و عايق فيوضات «نفحات‏» (36) رحمانيه است،
و مسامحه در معالجات آنها آدمى را به هلاكت دائمه وشقاوت ابديه مى‏رساند.و صحت روح و اتصاف آن به محاسن اخلاق باعث زندگانى‏ابدى و حيات حقيقى است.


و بعد از آنكه ساحت نفس انسان از اخلاق ناپسند، پاك، و به صفات ارجمند به‏ترتيب مقرر آراسته گردد، مستعد قبول فيضهاى غير متناهيه «رب الارباب‏» ، (37) بلكه به‏سبب آن رفع حجاب مى‏شود.و صور جميع موجودات در آئينه دلش ظاهر مى‏شود،و در اين هنگام موجودى مى‏شود تام الوجود، ابدى الحيات، «سرمدى البقا» ، (38) قامتش‏سزاوار خلعت‏خلافت الهيه، و «تاركش‏» (39) لايق تاج سلطنت و رياست معنويه.و مى‏رسدبه بهجتها و لذتهائى كه هيچ ديده مانند آن نديده، و به خاطر هيچ آفريده نگذشته.

و از اين رواست كه سيد رسل - صلى الله عليه و آله و سلم - فرموده:

«لو لا ان الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السموات و الارض‏»

يعنى:

[i]«اگرنه اين مى‏بود كه لشكر شياطين اطراف دلهاى بنى آدم را فرا گرفته‏اند، هر آئينه مشاهده مى‏كردند حقايق موجودات «عوالم علويه و سفليه‏» (40) را، و مطلع مى‏شدند بر آثار قدرت كامله حق - سبحانه و تعالى - در آنها» . (41)[/b]


همچنان كه تطهير نفس از جميع صفات خبيثه، مورث رفع جميع «پرده‏هاى ظلمانيه‏» ، (42) و كشف حقايق جميع موجودات امكانيه مى‏گردد.

و همچنين ازاله بعضى ازآنها نيز باعث صفائى و روشنايى در نفس مى‏شود.و بالجمله به قدرى كه آئينه نفس اززنگ كدورات عالم طبيعت پاك مى‏شود صور موجودات عوالم قدس در آن ظاهرمى‏گردد، و به همان مقدار سزاوار بساط قرب پروردگار مى‏شود.



مفاسد بيمارى نفس و فوائد صحت آن و به اين سبب خاتم انبياء - صلى الله عليه و آله‏و سلم - فرموده‏اند:

«ان لى مع الله حالات لا يحتملها ملك مقرب و لا نبى مرسل‏» . (43)

يعنى:

«مرا با خداى حالاتى چند است كه هيچ ملك مقربى و پيغمبر مرسلى طاقت و توانائى آن را ندارد» .

و هر كسى كه در مقام سلوك راه سعادت باشد، و مراقبت از احوالات خود نمايد،به قدر استعداد و قابليت‏خود بر مى‏خورد به آنچه مى‏رسد به او از الطاف ربانيه وفيوضات رحمانيه، و ليكن فهم ما ادراك فوق رتبه خود را نمى‏كند اگر چه بايد از بابت‏ايمان به بعثت، تصديق و اقرار به آن نمايد.همچنان كه ما ايمان داريم به نبوت و خواص‏پيغمبرى و ليكن حقيقت آنها را نمى‏شناسيم.و عقول قاصره ما احاطه به كنه آنهانمى‏كند، چنانچه احاطه ندارد جنين به عالم طفل، و طفل نمى‏داند عالم مميز را، و مميزعامى نمى‏فهمد عالم علماء را، و علماء نمى‏شناسند عالم انبياء و اولياء را.


و به حكم عنايت ازليه درهاى رحمتهاى غير متناهيه الهيه بر روى هر كسى گشاده، وبخل و «ضنت‏» (44) از براى احدى نشده، و ليكن رسيدن به آنها موقوف است‏به اينكه آئينه‏دل صيقل داده شود، و از كدورات عالم طبيعت پاك شود، و زنگ اخلاق ذميمه از آن‏زدوده گردد.پس حرمان از انوار فيوضات الهيه، و دورى از اسرار ربوبيه، نه از بخل‏مبدا فياض است، «تعالى شانه عن ذلك‏» (45) بلكه از پرده‏هاى ظلمانيه ذمايم صفات وعوايق جسمانيه است كه بدن آدمى را احاطه نموده است.

هر چه هست از قامت ناساز بى‏اندام ماست‏ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست‏و مخفى نماند كه آنچه از علوم و معارف و اسرار كه آدمى به واسطه تطهير نفس وتصفيه آن مى‏فهمد، نه مانند اين علومى است كه از «مزاوله‏» (46) كتب رسميه و ادله عقليه‏گرفتاران عالم طبيعت و محبوسان زندان و هم و شهوت مى‏فهمند، بلكه آنها علوم‏حقيقيه نورانيه‏اند كه از انوار الهيه و الهامات حقه ربانيه مستفاد شده‏اند.و چندان ظهورو جلا و نورانيت و صفا از براى آنها هست كه قابل شك و شبهه نيستند، و اين علمى‏است كه حضرت فرمودند:

«انما هو نور يقذفه الله فى قلب من يريد» . (47)

«يعنى: علم، نورى است كه حق - تعالى - مى‏افكند آن را در هر دلى كه مى‏خواهد».

و حضرت امير مؤمنان - عليه السلام - دركلمات بسيار، اشاره به اين علم فرموده‏اند، و از آن جمله در وصف راستين از علمامى‏فرمايند:

«هجم بهم العلم على حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و انسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدنيا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلى‏» (48) .

يعنى:

«علم به ايشان هجوم آورده است، ايشان به بصيرت و بينائى و به‏حقيقت روح و يقين رسيده‏اند.و نرم و آسان شده است از براى ايشان، آنچه سخت ومشكل است‏بر ديگران از اهل عيش و تنعم در دنيا، و يار و انيس شده‏اند، آنچه‏وحشت مى‏كنند از آن جاهلان، و زندگانى مى‏نمايند در دنيا به بدنهايى كه روح آنهاتعلق به عالم اعلى دارد» .

و در مكان ديگر مى‏فرمايد:

«قد احيى عقله، و امات نفسه، حتى دق جليله، و لطف غليظه، و برق له لامع كثير البرق، فابان له الطريق، و سلك به السبيل‏» . (49)

يعنى:

«زنده كرد دل خود را و ميرانيد نفس خود را، تا آنكه ناهموارى و درشتى او لطيف و هموار شد. و درخشيد از براى او نورى درخشنده.پس ظاهر و هويدا كرد از براى او راه حق را، وبرد او را در راه، تا رسانيد او را به مطلوب‏» .


وليكن، مادامى كه صفحه دل از نقوش اخلاق ذميمه پاك نگردد، اين قسم علم ومعرفت در آن مرتسم نشود،
زيرا كه علوم و معارف، عبادت باطنى است، همچنان كه‏نماز، طاعت ظاهر است.و همچنان كه تا ظاهر از جميع نجاسات ظاهر، پاك نباشد نمازصحيح متحقق نمى‏شود، همچنين تا از باطن، جميع نجاسات باطنيه را كه صفات خبيثه‏است زايل نكنى، نور علم صحيح مبرا از شوائب شبهات بر آن نمى‏تابد.و چگونه‏مى‏تواند شد كه دل ناپاك، منزل علوم حقه شود، و حال اينكه افاضه علوم بر دلها ازعالم «لوح محفوظ‏» (50) به وساطت ملائكه مقدسه است كه وسائط فيض الهى هستند.


. تابش‏ها، درخشش‏ها

36. نسيم‏ها.يعنى: مانع تجليات نسيم رحمانى است.

37. مراد ذات حق است‏به اعتبار اسم اعظم و تعين اول، كه منشا تمام اسماء، و صفات است.فرهنگ معارف‏اسلامى، ج 2، ص 901.

38. هميشه زنده و جاودان، باقى.

39. تارك به معناى سر، و فرق سر است.

40. مراد از «عالم سفلى‏» عالم ماده و طبيعت ناسوت است.و مراد از «عالم علوى‏» عالم ماوراء طبيعت، و عالم‏ملكوت و جبروت است.

41. بحار الانوار، ج 70، ص 59، ح 39.

42. مراد تاريكى‏هائى است كه در اثر گناه، روى قلب انسان احساس مى‏شود.

43. بحار الانوار، ج 82، ص 243. (در مصدر بجاى «لا يحتملها» كلمه «لا يسعنى‏» ذكر شده)

44. دريغ.

45. خداوند - متعال - بالاتر و برتر از آن است كه محروميت افراد از انوار فيض الهى را به او نسبت داد.

46. ممارست.

47. بحار الانوار، ج 1، ص 225، ح 17

48. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص 1158، حكمت 139.

49. مدرك فوق، ص 692، خطبه 210.

50. او همان لوحى است در نزد خداوند، كه از هر گونه تغيير و تبديل و تحريفى محفوظ است، و همه حقايق‏عالم و حوادث آينده و گذشته در آن درج است.در مقابل آن، لوح «محو و اثبات‏» است كه امورات نوشته در آن باتوجه به شرائط و موانع، قابل تغيير است.ر ك: تفسير نمونه، ج 21، ص 9 و ج 10، ص 241.و بحار الانوار، ج‏57، ص 375.و حق اليقين علامه شبر، ج 1، ص 78.و اسفار، ط قديم، ج 3، ص 62.


ادامه دارد . . .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، Agha sayyed ، حسن.س.
۱۸:۵۸, ۲۲/تیر/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
تهذيب اخلاق و ثمره آن



از آنچه مذكور شد دانسته شد كه:
فايده علم اخلاق، پاك ساختن نفس است از صفات رذيله، و آراستن آن به ملكات جميله، كه از آن به «تهذيب اخلاق‏» تعبيرمى‏شود.


و ثمره تهذيب اخلاق، رسيدن به خير و سعادت ابديه است.و بايد دانست كه‏سعادت مطلق حاصل نمى‏شود، مگر اينكه صفحه نفس در جميع اوقات از همه اخلاق‏ذميمه «معرا» ، (68) و به تمام اوصاف حسنه «محلى‏» (69) باشد.


و اصلاح بعضى صفات يا در بعضى اوقات، اگر چه خالى از ثمر نيست، و ليكن‏موجب سعادت ابديه نمى‏شود.همچنان كه صحت‏بدن و نظام مملكت نيست مگر به‏دفع جميع امراض، و اصلاح جميع طوايف و اشخاص در تمام اوقات.

سعيد مطلق كيست



پس، «سعيد مطلق‏» كسى است كه:
اصلاح جميع صفات و افعال خود را بر وجهى‏نموده باشد كه ثابت و پايدار بوده باشد از تغيير احوال، و در آنها خللى راه نيابد، و ازتبدل ازمان متغير نشود، و از شعله‏هاى مصائب و بلايا برقى به خرمن صبرش نرسد، و از سيلاب محنتها و «رزايا» (70) رخنه در بنيان شكر گزاريش نشود.و خار و خس شبهات را به‏دامن اعتقادش دسترس نباشد.بد كردن مردمان با او، را از احسان و نيكوكارى بازندارد.و دشمنى نمودن ديگران با او در دوستى او خلل نرساند.

و بالجمله در پايدارى و ثبوت اخلاق، و قوت نفس، و بزرگى ذات، و حسن‏صفات، به مرتبه‏اى رسد كه اگر آنچه به ايوب پيغمبر رسيد به او رسد تغير در احوالش‏حاصل نگردد.

و اگر بلاهاى «برناس‏» (71) حكيم بر او نازل شود تبدل در اعمالش نشود. بلكه كسى كه گوى سعادت در ربود و او را سعادت واقعى نصيب گرديد، چون فى الحقيقه داخل خيل مجردات مى‏شود، از عالم جسمانيات بالاتر مى‏رود، و دست‏تصرف «افلاك‏» (72) به دامن او نرسد، و گرد تاثيرات ثوابت و سيار بر چهره او ننشيند.نه‏سعد فلك در او تاثير كند و نه نحسش، و نه قمرش را با او كارى باشد و نه شمسش را.


«اهل التسبيح و التقديس لا يبالون بالتربيع و التسديس و الانسان بعد علو النفس لا يعتنى بالسعد و النحس‏».

يعنى:

«اهل ذكر پروردگار را، از «تربيع و تسديس‏» (73) كواكب چه باك است، و ارباب نفوس قويه را از سعد و نحس فلك چه بيم‏» .

آرى دست «كيوان‏» (74) فلك از «كنگره‏» ايوان رفعتشان دور، و چراغ خورشيد در كنج‏خلوتشان تار و بى‏نور، و مشترى خود را شناسد،
و «بهرام‏» (75) مرد ميدان خود را داند، وساز و نواى زهره در محفل انسشان بى‏ساز و نوا، و دف و بربطش در بزم عيششان خالى‏از صدا.قلم عطارد چون به نام ناميشان رسد سر اندازد، و ماه نو چون به جمالشان نگردخود را از نظر اندازد.
بلكه بسا باشد كه انسان در قوت نفس و تجرد به مرتبه‏اى رسد كه‏تصرف در افلاك، بلكه در جميع مواد كائنات نمايد، چنانكه واقعه شق القمر از سيدانبياء و قصه رد شمس (76) از سرور اوصياء بر آن شهادت مى‏دهد.


68. برهنه، خالى، سالم.

69. مزين، آراسته.

70. مصيبت‏ها.

71. آنچه در كتب تراجم و غيره تفحص نموديم شرح حال وى را نيافتيم.

72. عقيده عالمان نجوم و علوم غريبه و بعضى از حكما بر آن است كه: ستارگان و افلاك در سرنوشت انسان‏تاثير دارد و تدبير امور افراد به دست آنها سپرده شده، و بعضى از آنها را سعد، و بعضى ديگر را نحس مى‏دانند (رك: فرهنگ معارف اسلامى ج 3، ص 1996) .

رواياتى از اهل بيت - عليهم السلام - در مذمت و رد اين نوع اعتقاد و طرز تفكر وارد شده و فقهاء بزرگ شيعه‏مانند: علامه حلى و ديگران، اعتقاد به تاثير ستارگان و ارتباط حركات موجودات به حركت افلاك و ستارگان را كفرمى‏دانند.رك: بحار الانوار ج 58، ص 217- 311 و منتهى المطلب ج 2، ص 1014.

73. تربيع و تسديس از اصطلاحات نجومى است، كه هرگاه فاصله دو ستاره با همديگر 90 درجه (سه برج) باشد آنرا تربيع گويند.و اگر فاصله دو كوكب 60 درجه (دو برج) باشد آنرا تسديس گويند. (حاصل تقسيم 360 برعدد 4 و 6) .

74. نگاه ستاره زحل را كيوان گويند، كه نحس اكبر هم ناميده‏اند.فرهنگ معارف اسلامى ج 3، ص 1621.

75. مراد ستاره مريخ است كه اهل فن او را نشانه نحوست دانند.مدرك ياد شده ص 1998.

76. اشاره به قضيه برگشتن خورشيد براى حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - است، كه بنا به نقل مورخين‏متعدد: روزى حضرت رسول اكرم - صلى الله عليه و آله - سر بر روى زانوى حضرت على (علیه السلام) نهاده و در حال گرفتن‏وحى بود.كه اين به قدرى طول كشيد كه آفتاب غروب نمود، و نماز عصر حضرت على (علیه السلام) قضا شد.سپس به دعاى‏حضرت رسول - صلى الله عليه و آله - آفتاب برگشت و حضرت نمازش را به جا آورد و دوباره خورشيد غروب كرد.


جهت اطلاع بيشتر رجوع شود به كتاب: الغدير، ج 3، ص 140.

پایان باب اول
در باب دوم با مبحث قوای چهار گانه ی انسان در خدمت شما خواهیم بود.
[b]ادامه دارد . . .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، Agha sayyed
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا