کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 8 رای - 4.13 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطره بازی برای دهه شصت /هفتادی ها
۱۵:۳۴, ۲/مرداد/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا
سلام دوستان

اکثر ماهایی که تو تالار عضویم متولد دهه 60 یا 70 هستیم

ده های پر از خاطره !!!!!!!!!!!!!!!!!
Angel

هرکدام از شما عزیزان اگه خاطره و یا عکسی جالب از اون دوران داره برامون قرار بده

ممنون میشم از حضورتون
....................................................................................................​....................

سگا

[تصویر: fdf7i8i88965.jpg]

برگه امتحانی

[تصویر: fgtft454.jpg]

15بازی بیشتر نداشت روش نوشته بودن118

[تصویر: fr56788.jpg]

قلک 50 تومنی

[تصویر: 534054_574985245853982_401980157_n.jpg]

چهار پایه های تو حموم

[تصویر: 1477_690812014267711_1189396645_n.jpg]

تلفن 25 تومنی ... بعضی موقع ها سکه رو می خورد!

[تصویر: 12217_533478989996292_1566691126_n.jpg]

شیر خشک

[تصویر: 307622_536372329706958_1301527433_n.jpg]

تفنگ اسباب بازی با ترقه هاش

[تصویر: 531305_409287179108958_1832131585_n.jpg]

تراش و پاک کن های قدیمی

[تصویر: 552323_409287395775603_1064251454_n.jpg]

توپ لاستیکی دو لایه
[تصویر: 3ali3_ghadimi_28_.jpg]

درباز کن نوشابه

[تصویر: 92e0848dd96f324480a922f286559e5e.jpg]
تو دوره ما که کسی از این فریب نخورد!
[تصویر: 2075c6279211e4d09ff98d2d68e3479f.jpg]
دفتر نقاشی فیلی!
[تصویر: 399513_409287102442299_1904278106_n.jpg]

نوار های VHS سونی از همه گرونتر بود اونم 180 دقیقه ای!

[تصویر: 1010602_634169229950753_2028421271_n.jpg]
سریال خط قرمز ... یکبار نتونستم درست این سریال رو ببنیم
[تصویر: be_omid.jpg]
لیزر اسباب بازی
[تصویر: a872efd9a64e78dc8554e7770846459c.jpg]
همشون رو داشتم ولی سمت چپی رو برای تیله های توش خریدم!
[تصویر: 390038757.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: sarallah ، black ، جویای حقیقت ، یاســین ، شیدا ، hessam ، Detector ، 59-11(یامهدی) ، mosafer ، Maysam-1st ، arman mohseny ، farzad313 ، ترنم ، مفقود الاثر ، SAViOR ، راحیل ، p o l o (t) o n ، ilidin ، m.hossein ، ali.khm ، Amir-T ، mahdy30na ، Aryha ، انديشه نو ، reyhaneh.sh ، مانو ، 135 ، میلاد.م ، keyvan-rostamy ، aleerz ، عبدالرحیم ، اولولالباب ، fazel ، Behnam-Az ، فاطمه خانم ، am_po ، یوسف خان ، مجید املشی ، آفتاب ، zohur ، mhklord ، fatemeh ، السا ، سجاد313 ، rahgozar.f ، fiftynine ، فیروزه ، محب الزهرا ، Bahar ، بیداری12 ، MohammadMeraj ، لبخند خدا ، مرغ باغ ملکوت ، soshiant ، aliali ، وحید110 ، s-r ، MANI110 ، marziye ، soheyl68 ، mahdyshr ، علمدار133 ، مرتاح ، ضحی ، حسن عزتي ، faateme-313 ، سدرة المنتهی ، Zahra.B ، help me ، monazzah.51 ، Imam12 ، ADAM ، هادی... ، عبدالرحمن ، دیدگاه نوین ، آیات ، Ramin_Ghn ، Justice Bringer ، chekel ، صهبا ، fotha ، آیلار ، nasimesaba ، mahyamatin ، انتصـار ، اميرمهدي ، bagheri4 ، Mohammad Trust ، هانا ، فدايي ولايت ، N.Mahdavian ، Night_World ، نجف آبادی ، حضرت عشق ، nader008 ، bidaram ، neyestan23 ، عشقم کربلا ، fafa* ، مرهم ، ساجد ، صبا ، تفکر ، sabrina ، soora ، MohammadSadra ، Ali#59 ، m1374b ، amirhq21 ، aaaaa ، فدک زهرا ، hamediran ، حوریه سادات ، Eve ، | جستجوگر | ، میثم.ح ، Kol ، علی امینی ، محدثه17 ، مهشاد ، علی املشی ، شهرام ، ABCDE ، ضحی رحمانی ، مجتبی110 ، mohamad ، پارمیس ، نرگس مهدوی ، بندگی

آغاز صفحه 10 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۷:۰۶, ۱۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #91
آواتار
(۱۸/شهریور/۹۲ ۱۶:۵۹)علمدار133 نوشته است:  [تصویر: 1338299243tikpix_org_17.jpg]

مامانم میگه اون زمانی که بابام رفته خواستگاریش آریا داشته !!
مثلا ماشین مدل بالای اونموقه بوده !!Big GrinBig GrinBig GrinBig Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، شیدا ، سدرة المنتهی ، علمدار133 ، جویای حقیقت ، ali0077 ، لبخند خدا ، آفتاب ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، m1374b
۱۸:۲۶, ۱۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #92
آواتار
دنیای کودکی من:

[تصویر: 0277f38c684151c41b0f0b4eab99dc0b.jpg]

مدادش عشقم بود.







و اشک های من برای عروسکی که دست هاش دراز بود :

[تصویر: Nostalgia-radsms42.jpg]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، جویای حقیقت ، Zahra.B ، ali0077 ، شیدا ، یاســین ، rahgozar.f ، لبخند خدا ، آفتاب ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، N.Mahdavian ، help me ، m1374b
۲۱:۴۳, ۱۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #93

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان عزیز :
بعضی از قسمت های « قصه های تا به تا » رو میتونین از سایت تبیان و یا راسخون دانلود کنین . بعضی از کارتون های دیگه هم برای دانلود هست . بنده خودم چند قسمت از قصه های تا به تا رو دانلود کردم .
در پناه الله
یا مهدی مدد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: علمدار133 ، ali0077 ، شیدا ، یاســین ، لبخند خدا ، آفتاب ، دل خسته ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، help me ، m1374b
۲۱:۴۸, ۱۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #94
آواتار
[تصویر: 1338299243tikpix_org_20.jpg]

[تصویر: 1338299243tikpix_org_21.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Zahra.B ، ali0077 ، شیدا ، یاســین ، جویای حقیقت ، انديشه نو ، لبخند خدا ، آفتاب ، m.hossein ، مرتاح ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، help me ، neyestan23 ، m1374b
۲۳:۵۳, ۱۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #95
آواتار
یکی از بهترین تفریحاتBig Grin





[تصویر: 66573354186555118516.jpg]

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: پرنیان ، علمدار133 ، یاســین ، جویای حقیقت ، rahgozar.f ، انديشه نو ، لبخند خدا ، آفتاب ، m.hossein ، شیدا ، مرتاح ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، help me ، neyestan23 ، سرباز منتظر ، ضحی رحمانی
۱۱:۳۶, ۲۰/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/شهریور/۹۲ ۱۲:۳۶ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #96
آواتار
[تصویر: d36bb3307ff4a248a86cf61d511bec16.jpg]


کیه اینو دوس نداشته باشهCool

......................................................................................


[تصویر: 052701e24dd8bbc251f869b000cc8605.jpg]


هرزمان که زیرش میریم خوابمون میگیره

صبح ، ظهر ، شب ، بعد از حسابی خوابیدن و ...

قبول دارین دیگه
Wink

دلتون آب ما هم کرسی داریمBig Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: انديشه نو ، آفتاب ، m.hossein ، حسن عزتي ، جویای حقیقت ، یاســین ، monazzah.51 ، لبخند خدا ، علمدار133 ، مرتاح ، شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، عبدالرحمن ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، m1374b
۲۱:۰۱, ۲۵/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #97
آواتار
امکان نداره دهه شصتی باشی اینو یادت نیاد!

[تصویر: 13.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، شیدا ، ali0077 ، *ركن الهدي* ، عبدالرحمن ، جویای حقیقت ، fazel ، parisan ، صهبا ، nasimesaba ، نجف آبادی ، m1374b ، آفتاب
۱۵:۳۰, ۲۷/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #98
آواتار
[تصویر: 37578.aspx]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MANI110 ، عبدالرحمن ، شاهد ، علمدار133 ، ali0077 ، جویای حقیقت ، شیدا ، یاســین ، صهبا ، nasimesaba
۱۶:۰۰, ۲۷/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/شهریور/۹۲ ۱۶:۰۱ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #99
آواتار
یادمه این شرکت زمزم که بعضیا میخوندنش زمزمه! یه حرکتی کرده بود

پشت در نوشابه شیشه ای ها یک جمله چهار کلمه ای بود

اگر هر چهارتا کلمه جمله رو پیدا میکردی بهت جایزه میدادن

بعد ملت هی میرفتن نوشابه میخریدن! دو تا کلمش اصلا پیدا نمیشد

یعنی در حد شِیر* کردن کل درهای نوشابه کل فامیل و دوست و آشنا و همسایه و محله و ...

عکسشو پیدا نکردم چون برا خیلی وقت پیشه!**

احساسی که ما داشتیم:Angry
احساس رئیس کارخونه زمزم:Big Grin
احساس بقال 70 ساله سر کوچمون: Bi Dandoon
احساس انجمن دندانپزشکان عمومی ایران:Silent


*این لغت نامأنوس فرنگی به معنای به اشتراک گذاشتن است.Big Grin
**صرفا جهت فخر فروشی که بگم سنم بالاسCool
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شاهد ، sarallah ، علمدار133 ، ali0077 ، جویای حقیقت ، شیدا ، یاســین ، در جستجوی سختی ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، help me ، m1374b ، آفتاب
۱۶:۱۴, ۲۷/شهریور/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۷/شهریور/۹۲ ۱۶:۲۸ توسط شاهد.)
شماره ارسال: #100
آواتار
(۲۷/شهریور/۹۲ ۱۵:۳۰)*ركن الهدي* نوشته است:  [تصویر: 37578.aspx]

یکی از تفریحات دوران کودکیم این بود که با کتابا میامدم خونه....رو میکردم به خواهرم میگفتم انقدر دستم درد گرفته تا اینجا کتابا رو آوردم!!!...حالا باید بشینم جلدشون کنم!!!
خواهرم هم میگفت: آخی، باشه بذار برات جلدشون میکنم
WinkBig Grin(خنده شیطانی)
یعنی اون لحظه دوست داشتم همچین بپرم هوا که سرم بخوره به سقف! Big Grin
همچین استراتژی هایی داشتم من!!

کودکان نسل سوم شاید مثل کودکی من و تو کوکب خانم و مهمون نوازیش و نشناسن، شاید دغدغه شون تصمیم مهم کبری نباشه. حسنک و چوپان دروغگو که دیگه سهل، شاید اونا اصلاً ندونن این آدما کی بودن ؟؟؟

اما برای من و تو که به هزاره دوم تعلق داریم یادآوری خاطرات کودکی شاید هرازگاهی خالی از لطف نباشه. این پست روایتی است از من و خاطرات روزهای نابرگشتنی که دغدغه تاریخی ذهن من و همسالان من شده.

همان اول کبری می آید جلوی چشمام و دور می شه.

- چرا نپرسیدی بالاخره راز تصمیم بزرگش چی بود که خمار خواب کودکیمون را حروم کرد؟

کوکب خانم را می بینی که هنوز به میهموناش میرسه. این همه سال! میون این همه پائیز! کوکب خانم آنقدر گرفتاره که حتی نمی دونه سالهاست از کتابهای ابتدایی کودکان بعد از ما کنار گذاشته شده و حالا در کنار خانواده آقای هاشمی و چوپان دروغگو و حسنک ایام فراموشی را سر می کنه.

تو دلم میگم آخ !کوکب خانوم!دلمون برای شما و همه آن درسهای شیرین و به یاد ماندنی دوران دبستانم تنگ شده است...




اصلاً نمی فهمم چطور شد این همه دلتنگ آن روزگار خوش کودکی شدم و کلاس اول و مدرسه و صدای بچه ها که حرف به حرف کلمات زندگی را از معلمای خودشون یاد میگرفتن.

- بابا آب داد.

- بابا نان داد.

- سارا انار دارد.

-آن مرد آمد.

و انعکاس آن همه صدای پاک و بی غل و غش در چارچوب مغزت تکرار و تکرار می شه. می خوام از بغضی که سر راه گلوم سبز شده فرار کنم و نمی تونم. خودمو می بینیم که از تصمیم بزرگ کبری چه چیزها که یاد نگرفتم؟؟ خودمو می بینم که هزار بار با خودم عهد کردم هرگز مثل چوپان دروغگو دروغ نگویم....

حالا من تنها موندمو و یک دنیا خاطره که با هام حرف می زنن و حکایتها و معادلات و تجربیات آدمها و مثلها و مسائل و محتویاتشون منو به خودم می آرن. و موندم که به حرف کدومشون گوش کنم؟؟

هی که کتاب فارسی رو ورق میزنی حالا میرسی به تمرین خطها و داستانهای چند تصویری سگ و گربه، گربه و کلاف و تشت لباس، خط فاصله، کشیده، دایره و ... یاد سرمشقهای چند صفحه ای می افتم که تمام روزهای اول مدرسه مون با ذوق و شوق می نوشتیم تا بتونیم هرچه زودتر به درس آب بابا برسیم و اونارو یاد بگیریم.

بالاخره بابا آمد. بابا با آب آمد. آن روزها زندگی روستایی برشهرنشینی ارجحیت داشته . آن مرد اسب دارد. آن مرد داس دارد. آن مرد سبد دارد. آن مرد با اسب در باران آمد.

حالا دیگر آن مرد اسب نداره. آن مرد ماکسیما داره. آن مرد با لب تابش آمد. آن مرد بدون اینکه باران پالتوی گرم و ضد آبش را حتی لمس کنه، آمد.

امین و اکرم غذای لذیذشان آبگوشت بود و این دو فرزند خوب در پختن غذا به مادرشون کمک می کردن. مجید دوستشون هم از خوردن آبگوشت لذت می برد.

اما امروز غذای لذیذ آرش و آوا پیتزا است و این دو فرزند خوب حتی در گرم کردن غذا با ماکروفر به مادر کمک نمی کنن. آرمان دوستشون هم از خوردن پیتزای پپرونی لذت می بره.

به درس آخر کتاب فکر می کنم. یاد روزی می افتم که با بغضی در گلو این درس را با صدای بلند برای معلممان خوندم که " روزی که به مدرسه آمدیم خواندن و نوشتن نمی دانستیم. از همان روزهای اول معلم مهربان ما را راهنمایی کرد. او خواندن و نوشتن را به ما یاد داد. ما از معلم خود سپاسگزاریم که به ما خواندن و نوشتن و کارهای خوب را یاد داد."

کتاب ریاضی .محتوای اصلی کتابهای ریاضی فکر نمی کنم خیلی تغییر کرده باشه. ولی اعداد و ارقام نسبت به تورم تمام این سالها رشد نسبی داشته. نرگس 630 ریال پول داشت؛ 250 ریال را برای کمک به جبهه داد و 180 ریال جوراب و خودکار خرید. روی هم چند ریال پول داده است و چند ریال از پولش باقی مانده است؟و حالا نرگس 10 هزار تومان یا شاید بیشتر در کیف خود دارد و تمام آن را بازی های رایانه ای می خرد و باز هم پول کم می آورد و....

یادتونه چوب کبریتایی که دسته بندی میکردیم تا دسته های 10 تایی و 100 تایی و یاد بگیریم؟؟



شبهای پر از دیکته و مسئله های ریاضی و حفظیات علوم و تعلیمات دینی و اجتماعی که به این تکالیف اضافه می شد از جلوی ذهنم می آن و می رن.

به کتابهای ادبیات و فارسی برمی گردم. کلمه و ترکیبهای تازه، پرسش، تکلیف شب.

خوشنویسی هم لابه لای دروس گنجونده شده بود تا دانش آموزا تکالیفشونو زیباتر بنویسن.10 بار از روی خط " توانا بود هر که دانا بود/زدانش دل پیر برنا بود"بنویسید

کتاب تعلیمات اجتماعی سوم ابتدایی 1361. همه دانش آموزای دیروزی این خانواده خوشبخت و می شناسن.

علی هاشمی آن زمان کلاس سوم بود و مریم خواهرش کلاس دوم ابتدایی. سنشان را در ذهنم تخمین می زنم. علی الان 28 سال دارد و مریم 27 سال. آقای هاشمی هم حتما از اداره پست نیشابور بازنشسته شده و به کازرون برگشته .

ای کاش می توانستیم آقای هاشمی کارمند معمولی اداره پست را پیدا کنیم و ازش بپرسیم که چطور تونست با خانواده 5 نفریش بدون کارت سفر تقریبا نیمی از ایران را سفر کنه. قطعا صحبت های آقای هاشمی برای مسئولان گردشگری شنیدنی خواهد بود.

میان تصمیم کبری و مرغ و جوجه های حسنک، مهمانهای ناخوانده کوکب خانم و کودک آواره فلسطینی. به شترها فکر می کنم که دو پلک داشتند و با چشم باز می خوابیدند.

دیگر بابا در اول کتاب فارسی آب نمی آورد. اکرم جای خود شو نمیدونم به کی داده و کجاست؟

کوکب خانم هم پیر شده و با دو نوه و عروس و داماداش زندگی می کنه.

به این فکر می کنم که آیا کبری در تصمیم خود در مواظبت بیشتر از کتابهایش عمل کرد؟ راستی حسنک کجاست؟ نکنه راننده یکی ازهمین ماشینایی باشه که هر روز سوار آن میشیم و میریم سر کار؟ مرغ و جوجه و گاواش کجا هستن؟ حتما آنها را فروخته و پی لقمه نانی اومده در شهر و مسافرکشی می کند؟.
جای دندونای شیری هما هم دندون اصلی دراومده و باور کن تا الان چندبار آنها را پرکرده و برای زیبایی فک یک بار هم آنها را ارتدنسی کرده است.

ولی کودک آواره فلسطینی که در نامه خود به کودک ایرانی گفته بود" دشمن کشور ما را گرفته است، ما در بیابانها و زیر چادر زندگی می کنیم. تازه اینجا هم دشمن ما را راحت نمی گذارد" هنوز هم هست. اما اگر این بار او نامه بنویسد قطعا از بمبهای فسفری رژیم صهیونیستی، موشکهای هسته ای، کشتار دسته جمعی خواهد نوشت و بغضی که هنگام وارد شدن دشمن به چادرها فرو خورده می شود.

راستی چوپان دروغگو کجاست؟ در کدام یک از این اداره های دولتی و خصوصی مشغول به کار است. آیا هنوز هم او را به خاطر دروغ هایش تقبیح می کنن؟

الان مادر بزرگ علی و مریم هاشمی زندست؟ آقای هاشمی پیر شده؟مریم و علی حتما ازدواج کردن و اقا و خانوم هاشمی دارای عروس و دامادن؟نمی دونم شایدم چون سن ازدواج بالا رفته هنوز ازدواج نکردن؟!

هر چی که هست دلم عجیب هوای سال 67 رو کرده. سال اول ابتدایی و سالهای بعدش . دلم برای قهرمانهای دوران کودکیم تنگ شده.دلم میخواد به کبری بگم :الان کجایی که باید خواهی نخواهی تصمیمای مهمتری بگیری.بگم یادش بمونه کتابشو زیر بارون نذاره اما خودشو دلشو گاهی زیر بارون جا بذاره.دلم برای ماست و پنیر تازه و بوی نیمروی کوکب خانم تنگ شده . دلم برای کودک 10 ساله که توی جنگلهای گیلان سرک میکشیدو مثل آهو بالا و پایین می پرید و باز باران با ترانه رو میخوند تنگ شده.دلم برای درس ((ج)) کتاب فارسی که فقط جواد و جوجش یادمه تنگ شده.درس ((ی)) که حکایت سیب و سینی بود.درس ((ذ))خیلی سخت بود .حرف از امین و اکرم و غذای لذیذ آبگوشت بود.چقدرم زیاد بود. وقتی میخواستی بنویسی دستت درد می گرفت.درس ((ش))آش-کشک که الان هوس آش کردم.دلم برای ما ما کردن گاو حسنک و مع مع کردن بزش و بوی علف تازه تنگ شده.چوب کبریتایی که برای درس ریاضی دسته دسته میکردیم و نخود و لوبیا هایی که از مامان می گرفتیم که مثلا درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم.خودمونیما!بازیکردیمو دلمون به همین چیزا خوش بود.





دلم هوای کودکیمو کرده.دلم هوای.......................................بجه بودنو فارغ از این دنیای سنگی بودنو کرده.

دلم میخواد هنوز همبازی حسنک و کبری باشم و سر سفره با سلیقه کوکب خانوم بشینم و مثل بچه های خوب بگم ای چوپان دروغ گوی بد!من مثل تو بد نیستم . هیچوقتم دروغ نمی گم.دلم میخواد صد دانه یاقوت و من یار مهربانم و باز باران با ترانه رو با صدای بلند بخونم.دلم میخواد هنوز با آقای هاشمی و خانوادش راهی سفر بشم.دلم میخواد ................

کاش هنوز 7 سالم بود.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرتاح ، عبدالرحمن ، علمدار133 ، انديشه نو ، ali0077 ، جویای حقیقت ، شیدا ، صهبا ، MohammadMeraj ، nasimesaba ، help me ، m1374b ، آفتاب
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا