|
***يقين كنيم كه خورشيد در حال طلوع است***
|
|
۱۳:۰۶, ۳۱/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/تیر/۹۲ ۱۳:۳۴ توسط عبدالرحیم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم سه یاداوری کوتاه: هر شب ما به رختخواب میرویم،ما هیچ اطمینانی نداریم فردا صبح زنده بر می خیزیم ،با این حال ساعت را برای فردا صبح کوک می کنیم "این یعنی اُمید" ![]() کودکی یک ساله را تصور کنید،زمانی که شما او را به هوا پرتاب میکنید،او می خندد،چرا که او می داند که شما او را خواهید گرفت. "این یعنی اعتماد" ![]() روزی ،تمام روستاییان تصمیم گرفتند ،برای بارش باران دعا کنند در روزی که برای دعا همگی دور هم جمع شدند ،تنها یه پسر بچه با خود چتری داشت. "این یعنی ایمان" ![]() خوب حالا با همين اميد و اعتماد و ايمان ي دعاي قشنگ براي تعجيل در فرج مولا كن.... ![]() |
|||
|
|
۱۳:۳۸, ۳۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
یه بنده خدایی تعریف میکرد :
یادمه اون وقتا که بچه بودم دقیقا قده یه نخود، با موهای فرفری که همیشه پسر عمو بزرگم سربه سرم میذاشتو بهم میگفت اسکاچ و منم با دسته جارو برقی دنبالش میکردم و بماند که الان دوتا بچه داره هم قدوقواره من. یه تلویزیون داشتیم که قرمز رنگ بود، که بابام همیشه با افتخار میگفت اولین تلویزیون رنگی فامیلو ما خریدیم وقتی همه ازاون تلویزیون سیاه سفید پنجره دارا داشتن، کنار همین تلویزیون قرمز رنگی ما یه سوراخی بود که هنوزم که هنوزه دقیقا نمیدونم کاراییش چی بوده، من هر هفته یه نامه مینوشتم برای خانم مجری و انقدر تاش میکردم و به زور میچپوندمش تو همون سوراخی و یک هفته تمام میشستم پای تلویزیون تا بالاخره خانم مجری نامه منو بخونه اما هر هفته دریغ از هفته قبل! اما امیدم هیچ وقت ناامید نمیشد... ![]() خداجونم اون وقت ها که کوچیک تر بودیم ، آرزوهامون خیلی کوچیک بود اما امیدمون خیلی بزرگتر بود دقیقا برعکس الان، حداقلش اینه که آرزوهامون به قده اون وقتها محال و خنده دار نیست اما امیدمون خیلی کمه، روز به روزم داره کم و کم و کمتر میشه, خدایا کمکمون کن ... |
|||
|
|
۱۸:۲۳, ۳۱/تیر/۹۲
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بلند بخوان، درشت بنویس، آویزۀ گوشت کن که: " تقوا " آن نیست که با یک " تق " ، " وا " برود... |
|||
|
|
۱۲:۰۵, ۱/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
نامه ایی از سوی پروردگار به همه انسانها سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شبوقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد هام و نه با تو دشمنی کردهام (ضحی 1-2) افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30) و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگراز آن روی گردانیدی. (انعام 4) و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87) و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24) و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73) پس چون مشکلات ازبالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی . ( احزاب 10) تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118) وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من میمانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی .(انعام 63-64) این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شدهای. (اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3) غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59) پس کجا می روی؟ (تکویر26) پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50) چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6) مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48) من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60) من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت میدهم. (قریش 3) برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29) تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54) |
|||
|
|
۰:۱۲, ۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار تو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیده روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم روی ، ولیکن چون تو در عالم نباشد روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی
۩ ◄ هدیه (اختیاری) خواندن این مطلب 14 صلوات میباشد ► ۩ اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم
|
|||
|
|
۱:۱۵, ۲۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام". اما تو خیلی مشغول بودی!! یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید. خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی... دوست و دوستدارت: خدا |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| طلوع خورشید از مغرب | besharat12 | 6 | 3,908 |
۱۲/تیر/۹۰ ۱۹:۲۳ آخرین ارسال: مسافر |
|





![[تصویر: 34571362990099910782.jpg]](http://upcity.ir/images2/34571362990099910782.jpg)
![[تصویر: 32813396705736260191.jpg]](http://upcity.ir/images2/32813396705736260191.jpg)
![[تصویر: 39536069226719269618.jpg]](http://upcity.ir/images2/39536069226719269618.jpg)
![[تصویر: 83713522864520868361.png]](http://upcity.ir/images2/83713522864520868361.png)



![[تصویر: Untitled-1_16.jpg]](http://www.haftasman.com/wp-content/uploads/Untitled-1_16.jpg)
![[تصویر: siY7DbM.jpg]](http://media2.afsaran.ir/siY7DbM.jpg)
![[تصویر: siuzzWc.jpg]](http://media2.afsaran.ir/siuzzWc.jpg)