|
در محضر شیخ محمود شبستری (رحمة الله علیه)
|
|
۱۷:۵۰, ۳۱/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مرداد/۹۱ ۶:۰۱ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
ای پیداتر از هر پیدائی، و ای آشكارتر از هر هویدائی، پیدائی تو با پنهانی تو سازگار، و پنهانی تو چون پیدائی تو آشكار،نه پیدائی ترا از پنهانی میان، و نه پنهانی ترا از پیدائی كران. ای هستی كه هیچ نیستی در هستی تو فرود نیاید،وهیچ نیستی هستی ترا نشاید، نسبت هستی تو با نیستیها: كل یوم هو فی شأن، و نسبت نیستی ها با هستی تو: كل من علیها فان. (از مقدمه حق الیقین شیخ محمود)
خب چه کنیم تو تالار بخشی برای ذوقیات و عرفانیات نیست مجبور شدم که تو این بخش این موضوع رو باز کنم ابیاتی از گلشن راز و ... از آثار شیخ محمود آورده بشن، استفاده کنیم (خصوصا از کتاب مفاتیح الاعجاز که شرح گلشن راز و شاهکار شمس الدین (و حقا شمس الدین) لاهیجی (قدس سره القدوسی) است، آورده بشه) قبل از ورود فکر کنم، خوب باشه که راجع به شیخ محمود عرایضی تقدیم بشه: شيخ سعد الدين محمود بن امين الدين عبد الكريم بن يحيى شبسترى تبريزى از عارفان مشهور قرن هشتم و از شاعران متوسط پارسىگوى آن عهد است. ولادتش بسال 687 هجرى در شبستر از قراء نزديك بتبريز اتفاق افتاد و تربيتش در تبريز صورت گرفت و در تصوّف مريد و شاگرد شيخ بهاء الدين يعقوب تبريزى بوده و علاوهبراين در سفرهاى درازى كه داشته بخدمت مشايخ بزرگ رسيده و از آنان كسب فيض كرده بود. بسبب جامعيتى كه شيخ شبسترى در علوم معقول و منقول كسب كرده بود بزودى شهرت و مرجعيت يافته و با مشاهير عصر خود مراوده و مكاتبه داشته بود. ضمن سفرهايى كه در ايران و خارج از ايران كرده بود چندى نيز در كرمان رحل اقامت افگند و اولاد و احفاد او در آن سامان باقى ماندند و طايفهيى را بنام «خواجگان» تشكيل دادند. وفات شيخ را باختلاف در سالهاى 718 و 719 و 720 نوشتهاند و ازين ميان تاريخ 720 بيشتر در مراجع مذكور افتاده و مقبولتر است و حتى بر سنگ قبر او نيز ثبت شده و در آنجا نوشتهاند كه وى هنگام وفات سى و سه ساله بود و بدين تقدير ولادتش همچنانكه در صدر اين مقال نوشتهام 687 هجريست. مقبره شيخ در قصبه شبستر باقى و زيارتگاه مردم است و در آن مقبره شيخ در كنار استادش شيخ بهاء الدين يعقوب بخاك سپرده شد. استاد جوادی آملی از بزرگانی به عظمت یاد می نمود که با سن کم شاهکار کرده اند که از جمله آنها شیخ محمود رو نام برد (در کنار عین القضاة (رحمة الله علیه) و شیخ اشراق) مرحوم آیت الهی سعادت پرور هم به گلشن راز توجه ویژه داشت و تقریرات بیانات علامه و نیز افاضات خودشان را در مجموعه ای گرد آورده اند. مرحوم علامه طهرانی از ایشان و گلشن راز با عظمت یاد کرده و در مواردی مختلف بیانات ذیل را افاده نموده اند: عارف عاليقدر مفخر شيعه اثناعشريّه: شيخ محمود بن عبد الكريم نجم الدّين شبسترى كه از معاريف عرفاى قرن هفتم هجرى ماست تغمّده الله بأعلى درجات رضوانه در جای دیگر: رباعيّات يوسف هروى در طبّ و اشعار خواجه نصير الدّين طوسى در نجوم و «نصاب الصّبيان» أبو نصر فراهى در لغت و «گلشن راز» شبسترى چنان شيرين است كه انسان براى رفع ملال بدانها زمزمه ميكند تا خاطر بسته را انبساطى فراهم شود، و لذّت تكرار آن كدورت دل را بزدايد. و در موضعی دیگر: بهترين و زيباترين كسى كه آن را (وحدت وجود) با شعر و نظم به رشته تحرير درآورده است و حقّاً كار بديعى انجام داده است، عارف تبريزى شبسترى در كتاب معروف خود «گلشن راز» است. استاد جوادی یه جا دیگه میگه: عرفان گلشن راز مشهود صاحبدلان است [سرچشمه انديشه جلد 1ْ - صفحه 186] |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۰۷, ۱۰/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مرداد/۹۱ ۰:۰۹ توسط حسن.س..)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
(۹/مرداد/۹۱ ۲۳:۲۴)mohammad-hadi نوشته است: با عرض تشکر از برادر عزیزم حسن آقا خواهش می کنم محمد هادی جان ![]() بنده که هستم که امر کنم.درخواستی شد بلکه قبول افتد و در نظر آید. اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست عرض کنم: مراتب نفس جای خود را دارد و حتما بررسی فرمایید. اما بیشتر اینکه قلب در این سلسله در کجا قرار دارد و اینکه قرآن از عقل یا خیال به اسم مستقل نام نبرده است(به عنوان قوه ای از قوای) بلکه قلب و فواد و لب و صدر را مورد توجه قرار داده است!!! شما بهتر می دانید در مباحث معرفت النفس از حس مشترک، خیال، وهم، حافظه، قوه ی مصوره، عقل و غیره نام برده می شود اما قلب این وسط مغفول واقع می شود!!! در حالی که در قرآن قلب بیش از دویست بار به عنوان محل اصلی ادراک و صفات نفس آمده است. زیاده گویی نکنم مقصودم همان سوالات مطلب قبلی ام است و در طی بحث اگر مرتبه ای دیگر هم پیش آمد بررسی فرمایید. در ضمن اگر بنده ی حقیر اشتباه نکنم سر و خفی و اخفی و این ها قوه های نفس و مراتب آن نیستند. بلکه نفس انسان بعد از معرفت کامل به خویش به این عوالم راهی می شود؛ از عالم سر که حقیقت موجودات،بهشت و جهنم و... را نمایان می بیند تا اخفی که به صفات و ذات الهی می پردازد.به بیانی این ها فتوحات نفس است که با آن متحد می شود و نه قوای آن.درست است محمد هادی عزیز؟ |
|||
|
|
۵:۵۶, ۱۰/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مرداد/۹۱ ۱۲:۱۰ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
(۱۰/مرداد/۹۱ ۰:۰۷)حسن.س. نوشته است: نه جزء همان مراتب نفس است، در دعایی که به حضرت امیر ارواحناه فداه منسوب است آمده: الهی نوّر ظاهری بطاعتک و باطنی بمحبتک و قلبی بمعرفتک و روحی مشاهدتک و سری باستقلال اتصال حضرتک یا ذالجلال و الاکرام و در مصباح الانس، جناب ابن فناری که مراتب طهارت را بیان می کند، اشاره به طهارت سر و ... هم نموده که چگونه است... |
|||
|
|
۱۵:۲۷, ۱۱/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/مرداد/۹۱ ۱۵:۲۸ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
هر دلي را كي كسي گويد كه دل
ذكر آن دلهاي جاهل را بهل اين چنين دل را تو از عارف طلب دل مجو زين مشت خام بيادب نيست دل در اصطلاح اين گروه جز دل دانا كه حق دادش شكوه آنچه دل خوانند او را اين عوام خانۀ ديو است ديگر والسلام كس نداند قدر دل جز اهل دل نيست دل را نسبتي با آب و گل دل مقام استواري كبرياست دل نباشد آنكه با كبر و رياست دل بود آيينۀ وجه خدا در دل صافي نمايد حق لقا گر همي خواهي كه بيني روي دوست دل به دست آور كه دل مرآت اوست انشاءالله در پست بعدی میریم سراغ بیت بعدی |
|||
|
|
۱۵:۳۰, ۱۲/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/مرداد/۹۱ ۱۵:۳۹ توسط محمدهادی.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
به جز هست حقیقی هست نشناخت
از آن رو هستی خود پاک در باخت با نقل یه جریان جالب شروع کنیم: مرحوم عارف سید محمد حسین حسینی تهرانی در روح مجرد درباره حضرت حداد (قدس سره) نقل کرده که: رفقاى كاظمينى مىگفتند: يك روز با ماشينهاى مينى بوس (كبريتى شكل عراق) از كربلا با آقاى حدّاد به كاظمين آمديم. در ميان راه، شاگرد شوفر خواست كرايه ها را اخذ كند، گفت: شما چند نفريد؟ آقاى حدّاد گفتند: پنج نفر. گفت: نه، شما شش نفريد! ايشان باز شمردند و گفتند: پنج نفريم! ما هم ميدانستيم كه مجموعاً شش نفريم ولى مخصوصاً نمىگفتيم تا قضيّه آقاى حدّاد مكشوف گردد. باز شاگرد سائق گفت: شش نفريد! ايشان گفتند: خُوىَ ماتْشوفْ؟! هذا واحِدْ، او هذا اثْنَيْن، او هذا ثَلاثَه، او هذا أرْبَعَه، او هذا خَمْسَه! بَعَدْ شِتْگُولْ أنْتَ؟! «اى برادرم! مگر نمىبينى؟!- در اينحال اشاره نموده و يك يك افراد را شمردند- اينست يكى، و اينست دو تا، و اينست سه تا، و اينست چهار تا، و اينست پنج تا! ديگر تو چه مىگوئى؟!» او گفت: يا سيّد! أنتَ ما تُحاسِبُ نَفْسَكَ؟! «اى سيّد! آخر تو خودت را حساب نمىكنى؟!» رفقا مىگفتند: عجيب اينجاست كه در اينحال باز هم آقاى حدّاد خود را گم كرده بود، و با اينكه معاون سائق گفت: تو خودت را حساب نمىكنى و نمىشمارى، باز ايشان چنان غريق عالم توحيد و انصراف از كثرت بودند كه نمىتوانستند در اينحال هم توجّه به لباس بدن نموده و آنرا جزو آنها شمرده و يكى از آنها به حساب در آورند! حضرت آقاى حدّاد خودشان براى حقير گفتند: در آنحال بهيچوجه من الوجوه خودم را نمىتوانستم به شمارش درآورم، و بالاخره رفقا گفتند: آقا شما خودتان را هم حساب كنيد، و اين بنده خدا راست ميگويد و از ما اجرت شش نفر ميخواهد. من هم نه يقيناً بلكه تعبّداً به قول رفقا كرايه شش نفر به او دادم، و همگى براى نماز در مسجد بَراثا پياده شديم. به جز هست حقیقی هست نشناخت از آن رو هستی خود پاک در باخت شیخ محمود می فرماید که عارف غیر از حقیقت حق را حقیقی نمی داند و لذا برای خود نیز بهره ای از هستی قایل نبوده و تنها به حق توجه دارد، این عبارت به این معنا نیست که با صغری و کبیر چیدن و مباحث فلسفی بگوید که من هستی حقیقی ندارم ولی در مقام عمل به این مطلب ملتزم نباشد و ... فرق است بین علم حصولی و حضوری، کسی ممکنه از روی تقلید و یا برهان به این امر معتقد شود که ما هستی حقیقی در مقابل هستی حق تعالی نداریم ولی به این معنا نیست که حضورا این را یافته باشد. فرق است بین دارایی و دانایی. بقیه اش برای بعد |
|||
|
|
۱۹:۰۶, ۱۴/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
به جز هست حقیقی هست نشناخت
از آن رو هستی خود پاک در باخت اصولا تا اغیار فراموش نشن و انقطاع محض به سوی خداوند برای انسان حاصل نشه،و ریا آدم موحد نخواهد بود، لذا در کریمه ای در سوه یوسف (آخراش) فرمود: و ما یومن اکثرهم الا و هم مشرکون شرک خفی حاصل دیدن اغیاره، و اینکه می گن ریا شرک خفیه، به نوعی از مراتب خیلی پایین آن محسوب میشه و همین دیدن خود، نفس و عین شرکه. فرمود» الهی هب لی کمال الانقطاع الیک استاد حسن زاده آملی (مد ظله) نقل فرموده اند که: شبى جناب استاد بزرگوار جامع المعقول و منقول آية الله حاج شيخ محمد تقى آملى قدس سره الشريف را كه هنوز از اين نشأه رخت بر نسبته بود خواب ديدم در عالم رؤيا به من فرمود: التوحيد أن تنسى غير الله. چون بمحضرش تشرف حاصل كردم و خواب را برايش نقل كردم اين بيت را از گلشن راز عارف شبسترى قدس سره بمن القاء فرمود: نشانى داده اند از خرابات كه التوحيد اسقاط الاضافات |
|||
|
|
۱۸:۲۷, ۲۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
وجود تو همه خار است و خاشاک
برون انداز از خود جمله را پاک به نام حقیقه الحقایق اندکی این مثنوی تأخیر شد در رساله سیر و سلوک منسوب به سید بحرالعلوم قدس سره آمده که: وقتی حضرت حق روح را خلق کرد به او گفت: من انا، روح در جواب گفت: من انا (یعنی تو بگوکه من کیستم)، لذا خداوند روح را به زمین فرستاد تا بفهمد که کیست. عمده آنچه که ما را از حق تعالی محجوب ساخته است، انانیت به معنای وسیع آن است (نه صرف عجبی که نابود کننده عمل است)، در روایات گاهی عامل حجاب گناه بیان شده است، همانطور که در ابوحمزه می خوانید: فانک لا تحتجب عن خلقک الا ان تحجبهم الاعمال دونک، و گاه خود خلق حجاب نامیده شده اند: چنانچه امام باقر علیه السلام فرمود: ليس بينه سبحانه و تعالي و بين خلقه حجاب غير خلقه انسان تا زمانی که در خود را می بیند و در بند خود است، از دیدن پروردگارش محجوب است و این دعوی بیمعنی او را از شناخت حقیقت و من حقیقی خود باز می دارد. تمام رزذایل اخلاقی و معاصی همه از بت منیت و انانیت ظهور می یابند و تا زمانی که انسان اصل و اساس آنها را ریشه کن نکند ایمنی نمی یابد و گاهی منجر به سقوط جدی می شود، همانطور که در مورد ابلیس این امر ظاهر گشت و انا خیر منه سر داد و فاخرج منها فانک رجیم را از جانب حق تعالی بشنود. مرحوم انصاری همدانی مطلبی جالب را نقل نموده اند که بی ربط با مطلب مورد بحث نیست: حاج محمّد رضا (ایشان همان ملا رضای همدانی، ملقب به کوثر علیشاه میباشند) دارای مقام علمی بود و کتاب «الدُّرّ النَّظیم» و «مَفاتیحُ الابْواب» و بسیاری از کتابهای دیگر از مصنّفات اوست و در بروجرد (ظاهرا همدان بوده است، نه بروجرد) سکونت گزید. بروجردیها به تهمت تصوّف، تمام اموال وی را غارت کردند و خود او را تنها از بروجرد بیرون نمودند. حاج محمّد رضا به شهر تبریز رفت و در آنجا مورد علاقۀ مردم واقع شد و در پای منبرش جمع کثیری حاضر میشدند. یک روز در بالای منبر که تمام مردم مجتمع و مستمع بوده و منظرۀ عجیبی داشت، در دلش خطور کرد که: این استقبال مردم تبریز، عوض آن اذیتهای مردم بروجرد. ناگهان درویشی پر و پا بسته از در وارد شد و یکسره بهسوی منبر رفت و آهسته در گوش حاج محمّد رضا چیزی گفت، و ظاهراً این بود که: بکنم آن کاری را که باید بکنم یا نه؟! حاج محمّد رضا گفت: بکن! درویش عمامۀ حاج محمّد رضا را به گردنش پیچیده، او را از منبر پائین کشید و از مسجد بیرون برد تَلافیا لِهذا الخُطورِ النَّفْسانی. این درویش را آقا سید علیرضا دکنی از دکن فرستاده بود و فرموده بود: فوراً به تبریز برو که یکی از دوستان خدا نزدیک است هلاک شود، او را نجات بده! و بدین طریق حاج محمّد رضا نجات پیدا کرد. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| خاطرات دکتر سید محمود حسابی | Ali#59 | 21 | 11,466 |
۲۸/خرداد/۹۳ ۱۴:۰۲ آخرین ارسال: Ali#59 |
|









