کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
بررسی سری Metal Gear Solid
۴:۲۱, ۱/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/دی/۹۲ ۲۰:۵۴ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول: آشنایی با هیدئو کوجیما
[تصویر: 1.jpg]

صلح در وقت اضافه!
مقدمه
کوجیما شناسی
به طور حتم شنیدن نام متال گیر، اسامی دیگری مانند اسنیک، اتاکان، رئیس بزرگ و هیدئو کوجیما را در ذهن تداعی می نماید. هر یک از این نام ها می توانند یادآور رویدادها و ماجراهای زیادی باشند، اما درمورد هیدئو کوجیما اوضاع کمی متفاوت است. زمانی که با کوجیما طرف هستیم، اطلاعات ما از او به شدت کم و کلیشه ای می شود. او را کارگردان صاحب نامی می دانیم که سازنده سری بازی های متال گیر است و با کمی جستجو در اینترنت ممکن است اطلاعات مختصری هم درمورد سن، محل تولد او و چگونگی پیوستنش به شرکت کونامی پیدا کنیم. اما این اطلاعات به تنهایی نمی توانند کمک و راهگشای ما در تحلیل سری بازی های متال گیر باشند، زیرا معتقدم که برای تحلیل یک بازی حتما باید با عقاید و تفکرات کارگردان آن آشنا شویم. به همین دلیل برای نگارش این متن تصمیم گرفتم تا کمی بیشتر از اطلاعات معمول و موجود در اینترنت و سایت ها، از هیدئو کوجیما اطلاعات به دست آورم و با او آشنا شوم. به این منظور جستجوی وسیعی در اینترنت آغاز کردم تا بالاخره موفق شدم بلاگ کوجیما (البته به زبان ژاپنی) و از طریق آن ایمیلش را پیدا کنم. این اتفاق به من فرصتی داد تا کمی بیشتر با عقاید و تفکرات این مرد بزرگ آشنا شوم و بتوانم از این طریق به تحلیل محتوای سری بازی های متال گیر بپردازم.

کوجیما شناسی، بخش اول
کوجیما، فارغ از بازی سازی
شاید برای همه طرفداران کوجیما و سری بازی های متال گیر جالب باشد که بدانند هیدئو کوجیما چگونه آدمی است؟ زندگی شخصی او تا چه حد به شخصیت های درون بازی هایش شباهت دارد؟ رابطه اجتماعی کوجیما با مردم و همکارانش به چه شکل است؟ علایق او چیست و اوقات فراغت خود را به چه شکل سپری می کند و...
اگر بخواهیم هیدئو کوجیما را بر اساس سری بازی های متال گیر مورد ارزیابی و تحلیل قرار دهیم، ممکن است او را مردی خشن، جنگ طلب، بی احساس و شاید شیفته آمریکا (یا حداقل ارتش آمریکا) به حساب آوریم. اما، آیا این ها واقعیت های شخصیت کوجیما هستند یا حقیقت چیز دیگری است؟ پاسخ این سوال ها را می توان از درون نوشته های کوجیما در بلاگش به دست آورد:
کوجیما در بخشی از یادداشت هایش درمورد خودش اینطور اظهار نظر می کند:
- به طور کلی من آدم بسیار دقیق و حساسی هستم و راجع به همه چیز به دقت فکر می کنم.
او مثالی در این مورد بیان می کند:
- مثلا اگر سنگی را به طور ناخواسته در خیابان ببینم، به آن توجه می کنم و درمورد آن از خودم سوال هایی می پرسم:
چرا این سنگ کوچک اینجاست؟ چه کسی آن را در اینجا قرار داده است؟ آیا ممکن است این سنگ باعث بروز حادثه ای شود؟ اصلا این یک سنگ واقعی است یا توهم و خیال است؟ و سوال هایی از این قبیل...
چنین سوال هایی به من در درک بیشتر و بهتر زندگی کمک بسیاری می کند. گاهی اوقات چیزهای کوچک و ناچیز به داستانی بزرگ برای من تبدیل می شوند. هنوز خیالپردازی های دوران کودکی با من همراه است و به همین خاطر من به دنیای اطراف خودم با دید دیگری نگاه می کنم. گاهی اوقات هنگام پیاده روی در خیابان چنان محو رویاهای خود و گشت زنی در آن ها می شوم که ناگهان با یک تیر چراغ برق برخورد می کنم و یا درون گودالی می افتم.
زمانی که در شلوغی خیابان قرار می گیرم شروع به فکر کردن راجع به مردم می کنم:
چرا این مردم اینگونه هستند؟ آن ها در خانه خود به چه شکل رفتار می کنند؟
من در هنگام دیدن مردم با طرح این سوال ها برای خودم رویا و سناریویی می سازم که من را سرگرم می کند.
البته تنها مردم نیستند که من را به رویا می برند، بلکه اتاق خواب، نور چراغ جلوی ماشین ها که از پنجره قطار قابل دیدن هستند هم من را وارد رویا می کنند. این موضوع نوعی تلپاتی هم هست. گاهی اوقات شهر و فضای داخلی آن باعث این حالت می شوند. گاهی اوقات چنان غرق در رویا می شوم که فراموش می کنم در ایستگاه مورد نظرم از قطار پیاده شوم. چندین بار هم نزدیک بود با ماشین ها برخورد کنم. من هر روز با چنین رویاهایی سروکار دارم تا اینکه بالاخره به خودم می آیم و مشغول کار می شوم.
کوجیما از رابطه اجتماعیش با مردم و دوستانش اینطور صحبت می کند:
- در این بین بزرگترین مشکل من در مواجهه با مردمی است که می شناسم. نمی توانم نسبت به آن ها بی تفاوت باشم و معمولا بدون اینکه از آن ها اجازه بگیرم در کارشان دخالت می کنم و سعی می کنم آن ها را در مسیر درست هدایت کنم. من از انجام این کار قصد بدی ندارم، اما معمولا با واکنش شدید مردم مواجه می شوم! من فقط می خواهم به آن ها پیشنهادهایی بکنم و نشان بدهم که چطور می توانند بهتر زندگی کنند. دوست دارم همانطوری که برای خودم فکر می کنم برای دیگران هم فکر کنم.
در طول چنین برخوردهایی، بارها و بارها از نظر منطقی این موضوع را برای آن ها شرح می دهم تا اینکه بالاخره همه از دست من عصبانی می شوند. اما من همچنان به این کار اصرار می ورزم و می گویم: "نه، این باید اینطوری بشه."
با وجودی که ممکن است انجام این کار حتی وظیفه من هم نباشد، اما من آن را انجام می دهم. در چنین شرایطی مردم کم کم احساس می کنند که توسط من تحت فشار شدید قرار گرفته اند. در برخورد اول، معمولا من آن ها را شگفت زده می کنم و آن ها به من می گویند: "ما فکر نمی کردیم کسی با دقت و حسایت تو در دنیا وجود داشته باشد، تو به طرز شگفت آوری حساسی."
آن ها با حیرت این جمله را می گویند. البته بعد از کمی صحبت و سپری شدن زمان، واژه حساس به آزار دهنده تبدیل می شود! سپس به طور ناگهانی همه دیدگاه ها تغییر می کند و از من سوال می شود: "چرا اینقدر نگران چیزهای کوچک هستی؟ چیزهایی که اصلا مهم نیستند؟"
آن ها می گویند: "تو حق نداری ما را نقد کنی، بهتر است ما را راحت بگذاری، این موضوع به تو مربوط نمی شود."
در چنین مواقعی بیشتر از خودم سوال می کنم: "آیا واقعا من غیرعادی هستم؟"
البته دقت و حساسیت کوجیما تنها به آدم های اطرافش ختم نمی شود و او به هر چیز کوچک و بزرگی حساسیت نشان می دهد. مثلا دقت او به پوستر جشنواره فیلم ژاپن جالب است:
- او در بلاگش از پوستر فستیوال فیلم ژاپن صحبت می کند که با دیکته ای خاص نوشته می شود MOOOOOOOOOOOVIE!!.
و در ادامه می نویسد:
" هر سال با دیدن این پوستر ناخودآگاه در ذهنم مشغول شمردن تعدادO های آن می شوم. آن ها یازده تا هستند، درست مثل همیشه، نه کم و نه زیاد."
کوجیما فارغ از بازی سازی و کارگردانی، پدر خوبی هم برای تنها پسرش محسوب می شود و همواره سعی می کند تا زمانی را صرف با او بودن کند:
- او در نوشته هایش به این موضوع اشاره می کند که چطور ساعت ها وقت صرف کرده تا به فرزندش معلق زدن را یاد دهد و متذکر شده که برای انجام این کار تا چه حد به زحمت افتاده است. به نظر او انجام چنین حرکاتی برای سن و سال او دیگر چندان مناسب نیست و کم کم باید بپذیرد که پیر شده است!
یکی از علاقه های اصلی کوجیما سینما محسوب می شود. او علاوه بر دیدن فیلم، به تفسیر فیلم هم علاقه بسیاری دارد و برای روزنامه Kadokawa نقد فیلم می نویسد. با وجود زمان فراغت محدودی که در اختیار دارد معمولا طوری برنامه ریزی می کند که همه فیلم های روز دنیا را ببیند و در بیشتر مواقع سعی می کند این کار را به همراه خانواده اش انجام دهد.
او درمورد فیلمی به نام Three Years Delivery که درمورد چگونگی تحمل درد بارداری و زایمان زنان و مشکلات آن ها در این دوران ساخته شده است اینطور اظهار نظر می کند:
- فیلم به ما یاد می دهد که چطور می توانیم با تمام سختی ها کنار بیاییم و زندگی کنیم. درواقع این فیلم کلاس درس چگونه زندگی کردن است، چیزی که سال هاست مردم آن را فراموش کرده اند.
او علاقه زیادی به Park Chan-wook's ، کارگردان فیلم Sympathy for Lady Vengeance دارد و این فیلم را در فستیوال فیلم ژاپن دیده است. همچنین او عاشق ساخته های Nick Park ، سازنده والاس و گرومیت است و خودش را یکی از بزرگترین طرفداران داستان های والاس و گرومیت معرفی می کند.
یکی دیگر از فیلم هایی که او در بلاگش به تفسیر آن پرداخته چارلی و کارخانه شکلات سازی است. او بازی جانی دپ را (که هم سن اوست) ستوده و بازی او را فوق العاده توصیف می کند. کوجیما سپس به شخصیت چارلی در فیلم اشاره می کند و او را نمونه ای از کودکانی می نامد که دیگر در این سال ها همانند آن ها یافت نمی شود و رقیبان او در فیلم را واقعی تر می پندارد. در همین راستا او به سراغ پسرش می رود و نظر او را درمورد فیلم بیان می دارد:
- به نظر او بازی های رایانه ای جنگی به مذاق کودکان امروزی خوش تر هستند و دیگر کسی دوست ندارد همانند چارلی باشد.
کوجیما از چنین برداشتی اظهار تاسف می کند و آن را ناامید کننده می داند.
سپس در ادامه چنین می نویسد:
- اگر بچه های امروزی با فقدان رویا مواجه هستند، به این دلیل است که ما سازندگان (سینما، تلویزیون و بازی های رایانه ای) در کارمان شکست خورده ایم. مسئولیت همه دروغ هایی که به خورد این نسل داده شده اند به عهده ماست. درواقع ما پشت رویای کودکان پنهان شده ایم و جسارت خود را از دست داده ایم.
کوجیما سپس به سراغ رویای دوران کودکی خودش می رود و آن را اینطور شرح می دهد:
- رویای کودکی من سفر به فضا بود، و این رویا هنوز هم با من است. من برای تحقق این آرزو حاضرم همه چیزم را معامله کنم، شغلم و حتی زندگیم را... اگر آرزوی انسانی را از او بگیریم، درواقع روح او را به اسارت درآورده ایم و این بزرگترین جنایت بشری است. ما باید به رویای خودمان و کودکانمان احترام بگذاریم.
البته کوجیما آرزوهای دیگری هم دارد که در جای خود قابل تامل هستند:
- من جدا عاشق موسیقی هستم و یکی از آرزوهای من داشتن یک استودیوی ضبط موسیقی است. بیشتر اوقات درون قطار به موسیقی گوش می کنم و از شدت خستگی تا رسیدن به محل زندگیم به خواب می روم. من در روز فقط 3 تا 4 ساعت فرصت خوابدین دارم، درست مثل ناپلئون!
او به موسیقی Franz Ferdinand و گروه The Rakesعلاقه مند است و همواره به موسیقی آن ها در حین کار گوش می دهد. کوجیما یادآور می شود که معمولا در هنگام رانندگی به آخرین آلبوم Stellastar گوش می کند که همواره او را به یاد داستان بامزه ای می اندازد.
او می گوید:
- یکروز برای تهیه آلبوم گروه موردعلاقه ام (Stellastar ) به بازار رفته بودم که به اشتباه آلبومی از گروه Starsailor را خریداری کردم. اما نکته جالب این است که من آنقدر جذب این گروه شدم که از آهنگ "Way to Fall" این گروه در تیتراژ پایانی بازی متال گیر 3 استفاده کرده ام.
او از این موضوع اظهار رضایت می کند و می گوید:
- همین چیزهاست که زندگی را جذاب می کند.
علاقه دیگر کوجیما به کتاب های علمی تخیلی است. او عاشق مطالعه این سبک کتاب ها است و به یاد می آورد که چطور در جوانی نیمی از حقوق ماهانه خود را صرف خرید این کتاب ها می کرده است. او کتاب های علمی و تخیلی را می ستاید و معتقد است که داستان های علمی- تخیلی حتی می توانند سرنوشت انسان ها را تغییر دهند.
او از نویسنده محبوب خود Andre Norton و اثر معروفش "Graveyard of the Universe" یاد می کند و این اثر را می ستاید.
همچنین او هنرمند نقاش ژاپنی Komatsuzaki Shigeru را می ستاید و از خاطرات و رویاهایی که نقاشی های او در دوران کودکی هم سن و سال های او به وجود می آورد صحبت می کند. کومتسوزوکی در پروژه متال گیر 2،- نسخه ژاپنی- طراحی هنری بازی را عهده دار بود. وی در سال 2001 چشم از جهان فروبست.
کوجیما اصالتا یک روستایی است و به اجبار به شهرنشینی روی آورده است. او همواره از زادگاهش به نیکی یاد می کند و توکیو را مورد انتقاد قرار می دهد:
- اومدا (Umeda) شهر دوران جوانی من است. من آدم های زیادی را چه در دوران کودکی و چه در دوران جوانی می شناسم. در این شهر تا رسیدن به سن جوانی تجربه های زیادی به دست آوردم، تجربیاتی مانند: کارهای نیمه وقت، خرید و سرگرمی.
اومدا واقعا برای من فوق العاده و خاطره انگیز است. اما از وقتی که به توکیو نقل مکان کرده ام همه چیز برای من تغییر کرده است. دیگر از آن همه خاطرات خوب و دوست داشتنی خبری نیست. توکیو شهری ماشینی و بدون خاطره است...
کوجیما در انتقاد به روحیه مردم توکیو و قوانین خشک اجتماعی حاکم بر آن می گوید:
- در اینجا (توکیو) همه چیز کلاسه بندی شده است. به سختی می توان با مردم ارتباط برقرار کرد، درست مانند اینکه بخواهید با دسته ای روبات رابطه دوستی برقرار کنید. گاهی اوقات فکر می کنم که من بیگانه ای در میان روبات ها هستم، شاید هم روباتی در میان انسان ها!
او چند سالی است که به بیماری روده بزرگ دچار است و برای درمان و چکاب مجبور است هر سال به کلینیک پزشکی مراجعه کند:
- من هر سال برای چکاب به بیمارستان می روم. مراحل درمان و چکاب واقعا زجرآور هستند، خوردن دارو و تخلیه روده، خوردن دارو و تخلیه روده،... معمولا مراحل آزمایش چیزی در حدود 5 تا 6 ساعت طول می کشد. خوشبختانه آخرین چکاب بسیار رضایت بخش بود و اثری از بیماری در من دیده نمی شد، امیدوارم که دیگر مجبور به تکرار آزمایش نباشم...
کوجیما از سیگار متنفر است و درمورد آن نظر خاصی دارد:
- من شخصا سیگار نمی کشم، اما همیشه در کنار سیگار فروشی ها می ایستم و از پنجره به داخل آن ها نگاه می کنم.
وقتی من پسر کوچکی بودم، پدرم سیگار های ملایم می کشید. او یک سیگاری حرفه ای بود. من به یاد دارم که پدرم یکبار من را نیمه های شب بیرون خانه فرستاد تا برایش یک پاکت سیگار بخرم. پدر من در جوانی مرد. از آن روز به بعد بوی سیگارهای ملایم من را به یاد پدرم می اندازد. من از سیگار متنفرم و هرگز به سراغ آن نخواهم رفت.
کوجیما شناسی، بخش دوم
کوجیمای بازی ساز
حال که با روحیات کوجیما، فارغ از مقوله بازی سازی، آشنا شدیم، بهتر است در ادامه کمی هم به کوجیمای بازی ساز بپردازیم و او را از این منظر هم مورد بررسی قرار دهیم:
کوجیما در بلاگش اطلاعاتی درمورد زمان شروع کار و تیم تحت نظارتش ارایه می کند:
- به دلیل شغل مدیریتی که دارم، معمولا ساعت 6 صبح از خواب بیدار می شوم. من برای جلسه صبحگاهی ساعت 7 به اداره می روم، اما اگر جلسه و ملاقات صبحگاهی نداشته باشم معمولا ساعت 9 صبح سر کار حاضر می شوم. کارمندان Kojima Productions هم ساعت 10:30 صبح به سر کار می آیند، یعنی آن ها ساعت 9 یا 10 صبح منزل خود را ترک می کنند.
او روش جالبی در برنامه ریزی کاریش دارد، روشی که آن را "تغییر پسوردی" می نامد:
- من هر سه ماه یکبار پسورد کامپیوترم را عوض می کنم. با این کار به نوعی مدیریت پروژه هایم را بر اساس زمان بندی تعویض پسوردهایم انجام می دهم. من با پایان اعتبار هر پسورد، بخش جدیدی از زندگیم را برنامه ریزی کرده و اهداف جدیدی را برای خودم تعریف می کنم.
کوجیما برای ساخت سری بازی های متال گیر از فیلم های زیادی الهام گرفته است. او اغلب این فیلم ها را از فروشگاهی به نام Tsutaya در توکیو تهیه کرده است. صاحب این فروشگاه در بلاگ خود اینطور می نویسد:
- خوب به خاطر دارم که یک روز هیدوئو کوجیما به فروشگاه من آمد و 15 فیلم سفارش داد. در ابتدا برای من کمی عجیب بود که او این فیلم ها را برای چه کاری می خواهد (اکثر عنوان ها فیلم های قدیمی هستند)، اما او به من گفت که قرار است به زودی یک بازی رایانه ای بسازد. کوجیما واقعا یک نابغه است.
این هم لیست 15 فیلمی که کوجیما از فروشگاه Tsutaya تهیه کرده بود:
The Guns of Navarone
The Great Escape
Goldfinger
2001: A Space Odyssey
Planet of the Apes
The Deer Hunter
Dawn of the Dead
Full Metal Jacket
Die Hard
Heat
Predator
Black Hawk Down
Children of Men
The Bourne Identity
Casino Royale
کوجیما درمورد نحوه اقتباس از این فیلم ها برای ساخت سری بازی های متال گیر اینطور توضیح می دهد:
- اساس بازی و ایده اصلی آن از فیلم The Guns of Navarone الهام گرفته شده است.
- نام کاراکتر اتاکان (هال) از فیلم 2001: A Space Odyssey الگوبرداری شده است.
- برخلاف تصور عامه که پیشانی بند اسنیک را الگوبرداری از فیلم Rambo می دانند، این پیشانی بند از فیلم Deer Hunter الگوبرداری شده است.
- لباس پیشرفته ocotocamo که در متال گیر 4 نمایش داده شد از فیلم Predator الگوبرداری شده است.
- بیشترین محتویات درون بازی متال گیر از سری فیلم های 007 و به طور خاص فیلم هایی که در آن ها شون کانری بازی کرده، الهام گرفته شده است.
برخلاف تصور موجود، او منتقد سیاست های روسیه و آمریکا در ساخت و نگهداری سلاح های اتمی است و در سری بازی های متال گیر سعی دارد گوشه ای از مشکلات وجود این سلاح ها در این دو کشور و عواقب آن برای جهان را گوشزد کند. از طرفی او منتقد دریافت جایزه صلح نوبل اوباما هم هست، زیرا معتقد است که با وجود سلاح های اتمی چگونه می توان حافظ صلح بود؟
- چند روز پیش خبردار شدم که رئیس جمهور (اوباما)، به خاطر اظهاراتش درمورد جهان بدون بمب اتمی در پراگ، موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد. حالا من از ایشان سوالی دارم:
- آقای رئیس جمهور، بالاخره چه وقت قرار است تغییراتی که قول داده بودید را اجرا کنید؟ زمان شروع پروژه Peace Walker چه وقت خواهد بود؟ (لازم به ذکر است که اوباما در یکی از سخنرانی هایش در پراگ از پروژه ای به نام Peace Walker صحبت کرد و هدف از اجرای آن را ایجاد جهان عاری از سلاح اتمی ذکر کرد.) امیدوارم که به زودی شاهد اجرای این پروژه باشم. اما در انتها لازم می دانم نکته ای را به شما یادآور می شوم:
"صلح به تنهایی به سمت شما قدم برنخواهد داشت. هر دوی شما باید به سمت یکدیگر قدم بردارید."
کوجیما درمورد قرارداد جدید خلع سلاح که بین اوباما و مدودوف بسته شده هم اینطور اظهار نظر می کند:
- پیمان جدید منع گسترش سلاح های اتمی بین اوباما، رئیس جمهور آمریکا و مدودف، رئیس جمهور روسیه بسته شد. ظاهرا فصل جدیدی از قرار داد پراگ درحال شکلگیری است. اما من بیشتر نگران وجود این سلاح ها هستم تا کم کردن تعدادی از آن ها. در بازی Peace Walker من به 36 سال قبل برگشتم و موفق شدم جهان را از خطر سلاح های اتمی نجات دهم، ولی در واقعیت این موضوع بسیار سخت است. حتی اگر شما برای کم کردن سلاح های اتمی به توافق برسید، تازه بخش سخت موضوع آغاز می شود.
نابودی سلاح های اتمی خود هزینه بسیار بالایی خواهد داشت. همچنین نگهداری و حفظ امنیت این سلاح ها هم خود هزینه بسیار بالایی نیاز دارد. در زمان قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نگهداری و مدیریت نادرست سلاح های اتمی به فاجعه ای وحشتناک تبدیل شد. متال گیر 1 تا حدودی به این مسئله می پرداخت. متال گیر 1 ماجرای حمله گروهی تروریست علیه سیستم خلع سلاح اتمی آمریکا بود. من قصد داشتم این پروژه را در متال گیر 2 تکمیل کنم، اما به علت اینکه در آن روزها حسی واقعی از این ماجرا نداشتم، از انجام آن منصرف شدم. امروز می خواهم باز هم سوالی را که در گذشته داشتم دوباره تکرار کنم:
- آقای اوباما، چه وقت قرار است تغییراتی که وعده داده بودید اجرا کنید؟ آیا اصلا تغییرات انجام خواهند شد، یا این فقط یک شعار تبلیغاتی تاریخ مصرف دار بود؟
کوجیما با ساخت متال گیر3 تنفر خودش را از سلاح های اتمی آمریکا و روسیه نمایش می دهد و رویارویی اتمی این دو ابرقدرت را پیش بینی می کند:
- در طول زمان جنگ سرد، شوروی و آمریکا سلاح های اتمی خود را بیش از پیش گسترش دادند. دو ابر قدرت رودر روی یکدیگر قرار گرفتند و جهان در معرض یک فاجعه انسانی قرار گرفت. البته امروزه روز اوضاع کمی فرق کرده و روابط بین آمریکا و روسیه رو به بهبود گذاشته است. اما به نظر نمی رسد که جهان از درگیری احتمالی این دو کشور در آینده در امان بماند و مردم مدام در ترس از رویارویی این دو ابرقدرت هستند. در Metal Gear Solid 3 من می خواستم در قالب یک داستان، بخشی از تاریخ را که نزدیک بود این دو ابرقدرت جهانی دنیا را به نابودی بکشانند روایت کنم.
نظر کوجیما درمورد آژانس انرژی اتمی و پیشرفت به سمت خلع سلاح جهانی هم در نوع خود جالب و قابل تامل است:
- حقیقت این است که پروسه خلع سلاح جهانی به کندی درحال پیشرفت است. هنوز دنیا موفق به مهار تجارت خطرناک سلاح های اتمی موسوم به " بازار سیاه سلاح های اتمی" نشده است. دنیا هنوز نتوانسته در مقابل تهدید هسته ای تروریست ها به موفقیت دست پیدا کند. من سعی کردم هردوی این نگرانی ها را به نوعی در بازی Metal Gear Solid و Sons of Liberty به تصویر بکشم. من نمی خواهم بگویم که آژانس انرژی اتمی ضعیف و ناکارآمد است، اما به نظر من قاطعیت لازم را در اجرایی کردن برخی طرح ها ندارد و باید به عنوان یک نهاد مستقل قوی تر عمل کند. هنوز برای دستیابی به صلح جهانی و جهانی عاری از سلاح های اتمی زمان زیادی نیاز داریم. امیدوارم این موضوع به یک آرزوی محال بدل نشود...
خانواده کوجیما سال ها قبل، جنگ و اثرات مخرب سلاح های اتمی را تجربه کرده بودند. او در مورد این رویداد می نویسد:
- پدر و مادر من در سال 1930 به دنیا آمدند و جنگ را تجربه کردند. پدرم برای من داستان بمباران توکیو را تعریف می کرد؛ که چطور در آن شرایط با استرس به داخل خیابان فرار کرده بود تا پناهگاهی برای فرار از بمب و آتش پیدا کند. او به من می گفت که چطور فرزندانش را به مکانی امن برده بود. داستان او برای من بسیار ترسناک بود و باعث ناراحتی من می شد. من معتقدم که بیشتر الهامات من در آینده از تعاریف پدرم به دست آمده است، زیرا من به هیچ وجه آن روزها را تجربه نکرده ام. او بسیار جوان بود که به ارتش ملحق شد، اما او دوست داشت که به نیروی دریایی ملحق شود و برای کشورش بجنگد. در همان هنگام او به مخالفت از جنگ هم مشغول شد. او تعداد زیادی از دوستانش را از دست داد و ترس و عذاب ناشی از جنگی که به ژاپن تحمیل شد را تجربه کرد. او از آمریکایی ها به خاطر جنگ متنفر بود، اما در اواخر عمر، نظرش به طور کلی نسبت به این کشور عوض شد.
اما من برخلاف پدرم هنوز نسبت به این کشور کمی مشکوک هستم.
در ادامه کوجیما درمورد احساس ژاپنی ها درباره حضور بیش از دو دهه آمریکایی ها در این کشور می گوید:
- خیلی از آمریکایی ها بر این باور هستند که بمب اتم تنها گزینه ای بود که توانست جنگ را یکجانبه پایان دهد، درحالیکه اکثر ژاپنی ها با این نظر مخالفند. اما حقیقت چیز دیگری است، بمب تنها توانست تعداد بسیار زیادی از مردم بیگناه را به کام مرگ بفرستد و ژاپن را برای زمانی طولانی تحت استعمار آمریکا درآورد. مردم ژاپن هیچگاه این موضوع را فراموش نمی کنند. ساخت نمایشگاه جنگ برای یادآوری این موضوع است. آمریکا برای ژاپنی ها معنی بمب اتم و فاجعه انسانی را دارد.
در انتهای بحث "کوجیما شناسی"، شاید جالب باشد که بدانید علاقه شخصی کوجیما، فارغ از ساخت سری بازی های متال گیر، چه نوع بازی هایی است:
- من در ذهنم ساخت دو پروژه بر اساس انیمیشن های مورد علاقه ام والاس و گرومیت و تام و جری دارم. به نظر من ساخت بازی از روی این انیمیشن ها بسیار فوق العاده خواهد بود و تجربه ای منحصر به فرد محسوب می شود.
ادامه دارد...
نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، مجید املشی ، محب الزهرا ، ilidin ، عبدالرحمن
۱۷:۴۷, ۱/آذر/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


[تصویر: 15.jpg]
متال گیر، پروژه ای ضد جنگ


مقدمه

سالهاست که نمایش خیانت سردمداران حکومتی به سربازان ارشد و تاثیرگذار در جنگ های مهم به یکی از فرمول های کلیشه ای سینمای هالیوود تبدیل شده است. در این نوع سناریوها، حکومت تصمیم می گیرد برای پاکسازی ردپای انحرافات خود، از این سربازان به عنوان قربانی بهره برداری کند. اما در نهایت، اکثر چنین پروژه هایی با شکست و رسوایی دولت و تبرئه سربازان کهنه کار به پایان می رسند.

کوجیما با چنین دیدگاه هالیوودی به سراغ روایت داستان سربازی کهنه کار به نام دیوید، با نام رمزی مار (Snake) رفته و در قالب داستانی پیچیده و زیرکانه ماجرای زندگی او را روایت می کند.

در شروع این بازی، اسنیک به عنوان نماینده سربازان اسطوره ای آمریکا، ابتدا در راستای اهداف پشت پرده و پنهان سردمداران این کشور گام بر می دارد، ولی در نهایت با پی بردن به نیت شوم آن ها و این که یک قربانی بیشتر نیست، در جبهه مخالف قرار می گیرد و به منتقد درجه یک پروژه های آمریکا بدل می شود.


تاریخ به روایت کوجیما!

نوع روایت سری داستان های متال گیر کمی درهم ریخته و نامنظم است و برای داشتن درک درستی از کل ماجرا، بهتر است آن ها را به ترتیب زیر مورد بررسی قرار دهیم:

Metal Gear Solid 3 :Snake Eater، Metal Gear Solid: Peace Walker، Metal Gear Solid 5 (GZ & PHP)، Metal Gear Solid، Metal Gear Solid 2: Sons Of Liberty، Metal Gear Solid 4: Guns of the Patriots

(نسخه پنجم هنوز منتشر نشده)
داستان اصلی بازی، با تلفیقی استادانه از روایت یک واقعه تاریخی با ماجرایی ساختگی آغاز می شود. کوجیما برای نگارش این داستان حدود یکسال کار تحقیقی و کارشناسی انجام داده و در نهایت با کمک خلاقیت منحصر به فرد خود، اساس شکلگیری سری داستان های متال گیر را رقم زده است. به همین دلیل در کنار شرح داستان سری بازی ها، به ذکر نکات تاریخی و تحلیل نظرات کوجیما خواهم پرداخت.


چرا آمریکا کشوری جنگ طلب است؟

در طول قرن بیستم و در آغاز قرن بیست و یکم، ایالات متحده در جبهه های گوناگون همواره درگیر جنگ هایی بوده است. نمونه های بارز این جنگ ها را در خلال جنگ های جهانی و پس از آن در ویتنام، بالکان، فیلیپین، عراق و افغانستان ناظر بوده ایم. در خصوص این موضوع که چرا جنگ طلبی در طول قرن گذشته همواره در روحیات سیاستمداران آمریکایی وجود داشته است پاسخ های متعددی داده شده است. پاسخ هایی که عموما ناظر به بحث های تئوریک سیاسی، اقتصادی و نظامی است.

"استفان پیتر راسن"، محقق آمریکایی، با نگاهی متفاوت نسبت به این موضوع، دلایل نژادی و اجتماعی را به عنوان عاملی موثر در بروز این روحیه (که به آن توجه شایانی نشده است) شناخته و تحلیلی متفاوت را در این خصوص ارائه می دهد. با توجه این تحلیل می توان پیش بینی نمود که این روحیه همچنان در ایالات متحده حاکم خواهد بود و در سال های آینده نیز شاهد شروع جنگ هایی توسط آمریکا خواهیم بود.

ایالات متحده در سال های آتی کشوری جنگ طلب باقی خواهد ماند و دلیل این موضوع این است که در حقیقت ایالات متحده در طول سال ها ثروتمندتر شده و از قومیت ها و نژادهای متفاوتی تشکیل شده است. اما با این وجود آن ها مردمی جنگ طلب هستند. طبیعت جنگ طلب آمریکایی ها در تأثیرات اوضاع ابتدایی و جمعیت شناسی آمریکای شمالی بریتانیایی، ناشی می گردد و پس از تأثیرات جنگ برای استقلال، جنگ داخلی و جنگ جهانی دوم نیز این جنگ طلبی را تشدید می نماید.

ماهیت ستیزه جویی بعدی ایالات متحده ناشی از دلسردی و ناامیدی عالمان سیاسی که هرگز قادر به توفق بر منطق بی عیب و نقص اما بی فایده توکویل نبوده اند، است. "جورج کنان " برای دهه ها به شیوه ای که در آن سیاست محدودسازی او به یک استراتژی نظامی تبدیل گردید ابراز تأسف می کرد. "بوروس راست " در سال 1982 در کتاب "خطر موجود و نامحسوس" نوشت که مداخله آمریکا در جنگ جهانی دوم (و مداخله نظامی آمریکا به طور کل) امروزه غیرضروری، بی تأثیر و مایه تأسف است. "جان مرشمیر" در کتاب "تراژدی سیاست روز " نوشت: "ایالات متحده نمی تواند به امن ماندن در پشت موانع اقیانوسی که از آن محافظت می کند قانع و راضی باشد". کتاب "کناره از رستاخیز " (1990) نوشته "جان مولر " چنین نتیجه گیری می کند که جنگ اصلی منسوخ گردیده و چنین پیش بینی می نماید که ایالات متحده در نهایت مطابق با این مسأله رفتار خواهد نمود. اما همان طور که مولر به خوبی از این موضوع مطلع است، ایالات متحده کاملاً از این مسیر خارج نشده است.

استدلال سوم این است که ایالات متحده کشوری فوق العاده آرمان خواه است که با اعمال زور سعی در گسترش ارزش های خود دارد. این درست است که ایالات متحده کشوری آرمان خواه است، اما این کشور به طور آشکار از ایدئولوژی لیبرالی جان می گیرد که طرفداران آن به طور کل مخالف استفاده از جنگ به عنوان ابزاری برای گسترش ارزش های لیبرال هستند.

"ساموئل هانتینگتن " در ابتدا عقیده آمریکایی را در جان فشانی برای آزادی و تساوی توصیف می کند و نهایتاً در مسیر کاری خود آن را یک شاهین دموکراتیک می نامد. اما او تحقیق دانشگاهی خود را با این استدلال به اتمام رساند که آمریکایی ها باید دیگر تمدن ها و فرهنگ ها را به حال خود بگذارند و بدین ترتیب فعالیت های نظامی به منظور گسترش ارزش های آمریکایی و کسب گسترش دموکراسی آمریکایی را رد می کند. نگرش او با ایده ای که به سخنرانی وداع واشینگتن، و نظر "کوینسی آدامز " باز می گردد که می گوید"آمریکا دوست آزادی در همه جا و تنها مدافع آزادی خود است" همخوانی دارد. همچنین این نگرش با بخشی از تئوری سیاسی آزادی که برای مدت زمان طولانی بر سایر ایده ها برتری داشت ـ ایده ای که از زمان "جان استارت " تا زمان "میشل والزر " ادامه داشت ـ که عدم دخالت در امور مردم ستمدیده ای که در نهایت باید خود را به آزادی برسانند توصیه می کند، تطابق دارد. علی رغم دستورات آشکار صلح نظریه پردازان و بیانیه های لیبرال، حتی امروز نیز لیبرالیسم آمریکایی تصمیم به استفاده از قدرت نظامی گرفته است.

به طور خلاصه باید گفت که هیچ یک از دلایلی که موید این مطلب است که آمریکا باید نسبت به راه اندازی جنگ بی میل باشد نظیر رویدادهای داخلی متاثر از توکویل، خسارات ناشی از جنگ داخلی، عقاید لیبرالی ضد جنگ طلبی، این کشور را نسبت به جنگ بی میل نمی سازد.


ماشین جنگی های سرنوشت ساز!

در تشکیلات نظامی، اصطلاحات زیادی وجود دارند که هر یک جدای از معنی لغوی، معنی خاص و ویژه ای را تداعی می کنند. یکی از این اصطلاحات، اصطلاح "ماشین جنگی" است که معمولا به ارتش (مجموعه سربازان و سلاح ها) یک کشور اطلاق می شود. از این اصطلاح در جنگ جهانی دوم به کرات برای توصیف ارتش آلمان نازی استفاده می شد و اکثر کشورهای درحال جنگ، از ارتش آلمان نازی با اصطلاح ماشین جنگی آلمان یاد می کردند. در چنین سیستمی که ارتش نقش ماشین جنگی یک کشور را ایفا می کند، سربازان و تجهیزات نظامی با عنوان چرخ دنده های محرک این ماشین جنگی شناخته می شوند. چرخ دنده هایی که هر یک می توانند به نوعی تعیین کننده سرنوشت جنگ باشند. در زبان انگلیسی اصطلاحا به این سربازان Gears of War می گویند. حال اگر در این بین سرباز یا سلاحی بتواند به تنهایی در تغییر سرنوشت جنگ به نفع نیروهای خودی نقشی اساسی و کلیدی ایفا کند، در این صورت او را با عناوینی همچون چرخ دنده ممتاز (Excellent Gear) و یا چرخ دنده کامل (Perfect Gear) از سایرین مشخص می کنند.

اصطلاح چرخ دنده فلزی (Metal Gear)، که در این بازی به کار رفته و حتی به عنوان لوگو و نام بازی هم شناخته می شود، درواقع اشاره ای به همین نوع القاب دارد. به عبارتی دیگر متال گیر، سلاحی ارزشمند و سرنوشت ساز است که داشتنش می تواند به سادگی سرنوشت جنگ را به نفع یکی از طرفین تغییر دهد.

حال این سوال پیش می آید که متال گیر چیست؟ یا شاید، کیست؟ برای پاسخ به این سوال بهتر است به ادامه مقاله توجه کنید.


رقصنده با مار!

شخصیت های اصلی سری بازی های متال گیر را سربازان کهنه کاری تشکیل می دهند که با نام رمزی مار (Snake) و مار عریان (N.a.k.e.d Snake) شناخته می شوند. البته داستان بازی ها روایتگر ماجرای زندگی دو نسل از افراد یک خانواده نظامی (پدر و پسر) هستند که طی ماجراهایی زندگی آن ها با یکدیگر پیوند خورده و در مقطعی رو در روی یکدیگر قرار می گیرند.

شخصیت اصلی قسمت اول داستان (همان قسمت سوم)، سربازی حرفه ای و کارکشته به نام جک است که با نام رمزی مار- بعدها مار عریان- شناخته می شود. درمورد علت این نام گذاری در بازی اینطور توضیح داده می شود:


* نکته1: در این دیالوگ ها، زیرو (Zero) نام رمزی فرمانده عملیات است.

* نکته 2: با توجه اینکه در این بازی کلمه اسنیک، به عنوان یک اسم خاص به کار می رود، از ترجمه آن در تمام متن صرفنظر شده و از آن مانند یک اسم خاص استفاده شده است.


" زیرو: خوب گوش کن، تو درحال حاضر تو خاک دشمن هستی و ممکنه حرف هامون شنود بشه. از حالا تا پایان ماموریت، از اسم رمز برای پیدا کردن هم استفاده می کنیم. اسم رمز تو در این ماموریت N.a.k.e.d Snake است. از حالا به بعد تو رو اسنیک صدا می کنم. یادت باشه، هیچ اشاره ای به اسم واقعی خودت نکن.

اسنیک: مار؟

زیرو: تو مارها رو دوست نداری؟

اسنیک: منظورت چیه؟

زیرو: تو قبلا چندتا از اون ها خوردی، یادت نیست؟

اسنیک: تو تمرین زنده موندن رو می گی؟

زیرو: خوشحالم که اینو می شنوم.

اسنیک: یادم نمیاد که هیچوقت تو رستوران، مار به عنوان غذا سفارش داده باشم، اما...

زیرو: مراقب باش، ممکنه انتخابی نداشته باشی.

اسنیک: خب رئیس، تو رو چی صدا کنم؟

زیرو: هوووم... بذار ببینم، من می تونم... تام، آره تام باشم. منو "رئیس تام" صدا کن. تو این ماموریت تو بدون غذا، سلاح و تجهیزاتی. تو از نظر امکانات کاملا لخت هستی، درست مثل لقبی که بهت دادم (N.a.k.e.d Snake).

اسنیک: حالا فهمیدم چرا از من پرسیدی که مارها رو دوست دارم یا نه. ببینم، لقب ماری هم که به من دادی، یه شوخی بود؟

زیرو: نه، دلیل خوبی برای اون دارم. وقتی که اوضاع کمی بهتر شد بهت می گم."


در زمان جنگ جهانی دوم، نامگذاری گروه های نظامی (رسته های) مختلف به نام حیوانات (برحسب نوع فعالیت و توانمندی آن ها) موضوعی رایج در ارتش آمریکا به شمار می رفت. به طور مثال، جاسوسان را موش کور (Moles) و دیده بان ها را کرکس می نامیدند. البته این نوع نامگذاری بعدها از نام حیوانات به نام هایی مانند آلفا، زیرو، براوو... تغییر کرد.

به نظر می رسد انتخاب لقب مار برای شخصیت این بازی به خاطر خصوصیات خاص رفتاری مار در طبیعت و قابلیت بالای او در حفظ بقا باشد. مارها موجوداتی خونسرد و شکارچیانی ماهر و بسیار خطرناک هستند، آن ها در آب و خشکی وجود دارند، درمقابل آسیب ها بسیار مقاوم هستند و قابلیت ترمیم دارند، تغییرات آب و هوایی را به خوبی تحمل می کنند و در برابر گرسنگی بسیار مقاوم هستند. هر یک از خصوصیات می توانند برای یک کماندوی نظامی حیاتی و سرنوشت ساز باشند، از این رو ظاهرا انتخاب این لقب مناسب ترین انتخاب برای شخصیت اصلی سری بازی های متال گیر به شمار می رود. نکته جالب این است که القاب دشمنان شخصیت اصلی بازی هم تا حد امکان از اسامی دشمنان طبیعی مارها انتخاب شده است: گرگ، روباه، کلاغ، گربه وحشی و...


" تام: نیروهای افسانه ای که باس (Boss) در طول جنگ جهانی دوم دور هم جمع کرده بود هم لقب مار (اسنیک) داشتند. ارتش کبرا... اون ها گروهی از سربازان ویژه بودن که باعث شدن جنگ به پایان برسه و دنیا نجات پیدا کنه. تو هم یکی از همون نیروهای ویژه هستی."


قسمت اول داستان با روایت ماجرایی واقعی از تنش بین دو کشور شوروی و آمریکا آغاز می شود. درطول بازی این ماجرا که بعدها به "بحران کوبا" معروف شد در میان دیالوگ های کاراکترها اینطور روایت می شود:


" بعد از پایان جنگ جهانی دوم، جهان به دو قطب شرق و غرب تقسیم شد. این تقسیم بندی شروع بخشی از تاریخ به نام جنگ سرد بود (1).

زیرو: جک، برات خبرهای مهمی دارم. رئیس CIA بالاخره برای انجام ماموریت به ما چراغ سبز نشون داد. آینده نیروهای FOX (نیروهای ویژه ای که از طرف سیا برای ماموریت های خاص و سری فرستاده می شدند) به این ماموریت بستگی داره. اگر ما از این ماموریت سربلند بیرون بیایم به مقام بالایی دست پیدا می کنیم.

جک: ماموریت چیه؟

زیرو: دو سال پیش یکی از دانشمندان برجسته شوروی از غرب تقاضای پناهندگی کرد.

اسم اون نیکولای استپانوویچ ساکالو (Nikolai Stepanovich Sokolov) بود. اون سرپرست دایره تولید OKB-754 بود. دایره ای که برای شوروی درمورد ساخت سلاح های فوق پیشرفته تحقیق می کرد و بهترین فرد اون مجموعه محسوب می شد.

جک: اون همون متخصص معروف ساخت راکت نیست؟

زیرو: درسته، خودشه. 12 آپریل 1961 ساکالو موفق شد اولین انسان رو به فضا بفرسته و اسم خودش رو در تاریخ موندگار کنه. (2)

جک: آسمان آبی است، اما از خدا خبری نیست! (* این اولین جمله ای بود که یوری گاگارین پس از عبور از جو، به زمین مخابره کرد و در آن دوران حرف و حدیث های زیادی را به وجود آورد)

زیرو: اون برای پرتاب موشک به فضا از تکنولوژی پیشرفته ای استفاده کرد که بعدها تغییر شگرفی در صنایع نظامی ایجاد کرد.

جک: چرا اون می خواست به غرب پناهنده بشه؟

زیرو: برای اینکه اون از کرده خودش پشیمون شده بود. به نظر اون اختراعش می تونست آتش جنگ رو در جهان روشن کنه و به یه سلاح مخرب تبدیل بشه.

جک: به همین دلیل هم اون کشور، خونه و خانواده اش رو رها کرد و مخفی شد؟

زیرو: دقیقا نه، یکی از شروط اون این بود که خانواده اش به سلامت به غرب منتقل بشن. ما موفق شدیم با ترفندی خانواده اون رو از شوروی خارج کنیم و بعد خود ساکالو رو به پشت دیوار برلین انتقال بدیم. من کسی بودم که این ماموریت رو رهبری می کردم.

جک: بعد چی شد؟

زیرو: ما ساکالو رو به بخش دیگه ای منتقل کردیم، اما خستگی راه باعث شد که اون بیمار بشه و ما مجبور شدیم اون رو به بیمارستانی در برلین غربی منتقل کنیم. اون دو هفته با من بود تا بالاخره تونستیم از پایگاه شوروی در برلین دور بشیم. اون در شرایطی نبود که بتونه اطلاعات درستی به ما بده. فقط اگر یک هفته زودتر اقدام کرده بودیم یک برگ برنده بزرگ به دست می آوردیم.

جک: منظورت بحران موشکی کوباست؟

زیرو: در 16 اکتبر سال 1962 رئیس جمهور کندی با بحران گسترش و توسعه موشک های میانبرد شوروی در کوبا مواجه شد. رئیس جمهور رسما از شوروی درخواست کرد که پروژه توسعه موشکی خودش رو متوقف کنه و موشک ها رو از کوبا خارج کنه. در همون زمان به اون خبر رسید که نیروی دریایی از ورود کشتی های شوروی که حامل وسایل ساخت و گسترش موشک ها به کوبا بودن جلوگیری کرده. با وجود این سختگیری ها نه تنها شوروی از موضع خودش کوتاه نیامد، بلکه برای ارتش وضعیت قرمز هم اعلام کرد. کشتی های ترابری شوروی دوباره شروع به حمل موشک ها به کوبا کردن و شوروی و آمریکا در آستانه یک جنگ اتمی قرار گرفتند. مذاکرات زیادی برای حل این بحران بین گروه های رسمی و غیر رسمی صورت گرفت تا اینکه سرانجام، در 28 اکتبر، اتحاد جماهیر شوروی با خروج موشک هاش از کوبا موافقت کرد. و به این ترتیب دنیا از یک هولوکاست هسته ای نجات پیدا کرد. اما برای خروج موشک های روسیه از کوبا آمریکا هم شروطی را قبول کرد و به نوعی با شوروی معامله کرد.

جک: منظورت اینه که آمریکا هم قبول کرد تا IRBMs رو از ترکیه خارج کنه؟

زیرو: نه IRBMs یه پروژه تموم شده برای ما بود و به هیچ وجه یه پروژه استراتژیک بین ما و شوروی محسوب نمی شد. معامله ترکیه درواقع حیله ای بود برای پوشش دادن داستانی که خوراک خبری برای سایر کشورهای دنیا باشه. (3)

جک: خب، پس شوروی چی می خواست؟

زیرو: ساکالو، اونها خواستار بازگردوندن اون بودن.

جک: منظورت اینه که شوروی کوبا رو ترک کرد تا بتونه ساکالو رو به دست بیاره؟

زیرو: درسته.

جک: مگه اون لعنتی مشغول چه کاری بود؟

زیرو: درحال حاضر ما هیچ ایده ای در این مورد نداریم. ما برای تحقیق زمان کمی در اختیار داشتیم. یا باید ساکالو رو برمی گردوندیم یا وارد یه جنگ اتمی می شدیم. رئیس جمهور کندی (4) قول برگردوندن اون رو به خورشچوف (5) داده بود. من ساکالو رو از بیمارستان خارج کردم و اونو به ماموری که در بخش شرقی قرار داشت تحویل دادم. موقع تحویل ساکالو مدام فریاد می زد" منو نجات بدید". بعد از این ماجرا، یک ماه بعد ما اطلاعات جدیدی از جاسوسهامون دریافت کردیم.

جک: درمورد ساکالو؟

زیرو: بله، ساکالو به مرکز پژوهشی برگردونده شده بود و او رو مجبور کرده بودند که دوباره زیر نظر سازمان اطلاعاتی کی.جی.بی (6) روی سلاح مخفی شوروی کار کنه. اینطور که معلوم بود، پروژه اون ها درحال تکمیل بود.

جک: اون روی چه نوع سلاحی کار می کرد؟ کارهایی روی راکت فضایی انجام می داد؟

زیرو: نه، اون روی موشک ها کار می کرد.

جک: یه تکنولوژی مشابه.

زیرو: حدس می زنم تو درست بگی. ما جزئیات زیادی از اون نمی دونیم، ولی فکر می کنم یک سلاح اتمی جدید باشه.

جک: من باید چیکار کنم؟

زیرو: ما داریم درباره سلاح مخفی مهمی صحبت می کنیم که خورشچوف حاضر شد به خاطر اون کوبا رو ترک کنه.

جک: ساکالو هنوز توی پژوهشگاه اون هاست؟

زیرو: طبق اطلاعات ما اون الان در محلی کوهستانی به نام Tselinoyarsk ، در 3 مایلی غرب کوه های ویرجین قرار داره. ساکالو رو به تازگی به اونجا منتقل کردند.

جک: چرا؟

زیرو: ظاهرا اون ها درصدد انجام آزمایش سلاح هستند. این بهترین فرصت برای ماست تا ساکالو رو برگردونیم. اگر اون توی پژوهشگاه می موند این ماموریت هرگز انجام نمی شد. این آخرین شانس ماست. ساکالو هم اینو می دونه، جاسوس های ما باهاش تماس گرفتن."


همانطور که در بالا هم اشاره کردم، داستان بازی به واقعه ای تاریخی اشاره دارد، اما در کنار روایت آن ماجرایی ساختگی را نیز به تصویر می کشد. برای درک بیشتر این موضوع، در ادامه داستان را از نگاه تاریخی و واقعی بررسی می کنیم:


1- جنگ سرد چیست؟

جنگ سرد اصطلاحی است که به دوره‌ای از تنش‌ها، کشمکش‌ها و رقابت‌ها در روابط ایالات متحده، شوروی و هم‌پیمانان آن ها در طول دهه‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ اطلاق می‌شود. در طول این دوره رقابت بین این دو ابرقدرت در عرصه‌های مختلف مانند اتحاد نظامی، ایدئولوژی، روانشناسی، جاسوسی، ورزشی، تجهیزات نظامی، صنعت و توسعه تکنولوژی ادامه داشت. این رقابت‌ها تبعاتی مانند مسابقات فضایی، پرداخت هزینه‌های گزاف دفاعی، مسابقات سلاح‌های هسته‌ای و تعدادی جنگ‌های غیرمستقیم به دنبال داشت.

گرچه در طول جنگ سرد هرگز درگیری نظامی مستقیمی بین نیروهای ایالات متحده و شوروی به وجود نیامد اما گسترش قدرت نظامی، کشمکش‌های سیاسی و درگیری‌های مهم بین کشورهای پیرو و هم پیمانان این ابر قدرت‌ها از تبعات آن به شمار می‌روند. هر چند ایالات متحده و شوروی در طول جنگ جهانی دوم و در مقابل آلمان نازی متحد بودند، اما حتی قبل از پایان جنگ نیز بر سر چگونگی دوباره سازی جهان پس از جنگ با هم اختلاف داشتند.

پس از جنگ در حالی که آمریکا در کنار بیل کلینتون و در تلاش بود تا کمونیسم را در جهان محدود کند گستره جنگ سرد به تمام جهان به ویژه اروپای غربی، خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا کشیده شد. در این دوره جهان با بحران‌های مکرر مانند دیوار برلین (۱۹۴۸-۱۹۴۹)، جنگ کره (۱۹۵۰-۱۹۵۳)، جنگ ویتنام (۱۹۵۹-۱۹۷۵)، بحران موشکی کوبا (۱۹۶۲) و جنگ شوروی در افغانستان روبه‌رو شد که هر لحظه امکان یک جنگ جهانی را ایجاد می‌کرد اما در نهایت این اتفاق رخ نداد. یکی از دلایل مهم دوری هر دو طرف از ایجاد یک جنگ مستقیم دسترسی آن ها به سلاح‌های هسته‌ای و ترس از استفاده طرف مقابل از این سلاح‌ها بود.

در نهایت در انتهای دهه ۱۹۸۰ و با دیدارهای مقامات عالی رتبه که به وسیله آخرین رهبر شوروی میخائیل گورباچف ترتیب داده شد و با برنامه‌های اصلاحی گورباچف جنگ سرد پایان یافت.


2- ساکالو یا کارالیوف و کریموف!

در داستان بازی، شخصی که سفینه پرتاب یوری گاگارین (اولین انسان فضانورد) به فضا را طراحی کرد، نیکولای استپانوویچ ساکالو نامیده می شود. حال ببینیم که آیا درواقعیت هم چنین شخصی وجود دارد و آیا او سازنده سفینه یوری گاگارین بوده است؟


" یوری گاگارین، نخستین فضانورد جهان، بوسیله یک فروند فضاپیمای وستوک طی ماموریت وستوک-1 به مدار زمین سفر کرد.

وُستوک به معنای شرق، نام خانواده‌ای از فضاپیماهای مدارگَرد است که در چارچوب برنامه سفر انسان به فضا در شوروی طراحی و ساخته شدند. طراحان این فضاپیما سرگئی کارالیوف و کریم کریموف بودند."

با توجه به اطلاعات و شواهد موجود، می بینیم که چنین شخصیتی واقعی نبوده و ساخته ذهن نویسنده بازی (کوجیما) است. درست در همین نقطه است که بازی با تاریخ توسط کوجیما صورت می گیرد. او با وارد کردن دانشمندی ساختگی به جمع دانشمندان واقعی سازنده سفینه فضایی وستوک، سعی کرده جو واقعی حاکم بر داستان را حفظ کند و در عین حال بدون وارد کرد تهمت به شخص خاصی، داستان خودش را روایت کند. درواقع اگر کوجیما مسبب همه اتفاقات درون بازی (آن هایی که به ساکالو مربوط می شوند) را کارالیوف و یا کریموف معرفی می کرد، ممکن بود با واکنش خانواده این افراد و حتی کشور روسیه مواجه شود، به همین دلیل برای فرار از هرگونه درگیری احتمالی و در عین حال نگارش داستان، از این شخصیت ساختگی استفاده کرده است.


3- بحران موشکی کوبا:

محوریت داستان قسمت سوم بازی متال گیر، بر اساس ماجرایی معروف به "بحران موشکی کوبا" شکل گرفته است که طی آن داستان زندگی چندین سرباز کهنه کار ارتش آمریکا و سرنوشت آن ها نیز روایت می شود. حال بهتر است ببینیم ماجرای بحران موشکی کوبا در واقعیت به چه شکل بوده است:

در اوت سال ۱۹۶۲، اتحاد شوروی در کوبا اقدام به ساختن سکوهای پرتاب موشک‌های میان برد کرد. بعد از شکست عملیات آمریکایی خلیج خوک ها، روسیه موشک هایی را به بهانه محافظت از کوبا در برابر حمله ایالات متحده آمریکا در آنجا مستقر کرد. از نظر روسیه این کار به همان اندازه توجیه پذیر بود که قرار گرفتن کلاهک‌های هسته‌ای توسط آمریکا در بریتانیا، ایتالیا، یونان و مهم‌تر از همه ترکیه توجیه پذیر بود.

در ماه اکتبر همان سال هواپیماهایU2 آمریکا از سکوهای پرتاب موشک‌های در حال ساخت عکس گرفتند. این سکوها قادر به پرتاب کردن موشک هایی با برد ۱۶۰۰ کیلومتر بودند. جان کندی، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا به محض آگاهی از حضور موشک‌های روسی، در پیام خود در شب ۲۲ اکتبر ۱۹۶۲ آماده باش نیروهای آمریکایی را اعلام و حرکت کلیه کشتی‌های روسی به مقصد کوبا را ممنوع اعلام کرد. وی همچنین از نیکیتا خروشچف، رهبر اتحاد شوروی خواست موشک‌ها را تحت نظارت سازمان ملل از کوبا خارج کند.

با پذیرش درخواست کندی از سوی کرملین در ۲۸ اکتبر بحران موشکی کوبا که جهان را تا آستانه جنگ اتمی پیش برد، پایان یافت.

می بینید که این بخش از داستان با گرته برداری کامل و دقیق از تاریخ نوشته شده است. کوجیما با این کار سعی دارد درعین روایت داستان خود، به نوعی مخاطبانش را با تاریخ (به طور خاص سیاست های شوروی و آمریکا) آشنا کند تا در زمان مناسب، هدف خودش که درواقع نقد سیاست های این دو کشور است را عملی سازد. یکی از همین موارد، اشاره صریح کوجیما به صوری بودن توافق بین شوروی و آمریکا (درواقع خوروشچوف و کندی) است. کوجیما به صراحت اشاره می کند که چنین توافقی فقط به منظور گمراه کردن افکار عمومی در جهان بوده و در پشت پرده، این دو کشور توافق دیگری انجام داده اند. بیان چنین دیدگاهی می تواند نظریه جدیدی مبنی بر دروغی بودن اکثر تحرکات و توافقات سیاسی بین قدرت های بزرگ جهان را به وجود آورد. نظریه ای که کوجیما به شدت اصرار به بیان و اثبات آن دارد. در ادامه این مطلب بیشتر با این نظریه آشنا خواهید شد.


بازیگران سیاسی تاریخ

درطول سری بازی های متال گیر، گه گاه با اسامی برخی سیاستمداران واقعی برخورد می کنیم که هر یک نقش عمده ای در شکلگیری تاریخ جهان داشته اند. در ادامه به بررسی زندگی برخی از این شخصیت ها می پردازم:

4- جان اف کندی

جان فیتزجرالد کندی (John Fitzgerald Kennedy) - ۱۹۱۷ - ۱۹۶۳ سی و پنجمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا بود.

او از ۱۹۶۱ تا زمان به قتل رسیدنش در ۱۹۶۳ ریاست جمهوری را به عهده داشت. او که عضوی از خانواده سیاسی و مشهور کندی بود به عنوان نمادی از لیبرالیسم آمریکایی مشهور است. در طول جنگ جهانی دوم در اقیانوس آرام ناوبان بود و به خاطر شجاعت در نجات جان سربازانش مدال گرفت. کندی هنگام آغاز ریاست جمهوری ۴۳ سال داشت و از این رو جوان‌ترین رئیس جمهور تاریخ آمریکاست (پیش از او این عنوان از آن تئودور روزولت بود).

از اتفاقات مهمی که در دوران ریاست جمهوری او افتاد می‌توان به تهاجم ناموفق به خلیج خوک‌ها، بحران موشکی کوبا، ساخته شدن دیوار برلین، آغاز مسابقه فضایی، اولین اتفاقات جنگ ویتنام و جنبش حقوق مدنی آمریکا اشاره کرد.

کندی رکوردهای دیگری نیز دارد. او تنها کاتولیک رومی است که به ریاست جمهوری رسیده، اولین رئیس جمهور آمریکا که متولد قرن بیستم بود، آخرین رئیس جمهوری که در طول دوره‌اش به قتل رسید، آخرین کاندید حزب دموکرات از شمال آمریکا که به ریاست جمهوری رسید و آخرین کسی که هنگام انتخاب شدن عضو مجلس سنا بود.

کندی در ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ در سن ۴۶ سالگی به قتل رسید. این جوان‌ترین سن مرگ برای یک رئیس جمهور آمریکاست. قتل او یکی از اتفاقات مهم تاریخ آمریکا است، زیرا این قتل باعث مطرح شدن و به نوعی محبوبیت بیشتر او در آمریکا شد و باعث شد او الهام بخش نسل‌های متعددی باشد.


5- نیکیتا خورشچوف:

نیکیتا سرگیویچ خروشچف (۱۸۹۴ - ۱۹۷۱)، رهبر شوروی بعد از استالین، و صدر حزب کمونیست شوروی از ۱۹۵۳ تا ۱۹۶۴ و در عین حال از ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۴ نخست وزیر شوروی بود. او پس از رسیدن به رهبری حزب کمونیست در کنگره این حزب سخنرانی کرد و جنایات دوران استالین را محکوم کرد. پس از مرگ خروشچف جنازه وي تحت مراقبت شديد دفن شد و حتي خانواده اش اجازه شركت در مراسم را پيدا نكردند.


موش کورهای با ارزش!

6- کی .جی. بی (KGB):

کی. جی. بی مخفف نام "اداره اطلاعات و امنیت اتحاد جماهیر شوروی سابق است." (در ایران با نام کا گه به هم شناخته می شود)

کی. جی. بی یک نام کلی برای فعالیت های سرویس اطلاعات شوروی سابق، پلیس مخفی آن کشور و آژانس اطلاعاتی (جاسوسی) شوروی بود و در فاصله سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۹۱ (زمان سقوط شوروی) فعالیت داشت.

به دنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ کی. جی. بی جای خود را به اف اس بی (سرويس ضدجاسوسی روسيه) داد، منتقدان عقیده دارند که این تغییر تنها در نام این سرویس است و کی. جی. بی همچنان به فعالیت های پشت پرده خود ادامه می دهد.


7- سیا (CIA)

سیا (Central Intelligence Agency)، سازمان اطلاعاتی آمریکاست که وظیفه جمع آوری و تحلیل اطلاعات درباره حکومت‌ها، شرکت‌ها و افراد خارجی و گزارش این اطلاعات به حکومت آمریکا را دارد.

مرکز سازمان سیا در ایالت ویرجینیاست. این سازمان بخشی از اجتماع اطلاعات آمریکا است که در حال حاضر ریاست آن به عهده مدیر امنیت ملی است. نقش و ویژگی‌های سازمان سیا تقریباً برابر با سازمان ام آی ۶ در بریتانیا، سرویس اطلاعات مخفی در استرالیا یا موساد در اسرائیل است.


حال که با برخی از واقعیت های موجود در داستان آشنا شدید، به بررسی ادامه داستان بازی از طریق دیالوگ های بازی می پردازم:

در ادامه داستان، کوجیما ما را با یکی دیگر از سربازهای افسانه ای آمریکا آشنا می کند. این سرباز کهنه کار یکی از کلیدی ترین مهره های داستان به شمار می رود. او به عنوان یک استاد و مربی جنگ، جملاتی را به شاگرد قدیمی خود گوشزد می کند که در کل بیانگر دیدگاه های خود کوجیما از یک سرباز وفادار و میهن پرست هستند. توجه به دیالوگ های باس، جای تامل بسیار دارد.


* به دلیل اینکه در این بازی کلمه باس، به عنوان یک اسم خاص به کار می رود، از ترجمه آن در تمام متن صرفنظر شده و از آن مانند یک اسم خاص استفاده شده است.


"زیرو: اسنیک؛ رئیس (Boss) رو به خاطر داری؟ همون سرباز افسانه ای و مربی تو. اون درحال حاضر به عنوان مشاور این ماموریت با گروه فاکس همکاری می کنه.

اسنیک: باس؟

زیرو: اون در طراحی نقشه برای انجام این ماموریت به من کمک کرد. من و اون توی SIS با هم کار می کردیم.

باس: جک، این تو هستی؟

اسنیک: رئیس...

باس: با من صحبت کن می خوام صدات رو بشنوم.

اسنیک: 5 سال و 27 روز و 18 ساعته که ندیدمت.

باس: تو وزن کم کردی.

اسنیک: از صدام اینو فهمیدی؟

باس: البته، من تو رو خوب می شناسم.

اسنیک: چرا یکدفعه ناپدید شدی؟

باس: یه ماموریت فوق محرمانه پیش اومد. تو دیگه به من احتیاجی نداشتی.

اسنیک: اما من هنوز همه چیز رو یاد نگرفته بودم.

باس: من همه تکنیک ها رو به تو یاد دادم.

اسنیک: اما هنوز درمورد اینکه یه سرباز چطوری باید فکر کنه چیزی نمی دونم.

باس: من نمی تونم اینو بهت یاد بدم. یه سرباز باید روح قوی، جسم قوی و تکنیک بالایی داشته باشه، و تنها چیزی که تو می تونی از دیگران یاد بگیری تکنیکه. درحقیقت تکنیک چندان مهم نیست. چیزی که خیلی مهمه روحه. جسم و روح مثل دو طرف یه سکه هستند. اون ها درواقع یه چیزند. من نمی تونم به تو یاد بدم که چطور فکر کنی. تو باید سبک خودت رو پیدا کنی. به من گوش کن، اگه سرباز ها به دلیلی در یک جناح قرار دارند دلیل نمی شه که همیشه هم در همون جناح باقی بمونند. سیاست تصمیم می گیره که تو در میدان جنگ طرف کدوم جناح باشی و سیاست در همه چیز وجود داره. اون ها بر اساس زمان تغییر می کنند. خوب دیروز ممکنه بد فردا بشه.

اسنیک: به این دلیل بود که من رو ترک کردی؟

باس: نه، این دلیل ترک من نبود. بهت که گفتم من در یک ماموریت فوق سری بودم. من الان هم توی ماموریت سری هستم. سربازها جایی میرن که بهشون دستور داده می شه. اینجا جاش نیست که علت اونو بپرسی. اما تو دنبال دلیلی برای جنگیدن هستی. تو یه جنگجوی بالفطره هستی، تو تنها یه سرباز معمولی نیستی. یه سرباز یه ابزار سیاسیه، نه بیشتر. درست و غلط جایی در ماموریت او نداره. تو فقط باید به دنبال فرمانی باشی که دریافت می کنی. این چیزیه که به خاطرش سرباز شدی.

اسنیک: من هر کاری می کنم که ماموریتم رو به بهترین شکل انجام بدم، من به سیاست کاری ندارم.

باس: اینطور نیست، دیر یا زود وجدانت تور رو راحت نخواهد گذاشت. در انتها، تو انتخاب خواهی کرد که مثل یه سرباز زندگی کنی یا مثل دیگران فقط اسلحه به دست بگیری. مثلی در خاورمیانه وجود داره که میگه: " صداقت و وفاداری در انتهای کار قرار داره". می دونی معنی این جمله چیه؟

اسنیک: شروع میهن پرستی؟

باس: معنی اون اینه که باید خودت رو برای کشورت وقف کنی. من از رئیس جمهور و فرمانده ام اطاعت می کنم. من آماده ام اگه لازم باشه برای اون ها بمیرم. زمانی که دوره اون ها به پایان برسه، فرد دیگه ای جایگزین میشه. من باز هم طبق دستورات رئیسم عمل خواهم کرد، برای من مهم نیست که چه کسی تغییر کرده. افرادی که ماموریت ها رو دیکته می کنند، یکی نیستند.

اسنیک: پس چه کسی بر حقه؟

باس: با شرایط زمان زندگی کن. ارزش آدم ها به مرور زمان تغییر می کنه. و همینطور روئسای یک کشور. چنین چیزی درمورد دشمنان ما هم صدق می کنه. دشمنانی که ما با اون ها می جنگیم، طبق دستوراتی که در اون زمان دارند رفتار می کنند، ممکنه وفاداری اون ها طی زمان تغییر کنه. اگر ما به این جمله (" صداقت و وفاداری در انتهای کار قرار داره") واقعا باور داشته باشیم دیگه نیازی به باور هیچ چیز در جنگ نخواهیم داشت... حتی اگه دشمنانمون افرادی باشند که روزی اون ها رو دوست داشتیم.

اسنیک: پس یه سرباز باید اینطوری فکر کنه؟

باس: این دقیقا همون چیزیه که ما باید در انجام ماموریت هامون بهش توجه کنیم.

ادامه دارد...

نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، محب الزهرا
۰:۵۸, ۲۹/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۳:۰۱ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #3
آواتار
به نام خدا
بابت تاخیر معذرت میخوام. سعی میکنم از این به بعد زودتر ادامه مطالب رو قرار بدم.
ادامه...

در این بخش با معیار های کوجیما درمورد یک سرباز میهن پرست و فداکار آشنا می شویم.
باس معتقد است که برای یک سرباز واقعی جناح سیاسی، دوست، دشمن و حتی فرمانده ای که دستورات را دیکته می کند تفاوتی نمی کند. از نظر او یک سرباز، فارغ از همه این مسایل وظیفه دارد تا آخرین نفس درخدمت کشورش باشد و درصورت لزوم حتی جان خود را برای اثبات وفاداری نثار کند. او سرباز را ابزاری در خدمت سیاست معرفی می کند که به درست و غلط بودن ماموریت هایش توجهی نمی کند و بنا به اصل وفاداری، همه فرامین را درست فرض کرده و در انجام آن ها تلاش می کند. به عقیدن باس، رمز میهن پرستی واقعی در این نوع رفتار نهفته و یک سرباز واقعی کسی است که اینگونه بیاندیشد و عمل کند.

اما آیا چنین دیدگاهی واقعا درمورد سربازان آمریکایی درست است؟ آیا مفهوم میهن پرستی در ارتش آمریکا به همان شکلی است که کوجیما در بازی توصیف می کند؟ و آیا همه سربازان آمریکایی با این نظر موافقند یا برای میهن پرستی تعریف دیگری دارند. برای پاسخ به این سوال ها بهتر است با نگاهی دقیق تر به مسایل مربوط به سربازان آمریکایی توجه کنیم. به این منظور به بررسی عقاید گروهی از سربازان کهنه کار آمریکایی با عنوان "انجمن كهنه سربازان علیه جنگ" می پردازیم و مفهوم میهن پرستی آمریکایی را از زبان آن ها می شنویم:

سربازان و نظامیان قدیمی ارتش آمریكا یا از عراق گریخته اند یا از تمدید قراردادشان با پنتاگون سر باز زده اند و اغلب از نیروهایی هستند كه در جنگ های خلیج فارس دوم و افغانستان و در سایر نقاط جهان حضور داشته اند. این نظامیان انجمنی تشكیل داده اند با عنوان "انجمن كهنه سربازان علیه جنگ". این سربازان در دادگاهی بوش و بلر را به محاكمه كشیده اند و از سربازان حاضر در افغانستان و عراق خواسته اند كه پادگان ها را ترك كنند. در این میان تیم گودریچ، خلبان سابق نیروی هوایی آمریكا از همرزمان خود خواست در مقابل اوامر افسران خود،كه در جنگی نامشروع در عراق شركت كردند، مقاومت كنند. (توجه کنید که این موضوع دقیقا خلاف نظرات باس درمورد اطاعت بی چون و چرای سربازان از مافوق خود، بدون در نظر گرفتن درست و غلط بودن فرمان صادره است.)

تیم گودریچ، در حاشیه جلسه محاكمه بوش و بلر، در اسلامبول تركیه به خبرنگاران اظهار داشت:

"امیدوارم سربازان آمریكایی این را بفهمند كه در جنگی غیرقانونی شركت كرده اند و من از آن ها می خواهم كه از دستور فرماندهان خود تمرد كنند."

او كه تاكنون سه بار در عراق و افغانستان خدمت كرده، پیش از آغاز جنگ در مارس2003 حاضر به تجدید قرارداد خود با پنتاگون نشده است.

او می گوید:

"خیلی ها مقاومت كرده اند، اما مردم در جریان آن ها قرار ندارند. باید سربازان آمریكایی هرچه زودتر خاك عراق و افغانستان را ترك كنند، زیرا نظامیان بخشی از مسأله هستند نه راه حل آن (بازهم تضادی دیگر، برخلاف نظر باس و کوجیما که سربازان را مهره های سیاست و عامل سرنوشت ساز در حل هرگونه بحرانی می دانند، سربازان آمریکایی خود را تنها بخشی از مسئله می دانند و راه حل را در جای دیگری می بینند.).

وی می گوید: رسانه های صهیونیستی تبلیغاتی آمریكا كه در اختیار و انحصار لابی های اسراییل است، ما را ضد میهن معرفی كرده اند. ما چگونه می توانیم ضد میهن باشیم وقتی كه سربازان خود را تشویق به بازگشت به خانه هایشان می كنیم. میهن پرستی و عشق به میهن مستلزم قربانی كردن بی وقفه و بی پایان نیروهای آمریكایی در جنگی كه با شعار توجیه شده است، نیست و دولت آمریکا باید توضیحی شرافتمندانه برای ادامه حضور در عراق ارایه كند. (باز هم بحث میهن پرستی در اینجا به چالشی جدی کشیده می شود. در بازی کشته شدن برای وطن (به حق یا به ناحق!) میهن پرستی تلقی می شود ولی در واقعیت، حتی ترک جنگی نامشروع و بازگشت به وطن، اصل میهن پرستی خوانده می شود و مرگ و کشتار بی وقفه سربازان آمریکایی در جنگ، به هیچ وجه میهن پرستی نامیده نمی شود. )

با توجه به نکات ذکر شده به نظر می رسد که کوجیما معنی و مفهوم واژه میهن پرستی به روش سردمداران آمریکایی را به خوبی درک کرده و مفهوم توسعه طلبی و جنگ افروزی را میهن پرستی معرفی می کند. در چنین دیدگاهی است که سربازان حکم چرخ دنده های ماشین جنگی یک کشور را پیدا می کنند و بدون درنظر گرفتن هرگونه اخلاقیات (درست و غلط بودن هدف) دستورات مافوق را به اجرا در می آورند. در این سیستم آن ها ابزارهایی تاریخ مصرف دار هستند، که دولت ها به منظور دستیابی به اهدافشان آن ها را مورد سوء استفاده قرار می دهند و درصورت مستعمل شدن، از گردونه بازی حذف می شوند.


در ادامه داستان، کوجیما از شخصیت دیگری به نام کلنل ولگین نام می برد و او را مصوب آشوبی بزرگ (رویارویی مجدد شوروی و آمریکا ) معرفی می کند.


به این دیالوگ ها توجه کنید:

" ساکالو: ولگین کسیه که قصد داره سرزمین مادرش رو به تصرف درآره. پس از بحران موشکی کوبا، سرانجام با پیگیری گروه های حافظ صلح، خورشچوف تصمیم گرفت با غرب سازش کنه. اما با مخالفت شدید ایالت های مختلف و گروه های ضد غرب در روسیه مواجه شد. خورشچوف تلاش می کرد تا با کمک بزرگترین حامی خودش در این پروژه اوضاع رو آروم کنه که اون تراژدی آخرین روزهای نوامبر به وجود اومد.

اسنیک: ترور رئیس جمهور کندی؟

سوکولو: دقیقا، اون یکدفعه بزرگترین حامی خودش رو از دست داد و قدرتش روز به روز رو به افول گذاشت. گروه های مخالف دولت از این فرصت استفاده کردند و شروع به صف آرایی علیه خورشچوف کردند. اون ها قصد داشتند به جای اون برژنف (Brezhnev) (8) و کاسیگین (Kosygin) (9) را جایگزین کنند.

مغز متفکر این واقعه کسی نبود جز کلنل ولگین. اون در خفا درحال طراحی و ساخت سلاح مخفی دیگه ای بود تا بتونه در آینده نقشه اش رو عملی کنه. اما این کار هم اونو به اندازه کافی راضی نمی کرد. به همین دلیل اون منو به اینجا آورد تا با ساخت سلاح جنگی پیشرفته ای که طراحی کرده بودم بتونه اهرم فشار قوی تری رو به دست بیاره. حدس می زنم که اون ها قراره به زودی اونو تست کنن. اسم اون سلاح Shagohod هست."


با بررسی تاریخ در می یابیم که شخصیت ولگین هم همانند شخصیت ساکالو، ساختگی و زاده ذهن کوجیما بوده و در واقعیت چنین شخصیتی وجود ندارد. حال این سوال مطرح می شود که این شخصیت چگونه شکل گرفته و منشاء الهام آن چه فرد و یا افرادی بوده اند؟ با گشت و گذار در تاریخ روسیه- و درست در همین مقطع زمانی مورد نظر- شخصیتی واقعی را خواهیم یافت که به نظر می رسد شخصیت ولگین به نوعی الگویی از آن باشد. این شخصیت پن کوفسکی نام دارد.


جاسوسی که از سردسیر آمد!

"پن کوفسکی" به عنوان جاسوس در شوروی سابق فعالیت می کرد، و نیز از این می ترسید که "خورشچف" جنگ اتمی را آغاز کند. درماه می 1961 پن کوفسکی پس از شرکت درجلسه ای طولانی با کسانی که با او در ارتباط بودند به مسکو بازگشت. او با استفاده از دوربین مینوکس خود از هزار پرونده از وزارت دفاع شوروی درمورد توان موشکی کشو رعکس گرفت. 18 جولای سال 1961 پن کوفسکی یک بار دیگر به لندن بازگشت تا اطلاعات تازه ای در اختیار رابطان انگلیسی خود قراردهد. در این جلسه که به طور مخفی برگزار شد، پن کوفسکی اطلاعات مربوط به شوروی را دراختیار انگلیسی ها گذاشت. براساس این اطلاعات اعضای گروه دریافتند خورشچف تعدادی از موشک های اتمی تهاجمی شوروی را درکوبا مستقرکرده است. هواپیمای جاسوسی یو2 در زمان خود یک شاهکار فن آوری بود، این هواپیما با بال های بزرگ بیست و شش متری و وزن بسیار کم می توانست در ارتفاع بیش از بیست سه هزار متر پرواز کند، این هواپیما می توانست در هر پرواز هشت هزار کیلومتر را طی کند و یازده ساعت در آسمان بماند. یو2 یکی از برترین دوربین های آن زمان بود و "ادوین ارلند" مخترع دوربین "پولاروید" آن را اختراع کرده بود. این دوربین از ارتفاع بیست و پنچ کیلومتری می توانست تصاویری باز از مساحتی بالغ بر دویست کیلومتر عکس بگیرد و یا تصاویری بسته و دقیق از اشیائی به عرض سی سانتی متر ضبط کند. این دوربین به سی شش هزار متر فیلم بسیار نازک و مخصوص مجهز بود و در هر پرواز می توانست چهار هزار عکس بگیرد. اطلاعاتی که پن کوفسکی دراختیار غربی ها قرارداده بود، به کارشناسان عکس سازمان سیا کمک کرد تا صحت این سناریو را تایید کنند. اتحاد شوروی موشک های تهاجمی خود را درکوبا مستقرکرده بود. موشک هایی که می تواست ایالات متحده را هدف قراردهد. رئیس جمهور معتقد بود باید اقدامی محتاطانه اتخاذ کنیم، اما سران ارتش مایل بودند موشک ها را بمباران کنند و کوبا را اشغال کنند. در موسکو پن کوفسکی پرکارتر ازهمه بود؛ رابطان انگلیسی از او اطلاعت بیشتری می خواستند و او مجبور بود بیشتر خطرکند. در تابستان سال 1962 پن کوفسکی بر دامنه فعالیت های خود افزود و چندین بار با رابط خود "ژانت چیزن" همسر رئیس سازمان جاسوسی انگلستان، شعبه مسکو ملاقات کرد. آن ها در اینجا با هم ملاقات می‌کردند؛ خیابان مالو پلاک 21. پن کوفسکی ابتدا اطراف را زیر نظر می‌گرفت و سپس وارد ورودی مجتمع آپارتمانی می‌شد و فیلم ها و نوشته را به رابط انگلیسی اش تحویل می داد. چیزن دستورهای تازه را به او منتقل می کرد و موعد ملاقات آینده تعیین می شد. در ملاقات بعدی، مأموران اینبار آن دو را زیر نظر گرفته بودند، و یکی از دوربین های نظارتی كی.جی.بی در حین ورود پن کوفسکی به آپارتمان از او عکس گرفت. مأموران، كی.جی.بی پن کوفسکی را در عکس شناختند و به طور مخفیانه وسایل ضبط صدا و تصویر را درون آپارتمان او در مجتمع کار گذاشتند. اکنون پن کوفسکی به طور بیست و چهار ساعته تحت نظر بود. افسران ضد جاسوسی آپارتمان پن کوفسکی راجستجو کردند و دوربین مینوکس او را به دست آوردند. در کنار آن یک رادیو بی‌سیم و یک دفترچه رمز بود، پن کوفسکی هنوز متوجه خطری نبود که او را تهدید می کرد. سرانجام روز بیست و دوم اکتبر سال 1962 و لحظه اوج بحران فرا رسید. کندی با توجه به اطلاعاتی که پن کوفسکی داده بود دستور دارد کوبا را محاصره دریایی کنند. این بزرگترین تحرک نظامی آمریکا پس از جنگ بود. مأموران كی.جی.بی، پن کوفسکی را مخفیانه در مسکو دستگیر کردند. روز بیست و هشتم اکتبر سال 1962 ناو روسی که به سوی کوبا در حرکت بود، بازگشت. خورشچف عقب نشینی کرد. شش ماه بعد در مسکو محاکمه پن کوفسکی آغازشد. دادستان کل اتحاد جماهیر شوروی او را به خیانت و جاسوسی متهم کرد، زیرا شواهد قاطعی علیه او وجود داشت. دوربین مینوکس و سایر وسایل جاسوسی او را به دادگاه آورده بودند، دادگاه از اوخواست روش کار با این تجهیزات را شرح دهد. سرانجام حکم دادگاه قرائت شد و پن کوفسکی مجرم شناخته شد و او را به مرگ محکوم کردند. پن کوفسکی به زندان "اوویا" منتقل شد. روز هفدهم می سال 1963 شوروی اعلام کرد پن کوفسکی اعدام شده است.


البته شخصیت ولگین تنها بخش کوچکی از شخصیت پن کوفسکی را در خود جای داده و افراد دیگری نظیر آسلات (شخصیتی روس که در عین دشمنی با آمریکا، در حد جنون شیفته فیلم های وسترن آمریکایی است تا حدی که نام خود را گربه سیاه گوش آمریکایی گذاشته) و تا حدودی هم ساکالو، بخش هایی از شخصیت مرموز و پیچیده او را به ارث برده اند.



دیگر بازیگران سیاسی داستان

همانطور که دیدید، در ادامه داستان از دو شخصیت دیگر (برژنف و کاسیگین) هم نام برده شد. این دو شخصیت هم جزو افراد واقعی این داستان محسوب می شوند. در ادامه به معرفی این دو شخصیت سیاسی می پردازم:


8- لئونید ایلیچ برژنف

لئونید ایلیچ برژنف، سیاست‌مدار و رهبر شوروی از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۸۲ بود. وی در تاریخ ۱۹ اکتبر سال ۱۹۰۶ در شهرک کامنکا در استان دنپروپتروفسک در اوکراین امروزی که در آن زمان جزئی از امپراتوری روسیه بود زاده شد و در تاریخ ۱۰ نوامبر سال ۱۹۸۲ در مسکو درگذشت. او در سال ۱۹۶۴ دبیر اول و از سال ۱۹۶۵ به بعد دبیر کل کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی بود. از سال ۱۹۶۰ تا سال ۱۹۶۴ و از سال ۱۹۷۷ تا ۱۹۸۲ ریاست شورای عالی اتحاد شوروی را به عهده داشت.

سال های پایانی رهبری برژنف در رسانه‌های جمعی «رکود» نامیده شد. بحران همگانی در دولت شوروی، گرایش های منفی در اقتصاد، توسعه بیش از حد دستگاه دیوانسالاری از ویژگی های این دوره است.

در دوره زمامداری برژنف بنابر خواست حکومت افغانستان، نیروهای شوروی به این کشور اعزام گردید که پیامدهای دشواری را با خود داشت.

برژنف با کشور آمریکا در دوره ریاست جهموری نیکسون همکاری فضایی برقرار ساخت که نتیجه آن پروژه آزمایشی آپولو-سایوز بود. در سال ۱۹۸۱ لهستان خود را از شوروی جدا کرد ولی همچنان به همکاری نظامی با این کشور ادامه داد.

برژنف در سال ۱۹۸۲ پس از چند ماه بیماری سرانجام درگذشت. پس از او یوری آندروپوف به جای او نشست.


9- الکسی کاسیگین

۱۵ اکتبر ۱۹۶۴ دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی نیکیتا خروشجف را از همه سمت هایش در دولت و حزب برکنار کرد و اعلام داشت که این تصمیم به دلیل ضعف سلامتی جسمانی او صورت گرفته است. در پی بر کناری خروشچف، لئونید برژنف دبیر اول حزب و الکسی کاسیگین رئیس شورای وزیران شوروی شد و هر دو اعلام داشتند که سیاست همزیستی مسالمت آمیز با غرب را ادامه خواهند داد.

دو روز بعد پراودا ارگان حزب کمونیست شوروی در مقاله ای خروشچف را به باد انتقاد گرفت و او را سبک مغز، از خود راضی و مردی که بدون بررسی کافی تصمیم می گرفت و کارهای زیان آور و گاهی بچگانه انجام می داد توصیف کرد.

از این مقاله چنین بر می آید که برجستگان وقت شوروی از انتقاد خروشچف از سیاست استالین، کوتاه آمدن سریع او در برابر امریکا در جریان بحران موشکی کوبا در اکتبر ۱۹۶۲ و نیز رنجاندن چین راضی نبودند.


لازم به ذکر است که درطول روایت داستان متال گیر، هنوز خورشچوف حکومت شوروی را برعهده دارد و در تمام مدت روایت داستان، ولگین سعی دارد تا با انجام عملیات هایی علیه او، زمینه را برای روی کار آمدن برژنف فراهم کند. این اتفاق سرانجام در پایان داستان روی می دهد.

داستان بازی به این شکل ادامه پیدا می کند که دولت آمریکا پس از پایان بحران موشکی کوبا، و تسلیم ساکالو به شوروی، تصمیم می گیرد تا در عملیاتی فوق سری دو هدف اصلی را دنبال کند. یکی بازگرداندن مجدد ساکالو به آمریکا (به منظور تخلیه اطلاعاتی درمورد سلاح جدید شوروی) و دیگری نابودی سلاح مخفی و مخرب روس ها به نام Shagohod. به همین منظور دولت آمریکا از یکی از بانفوذترین و زبده ترین ماموران خود (با نام رمزی باس) دعوت می کند تا رهبری این عملیات را به عهده گیرد. توانمندی ها و شهرت باس می توانست او را هرچه بیشتر به کلنل ولگین نزدیک کند و مقدمات پیروزی عملیات را فراهم کند. تنها چیزی که برای شروع عملیات لازم بود، پخش شدن خبر خیانت باس (البته به دروغ) به آمریکا و پیوستنش به شوروی بود. البته دولت آمریکا به منظور واقعی جلوه کردن این خبر و نابودی Shagohod ، دو موشک اتمی مینیاتوری در اختیار باس قرار می دهد تا به واسطه آن ها بتواند اعتماد ولگین را جلب نماید. خبر خیانت باس و دزدیده شدن دو موشک اتمی آمریکا خیلی زود از طریق جاسوسان دو کشور پخش می شود و به گوش ولگین می رسد. چند روز بعد، باس خودش را به گروه ولگین می رساند و با استقبال گرم او مواجه می شود. ولگین از دیدن سلاح های اتمی همراه باس بسیار خوشحال می شود و از او درخواست می کند تا گروه معروف کبری را یکبار دیگر بازسازی کند. با بازسازی مجدد گروه کبری (سربازانی با القاب درد (Pain)، ترس (Fear)، پایان (The End)، غم (Sorrow) و خشم (Fury)- [ توجه کنید، با چه ظرافتی اسامی این افراد به پیامدهای منفی جنگ اشاره دارند. ترس، خشم، درد، غم و سرانجام پایان] ) به رهبری باس، گروه ولگین نفس تازه ای می گیرد و او خودش را برای انجام عملیاتی بزرگ علیه خورشچوف آماده می کند. درحالیکه ماموریت باس به خوبی درحال انجام شدن بود، ناگهان اتفاق غیر منتظره ای رخ می دهد؛ در یکی از روزها که گروه ولگین برای انجام عملیات، درحال نقل و انتقال ابزار و تجهیزات نظامی بودند، ولگین تصمیم می گیرد به منظور گرفتن انتقام از خورشچوف، پایگاه تحقیقاتی ساکالو در روسیه را با یکی از موشک های اتمی که باس به همراه آورده بود مورد حمله قرار دهد...


" ولگین: فکر کنم زمان اون رسیده که اسباب بازی جدیدمون رو امتحان کنم.

آسلات: کلنل، حتی اگه اونها دشمن ما هم باشن، هنوز هموطن های ما محسوب میشن.

ولگین: این من نیستم که ماشه رو فشار می دم، دوست آمریکاییمون برامون این کارو انجام می ده. (ولگین هم به باس خیانت می کند و شلیک موشک را به او نسبت می دهد!)

آسلات: تو می خوای به مردم خودت بمب اتم شلیک کنی؟

ولگین: آلامو (10) رو یادت میاد؟

آسلات: کلنل!"


در اثر این اتفاق پیش بینی نشده، عملیات باس با شکست مواجه می شود و فصل جدیدی از تنش ها بین دو کشور شوروی و آمریکا شکل می گیرد. در پی این اتفاق خورشچوف مستقیما با جانسون، رئیس جمهور وقت آمریکا تماس برقرار می کند و او را متهم به نقض پیمان صلح می کند. اما جانسون به شدت این موضوع را کتمان می کند و آن را امری خارج از کنترل دولت آمریکا می داند. در نهایت شوروی یکهفته به آمریکا فرصت می دهد تا بیگناهی خود در این ماجرا را اثبات کند. دولت آمریکا تصمیم می گیرد تا به هر طریق ممکن خود را از باتلاقی که در آن گرفتار شده است بیرون بکشد، به همین منظور آخرین شاگرد باس، تنها فرد مورد تایید دولت آمریکا (اسنیک)، از طرف دولت به ماموریتی فوق سری فرستاده می شود:


" اسنیک: زیرو، ممکنه بگی اینجا چه اتفاقی افتاده؟ برای چی اونا من رو سوال پیچ کردن؟ مثل بازجویی بود، فکر می کردن که من خائن هستم و با باس همدست شدم.

زیرو: اونها دنبال یه قربانی می گردن.

اسنیک: یعنی گروه فاکس کارش تمومه؟

زیرو: نه، روباه هنوز هم یک قدم از سگ ها (Hound) جلوتره. دلیل اینکه امروز اومدم تو رو ببینم اینه که فاکس نیاز داره تا این بدنامی از اسمش پاک بشه. (توجه داشته باشید که باس هم در گذشته با گروه فاکس کار می کرده)

اسنیک: درمورد چی حرف می زنی؟

زیرو: موقعیت تغییر کرده. ما شانس این رو داریم که از این بحران زنده بیرون بیایم.

اسنیک: چی؟ کدوم شانس؟

زیرو: آشفته نشو. امروز صبح با افراد سیا ملاقات داشتم.

اسنیک: اون ها تصمیم دارن ما رو از بین ببرن؟

زیرو: نه، چیزی بدتر از این. دیروز از کاخ سفید یه پیغام فوری رسید...


رئیس: رئیس جمهور جانسون (11)؟

جانسون: بله، آقای رئیس. گوش می دم.

خورشچوف: چند روز پیش در کشور من یکی از پایگاه های تحقیقاتی اصلی OKB-754 با یک حمله اتمی نابود شد. درست درهمون لحظه نیروهای ضد هوایی ما از هواپیماهای نظامی شما سیگنال هایی دریافت کردند ( آمریکا برای پشتیبانی از عملیات ولگین علیه خورشچوف، مخفیانه تعدادی از هواپیماهای جنگی خود را به روسیه اعزام کرده بود که شلیک موشک توسط ولگین، باعث لو رفتن این نقشه شد.) این موضوع برای شما آشنا نیست؟ به خاطر وجود این شرایط من نیروهای نظامی خودم رو درحالت آماده باش کامل قرار دادم. بسته به عکس العمل شما، نیروهای من در بالاترین حالت آماده باش نظامی قرار دارند و منتظر شروع یه آرماگدون هستند. با کمک رئیس جمهور قبلی من تونستم بحران کوبا رو به سلامتی پایان بدم. اما درحال حاضر قدرت من چندان زیاد نیست. اگه بتونم از این بحران سالم بیرون بیام، پشتیبان بزرگی برای تو خواهم شد.

جانسون: من باید خودم با شما تماس می گرفتم. می دونستید که یکی از سربازان ما چند وقت پیش به ما خیانت کرد و به کشور شما ملحق شده؟

خورشچوف: نه.

جانسون: پس راجع به این موضوع هم چیزی نشنیدید... مردی که این خیانت رو طراحی کرده یه کلنل روسی به نام ولگینه.

خورشچوف: ولگین؟ رهبر اون گروه افراطی تندرو؟ اسم اون سرباز که به ولگین ملحق شده چیه؟

جانسون: اسم اون باسه. اون برای ما یه سرباز افسانه ای محسوب میشه. درطول جنگ جهانی دوم، اون یکی از افرادی بود که در رسیدن به پیروزی به ما کمک بسیار زیادی کرد. تو روسیه شما اون رو به اسم Voyevoda می شناسید.

خورشچوف: منظورت همون باسه معروفه؟ مادر نیروهای ویژه؟

جانسون: بله، درست متوجه شدی. اون دوتا از موشک های اتمی مینیاتوری ما رو با خودش همراه داره.

خورشچوف: اون دوتا از موشک های مینیاتوری اتمی رو با خودش داره؟

جانسون: منم از همین می ترسم... فکر می کنم اون موشک ها رو به گروه جدیدش هدیه کرده باشه. دقت و نوع عملکرد موشک شلیک شده شباهت زیادی به اون موشک ها داره.

خوروشچوف: اما در اثر برخورد موشک اتمی، پایگاه تحقیقاتی ساکالو به طور کامل نابود شده.

جانسون: همدردی عمیق من رو به خاطر این تراژدی بپذیرید.

خورشچوف: پس کلنل ولگین به باس کمک کرده تا دو تا از موشک های اتمی مینیاتوری رو بدزده و اون ها رو به عنوان هدیه به نیروهای شورشی بده، بعد از اون هم ولگین با استفاده از یکی از اون ها پایگاه تحقیقاتی سوکولو رو نابود کرده تا با این کار تحقیقات ما رو متوقف کنه. درست می گم؟

جانسون: بله، درسته.

خورشچوف: و دولت آمریکا دست داشتن در همه این وقایع رو انکار می کنه، این هم درسته؟

جانسون: این هم درسته، ما درگیر مسئله پیچیده ای شدیم.

خورشچوف: پس هواپیماهای آمریکایی تو صفحه رادار ما چیکار می کردند؟ این نقض کامل حریم هوایی کشور ماست، و تو هنوز هم می گی که این موضوع تحت فرمان تو نبوده؟

جانسون: درسته.

خورشچوف: تو می خوای که من باور کنم همه این اتفاقات فقط کار یه سرباز بوده؟

جانسون: نمی دونم چی باید بگم.

خورشچوف: ارتش اصرار داره که این دستور از طرف تو صادر شده.

جانسون: یکبار گفتم و دوباره هم تکرار می کنم. دولت ما در این واقعه نقشی نداشته.

خورشچوف: من واقعا دوست دارم که این موضوع رو باور کنم. به هر حال، نفوذ و قدرت من بعد از واقعه کوبا تحلیل رفته. من به دلایل قوی ای نیاز دارم تا بتونم جلوی جنگ بین شوروی و آمریکا رو بگیرم. تو فقط یکهفته وقت داری تا باس رو دستگیر کنی و اون یکی موشک اتمی رو برگردونی. پس، باید راهی برای اثبات بیگناهیت پیدا کنی.

جانسون: بیگناهی خودمون رو ثابت کنیم؟

خورشچوف: بله، باید به من ثابت کنی که این یه حقه دیگه از طرف تو نیست.

جانسون: باس باید به کلنل ویگین نزدیک باشه. درمورد این چه نظری داری؟

خورشچوف: من نمی تونم خودمو جای تو تصور کنم. موقعیت سیاسی ناپایداریه. ولگین کسیه که برژنف می خواد با کمک اون منو سرنگون کنه. یکهفته، تو فقط یکهفته فرصت داری... و اگه سوالی نداری، لطفا یه فکری برای ولگین بکن.

جانسون: منظورت چیه؟

خورشچوف: هیچی... منظوری ندارم. اسم اینو یه اطمینان خاطر برای دو نفر آدم سیاسی بدون که می خوان باز هم به روابط خودشون ادامه بدن.

جانسون: اگه ما نتونیم بی گناهیمون رو ثابت کنیم چی؟

خورشچوف: من دیگه نمی تونم از حمله نظامی جلوگیری کنم. من برکنار می شم و اونها انتقام می گیرند.

جانسون: حمله اتمی به آمریکا؟

خورشچوف: من به اختیارات شما آگاهم، آقای رئیس جمهور.

جانسون: اختیارات؟

خورشچوف: اگه شکست بخوری، معنیش اینه که یه جنگ جهانی جدید شکل می گیره.


زیرو: برای اینکه از یه جنگ بزرگ جلوگیری بشه ما باید بی گناهی آمریکا رو اثبات کنیم.

اسنیک: و حذف باس توسط ما دلیل بی گناهی آمریکاست؟

زیرو: درسته، رده های بالای امنیتی تصمیم گرفتند که تو رو برای پایان دادن به این قائله انتخاب کنند. به نظر اون ها تو تنها کسی هستی که می تونه به این بحران خاتمه بده. تو آخرین شاگرد اون هستی. ما انتخاب دیگه ای نداریم.

اسنیک: روس ها تو این ماجرا به ما کمک می کنند؟

زیرو: اون ها به ما اجازه دادن تا از ماهواره ارتباطیشون تو این ماموریت استفاده کنیم.

اسنیک: فقط همین؟

زیرو: اون ها ارتباط ما رو با تعدادی از ماموران نفوذی هم برقرار کردند.

اسنیک: نفوذی؟

زیرو: بله، به زودی اون ها با تو ملاقات می کنند و درمورد نحوه فرارت پس از انجام ماموریت بهت توضیح میدن. اسنیک، فراموش نکن که تو دو تا ماموریت داری:1- پیدا کردن Shagohod و 2- از بین بردن باس

اسنیک: نابودی باس؟

زیرو: اسم رمز این ماموریت (مار خور)- Snake Eater- است.

اسنیک: این اسم رمز برای این انتخاب شده که من باید تیم کبرا و باس رو با هم نابود کنم، درسته؟

زیرو: کلنل ولگین رو فراموش نکن.

اسنیک: من یه قاتل جایزه بگیر نیستم.

زیرو: می دونم، اما این خواست کرملینه.

اسنیک: درخواست کرملین؟ منظورت اینه که اون ها برای انجام این کار از ما درخواست کردن؟ به ما چه ارتباطی داره که خورشچف و رژیم حاکم شوروی توسط کلنل ولگین تهدید می شن؟

زیرو: اگر ما بتونیم کاری کنیم که این شوروی از تبادل هسته ای خودش دست برداره، اونوقت ما موفقیت بزرگی رو به دست می آریم.

اسنیک: و درخواست CIA چیه؟

زیرو: اولویت برای ما نجات سوکولو و نابودی Shagohod است. قبل از انجام ماموریت بهتره با ماموران مخفی دیدن کنی و از اون ها اطلاعات بگیری. اسم رمز اینه "آزادیخواهان کجا هستند؟" و " La-Li-Lu-Le-Lo" "


این بخش از داستان به وضوح به نقد سیاست های غلط دو کشور آمریکا و روسیه می پردازد و پرده از راز مهمی بر می دارد. با وجود اینکه این بخش از داستان ساختگی است، اما درون مایه ای واقعی دارد. این که دولت آمریکا از سربازان قدیمی خود همچون سپر بلا برای نجات از باتلاق حماقت های خود استفاده می کند و برای خدمات گذشته آن ها پشیزی ارزش قایل نمی شود، داستانی واقعی و تکراری است. در اینجا هم باس، سربازی که طبق ادعای خود آمریکایی ها در جنگ جهانی دوم عامل پیروزی دولت آمریکا شده بود، حالا به خاطر نجات دولت آمریکا از بحرانی که خودش به وجود آورده باید قربانی شود، آن هم نه به عنوان یک سرباز وفادار و میهن پرست. بلکه به عنوان خائنی که به کشورش پشت کرده و قصد نابودی آن را دارد. این است معنی میهن پرستی به سبک آمریکایی!!

اگر خوب به خاطر داشته باشید کمی قبل دیالوگ هایی از باس دیدم که در آن دیدگاه های خودش راجع به یک سرباز کامل و میهن پرست را بیان می کرد. حال ببینید که چنین سرباز وفاداری در یک سیستم حکومتی نالایق که ادعای دموکراسی و حقوق بشرش گوش جهان را کر کرده به چه سرنوشت شومی دچار می شود... اما قبل از آن بهتر است به ماجرای نبرد آلامو که ولگین در هنگام شلیک موشک به پایگاه ساکالو به آن اشاره کرد بپردازیم:


10- نبردآلامو

نبردی بود بین قوای تگزاسی و ژنرال "سانتا آنای" مکزیکی که در ۱۸۳۶ رخ داد و منجر به شکست قوای تگزاس گردید. در این نبرد (که به نبرد آلامو مشهور است) که با محاصره قلعه توسط ارتش مکزیک صورت گرفت، تمامی قوای آمریکایی پس از چند روز مقاومت، تار و مار و نابود گردیدند. دیوی کراکت (قهرمان ملی آمریکا) نیز در زمره کشته شدگان بود.

دیوی استرن کراکت (Davy Crockett) متولد ۱۷۸۶ در تنسی، و متوفی ۱۸۳۶، قهرمان ملی و افسانه ای، فرمانده نظامی، کاشف، و سیاست‌مدار آمریکایی بود. در سال ۱۸۳۵، در هنگام متشنج شدن اوضاع تگزاس، و اشغال آن منطقه بوسیله ارتش مکزیک، سرهنگ کراکت جهت کمک به نیروهای آمریکا شخصا و داوطلبانه راهی تگزاس گردید. وی در نبرد آلامو در قلعه آلامو در سن آنتونیو توسط ارتش ژنرال سانتا آنا (مکزیکی) محاصره و دستگیر شد. سانتا آنا سپس کراکت را تیرباران کرد.


اشاره به چنین داستانی در این مقطع از بازی، کمی عجیب و نامفهوم به نظر می رسد. شاید اشاره ولگین به این واقعه در هنگام شلیک موشک اتمی به پایگاه ساکالو، اشاره ای به کشته شدن دیوی کراکت در آن واقعه باشد. همانطور که در بالا هم اشاره او نیز همانند باس یک قهرمان ملی و افسانه ای و فرمانده نظامی محسوب می شد و ولگین با یادآوری این داستان، چنین سرنوشتی را برای باس هم پیش بینی می کند.


11- لیندون جانسون

لیندون جانسون (Lyndon B. Johnson)، نام سی و ششمین رئیس جمهور آمریکا است.

جانسون پس از کسب افتخاراتی چند در زمینه دفاع از کشور آمریکا در برابر دشمنان این کشور و ارتقاء در مجلس سنای آمریکا در سال ۱۹۶۰ تلاش برای دریافت عنوان نامزدی دموکرات‌ها را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری همین سال، آغاز کرد. هنگامی که از جان اف کندی در این مبارزه شکست خورد، بسیاری از دوستان نزدیک خود را پس از پذیرش پست معاونت در کابینه کندی به تعجب و شگفتی واداشت.


زمانی که کندی در دالاس مورد سوءقصد قرار گرفت، جانسون در اتومبیلی دیگر در کاروان ریاست جمهوری شاهد اصابت گلوله به وی بود. جانسون پس از مرگ کندی در هواپیمای جت مخصوص رئیس جمهور در فرودگاه دالاس سوگند ریاست جمهوری ادا کرد.

در دوران زمامداری جانسون مجلس سنای آمریکا قوانین متعددی را در زمینه حقوق مدنی، آموزشی و رفاهی به تصویب رساند. سنا همچنین تلاشی را برای مبارزه با فقر که جانسون از آن با عنوان «جنگ علیه فقر» یاد کرد، در دستور کار قرار داد. لیندون جانسون در سال ۱۹۶۴ به عنوان نامزد دموکرات‌ها در انتخابات شرکت کرد و گوی سبقت را از «بری گلدواتر» رقیب اصلی‌اش ربود. تراژدی جنگ جنوب شرق آسیا و شورش‌های خیابانی در داخل از جمله وقایع مهم تاریخی دو سال پایانی دوران تصدی جانسون هستند.


ادامه داستان...

اسنیک برای انجام ماموریت به منطقه اعزام می شود و در همین بین یکبار دیگر با باس روبرو می شود.


"اسنیک: رئیس، تو اینجا چیکار می کنی؟

باس: من دیگه رئیس تو نیستم. اینجا چیزی برای تو وجود نداره. برگرد به خونه. برو پیش رئیست. لازم نیست خودت رو در اینجا ثابت کنی (خودی نشون بدی). اینجا آمریکا نیست.

اسنیک: چرا خیانت کردی؟

باس: من خیانت نکردم. من تا انتها... وفادار هستم. وفادار به هدفم. تو چطور، جک؟ تو می خوای چیکار کنی؟ به کشورت وفادار می مونی یا به من؟ به کشورت، یا مربیت؟ به ماموریتت یا اعتقاداتت؟ به وظیفت نسبت به سربازانت یا احساسات شخصیت؟ تو هنوز حقیقت رو نمی دونی. اما دیر یا زود باید انتخاب کنی. انتظار ندارم که منو ببخشی. اما تو نمی تونی منو شکست بدی. می دونی که من خیلی قوی تر از تو هستم. یادت باشه اگه تو نتونی گذشته ات رو پشت سرت بذاری، نمی تونی جون سالم به در ببری. دفعه بعدی که ببینمت می کشمت."


در شرایطی که اسنیک بر سر یک دوراهی قرار گرفته است و چاره ای جز کشتن عزیزترین فرد زندگیش ندارد، متوجه می شویم که بروز چنین شرایطی در ارتش آمریکا امری تکراری بوده و قبل از این ماجرا هم افرادی در شرایطی مشابه قرار گرفته بودند.


" اسنیک: رابطه بین سارو و باس چیه؟

زیرو: مگه تو قبلا درمورد اون تحقیق نکردی؟

اسنیک: چرا یه چیزهایی درموردش می دونم.

زیرو: می دونستی که اون دو سال پیش مرده؟

اسنیک: دو سال پیش مرده؟

زیرو: اون توی Tselinoyarsk کشته شد و باس کسی بود که اینکا رو انجام داد.

اسنیک: باس؟

زیرو: بله، دو سال پیش باس به دستور CIA به یه ماموریت سری فرستاده شد. اون در اونجا سارو رو دید که پس از منحل شدن گروه کبری بعد از جنگ جهانی، دوباره به شوروی ملحق شده بود. اما اینبار وضعیت اونها فرق می کرد، اون ها حالا دشمن هم بودن. ( منظور از دشمنی جنگ سرد است)

اسنیک: و بعد چی شد؟

زیرو: باس خودش سارو رو کشت و ماموریتش رو کامل کرد. (باس دقیقا پایبند به اصول میهن پرستی آمریکایی عمل کرده بود)

اسنیک: پس اون دیگه توی جناح اول خودش قرار نداشت..."
باز هم انتقاد صریح کوجیما به سیاست های آمریکا در این بخش به وضوح نمایان است. سیاست های آمریکا به شکلی است که در هر دوره ای دوستان دیروز، به دشمنان امروز بدل می شوند. هم رزم و همقطار باس در جنگ دوم جهانی، به علت ملحق شدن به شوروی (توجه داشته باشید که در زمان جنگ، شوروی و آمریکا با یکدیگر متحد بودند!) خائن شناخته می شود و طرح حذف آن روی میز سیاستمداران قرار می گیرد. نکته جالب اینجاست که برای حذف سارو، از دوست و همرزم قدیمی او (باس) استفاده می کنند. مهم نیست که سارو در گذشته تا چه حد برای کشورش تلاش کرده، مهم نیست که چه سختی هایی را به خاطر وطنش تحمل کرده، مهم این است که در مقطعی از زمان او مانند روسای خودش فکر نکرده و کاری را انجام داده که آن ها دوست نداشتند. حالا این قهرمان جنگ دیروز، به دشمن و خائن امروز بدل شده و باید به دست عزیزترین همرزم خود از بین برود. بر اساس همین دیدگاه است که باس به اسنیک توضیح می دهد: " به من گوش کن، اگه سرباز ها به دلیلی در یک جناح قرار دارند دلیل نمی شه که همیشه هم در همون جناح باقی بمونند. سیاست تصمیم می گیره که تو در میدان جنگ طرف کدوم جناح باشی و سیاست در همه چیز وجود داره. اون ها بر اساس زمان تغییر می کنند. خوب دیروز ممکنه بد فردا بشه.". باس، قهرمان ملی و افسانه ای آمریکا هم امروز، به دلیل مصلحتی آمریکایی به عنوان دشمن و خائن معرفی می شود (چه بسا داستان خیانت سارو به آمریکا هم سرپوشی برای مخفی نگهداشتن یکی حماقت های سیاستمداران آمریکایی باشد) و آخرین و بهترین شاگردش که تا دیروز او را همانند یک مادر و قهرمان و استاد می پرستید، امروز مامور قتل او برای پاک کردن آثار حماقت سردمداران آمریکا می شود.

ادامه دارد...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035
۱۴:۲۴, ۲۹/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۱۴:۳۱ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #4
آواتار
به نام خدا

ادامه داستان:

در ادامه داستان و طی ماجراهایی، اسنیک با کلنل ولگین روبرو می شود. اسنیک از ولگین درمورد علت پشت کردنش به شوروی سوال می کند و او ماجرای "میراث فیلسوف" و انگیزه به دست آوردن آن را برای اسنیک شرح می دهد:
" اسنیک: میراث فیلسوف چیه؟
ولگین: بسیار خب، قبل از اینکه بکشمت برات توضیح می دم. در مدت جنگ بزرگ، مردان قوی آمریکا، چین و شوروی با هم توافق مخفیانه ای انجام دادن. قرار مخفی اون ها داد درمورد از بین بردن قدرت متفقین و به وجود آوردن دنیایی جدید بود. پیروزی مستحکم در جنگ، سه کشور رو به سمتی سوق داد که اقدام به ساخت سلاح های اتمی، تکنولوژی ساخت راکت و ایجاد گروه ویژه کبری کنند.
اون ها برای انجام این پروژه ها مقدار زیادی پول رو در یکجا جمع کردند. این ثروت اونقدر زیاد بود که می شد با اون پنج بار جنگ جهانی راه انداخت و پیروز شد. این ثروت به "میراث فیلسوف" معروف شد. بعد از پیروزی در جنگ، سه کشور تصمیم گرفتند میراث فیلسوف رو بین خودشون تقسیم کنند. اما در این بین کشور ما از رقبای خودش پیشی گرفت. ما دارایی زیادی به دست آوردیم، تکنولوژی های پیشرفته ای تولید کردیم و شکست ناپذیر شدیم. موقعیتی مناسب برای کشور بزرگ ما به وجود اومد. پدر من یکی از افرادی بود که کاربرد مدیریتی میراث فیلسوف رو تغییر داد.
اون کاری کرد تا اتحاد جماهیر شوروی بتونه به طور کامل به میراث فیلسوف مسلط بشه و اونو در اختیار خودش بگیره. پول به چند قسمت تقسیم شد و هر قسمت اون به یکی از بانک های کشورهای مختلف از جمله سوئیس، استرالیا، هنگ کنگ و... سپرده شد و اطلاعات مربوط به مکان پول ها توی یه میکروفیلم نگهداری شد. پس از مرگ پدرم، من از این راز آگاه شدم و اون میکروفیلم رو به دست آوردم. با استفاده از اون پول و با حمایت برژنف و متحدانش من این قلعه نظامی و مرکز تحقیقاتی عظیم رو به وجود آوردم. اما از بخت بد دانشمندان احمق ما موفق به ساخت سلاح های جدید نشدند و در کارشون به مشکل برخورد کردند، به همین دلیل من مجبور شدم برای ادامه کار از سگ خورشچوف (ساکالو) و اختراع جدید اون Shagohod استفاده کنم. موقعیت من در GRU کار منو برای حمله به مرکز تحقیقاتی ساکالو سخت تر می کرد. اما شبکه جاسوسانی که به خاطر اون توافق سری به وجود اومده بودند هنوز هم پابرجا بود و کار می کرد. من از اون ها استفاده کردم تا با باس تماس بگیرم و پیشنهاد پیوستن به گروه رو به اون بدم.
تو اون موقع دنیا به سمت یکپارچگی پیش می رفت و کم کم معاهده میراث فیلسوف بین دو کشور هم کمرنگتر شده بود. ما (ولگین و باس) می خواستیم که با استفاده از میراث فیلسوف دوباره این آسیب دیدگی رو ترمیم کنیم و یکبار دیگه جهانی یکپارچه به وجود بیاریم. برای انجام این کار ما به قدرت نیاز داشتیم. یه کارت برنده که به اندازه کافی این قدرت رو داشته باشه که دنیا رو تحت تاثیر قرار بده، و اون برگ برنده Shagohod و نیروی کبری بودند. من در این جنگ نیروهای کبری رو از دست دادم، اما هنوز Shagohod رو در اختیار دارم. این چیزیه که آمریکا هم نمی تونه اونو متوقف کنه. "

در اینجا از توافق مخفیانه مالی بین سه کشور شوروی، آمریکا و چین صحبت به میان می آید که اصطلاحا آن را "میراث فیلسوف" می نامند. حال ببینیم که در واقعیت هم چنین توافقی بین این سه کشور برقرار شده بود یا نه؟
طبق تحقیقات انجام شده، میزان هزینه مالی صرف شده برای جنگ جهانی دوم، عددی بالای یک تریلیون دلار برآورد شد و مشخص شد که این جنگ از مجموع کل جنگ های دیگر، پر هزینه تر بوده است.
طی جنگ جهانی دوم ایالات متحده با341 میلیارد دلار هزینه برآورد شده به علاوه 50 میلیارد دلار وام و اجاره تسلیحاتی بیشترین مخارج را متحمل شد. از 50 میلیارد مذکور، 31 میلیارد به بریتانیا، 11 میلیارد به اتحاد شوروی، 5 میلیارد به چین و 3 میلیارد به 35 کشور دیگر رفت.
کشورهای بعدی به ترتیب شامل آلمان با 272 میلیارد، اتحاد شوروی با 192 میلیارد، بریتانیا با 120 میلیارد، ایتالیا با 94 میلیارد و ژاپن با 56 میلیارد دلار متحمل هزینه شدند. با این وجود، به غیر از آمریکا و آن عده از کشورهایی که از لحاظ نظامی کمتر فعال بودند، پولی که توسط کشورهای دیگر خرج شد به رقم واقعی هزینه جنگ حتی نزدیک هم نیست.
بنابر محاسبات دولت شوروی، اتحاد جماهیر شوروی 30 درصد از ثروت ملی خود را از دست داد و از طرفی تاراج و اخاذی آلمانی ها در کشورهای اشغال شده نیز به مبالغ بی حد و حسابی بالغ می شود. هزینه کامل خسارت ژاپن 562 میلیارد دلار برآورد شد.
با این اوصاف به نظر نمی رسد که سه کشور مذکور (شوروی، آمریکا و چین) توان مالی برای برقراری چنین توافقی را دارا بوده باشند. زیرا آمریکا در آن زمان چیزی حدود 50 میلیارد دلار وام از کشورهای دیگر دریافت کرده بود و با حساب 341 میلیارد هزینه ای که برای جنگ کرده بود، کشوری کاملا مقروض و ورشکسته به حساب می آمد. البته شوروی و چین هم وضعیت بهتری نسبت به آمریکا نداشتند و آن ها هم متحمل خسارات مالی زیادی شده بودند. پس ماجرای توافق مالی سری بین این سه کشور نمی تواند درونمایه ای واقعی داشته باشد و به احتمال زیاد، کوجیما آن را به دلیل ایجاد گره های داستانی لازم برای روایت داستان خود به وجود آورده است.
درواقع با توجه به حقایق موجود، میراث جنگ برای این سه کشور چیزی جز بدبختی و بحران مالی و انسانی نبوده و انباشته شدن مبلغ قابل توجهی پول، توسط آن ها تنها آرزویی محال بوده است.

ادامه داستان:
سرانجام اسنیک طی عملیاتی سخت و پیچیده موفق به شکست باس می شود. در همین بین دیالوگ هایی بین آن دو رد و بدل می شود که قابل تامل هستند:

" باس: پایان زندگی... زیبا است، مثل یه تراژدی می مونه. اسنیک، من مدت زیادی منتظر بودم. منتظر تولد تو، رشد کردن تو و کاری که باید امروز انجام بدی.
اسنیک: چرا؟ چرا این کار رو کردی؟
باس: چرا می خواستم دنیا رو یکبار دیگه یکپارچه کنم؟ در پایان جنگ جهانی دوم، وارثان فیلسوف با هم وارد جنگ شدند و دنیا یکبار دیگه از یکپارچکی خارج شد. نیروهای کبری، همرزمان من یکبار دیگه در کنار هم جمع شدند تا این دوگانگی رو از بین ببرند و دنیا رو یکپارچه کنند. (چنین اختلافی بر سر مسائل مالی بین این سه کشور وجود نداشت و بیشتر اختلافات به شرایط خاص دوران جنگ سرد مربوط می شد.)
ضعف سیاسی و مرور زمان می تونه دوستان رو به دشمن تبدیل کنه، به همون سادگی که باد می تونه جهتش رو تغییر بده. مسخره است، اینطور نیست؟ متحدان دیروز به دشمنان امروز تبدیل میشن. (تاکید کوجیما به این جمله و تکرار مکرر آن جای تامل بسیار دارد. درواقع او با این جمله مستقیما سیاست حاکم بر جهان را به باد انتقاد می گیرد. سیاستی که بر مبنای آن دوستان و دشمنان بر اساس منافع حال حاضر یک کشور تعریف می شوند و چیزی به نام ثبات روابط بی معنی است.)
زمانی که من رهبری تیم کبری رو به عهده داشتم، آمریکا و شوروی با هم در جنگ بودند.( به طور حتم منظور باس جنگ نظامی بین دو کشور نیست. بلکه نبرد برای گسترش سلاح های اتمی و پیشی گرفتن از یکدیگر بیشتر مد نظر اوست.)
حالا هم در قرن 21 باز هم آمریکا و روسیه دشمن هم محسوب میشن. البته من به نوعی به این موضوع شک دارم. دشمن ها در طول زمان و دوره های مختلف تغییر می کنند و ما سربازها به اجبار باید وارد جنگ با یکدیگه بشیم. (به یاد دارید؟ سربازها ابزار سیاستمداران هستند!)
دنیا باید یکبار دیگه یکپارچه بشه. باید اعضای پیمان میراث فیلسوف یکبار دیگه به هم بپیوندند. من همه توانم رو صرف این هدف کردم و با کمک دارایی کلنل ولگین تا حدودی به این هدف دست پیدا کردم.
در تاریخ 1 نوامبر 1951، من در یک آزمایش اتمی در صحرای نوادا شرکت کردم. توهم شاهد آزمایش اتمی در Bikini Atoll بودی، درسته؟
یکی از دلایلی که من همیشه همراه تو بودم این بود، من و تو مثل هم هستیم. هر دوی ما به وسیله کارمای دیگران بلعیده شدیم. ما هیچوقت نمی تونیم به طور طبیعی در پیری بمیریم. ما فردایی نداریم. اما می تونیم امید به آینده داشته باشیم. در سال 1960 من تونستم رویایی عالی و کامل از آینده فضا ببینم. سه سال قبل شوروی موفق شد با موفقیت موشکی رو به فضا بفرسته. اولین قمر مصنوعی در طول تاریخ. این یه سرشکستگی بزرگی برای آمریکا بود. به عنوان تلافی، آمریکایی ها همه توانشون رو برای پروژه ای فضایی به نام پروژه Mercury (12) خرج کردند. وقتی که شوروی موفق شد اولین انسان رو به فضا بفرسته، آمریکا هنوز داشت راکتی رو که ساخته بود با شامپانزه آزمایش می کرد. اما دولت آمریکا می خواست که انسانی رو به فضا بفرسته. پس به طور محرمانه تصمیم گرفت که انسانی رو به فضا بفرسته. اون ها فقط یک انتخاب داشتند. به همین دلیل من رو انتخاب کردند. بالاخره بعد از مدت ها می تونستم خودی نشون بدم. البته، تو نمی تونی در این مورد چیزی تو کتاب های تاریخی پیدا کنی. برای اینکه در آخرین لحظات این پروژه متوقف شد، اما از طرف دیگه جنگ پنهانی بین آمریکا و شوروی آغاز شد. (تاکید باس به این نکته که درمورد پروژه فضایی آمریکا نمی توان اطلاعاتی در کتاب ها یافت هم درنوع خود جالب توجه است)
یک مسابقه تسلیحاتی بزرگ و بی معنی بین هر دو کشور درگرفت. آمریکا و شوروی بیلیون ها دلار پول برای پروژه های فضایی خودشون خرج کردند تا نسل موشک هاشون به نتیجه یکسان رسید. در قرن 21 مردم جهان متوجه شدند که ما در سیاره بسیار کوچکی به نام زمین قرار داریم و دنیا بزرگتر از اینهاست. دنیایی بدون کمونیسم و کاپیتالیسم... و این جهانیه که من دوست دارم اونو ببینم. اما بالاخره واقعیت من رو به تسلیم وادار کرد.
دو سال پیش، من به دنبال سارو - هم رزم قدیمی در جنگ - رفتم. اون دوست من بود. اما یکی از ما باید کشته می شد. من انتخابی نداشتم. سارو جونش رو به من داد. دشمنی ای بین ما وجود نداشت. یکی باید کشته می شد و یکی دیگه زنده می موند. این یه ماموریت بود.
در اون زمان اعضای گروه میراث فیلسوف در بدترین حالت دیپلماتیک خود قرار داشتند. این گروه بعدها از هم پاشیده شد و در سال 1930 آخرین نفرات اصلی این قرار داد هم از بین رفتند و وضعیت این گروه به طور کامل تغییر کرد. این ها رو پدرم برای من توضیح داد. پدرم یکی از اون ها بود. می فهمی، من یکی از آخرین بازماندگان میراث فیلسوف هستم. اما اون پس از فاش کردن این راز برای من توسط یه گروه تروریستی کشته شد. اما، پدرم تنها چیزی نبود که میراث فیلسوف از من گرفت. در جولای 1944 به تیم کبری و من ماموریتی در نورماندی داده شد. ما ماموریت داشتیم که تاسیسات راکت های V2 دشمن رو نابود کنیم. من در اون زمان حامله بودم. سارو داشت پدر می شد. من در میدان جنگ، بانی به وجود اومدن یه زندگی شدم. یه پسر زیبا... اما پسر بچه من توسط ماموران گروه میراث فیلسوف ربوده شد.
باس بخشی از پیراهنش را باز می کند و ادامه می دهد:
باس: به این زخم نگاه کن. این ثابت می کنه که من یکبار مادر بودم. من جسم و فرزندم رو برای کشورم تقدیم کردم. حالا در وجود من هیچ چیزی وجود نداره. هیچ وقت هم وجود نداشته، من نه احساس نفرت و نه احساس پشیمانی می کنم. من هیچوقت راجع به زندگیم با کسی صحبت نکردم. ممنونم که به حرف هام گوش دادی. من تو رو پرورش دادم، دوستت داشتم، بهت اسلحه دادم و تکنیک های نبرد رو یادت دادم. حالا چیز بیشتری ندارم که بهت بدم. یکی باید بمیره و یکی دیگه زنده بمونه. نه پیروزی و نه شکست. برنده باید بار جنگ رو به تنهایی به دوش بکشه... این سرنوشت ماست. (باس، به عنوان یک سرباز کهنه کار رشد یافته در ارتش آمریکا، عاقبت شومی را که دولت این کشور برایش به ناحق رقم زده بخشی از سرنوشت خود می داند و درقبال این همه بی عدالتی هیچگونه کینه و نفرتی احساس نمی کند. به نظر باس- که می توان او را حاصل تفکرات نظامی آمریکا در زمان جنگ جهانی دوم دانست- پایبندی به انجام فرمان صادر شده، بدون هیچ قید و شرطی یک اصل اساسی در زندگی یک سرباز محسوب می شود و در این راه حتی قربانی کردن همسر، فرزند و خود سرباز هم امری جایز و وفادارانه محسوب می شود، حتی اگر این فداکاری در عاقبت به لکه ننگی برای آن سرباز بدل شود!!) کسی که زنده می مونه عنوان باس رو از آن خودش می کنه.
اسنیک: باس!
باس: تو یه سربازی. ماموریتت رو به پایان برسون و وفاداریت رو ثابت کن. (در اینجا هم به وفاداری و پایبندی به ماموریت تاکید می شود. توجه کنید که در این شرایط باس وفاداری اسنیک را کشتن او و وفاداری خودش را کشته شدن به دست اسنیک می داند و در برابر این خواسته – که درواقع خواست دولت آمریکاست- کاملا تسلیم است)"

ادامه داستان:
سرانجام پس از کشتن باس و نابودی سلاح مخفی شوروی، ماموریت اسنیک پایان می یابد. در انتهای این ماموریت، ایوا ناغافل اسنیک را ترک می کند و برای او کاستی به جا می گذارد و در آن حقایقی درمورد خودش و باس افشا می کند. حقایقی که پس از فاش شدن، مسیر زندگی اسنیک را برای همیشه تغییر می دهد و سرنوشت جدیدی را برای او رقم می زند.

" ایوا: بزرگی می گفت اولین جاسوس تاریخ ماری بود که از اون در کتاب آفرینش صحبت شده. در اون داستان حوا (در زبان انگلیسی حوا به صورت Eve نوشته می شود. نام Eva هم به نوعی اشاره ای به نام حوا دارد) توسط اون مار اغوا شد و فریب خورد. اما تو داستان ما این من هستم که اسنیک (مار) رو با میوه ممنوعه دانش فریب دادم. منو ببخش اسنیک.
می خوام اعترافی بکنم، من از طرف خورشچوف فرستاده نشدم. من جاسوس کی. جی. بی نیستم و هیچوقت برای NSA (13) کار نکردم. من جاسوس جمهوری خلق چین هستم... همه حرف های من دروغ بود. من به تو حقه زدم... متاسفم. میراث فیلسوف هنوز در چین فعالیت می کنه. ماموریت من این بود که میراث فیلسوف رو که ولگین از اون ها دزدیه بود پیدا کنم. به همین دلیل من در پوشش کی. جی. بی به مقر اون ها نفوذ کردم. اون دو نفر نفوذی NSA در سال 1960 خودشون رو کنار کشیدن و هر دوی اون ها مرد بودن. ADAM واقعی هیچوقت خودش رو در محل قرار نشون نداد تا من بتونم اون رو نابود کنم. (در اینجا نکته جالبی وجود دارد که اشاره ای به داستان آدم و حوا دارد. در داستان قرار بود که Snake (مار) با ADAM (آدم) ملاقات کند. اما به جای او Eva (حوا) حاضر می شود. منتهی در این داستان حوا موفق به فریب مار می شود!)
من خودم رو آدام جا زدم و تو، ساکالو و ولگین رو گول زدم. ما نمی تونستیم اجازه بدیم که شوروی و آمریکا همه چیز رو برای خودشون بردارند.
حاکمان چینی هم به اون میراث و هم به موشک های اتمی که قرار بود از طریق Shagohod شلیک بشن نظر داشتند. پنج سال پیش اتحاد جماهیر شوروی تامین تجهیزات اتمی رو به ما قطع کرد. پس از اون، پروژه Liangdan yixing چین – پروژه ساخت بمب های هیدروژنی و راکت های فضا پیما – به حالت تعلیق دراومد. اما کشور ما خودش اقدام به ساخت سلاح های اتمی کرد. ما ارتش مستقل خودمون رو برای مقابله با آمریکا و شوروی تجهیز کردیم. با کمک تو بالاخره همه چیز طبق نقشه پیش رفت، ممنون.
پس از جنگ و اتحاد این سه کشور، اون ها اقدام به جمع آوری بچه ها از سراسر دنیا کردند. در نتیجه غیر قابل تشخیص بود که من در آمریکا به دنیا اومدم. به همین دلیل برای من اصلا تعجب آور نبود که تو و ولگین متوجه این تفاوت نشدید. اما اون زن از ابتدا این موضوع رو می دونست. اون می دونست چون خود اون هم قبل از جنگ معلم یکی از مدارس فیلسوف بود. باس تنها کسی بود که من نتونستم اون رو گول بزنم. اون تنها فردی بود که می دونست من جعلی هستم.
اون همه چیز رو به من گفت. اسنیک، اون می خواست که تو حقیقت رو بفهمی. اون منو انتخاب کرد که همه چیز رو بهت بگم. من مدت طولانی به تو دروغ گفتم، اما اینبار همه چیز فرق می کنه.
ماموریت من این بود که میراث رو به دست بیارم و همه افرادی رو که در این مورد چیزی می دونن از بین ببرم. به عبارت دیگه من ماموریت داشتم تا تو رو بکشم. اما نتونستم این کار رو انجام بدم. برای اینکه ما همدیگه رو دوست داشتیم و تو جون منو نجات داده بودی. و به این دلیل که من به باس قول داده بودم. می خواستم اینو بدونی که چطور زنده ای.
اسنیک، خوب گوش کن، باس هیچوقت به آمریکا خیانت نکرد. اون قهرمانی بود که به خاطر کشورش کشته شد. باس به خوبی می دونست که چیکار می کنه. اون خودش رو قربانی کرد... چون ماموریتش این بود. (به ماموریت باس توجه کنید!)
موضوع پشت کردن باس به آمریکا حقه ای بود که دولت آمریکا برای رهایی از بحران به کار برد. (اشاره ای انتقادی به سیاست های کثیف آمریکا) باید بدونی که توی این جریان دست واشنگتن با میراث فیلسوف تو یک کاسه بود و باس ستاره این نمایش بود.
اون ها این نقشه رو کشیدن تا بتونن هم میراث (ثروت) روبوده شده توسط کلنل ولگین رو به دست بیارن و همزمان Shagohod رو هم نابود کنند. فقط یه قهرمان افسانه ای مثل باس می تونست اعتماد ولگین رو به دست بیاره و بفهمه که میراث در کجا پنهان شده. همه چیز طبق یه نقشه بود. اما یکدفعه اتفاق پیش بینی نشده ای رخ داد. کلنل ولگین به طور اتفاقی یکی از موشک های اتمی ساخت آمریکا رو به پایگاه تحقیقاتی ساکالو شلیک کرد.
خورشچوف خواستار این شد که آمریکایی ها بیگناهی خودشون در این ماجرا رو اثبات کنن. اعتبار واشنگتن درحال نابودی بود و باید برای اثبات بیگناهی خودشون کاری می کردند و در نهایت تصمیم به حذف باس در این ماموریت گرفته شد. باس نباید زنده به خونه بر می گشت، زندگی اون باید به دست شاگرد محبوبش خاتمه پیدا می کرد... این چیزی بود که حکومت می خواست، و این ماموریت به باس داده شد.
باس هیچ انتخاب دیگه ای نداشت. مرگ اون به دست تو بزرگترین افتخاری بود که بدست آورد. جدای از این افتخار، اون تونست پیش همرزم های قدیمی خودش برگرده. اما این لکه ننگ به وجود اومده با اون حتی تا توی قبرش هم همراه خواهد بود.
نسل آینده به اون ناسزا خواهند گفت و در آمریکا از اون به عنوان یک خائن، به دور از هرگونه افتخاری یاد خواهند کرد.( توجه کنید که سرنوشت این سرباز وفادار و میهن پرست در انتها به چه شکل درآمد) و در شوروی اون رو با عنوان هیولایی که فاجعه اتمی به بار آورد خواهند شناخت. اون قربانی این جنگ کثیف شد و هیچکس اینو نخواهد فهمید که آخرین ماموریت اون چی بود.
اما من فکر می کنم که اون می خواست تا از طریق تو مردم واقعیت رو بفهمن. اون می خواست که در یاد تو زنده بمونه. اما اون از گفتن این ها به تو منع شده بود و به همین دلیل بود که همه چیز رو به من گفت.
اسنیک، تاریخ هرگز نمی فهمه که اون چیکار کرد. هیچ کس چیزی درمورد حقیقت نمی شنوه. زندگی اون، عملکردش، آخرین ماموریتش و هر کاری که برای کشورش انجام داد برای همیشه در ذهن و قلب تو باقی خواهد موند. اون خودش، افتخاراتش و همه چیزش رو برای افتخار کشورش قربانی کرد. اون یه قهرمان واقعی بود. اون یه میهن پرست واقعی بود. "

12- پروژه مرکوری چیست؟
مرکوری، پروژه ای برای کسب اطلاعاتی از تاثیرات پروازهای فضایی بر انسان بود. در این پروژه برای بدست آوردن داده های فیزیکی اولیه و آزمایش سامانه های پرتاب کننده و فضاپیما، یک میمون و یک شامپانزه در دسامبر سال های 1959 و 1960 میلادی به مدارهای پایینی جو زمین ارسال شدند. شامپانزه ای دیگر در نوامبر 1961 میلادی به مدار زمین ارسال شد.

13- آژانس امنیت ملی آمریکا:
آژانس امنیت ملی (National Security Agency)، مشهور به NSA، یک آژانس دولتی آمریکا است که به نحوی زیر نظر سازمان دفاع ایالات متحده آمریکا اداره میشود. این سازمان در 4 نوامبر سال 1952 تاسیس شد و وظیفه اصلی آن نظارت بر مخابرات و فعالیتهای ماهوارهای و کشف رمز در ایالات متحده آمریکا بود. این کار مستلزم مقدار زیادی رمز شناسی (cryptanalysis) بود. همچنین این سازمان وظیفه حفاظت از مکالمات دولتی و سیستمهای اطلاعاتی آمریکا را در مقابل سازمان های مشابه بر عهده دارد که این کار نیز مستلزم مقادیر زیادی رمز نویسی (cryptography) است.
این آژانس از اعضای کلیدی جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانهترین سازمانهای جاسوسی در جهان به شمار میآید. البته کار این آژانس محدود به جاسوسی ارتباطات است و جاسوسی انسانی را شامل نمیشود. همچنین طبق قانون، فعالیتهای جاسوسی این آژانس محدود به روابط خارجی است اما در برخی مواقع نظارت های داخل مرزی را هم شامل میشود. این آژانس از اعضای جامعه اطلاعاتی ایالات متحده آمریکا است و یکی از محرمانهترین سازمانهای جاسوسی در جهان به شمار میآید. مرکز این آژانس در ایالت مریلند است.

همانطور که مشاهده کردید، کوجیما با نگارش داستان این بازی، به شدت سیاست های آمریکا در قبال سربازان کهنه کار خود و روابط بین الملل را زیر سوال برده و به نوعی انزجار خود را از اینگونه رفتارهای دوگانه آمریکا ابراز می دارد. او به زیبایی تعریف متفاوتی از میهن پرستی آمریکایی را به تصویر می کشد و با ترکیب واقعیت و خیال انتقادهای خود را به چنین برخوردهایی در لایه های زیرین روایت پنهان می کند. کوجیما به معنی واقعی استاد داستان نویسی و کارگردانی است و به راستی باید او را نابغه ای در دنیای بازی های رایانه ای دانست.

ادامه دارد...


نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، black
۱۸:۰۸, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
به نام خدا
واقعا وقتی نظرات رو میخونم، به وجد میام. غیر از اسم خودم هیچ نامی دیده نمیشه.Big Grin
انگار فقط نماد های ماسونی برای دوستان مهمه. شایدم مطلب بدون عکس حوصله مخاطب رو سرمیبره. حداقل بگید ایرادش چیه تا تو مطلبهای بعدی برطرف کنم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هادی... ، Reza2035 ، black
۱۹:۰۹, ۲۹/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۱۹:۵۶ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
[تصویر: Metal_Gear_Solid_Peace_Walker_Cover_Art.jpg]* توجه 1: نوع روایت سری داستان های Metal Gear Solid، کمی درهم ریخته و نامنظم است و برای داشتن درک درست از کل ماجرا، بهتر است آن ها را به ترتیب زیر مورد بررسی قرار دهیم:
Metal Gear Solid 3 :Snake Eater
Metal Gear Solid: Peace Walker
Metal Gear Solid V: Ground Zeroes (هنوز منتشر نشده)
Metal Gear Solid V: The Phantom Pain (هنوز منتشر نشده)
Metal Gear Solid
Metal Gear Solid 2: Sons of Liberty
Metal Gear Solid 4: Guns of the Patriots

* توجه 2: داستان این بازی در دو بخش کلی: اواخر دوران جنگ سرد و پس از دوران جنگ سرد مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

جنگیدن برای صلح!


داستان بازی Metal Gear Solid: Peace Walker هم مانند بازی Metal Gear Solid 3 :Snake Eater با تلفیقی استادانه از روایت واقعه ای تاریخی با ماجرایی ساختگی آغاز می شود. کوجیما (Kojima) برای نگارش داستان بازی مدت یکسال و نیم کار تحقیقی و کارشناسی انجام داده و در نهایت با همکاری سه کارشناس ارشد نظامی و یک تحلیلگر مسائل سیاسی آمریکای مرکزی، موفق به خلق اثری زیبا و درخور ستایش شده است. به همین دلیل در کنار شرح داستان بازی، به شرح نکات تاریخی، سیاسی و تحلیل نظرات کوجیما نیز خواهم پرداخت. اما قبل از پرداختن به داستان بازی، لازم است تا کمی با مفاهیم به کار رفته در آن آشنا شویم.


صلح و صلح پایدار


به طور حتم یکی از چالش برانگیزترین مفاهیم تاریخ بشریت، مفهوم صلح و در کنار آن، صلح پایدار است. اینکه چگونه صلح ایجاد می گردد و چه تضمینی برای پایداری آن وجود خواهد داشت، همواره مورد توجه بشر بوده و ذهن او را در ادوار مختلف مشغول خود ساخته است. از آنجا که داستان بازی به طور خاص به بررسی مفهوم صلح در نظر افراد مختلف می پردازد و چگونگی تحقق صلحی پایدار را از دیدگاه های مختلف مورد نقد و بررسی قرار می دهد، لازم است تا قبل از شرح و تحلیل داستان بازی، نگاهی کوتاه به تفسیر مفهوم صلح و روش های دستیابی به آن داشته باشیم:


به طور کلی یکی از عمده مشکلات موجود در تفسیر مفهوم صلح در جوامع مختلف، اشتباه گرفتن آن با مفهوم "آتش ‌بس" است. از نظر استراتژیک، "آتش بس" به وضعیتی اطلاق می‌شود که طی آن طرفین درگیر در یک مناقشه، به صورت یک طرفه یا دو طرفه و تحت شرایطی خاص، دست از جنگ می‌کشند و این وضعیت تا نقض قوانین "آتش بس" از سوی طرفین ادامه می یابد.


پایداری وضعیت "آتش بس" چندان قابل تضمین نیست و معمولاً با کوچکترین تنشی از سوی طرفین، احتمال درگیری و شروع مجدد جنگ وجود خواهد داشت.


اما صلح اصولاً به معنای پایان یک مناقشه دو طرفه و قطع کامل جنگ و تخلیه میدان نبرد (درصورت وجود) است و معمولاً از دوام و پایداری تضمین شده تری نسبت به "آتش بس" برخوردار است.


حال که با مفهوم کلی صلح آشنا شدیم، بهتر است شرایط و راهکارهای برقراری صلح را هم به طور خلاصه مورد بررسی قرار دهیم. طبق قواعد استراتژیک استوار بر میادین جنگی، برای برقراری صلح در یک جنگ، به دو روش می توان عمل نمود:


1- جنگیدن و وادار کردن طرف مغلوب به پذیرش صلحی یکجانبه که در اصطلاح به صلح رومی معروف است. در چنین شرایطی، طرف پیروز و یا مجموعه‌ای از قدرت های بی‌طرف ناظر، مفادی را (که معمولاً به نفع سمت پیروز است) به عنوان شرایط صلح و یا تضمین دوام آن تنظیم می‌کنند و طرف مغلوب مجبور به پذیرش آن ها خواهد بود. معمولاً اینگونه صلح تحمیلی از پایداری و دوام چندانی برخوردار نیست و طرف مغلوب درصورت کسب شرایط نظامی مناسب، درصدد لغو قرارداد صلح و تلافی برخواهد آمد. به همین دلیل، در تنظیم قرارداد چنین صلحی سعی می گردد تا حد امکان طرف مغلوب از دسترسی به شرایط نظامی مناسب دور نگه داشته شود (منع شود) تا این موضوع تضمینی بر ادامه و دوام صلح باشد.


2- صلح با کمک مذاکرات سیاسی و یا از طریق مداخله فعالان صلح. از آنجایی که برای برقراری چنین صلحی، رضایت طرفین درگیر به طور مساوی و عادلانه در نظر گرفته می شود، معمولاً پایداری و دوام آن بیشتر از روش اول است. در تنظیم این نوع قراردادهای صلح، سعی می گردد برای هر یک از طرفین درگیر به یک اندازه محدودیت، شروط پایبندی و حتی مجازات (در صورت لزوم مجازات هایی مانند پرداخت خسارت، بازگرداندن زمین های تصرف شده و...) در نظر گرفته شود تا موجبات هر گونه نارضایتی و احتمال حمله تلافی جویانه در آینده به کلی مرتفع گردد.


شرح نماد صلح


به راستی این علامت چیست و چرا به آن نماد صلح می گویند؟

[تصویر: 1-peace.gif]


این علامت در واقع نشان موسسه تحقیقاتی سلاح اتمی (Atomic Weapons Research Establishment) بود که در 21 فبریه سال 1958 این نماد به کمپ خلع سلاح اتمی (Campaign for Nuclear Disarmament) با نام اختصاری CND تغییر شکل داد.


این نماد در خود 2 حرف D و N را جای داده که یادآور واژه خلع سلاح اتمی (Nuclear Disarmament) هستند.


در علم نمادشناسی، حرف N به صورت شخصی است که دو پرچم را به صورت علامت V رو به پایین نگه داشته است. و حرف D به صورت شخصی است که پرچمی را با دست چپ به صورت ایستاده رو به بالا و پرچم دیگری را با دست راست، رو به پایین نگه داشته که این دو نماد به صورت رمزگونه در میان نماد صلح قرار داده شده اند. [ کوجیما با تغییر این نماد به هواپیمای بمب افکن، پیام اصلی بازی "صلح برای جنگ" را به زیبایی به مخاطب منتقل می کند.]


نماد صلح در بازی Peace Walker


نماد پیروزی (V)


نماد V به عنوان نماد پیروزی و همچنین صلح شناخته می شود. حرف V در زبان لاتین نماینده عدد 5 است و به همین دلیل دو حرف V و عدد 5 در انگلیس به عنوان نمادهای امید به کار می روند. در زمان جنگ جهانی دوم برای اولین بار وینستون چرچیل (Winston Churchill) با نمایش حرف V با انگشتانش، شعار V For Victory را مطرح نمود و آن را رسماً به عنوان نماد پیروزی معرفی کرد.


[در این بازی شخصیت پاز (Paz) درمورد ارتباط این نماد با نماد صلح جمله جالبی را مطرح می کند که نشان دهنده بازیچه قرار گرفتن نماد صلح، برای تحقق اهداف جنگ طلبانه قدرت های بزرگ است. "پاز: علامت V داخل نماد صلح، در واقع نشان پیروزیه. V For Victory"]
[تصویر: 2-paz.gif]








بخش اول


صلح زیر گام های سفیر صلح!


کوجیما در نگارش داستان سری بازی های MGS همواره همانند یک منتقد ضد جنگ عمل نموده و عملکرد دو ابرقدرت روسیه و آمریکا (به عنوان بزرگترین دارندگان سلاح اتمی در جهان) را زیر سوال برده است. او در قسمت سوم بازی (که در واقع شروع داستان سری بازی های MGS است) با بهره گیری از وقایع به وجود آمده در هنگام بروز بحران موشکی کوبا و تنش ایجاد شده میان دو کشور شوروی سابق و ایالات متحده، داستانی جذاب خلق نمود و در آن به طور مستقیم سیاست های جاه طلبانه این دو ابرقدرت بزرگ را مورد انتقاد قرار داد.


همانطور که پیش بینی می شد، کوجیما در ادامه این راه، در داستان بازی Metal Gear Solid: Peace Walker به سراغ وقایع دوران جنگ سرد می رود و در آن روایتگر ماجراجویی های پشت پرده دو کشور آمریکا و روسیه می شود.


داستان Peace Walker روایتگر ماجرای سرباز کهنه کار آمریکایی به نام جک (Jack) و با اسم رمزی اسنیک (Snake) است که درگیر ماجرایی پیچیده (این ماجرا در قسمت سوم بازی روایت می شود) شده و در نهایت موفق به کنترل بحران موشکی کوبا می شود و از یک آرماگدون اتمی جلوگیری می نماید، اما به دلیل پی بردن به خیانت های پشت پرده سردمداران آمریکایی، از این کشور روی برمی گرداند و با تشکیل ارتشی حرفه ای، مشهور به ارتش بی مرز (An Army Without Borders)، در کشور کلمبیا به گروه ها و کشورهای مختلف، خدمات نظامی ارائه می کند.


[تصویر: 3-jack.gif]

در سال های پایانی جنگ سرد، اوضاع برای اسنیک و گروه او (سربازانی که به کشور خود پشت کرده اند) به خوبی در حال سپری شدن است که با ملاقاتی غیر معمول، آینده این گروه دچار تحولی عظیم می شود. فردی به نام گالوز (Galvez) که خود را پروفسور و استاد دانشگاهی در کاستاریکا معرفی می کند به همراه یکی از شاگردانش به نام پاز به محل اردوگاه اسنیک و افرادش مراجعه می کنند و از آن ها برای انجام مأموریتی ویژه درخواست کمک می کنند.


در مورد علت حضور گالوز در کلمبیا و درخواست او از اسنیک و گروهش در بازی اینطور توضیح داده می شود:


"اسنیک: چرا باید یه دانشمند عالی رتبه حکومت کاستاریکا به کلمبیا بیاد و از ما درخواست کمک کنه؟


میلر (Miller): پروفسور گالوز از دانشگاه کاستاریکا، برای صلح به اینجا اومده.


گالوز: می دونید... در یکسال گذشته، دسته ای از نیروهای نظامی تو کاستاریکا مشغول فعالیت شدن که از ما نیستن.


میلر: کاستاریکا ارتشی نداره. (1)


گالوز: درسته. طبق بند 12 قانون اساسی کشور ما، داشتن ارتش دائمی ممنوع اعلام شده.


پاز: نظام نامه صلح...


اسنیک: [و] شما فکر می کنید اون ها یاغی هایی هستن که از نیکاراگوئه به اونجا گریختن؟


گالوز: نه... اونا پارتیزان های سازماندهی شده نیستن. اونا خیلی با گروه های پارتیزانی متفاوتن.


اسنیک: دولت شما در این مورد چه نظری داره؟


گالوز: هدف نیروهای چند ملیتی که طبق قرارداد سن خوزه به کاستاریکا اعزام شدن (CODESA) (2)، در واقع چیزی به غیر از توسعه این کشور و حمایت از اونه. درحقیقت اون ها برای اهدافی خاص، ادوات جنگی و سلاح به این کشور وارد می کنن.


اسنیک: [و] اون ها این مقدار پول رو از کجا تهیه می کنن؟


گالوز: ترسم از اینه که سیا (CIA) درگیر این ماجرا شده باشه.


میلر: سیا؟


گالوز: همونطور که هر دوی شما می دونید، ایالات متحده به آمریکای مرکزی به چشم یه حیاط خلوت نگاه می کنه... حتی بعد از بحران موشکی کوبا ما سعی کردیم روابطمون با آمریکا رو به حالت تعادل حفظ کنیم.


اسنیک: [و] حکومت شما نمی خواد این وضعیت به اشغال نظامی تبدیل بشه؟ [اشغال نظامی بی سر و صدای کشورهای آمریکای لاتین به بهانه حمایت از حکومت آن ها]


پاز: ما ارتشی نداریم که بتونه از کشورمون (کاستاریکا) دفاع کنه.


میلر: تو قانون اساسی ژاپن هم مورد مشابهی وجود داره: طبق ماده 9 قانون اساسی، ژاپن متهم به جنگ افروزیه و حق نداره ارتش نظامی داشته باشه. (3)


گالوز: می دونم که تو و مردانت به هیچ دولت و ایدئولوژی ای تعلق ندارید و فقط با دشمنان مختلف می جنگید. شما ارتش بدون حد و مرز هستید. خواهش می کنم اون ها رو از کشور بی دفاع ما بیرون کنید.


اسنیک: یه لحظه صبر کن! تو فکر می کنی که ما فقط مجموعه ای از "سگای جنگی" (4) هستیم؟ درسته؟


گالوز: بله، این چیزیه که من شنیدم. شما ارتش بدون حد و مرز هستید...


اسنیک: نه، ما فقط به کشورمون پشت کردیم.


شرح بخشی از وقایع تاریخی و اصطلاحات موجود در بازی- بخش اول


کاستاریکا کشور بدون ارتش


1- کشور کاستاریکا به عنوان یکی از کشورهای بدون ارتش شناخته شده است. در سال 1948 میلادی رئیس جمهور وقت کشور دستور انحلال ارتش کشور را صادر کرد و این موضوع به هرج و مرج داخلی منجر شد که تقریباً 2000 نفر در طول این درگیری ها کشته شدند، اما در نهایت این کشور به ثبات داخلی رسید و در حال حاضر فقط نیروی انتظامی کشور مسئول برقراری نظم و امنیت داخلی کشور است و کاستاریکا نیرویی به عنوان ارتش نظامی در اختیار ندارد. با توجه به موقعیت جغرافیایی این کشور و پیمانی که بین کشورهای منطقه به امضاء رسیده، قرار بر این شده که اگر کشور کاستاریکا مورد تهاجم یا اعلام جنگ قرار گرفت، کشورهای منطقه از جمله شیلی، کوبا و... به حمایت از آن به پا خیزند و کمک های نظامی خود را به این کشور ارسال کنند.



[تصویر: 4-cuba.gif]
اسامی برخی از دیگر کشورهای بی ارتش جهان:


جزایر سلیمان-کاستاریکا-ساموا-پالائو-آندورا-کرانادا-جزایر مارشال-لیختن اشتاین-نائورو-واتیکان



2- کودسا (The Convention for a Democratic South Africa-CODESA)


در اواخر دهه 80، شرایط بین المللی، منطقه ای و داخلی آفریقای جنوبی به گونه ای پیش رفت که گروه اصلاح طلبان حزب ملی به رهبری فردریک ویلم دی کلرک (Frederik Willem de Klerk) بر حزب و دولت حاکم شدند. دی کلرک طی نطقی در فوریه 1990 قانونی شدن احزاب، آزادی زندانیان سیاسی و عفو تبعیدیان برای بازگشت به کشور را اعلام نمود. متعاقب آن، مذاکرات میان احزاب و دولت برای تنظیم و تدوین یک مجموعه انتقال جهت تغییر وضعیت سیاسی این کشور به یک نظام دموکراتیک با تشکیلات سیاسی مورد قبول عامه مردم بر اساس عدم تبعیض نژادی و آپارتاید شروع شد. پس از چند مذاکره پراکنده، سرانجام اولین مذاکرات دسته جمعی تحت عنوان کنوانسیون برای ‎آفریقای جنوبی دمکراتیک ( کودسا) در 20 دسامبر 1991 آغاز گشت.


3- ژاپن، امپراطور بي‌ارتش!


كاستاريكا، ساموآ و پالائو از جمله كشور‌هايي هستند كه ارتشي ندارند. ژاپن نيز از جمله اين كشور‌هاست. از سال 1947، قانون اساسي ژاپن، داشتن نيروي نظامي سنتي را منع كرد و از اين رو، اين كشور تنها به وسيله نيروي دفاع مشروع (SDF) پشتيباني مي‌شود كه اين نيروها به مأموريت‌هايي فرستاده مي‌شوند.


حتي در اين محدوده‌ها نيز SDF فعاليت‌هاي شبهه نظامي، لجستيكي و پشتيباني خود را با کمک سربازان آمريكايي مستقر در ژاپن انجام مي‌دهد.


برخي از كارشناسان، امروزه اين امر را مناسب نمي‌دانند و بحث‌هايي پيرامون«دوباره به حالت نظامي درآمدن» يا «هنجار‌سازي» امور نظامي، راه مي‌اندازند كه اين امر مي‌تواند به سود ژاپن باشد. پس از آن، نيروي‌هاي SDF براي نخستين ‌بار بر اطراف درياهاي افغانستان و عراق مستقر شدند. اين نقش، بيش‌تر حالت پشتيباني داشت، اما آرايش آن ها حاكي از يك تغيير در نگرش‌ها نسبت به قانون اساسي ژاپن بود.


در حال حاضر ژاپن يكي از كشور‌هايي است كه بيشترين استفاده را از موانع طبيعي در دفاع مي‌كند و SDF نيز نيروي بسيار محكمي است، اما با وجود هزينه‌هاي بسيار دقيق و حراست‌هاي اصولي، موشك و بمب افکن هاي دور برد، حمل و نقل هوايي و زيردريايي‌هاي هسته‌اي ندارد! ژاپن از زير فشار‌هاي شديد آمريكا و فشار‌هاي داخلي در مواجهه با ترس از تهديدات چين و كره شمالي سربرآورده و عملكرد‌هاي نظامي‌اش را گسترده كرده است.


منع تشكيلات نظامي، در قانون اساسي ژاپن


قانون اساسي دوران معاصر ژاپن، در سال 1947، زير سايه نيروهاي مستقر آمريكايي براي تصرف و تجديد ساخت ژاپن پس از جنگ جهاني دوم، نوشته شد. قانون اساسي جديد، ارمغان آورنده صلح و مردم سالاري بود. ماده 9 اين قانون، صراحتاً ژاپن را از حق داشتن نيروي نظامي و استفاده از نيروهاي بين المللي به هر بهانه‌اي منع كرده است. اين قانون تنها يك نيروي دفاع مشروع را مجاز دانسته كه در 1954 به عنوان SDF تشكيل و نامگذاري شد.


4- سگ های جنگی (The Dogs of War)


داستانی که در سال 1974 توسط فردریک فورسیت (Frederick Forsyth) نگاشته شد و روایتگر ماجرایی در مورد یک گروه مزدور اروپایی بود که توسط یک کارخانه دار انگلیسی استخدام می شوند تا حکومت یک شهر آفریقایی خیالی به نام زانگارو (Zangaro) را ساقط نمایند.


* داستان فردریک فورسیت شباهت های زیادی به ماجرای بازی Peace Walker دارد. گروهی مزدور که در یک کشور آفریقایی عملیات مشکوکی را تدارک می بینند.


در میان دیالوگ های بازی، نکات ظریفی وجود دارند که باید به آن ها توجهی ویژه داشت. اولین نکته، مربوط به وضعیت نظامی کشور کاستاریکا است. همانطور که اشاره شد، کاستاریکا کشوری فاقد ارتش است و امنیت خود را از طریق کمک نظامی کشورهایی همچون شیلی و کوبا تأمین می کند. کوجیما با دستمایه قرار دادن این موضوع، به شکلی بسیار ظریف به یکی از دغدغه های کشور خودش یعنی ژاپن هم اشاره می کند و آن را مورد انتقاد قرار می دهد. از نظر او تصویب چنین قانونی در ژاپن بسیار ناعادلانه و توهین آمیز است، چرا که این قانون در سال 1947 و با فشار آمریکا به دولت وقت ژاپن تحمیل شد (صلح رومی) و این در حالی بود که خود آمریکا بدترین جنایات جنگی را علیه ژاپن انجام داده بود. به نظر کوجیما و اکثر مردم ژاپن چنین قانونی باید علیه کشور آمریکا به عنوان کشوری جنگ طلب و حامی جنگ به تصویب می رسید، نه کشور آن ها. همچنین طبق بند 3 قانون اساسی ژاپن، این کشور از تست، استفاده، وارد کردن، یا گسترش سلاح های اتمی منع شده است. حال آنکه همه جهان می دانند که بمب اتم را آمریکا علیه ژاپن استفاده نمود، اما قوانین منع استفاده از این بمب ها علیه ژاپن تصویب شده اند، نه آمریکا!!

کوجیما در طول دیالوگ های بازی از زبان میلر به این موضوع هم اشاره می کند:
"میلر: درست مثل ماده 3 قانون اساسی ژاپن که طبق اون ژاپن از تست، استفاده، وارد کردن، یا گسترش سلاح های اتمی منع شده. "


کوجیما در ادامه به پیامدهای نداشتن ارتش در برخی از کشورها (به طور خاص کاستاریکا) اشاره می کند. به نظر او پدیده هایی همچون اشغال بخشی از خاک این کشورها توسط نیروهای نظامی چند ملیتی بیگانه، راه اندازی بازار سیاه واردات ادوات جنگی و پیگیری برخی اهداف جنگ طلبانه و تروریستی، حداقل مشکلاتی هستند که چنین کشورهایی با آن ها دست به گریبان خواهند بود. شاید کوجیما از بروز چنین سرنوشتی برای کشور خود نیز بیمناک باشد و یا شاید کشور او نیز با حضور دائم نظامیان آمریکایی نظیر چنین مشکلاتی را تجربه می کند!


[تصویر: 5-bomb.gif]

ادامه داستان:


اسنیک به صحبت های گالوز مشکوک می شود و برای امتحان او راه حلی غیر از دخالت نظامی به وی پیشنهاد می کند.


"اسنیک: اگر بدگمانی های تو واقعی باشن، باید بگم که اعمال زور نمی تونه راه کار خوبی باشه. بهتره دنبال یه راهکار دیپلماتیک برای حل این مشکل باشی.


گالوز: دستای دولت ما بسته است!


اسنیک: پیش روئسات تو سن خوزه برگرد و بهشون بگو اگه بخوان می تونم یه مذاکره کننده خوب بهشون معرفی کنم.


گالوز که در قانع نمودن اسنیک برای قبول مأموریت و دخالت نظامی ناموفق می ماند، تصمیم می گیرد از طریق پیشنهاد ایجاد یک پایگاه ثابت و پیشرفته، آن ها را مجاب به قبول مأموریت کند، اما اسنیک باز هم با پیشنهاد او مخالفت می کند. بر خلاف اسنیک، دوست و همکار صمیمی او، میلر، از پیشنهاد گالوز استقبال می کند و از اسنیک می خواهد که با قبول این مأموریت گروه را از سرگردانی نجات دهد.


میلر: این پیشنهاد خوبی برای ماست. اونا می خوان به ما یه پایگاه ساحلی بدن، جایی که می تونیم بالاخره پایه های تشکیلات خودمونو مستحکم کنیم. این بهترین فرصت برای گسترش و بسط دادن Militaires Sans Frontières (سربازان بدون مرز) هست.


اسنیک: ما به جایی برای مستقر شدن نیاز نداریم. ما کوچگر هستیم، همیشه هم همینطور بوده.
میلر: چرا نمی خوای از سرگردونی یه درگیری به درگیری دیگه خلاص بشیم؟ تا کی قراره ابزار دست جنگ طلبا باشیم؟
اسنیک: کی گفته که ما شیفته جنگ و ابزار دست دیگران هستیم؟


میلر: به من گوش کن، اسنیک. ما مزدور نیستیم. MSF نوع جدیدی از شغله. نگاه کن، اینطور نیست که ما طالب ایجاد جنگ تو این منطقه باشیم، همه چیزی که ما دنبالشیم اینه که این "گروهان امنیتی" واقعاً اینجا دنبال چی می گرده.


در حالیکه به نظر می رسید همه چیز در نهایت به کشف هویت این گروه امنیتی ختم می شود، اسنیک پرده از رازی بزرگ برمی دارد.


"اسنیک: دوست پروفسور ما، احتمالاً عضو کی.جی. بیه.


میلر: فهمیدم.


اسنیک: ... (با قبول این مأموریت) ما برای سرزمین مادری خودمون دشمن تراشی می کنیم.


میلر: و این راهیه که بازگشتی نداره...


پس از این ماجرا سرانجام گالوز مجبور می شود تا هویت واقعی خود را افشا نماید و علت اصلی حضور خود را آشکار سازد.


گالوز: خب، اجازه بدید تو این مقطع با شما صادق باشم. "سرزمین به باریکی یه شلاق می مونه و به داغی یه مشعل"


میلر: این یه شعر شیلیاییه...


گالوز: آمریکای مرکزی دقیقاً در وسط قاره آمریکا قرار داره و مثل پل ارتباطی مابین شمال و جنوبه. ما این منطقه رو می خواهیم. ما دژ سوسیالیستی خودمون رو در اونجا خواهیم ساخت و به این ترتیب آمریکا رو به دو بخش تقسیم خواهیم کرد.


میلر: (در این صورت) آمریکا حیاط خلوت خودشو از دست میده.


گالوز: و این برای ما یه برد استراتژیک و تجاری محسوب میشه. به عبارت دیگه، داشتن پایگاه در هر یک از کشورهای آمریکای مرکزی یعنی سود خالص برای ما و کسی می تونه به آمریکای مرکزی مسلط بشه که بتونه تو این جنگ سرد پیروز بشه.


قدم اول از نیکاراگوئه شروع شد. سرنگونی رژیم سومازا (Somoza) که وابسته به آمریکا بود. ما احساسات ضد حکومتی رو توی اون کشور تحریک کردیم و زمینه رو برای حکومت ساندینیستا (Sandinista) (5) آماده کردیم.


میلر: شما از ساندینیستا برای براندازی سومازا به نفع خودتون استفاده کردین؟


گالوز: بعد از انقلاب نیکاراگوئه (6) این کشور به یک کشور سوسیالیستی تبدیل شد.


اسنیک: فکر می کنی که آمریکا دوباره به شما اجازه چنین کاری رو بده؟


گالوز: البته که نه، برای همینه که الان سیا اونجا مستقر شده.


میلر: و اون گروه نظامی توی کاستاریکا؟


گالوز: دقیقاً. واضحه که اونا نیروهاشونو برای درهم گسیختن پایگاه ما تو نیکاراگوئه اعزام کردن. شاید فکر کنید که دلیل اعزام نیرو به کاستاریکا هم چنین چیزیه، اما قضیه پیچیده تر از این حرفاست. اونا برای هدف دیگه ای وارد کاستاریکا شدن.


میلر: چه هدفی؟


گالوز: این یه سوال میلیون دلاریه. ما از شما و ارتش شما می خوایم که جواب این سوال رو پیدا کنید.


اسنیک: تو از ما می خوای که مقدمات درگیری بین سیا و کی. جی. بی رو فراهم کنیم؟

گالوز: درست متوجه شدی.
شرح بخشی از وقایع تاریخی و اصطلاحات موجود در بازی- بخش دوم


5- جبهه آزادی‌بخش ملی ساندینیستا


جبهه آزادی‌بخش میهنی ساندینیستا حزبی سیاسی و سوسیالیست در نیکاراگوئه است. رئیس جمهور کنونی این کشور، دانیل اورتگا (Daniel Ortega)، دبیر کل این حزب است.
[تصویر: 6-ortega.gif]
5.1- اوگوستو سزار ساندینو (Augusto César Sandino)- ۱۸ می ‌۱۸۹۵ تا ۲۱ فوریه ۱۹۳۴


وی در خانواده‌ای مرفه و زمین دار پرورش یافت و مدت‌ها در شرکت‌های آمریکایی موجود در نیکاراگوئه مشغول به کار شد.


در جوانی او ارتشی شورشی به نام «ارتش دفاع از حاکمیت ملی نیکاراگوئه» فراهم نمود و تا سال ۱۹۳۳با عملیات چریکی علیه حضور آمریکا در نیکاراگوئه مبارزه کرد. این عملیات ساندینو را به سمبل وطن پرستی برای نیکاراگوئه و سایر مخالفین مداخلات آمریکا تبدیل کرد. ساندینو بلافاصله با پایان دادن به شورش با دولت ساکاسا قرارداد متارکه جنگ را امضا کرد. اما تنش میان گارد ملی و ساندینو ادامه یافت و سرانجام در سال ۱۹۳۴ ساندینو توسط افسران گارد ملی به قتل رسید. ساندینو به قهرمان بسیاری از مردم نیکاراگوئه تبدیل شد و نام او بیش از ۴۰سال پس از قتلش در تلاش‌های انقلابی برای سرنگونی دولت و تغییر بنیادی جامعه نیکاراگوئه، توسط ساندنیست‌ها به نشانه انقلاب تبدیل گردید.


[تصویر: 7-Augusto.gif]
6- انقلاب نیکاراگوئه


جبهه آزادی بخش ساندنیستای نیکاراگوئه به رهبری دانیل اورتگا در سال 1979 دست به قیام گسترده ای زد و قدرت را از دست خانواده سومازا گرفت. انقلابیون در همان دوره انقلاب،‌ تعهد کردند تا در برابر تمام اهداف و آرمان های سازندگی اجتماعی و سیاسی کشور مفید باشند.

انقلاب نیکاراگوئه و به دنبال آن رسوایی جهانی سومازا، ایالات متحده را بر آن داشت که از تهاجم سریع به نیکاراگوئه بپرهیزد و با سیاست، برژوازی ضعیف نیکاراگوئه را جهت انزوای ساندینیست ها تقویت کند، چون آمریکا بارها اعلام کرده بود که آمریکای مرکزی و جنوبی را در زمره مناطق استراتژیکی برای امنیت ملی خود تلقی می‌کند [ گالوز: همونطور که هر دوی شما می دونید، ایالات متحده به آمریکای مرکزی به چشم یه حیاط خلوت نگاه می کنه...]


دولت بازسازی ملی، بارها خواهان روابطی دوستانه بر مبنای عدم مداخله در امور داخلی خود با ایالات متحد شده است. [به این نکته در دیالوگ های بازی هم اشاره شده است. گالوز: حتی بعد از بحران موشکی کوبا ما سعی کردیم روابطمون با آمریکا رو به حالت تعادل حفظ کنیم.]

سرانجام در 19 ژوییه سال 1986، با پیروزی انقلاب نیکاراگوئه، رژیم دیکتاتوری "آناستازیو سوموزا" سرنگون شد و جبهه آزادی بخش ملی ساندینست قدرت را در دست گرفت. [در مورد چگونگی پیروزی ساندینیست ها در بازی اینطور اظهار نظر می شود. گالوز: قدم اول از نیکاراگوئه شروع شد. با سرنگونی رژیم سومازا (Somoza) که وابسته به آمریکا بود. ما (شوروی) احساسات ضد حکومتی رو توی اون کشور تحریک کردیم و زمینه رو برای حکومت ساندینیستا (Sandinista) آماده کردیم.]

ورود ساندینست ها به ماناگوئه- پایتخت نیکاراگوئه- زمانی صورت گرفت که 2 روز پیش از آن، خانواده سوموزا، پس از 45 سال اعمال دیکتاتوری بر کشور به سوی آمریکا فرار کرده بود. ساندینست های مارکسیست با این ادعا قدرت را در دست گرفتند که یک حکومت مردمی برپا کنند و ثروت کشور را به نحو عادلانه ای میان مردم توزیع کنند [حکومت نیکاراگوئه در بازی سوسیالیست معرفی می شود! گالوز: بعد از انقلاب نیکاراگوئه این کشور به یک کشور سوسیالیست تبدیل شد.]


در ادامه راه ساندینست ها برای تحقق ایده آل های خود با وضعیت دشواری مواجه بودند. با به قدرت رسیدن رونالد ریگان (Ronald Reagan) در سال 1981، محدودیت های اقتصادی گسترده ای علیه نیکاراگوئه به اجرا گذاشته شد که بعدها به تحریم کامل بدل شد. همزمان با تسلیح کنترا (نیروهای مخالف رانده شده از قدرت) توسط آمریکا، نیکاراگوئه وارد جنگی داخلی شد و اقتصاد این کشور 5 میلیون نفری به مرز ورشکستگی رسید. برخی تنگناهای ناشی از تفکر ایدئولوژیک در نزد ساندینست ها و نیز ضعف و فروپاشی کشورهای اردوگاه شوروی که حامی اصلی ساندینست ها در عرصه بین المللی بودند، همه و همه تداوم حکومت ساندینست ها را با مشکلات کمرشکنی مواجه کردند [همانطور که گالوز در بازی اشاره می کند، شوروی حامی ساندینیست ها برای پیروزی انقلاب بودند]


این وضعیت عملاً راه را برای تضعیف ساندینست ها و به قدرت رسیدن نیروهای مخالف آن ها هموار کرد. یکی از نکات برجسته و تاریخی در کارنامه ساندینست ها برگزاری یک انتخابات آزاد در سال 1990 بود. در این انتخابات، بر بستر ضعف ساندینست ها و حمایت وسیع آمریکا از ائتلاف راست، خانم ویولتا چامورو (Violeta Chamorro) به عنوان نامزد ائتلاف مزبور با نتیجه 54 بر 41 درصد بر دانیل اورتگا از جبهه ساندینست ها پیروز شد و به کاخ ریاست جمهوری راه یافت.



[تصویر: 8-Violeta-Chamorro.gif]
ادامه داستان:


باز هم توضیحات گالوز نمی تواند اسنیک را برای قبول این مأموریت مجاب نماید، اما اصرار میلر برای پذیرش این مأموریت از طرفی و درخواست پاز، سرانجام اسنیک را وادار به قبول می کند.


در مورد نام پاز و معنی آن نکته جالبی در دیالوگ های بازی وجود دارد:


"پاز: اسم من پازه.


اسنیک: پاز... به معنی صلح؟


میلر: شوخی می کنی؟ اسم منم همینطوره. به زبان ژاپنی کازوهیرا (Kazuhira) معنی صلح می ده.


در این دیالوگ ها کوجیما سعی دارد یکبار دیگر با استفاده از واژه صلح در زبان های مختلف و در کنار هم قرار دادن آن ها، به برداشت های مختلف از این واژه در فرهنگ های متفاوت اشاره نماید. توجه کنید که نام همه افرادی که به نوعی با جنگ سر و کار دارند و از این طریق امرار معاش می کنند، با صلح درآمیخته است.


گالوز: اسم واقعی من ولادمیر زادارنوفه (Vladimir Zadornov) و زادارنوف به روسی یعنی "حکمران صلح".


میلر، جانشین اسنیک در گروه محسوب می شود و وظیفه اصلی او بستن قراردادهای نظامی است؛ در انتهای داستان فاش می شود که پاز جاسوسی سه جانبه است و سعی می کند با ترتیب حمله ای اتمی اهداف روئسای خود را دنبال نماید و گالوز هم جاسوس روس تباری است که قصد دارد با استفاده از موشک های اتمی، آمریکا را به زانو درآورد!


همه این افراد هدف خود از این جنگ افروزی ها را تلاش برای ایجاد صلح پایدار بین المللی می خوانند و خود را حامی صلح معرفی می نمایند!! در واقع در نظر کوجیما واژه صلح تنها بازیچه ای در دستان جنگ سالارانی است که برای موجه جلوه دادن جنگ افروزی های خود به آن متوسل می شوند. در ادامه بیشتر در این باب صحبت خواهد شد.
ادامه دارد...
نویسنده: محمود بلالی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: black ، Reza2035
۱۹:۳۸, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #7

نقل قول:حداقل بگید ایرادش چیه تا تو مطلبهای بعدی برطرف کنم.

تحلیل خوبیه , ولی دوستان به قول شما واسه نمادها ارزش بیشتری قائل هستند Smile
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: PWLG ، black
۱۹:۳۸, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
خو خیلی طولانیه داداشه من Big Grin

انصافاً خودت بودی این رو می خوندیBlush

قول می دم یه روز که امتحان نداشتم ، مطلبت رو بخونم و برات پست بزارم !!!Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: PWLG ، sajjadbest22
۲۰:۰۲, ۲۹/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۲۱:۵۰ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #9
آواتار
(۲۹/آذر/۹۲ ۱۹:۳۸)هادی... نوشته است:  خو خیلی طولانیه داداشه من Big Grin

انصافاً خودت بودی این رو می خوندیBlush

قول می دم یه روز که امتحان نداشتم ، مطلبت رو بخونم و برات پست بزارم !!!Wink

به نام خدا
حرف شما درسته ولی قرار نیست که همشو یه جا بخونید. میتونید قسمت قسمت بخونید. خود من کل اون مطلب رو در دو یا سه قسمت خوندم.
البته نقدهای اینچنینی رو در راه رفت یا بازگشت به خانه، در اتوبوس میخونم و تا برسم به مقصد، تموم میشه و زمان زودتر میگذره.
در پناه حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، black
۰:۵۶, ۳۰/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/دی/۹۲ ۰:۳۲ توسط PWLG.)
شماره ارسال: #10
آواتار
ادامه داستان:


اسنیک برای انجام عملیات وارد کاستاریکا می شود و در اولین اقدام، به پایگاه نیروهای نظامی مستقر در آنجا نفوذ می کند. اما در آنجا با موضوع غیرمنتظره ای مواجه می شود. آن ها در پایگاه نظامی خود مشغول کار روی سلاح های اتمی هستند. اسنیک متوجه می شود که درون بازی پیچیده ای گرفتار شده و راه برگشتی ندارد.


"اسنیک: هنوز هم باور نداری که یکی بمب های اتمی رو به اینجا آورده؟


میلر: چرا، ولی حسابی شکه شدم. کاستاریکا عضو پیمان Tlatelolco (7)، که طبق اون کشورهای آمریکای لاتین نمی تونن از سلاح اتمی استفاده کنن. درست مثل ماده 3 قانون اساسی ژاپن که طبق اون ژاپن از تست، استفاده، وارد کردن، یا گسترش سلاح های اتمی منع شده. "


اسنیک با کشف حقیقت علت حضور نظامیان چند ملیتی در کاستاریکا تصمیم می گیرد برای نابودی بمب های اتمی اقدام نماید.


" میلر: نزدیکه که آمریکای لاتین به کوبای دیگه تبدیل بشه (اشاره به بحران موشکی کوبا). به زودی تمام این قاره شبیه به یه بمب چند کیلویی میشه.


اسنیک: خب، اگه اون ها تونستن به بمب اتمی دست پیدا کنن، پس ما نمی تونیم به اون ها اجازه بدیم با بمب ها فرار کنن."


اسنیک در حین جستجوهای خود، به گروهی از مبارزان آزادیخواه برخورد می کند که در قالب گروه های کوچک و پراکنده اقدامات چریکی ویژه ای علیه نیروهای نظامی مستقر در کاستاریکا انجام می دهند. طبق گفته های گالوز، فرمانده این گروه یکی از رابطان اوست و اسنیک می تواند با کمک او محل نگهداری بمب ها را پیدا نماید. اسنیک اعضای این گروه را در حالیکه گرفتار شده اند، می یابد و اقدام به رهایی آن ها می کند. پس از رهایی، اسنیک سراغ رابط گالوز می رود، اما خبردار می شود که او در طول مبارزات کشته شده و حالا دختر او (آماندا) فرماندهی مبارزان را بر عهده دارد.


کوجیما افراد این گروه را شیفته قهرمان اسطوره ای کشورهای آمریکای لاتین یعنی چه گوارا معرفی می کند و او را الگویی برای مبارزات آن ها می داند. اشارات مستقیمی که در طول دیالوگ های بازی به این شخصیت تاثیرگذار می شود، خود دلیلی بر این ادعاست. به نظر کوجیما (و شاید بسیاری از تحلیلگران سیاسی) اکثر انقلاب های سوسیالیستی در آمریکای لاتین (و حتی سایر نقاط جهان) تحت تاثیر دلاوری های این مبارز اسطوره ای بوده است.


"آماندا (Amanda): من یکی به تو بدهکارم. اما من سیگارو ترجیح می دم، متوجهی که؟ من چطور به نظر میام؟ یه کم شبیه چه (El Che) نشدم؟


چیکو (Chico): تو... تو یه عکاسی؟


اسنیک: بله، عکاس جنگی.


چیکو: هان! فکر می کردم از پرنده ها عکاسی می کنی.


اسنیک: بله، از پرنده های جنگی عکس می گیرم.


چیکو: می تونم دوربینتو ببینم؟ وای، این مثل همون دوربینیه که "چه" ازش استفاده می کرد.


...


چیکو: وقتی بزرگ شدم، می خوام مثل چه بشم.


...


گالوز: تو موفق شدی که یه مشت چریک رو به نیروهای خطرناک و فراری تبدیل کنی. و حالا تو تبدیل به قهرمان قرن ما شدی، کاملترین انسانی که در تمام طول حیات بشریت دیده شده.


کلدمن: [منظورت] چه گواراست (Che Guevara) (8)؟"


شرح بخشی از وقایع تاریخی و اصطلاحات موجود در بازی- بخش سوم


7- تلاتلولکو


معاهده ممنوعیت سلاح‌های هسته‌ای در آمریکای لاتین و حوزه کارائیب که در 14 فبریه سال1967 در تلاتلوکوی مکزیک به تصویب رسید و به معاهده تلاتلولکو معروف شد.


8- چه گوارا


ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا که بیش‌تر به‌نام چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، پزشک، چریک، سیاست‌مدار و انقلابی مارکسیستی بود که، در آرژانتین زاده شد.


گوارا یکی از اعضای جنبش ۲۶ ژوئیه فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا به‌دست آورد. چه‌گوارا چندین پست مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزیر صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها، کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد.


در سال ۱۹۶۵ چه گوارا در یک اقدام مخاطره آمیز تصمیم سفر به غرب آفریقا گرفت تا معلومات و تجربیات خویش را به عنوان یک رهبر پارتیزان به شورشی که آن روزها در کنگو وجود داشت عرضه کند.


در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چه‌گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح‌ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می‌داد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما در هر صورت او به‌وسیله ارتش بولیوی در نزدیکی وایه‌گرانده در مدرسه روستای لا ایگه را در سانتا کروز دلاسیه‌را به دستور بارریه نتوس دیکتاتور نظامی کشته شد.


پس از مرگ چه‌گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگ‌آور تبدیل به قهرمان جنبش‌های انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.


خیلی از صاحب‌نظران از جمله نلسون ماندلا از وی به عنوان یک قهرمان نام می‌برد و او را الهام‌دهنده آزادی برای تمامی کسانی می‌داند که آزادی را دوست دارند، همچنین ژان پل سارتر وی را هم روشنفکر می‌دانست و هم از او به عنوان کاملترین انسان عصر ما یاد می‌کرد[ گالوز: تو موفق شدی که یه مشت چریک رو تبدیل کنی به نیروهای خطرناک و فراری. و حالا تو تبدیل به قهرمان قرن ما شدی، کاملترین انسانی که در تمام طول حیات بشریت دیده شده.]


چه گوارا یک قهرمان ملی دوست‌داشتنی برای کوبائیان باقی ماند و تصاویر وی سکه‌های فلزی کوبایی را زینت داد و دانش آموزان کوبایی هر روز را در مدرسه با این حرف آغاز می‌کنند که: ما نیز مثل چه خواهیم شد [چیکو: وقتی بزرگ شدم، می خوام مثل چه بشم]


[تصویر: 9-che.gif]


در ادامه بازی اسنیک از آماندا درمورد ماهیت نیروهای نظامی سوال می کند و او در جواب اینگونه پاسخ می دهد:


اسنیک: من شنیدم که اونا توسط کودسا (Codesa) ارتشی رو اجیر کردن.


آماندا: بله، اما من مطمئنم که اون ها عضو UCLAS هستن.


اسنیک: منظورت سیاست؟


آماندا: من اونا رو دیدم که یه بازار سیاه توی شهر برپا کردن. اونا می خوان تو اینجا همون کاری رو بکنن که توی شیلی انجام دادن.


اسنیک: اگه اینطور باشه، اقدام بعدی اون ها چیه؟


آماندا: هر چی هست، به ما مربوط نمیشه...


اسنیک: تو که فکر نمی کنی اونا اینجان تا شما رو به نیکاراگوئه برگردونن؟


آماندا: غیرممکنه. اون ها تانک و هلیکوپتر دارن... این مثل یه جنگ می مونه. نه، باید موضوع چیز دیگه ای باشه.


صحبت های رد و بدل شده بین اسنیک و چیکو هم در نوع خود جالب و قابل تامل است:


اسنیک: شنیدم تو این منطقه مکانی هست که اون مردها اقدام به فروش مواد مخدر می کنن. تو هم اینو می دونی، درسته؟ می دونی، حتی انقلابیون هم نیاز دارن تا صورت حساب هاشون رو پرداخت کنن. درک این موضوع هنوز برای بچه ای به سن تو باید سخت باشه.


چیکو: درست می گی. اون ها از اون جاده برای حمل چیزی استفاده می کنن که مثل قاچاق مواد مخدر می مونه. اون ها به آمریکای شمالی مواد مخدر می فروشن و پولشو صرف ارتش خودشون می کنن. اون ها سعی کردن از من مخفی نگهش دارن.


کوجیما یکبار دیگر سیاست های استعماری آمریکا را زیر سوال می برد و آن ها را مورد نقد قرار می دهد. همانطور که در دیالوگ ها هم به آن اشاره شد، دولت آمریکا برای تامین هزینه های نظامی خود اقدام به ترانزیت و قاچاق مواد مخدر در کشورهای آمریکای شمالی می کند و هزینه بدست آمده را صرف تجهیز ارتش خود و یا جنگ افروزی در سایر کشورها می نماید.


درواقع کوجیما بالا بودن آمار تعداد معتادین به مواد مخدر در کشورهای آمریکای شمالی را مستقیما به کشور آمریکا و سیاست های جنگ طلبانه او نسبت می دهد. از طرفی کوجیما یکی دیگر از عاملان گسترش اینگونه اقدامات آمریکا در کشورهای آمریکای شمالی را همکاری نیرو های داخلی با آن ها می داند. در طول داستان بازی به این نکته اشاره می شود که انقلابیون برای تامین هزینه های مبارزه!! اقدام به همکاری در توزیع مواد مخدر می کنند، که این موضوع با این دیالوگ مورد نقد قرار گرفته است:


اسنیک: می دونی، حتی انقلابیون هم نیاز دارن تا صورت حساب هاشون رو پرداخت کنن.


بخش دوم


ادامه داستان


در ادامه داستان کوجیما شخصیت جدیدی به نام کلدمن را معرفی می کند. شخصیتی آمریکایی تبار، که رهبری گروه امنیتی مستقر در کاستاریکا را عهده دار است و قصد دارد با شلیک سلاح های اتمی صلحی پایدار در جهان ایجاد نماید!


در رابطه با شخصیت کلدمن نکات ظریفی وجود دارد که در ادامه به بررسی آن ها می پردازیم. طبق اظهارات کوجیما، این شخصیت به تاثیر از شخصیت اوباما، رئیس جمهور آمریکا ساخته شده است. کوجیما یکی از منتقدان بزرگ سیاست های اتمی اوباماست و همواره به دریافت جایزه صلح او انتقاد کرده است. از نظر او اوباما بیشتر درگیر شعارهای تبلیغاتی در مورد منع و گسترش سلاح های اتمی بوده و در عمل نه تنها عملکرد مشخصی نداشته، بلکه به نظر کوجیما خونسردی بیش از حدی از خود نشان داده است. شاید علت انتخاب نام کلدمن (خونسرد) هم همین موضوع باشد.


کوجیما معتقد است که با وجود سلاح های اتمی چگونه می توان حافظ صلح بود؟ او در بلاگ خود درمورد جایزه صلح اوباما اینطور اظهار نظر می کند:


- چند روز پیش خبردار شدم که رئیس جمهور (اوباما)، به خاطر اظهاراتش درمورد جهان بدون بمب اتمی در پراگ (9)، موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد (10). حالا من از ایشان سوالی دارم:


- آقای رئیس جمهور، بالاخره چه وقت قرار است تغییراتی که قول داده بودید را اجرا کنید؟ [اشاره به خونسردی و کند عمل کردن اوباما در اجرای وعده هایش]


زمان شروع پروژه Peace Walker چه وقت خواهد بود؟ (لازم به ذکر است که اوباما در یکی از سخنرانی هایش در پراگ از پروژه ای به نام Peace Walker صحبت کرد و هدف از اجرای آن را ایجاد جهان عاری از سلاح اتمی ذکر کرد.) امیدوارم که به زودی شاهد اجرای این پروژه باشم. اما در انتها لازم می دانم نکته ای از صحبت های شما را یادآور شوم:


"صلح به تنهایی به سمت شما قدم برنخواهد داشت. هر دوی شما باید به سمت یکدیگر قدم بردارید." [جمله کلدمن به هیوئی در طول بازی که به صحبت اوباما اشاره دارد: صلح فقط به سمت ما گام برنمی داره، دکتر. ما هم باید تا نیمه راه به استقبال اون بریم.]


کوجیما درمورد قرارداد جدید خلع سلاح که بین اوباما و مدودف بسته شده هم اینطور اظهار نظر می کند:


- پیمان جدید منع گسترش سلاح های اتمی بین اوباما، رئیس جمهور آمریکا و مدودف، رئیس جمهور روسیه بسته شد. ظاهرا فصل جدیدی از قرار داد پراگ درحال شکلگیری است. اما من بیشتر نگران وجود این سلاح ها هستم تا کم کردن تعدادی از آن ها. در بازی Peace Walker من به 36 سال قبل برگشتم و موفق شدم جهان را از خطر سلاح های اتمی نجات دهم، ولی در واقعیت این موضوع بسیار سخت است. حتی اگر شما برای کم کردن سلاح های اتمی به توافق برسید، تازه بخش سخت موضوع آغاز می شود.




[تصویر: 10-usa.gif]

نابودی سلاح های اتمی خود هزینه بسیار بالایی خواهد داشت. همچنین نگهداری و حفظ امنیت این سلاح ها هم خود هزینه بسیار بالایی نیاز دارد. در زمان قبل از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نگهداری و مدیریت نادرست سلاح های اتمی به فاجعه ای وحشتناک تبدیل شد. متال گیر 1 تا حدودی به این مسئله می پرداخت. متال گیر 1 ماجرای حمله گروهی تروریست علیه سیستم خلع سلاح اتمی آمریکا بود. من قصد داشتم این پروژه را در متال گیر 2 تکمیل کنم، اما به علت اینکه در آن روزها حسی واقعی از این ماجرا نداشتم، از انجام آن منصرف شدم. امروز می خواهم باز هم سوالی را که در گذشته داشتم دوباره تکرار کنم:


- آقای اوباما، چه وقت قرار است تغییراتی که وعده داده بودید اجرا کنید؟ آیا اصلا تغییرات انجام خواهند شد، یا این فقط یک شعار تبلیغاتی تاریخ مصرف دار بود؟ [تاکید دوباره به توخالی بودن وعده های اوباما]


شرح بخشی از وقایع تاریخی و اصطلاحات موجود در بازی- بخش چهارم


9- بخش هایی از سخنرانی اوباما در پراگ


* تا زمانی که این سلاح ها وجود دارند، ایالات متحده زرادخانه امن، مطمئن و مؤثری را حفظ خواهد کرد تا از اقدام هر دشمنی بازداری و توان دفاع از متحدان ما – از جمله جمهوری چک – را تضمین کند. ولی ما کار کاهش زرادخانه هایمان را آغاز خواهیم کرد. [ اوباما با این منطق که تا سلاح اتمی در جهان وجود داردآمریکا حق داشتن زرادخانه های اتمی را برای خود محفوظ می دارد، عملا خط بطلانی به مقوله خلع سلاح اتمی و صلح جهانی کشید]


* به منظور قطع دسترسی به اجزای لازم برای تولید بمب، ایالات متحده پیگیر پیمانی خواهد شد که بطور قابل تأییدی به تولید مواد شکاف پذیر مورد استفاده در تسلیحات هسته ای دولتی پایان دهد. اگر بخواهیم بطور جدی مانع گسترش این نوع سلاح ها شویم، باید به تولید مواد مورد استفاده در ساختن این نوع سلاح ها پایان دهیم. این قدم اول است.


دوم، با همکاری باهم، پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای را به عنوان مبنایی برای همکاری تقویت خواهیم کرد. [به پارادوکس موجود در سخنان اوباما توجه کنید.]


* معامله دراساس منطقی است: کشورهای صاحب تسلیحات هسته ای به سمت خلع سلاح حرکت می کنند، کشورهای فاقد تسلیحات هسته ای چنین سلاح هایی بدست نمی آورند، و همه کشورها می توانند به انرژی هسته ای صلح آمیز دسترسی داشته باشند. برای تقویت این پیمان، باید چند اصل را بپذیریم. برای تقویت بازرسی های بین المللی به منابع و اختیارات بیشتری نیاز داریم. برای کشورهایی که تخلف می کنند یا می خواهند بدون دلیل کافی از پیمان خارج شوند، ما به منظور داشتن عواقب واقعی و فوری لازم داریم.[ در بازی این منطق اوباما اینطور بیان می شود: منطق دنیای کلدمن اینه که اگه کسی به ما حمله کنه، ما باید با حمله به اون پاسخ بدیم. حمله موشکی برای جلوگیری از حمله موشکی. اگه یه طرف موشک اتمی خودشو آماده شلیک کنه، باید مطمئن باشه که طرف های دیگه حتما کار اونو تلافی می کنن. هر کس که اقدام به شلیک کنه، درواقع خودکشی کرده. به این ترتیب هر کس می تونه از سلاح اتمی خودش استفاده کنه، به شرط این که عواقب سنگینش رو بپذیره]


* مقررات باید ضمانت اجرایی داشته باشند. تخلف ها باید مجازات شوند. حرف ها باید معنی داشته باشد. دنیا باید برای جلوگیری از گسترش این سلاح ها متحد باشد. زمان واکنش قاطعانه بین المللی فرا رسیده است. زمان واکنش قاطعانه بین المللی فرا رسیده و کره شمالی باید بداند که امنیت و احترام از طریق تهدید و سلاح های ممنوع به دست نمی آید. همه کشورها باید برای ساختن یک نظام قدرتمندتر جهانی متحد شوند.


* در دنیای ما خشونت و بی عدالتی وجود دارد که باید با آن مقابله شود. باید نه با جدا شدن ازهم، بلکه با گرد هم آمدن به عنوان کشورهای آزاد، به عنوان ملت های آزاد با آن به مقابله برخیزیم. می دانم که دعوت به برداشتن سلاح ممکن است بیشتر از دعوت به زمین گذاشتن آن ممکن است روح مردان و زنان را برانگیزد. اما به همین دلیل است که ما باید نداهای صلح و پیشرفت را باهم سر دهیم.


10- بخشی از صحبت های اوباما در هنگام دریافت جایزه صلح


* مارتین لوتر کینگ سال ها قبل و در مراسمی مشابه این گفت، "اعمال خشونت نه تنها هیچگاه صلح واقعی به همراه نمی آورد و هیچ معضل اجتماعی را حل و فصل نمی کند، بلکه عامل تولید مشکلات جدید و پیچیده تری ست." بعنوان کسی که حضورش در این مکان مستقیما مدیون تلاش های دکتر کینگ است، به شخصه شاهد زنده تفکر "قدرت اخلاقی عدم توسل به خشونت" هستم. من باور دارم که نحوه تفکر و عمل افرادی مانند گاندی و کینگ نقطه ضعفی ندارد و ناشی از منفی گرائی یا ساده اندیشی نیست.


اما به عنوان رهبر کشوری که برای حفاظت و دفاع از آن سوگند یاد کرده ام، نمی توانم تنها از رهنمود های آن دو پیروی کنم. من دنیا را آنطور که هست می بینم و قادر نیستم در برابر تهدید مردم کشورم بی تفاوت باشم [این جمله اوباما بدان معنی است که آمریکا برای دفاع از مردم کشور خود هرگونه اقدام نظامی و حتی حمله اتمی را مجاز می داند این درحالی است که چنین اقدامی برای سایر کشورها ممنوع اعلام شده و عواقب سنگینی را برای کشور خاطی در پی خواهد داشت!]


اشتباه نکنیم! دنیا هنوز از شرارت خالی نشده است. نه یک جنبش صلح طلب می توانست پیشروی ارتش هیتلر را متوقف کند و نه مذاکره و گفتگو می تواند رهبران القاعده را برای به زمین گذاشتن سلاح های خود قانع کند [تاکیدی دوباره بر درست بودن اقدامات نظامی]


گفتن اینکه "زور" گاهی ضروری ست، نه به معنای بدبینی، بلکه صرفا تائید واقعیتی تاریخی و صحه گذاشتن بر ناکامل بودن انسان و خرد و استدلال محدود او ست. من بر این نکته تاکید می کنم، زیرا امروز در بسیاری از کشورها و صرفنظر از موضوع، نوعی عمیق از "خود شیفتگی" نسبت به اقدام نظامی وجود دارد[مطمئن باشید منظور اوباما کشور آمریکا نیست]


با این حال نباید از یاد برد که ثبات دنیای بعد از جنگ عالمگیر دوم تنها مدیون بنیانگذاری سازمان های بین المللی و قرارداد ها و اعلامیه ها نیست. جدای از هر اشتباهی که مرتکب شده ایم، واقعیت این است که آمریکا برای شش دهه و با بهره گیری از خون شهروندان و توان تسلیحاتی اش سنگ زیربنای امنیت بین المللی بوده است. در این مدت، خدمات و جان فشانی های مردان و زنان شاغل در نیروهای نظامی آمریکا بصورت تیرک اصلی چادر صلح و غنای اقتصادی از آلمان تا کره بوده، و دموکراسی را در نقاطی چون شبه جزیره بالکان برقرار کرده است. ما این کار را بخاطر تحمیل خواستهایمان به دیگران انجام نداده ایم. ما این بار سنگین را تحمل کرده ایم تا آینده بهتری را برای فرزندان و نوه هایمان ایجاد کنیم، و به اعتقاد ما، آنها زندگی بهتری خواهند داشت اگر فرزندان و نوه های دیگران بتوانند در آزادی و کامیابی اقتصادی زندگی کنند [بازهم منطق عجیب آمریکایی]


آری! نقش ابزار جنگ در حفظ صلح، و تراژیک بودن نتیجه جنگ ها صرفنظر از عادلانه بودنشان دو حقیقتی است که پا به پای هم وجود دارند. جسارت و فداکاری یک سرباز افتخار بزرگی است که از خود گذشتگی او نسبت به کشورش و برادران همرزمش را نشان می دهد[ منطق استفاده از زور برای دستیابی به صلح از همین سخنان نشات می گیرد. در بازی Peace Walker هم کلدمن با همین منطق سعی در بر قراری صلحی پایدار در جهان دارد. ]


* من معتقدم که تمام کشورها، چه قوی و چه ضعیف باید در خصوص بکارگیری زور از استانداردی یکسان پیروی کنند. من هم مانند هر رهبر دیگری حق استفاده یکجانبه از ابزار ضروری برای دفاع از کشورم را محفوظ می دارم. با این حال، اعتقاد دارم که کشورهای پیرو آن استانداردها قدرتمند شده و مخالفان آن ضعیف و منزوی خواهند شد.


* به باور من، بکار گیری زور می تواند بر اساس دلایل انسانی توجیه پذیر شود، کاری که در بالکان یا مناطق دیگر انجام شد. بی عملی در این موارد باعث عذاب وجدان شده و ممکن است در آینده به دخالتی گسترده تر منجر شود. به همین دلیل، تمام کشورهای مسئول باید اصل مفید بودن استفاده از نیروهای نظامی با اهداف مشخص به منظور حفظ صلح را بپذیرند. [آیا شما در این جملات، منطقی برای صلح می بینید که آن را لایق جایزه صلح بدانید؟!]


* محبوب نبودن جنگ برای من هم قابل درک است. اما همینطور می دانم که آرزوی صلح برای دستیابی به آن کافی نیست. صلح و آرامش محتاج مسئولیت و از خود گذشتگی است. به همین دلیل، کشورهای ناتو غیر قابل جایگزینی اند. بعلاوه، بجای محول کردن تلاش های صلحبانی به چند کشور، باید سازمان ملل و کشورهای آن منطقه را تقویت کنیم.


* زمانی که اعمال زور لازم باشد ما از لحاظ اخلاقی و استراتژیکی به اصول مشخصی متعهد خواهیم بود. در حالی که ما با دشمنی روبرو می شویم که هیچ قانونی را نمی شناسد، من بر این باورم که ایالات متحده باید از قوانین جنگی پیروی کند. این تعهد، ما را از کسانی که با آن ها در جنگیم متمایز می سازد. این سرچشمه قدرت ماست.


* من در مورد مسائلی سخن گفته ام که به هنگام انتخاب گزینه جنگ به فکر و روح ما خطور می کند. ولی هم اکنون اجازه دهید در رابطه با تلاشمان برای اجتناب از این گزیده ناگوار سخن بگویم؛ سه شیوه ای که از طریق آن می توان به صلحی پایدار و عادلانه دست یافت:


اول- درمورد کشورهایی که قوانین را زیر پا می گذارند، به نظر من باید واکنش های قاطعی به جای اقدامات خشونت آمیز اتخاذ کرد که به تغییر رفتار آنان بیانجامد؛ زیرا اگر ما خواستار رسیدن به صلحی پایدار باشیم، باید سخنان جامعه بین الملل معنادار باشد. رژیم هایی که قانون شکنی می کنند، باید مسئول اعمالشان باشند. تحریم ها باید نتیجه ای عملی داشته باشد. عدم تمکین باید به فشار بیشتر بیانجامد و این فشارها تنها در صورتی به نتیجه می رسد که جهان در این زمینه متحد باشد.


یک مثال عینی، تلاش ها برای مقابله با گسترش سلاح های اتمی و از میان بردن این سلاح هاست. درمیانه قرن گذشته، کشورها بر سر قطعنامه ای به توافق رسیدند؛ خواسته روشن بود: تمامی کشورها به توان هسته ای صلح آمیز دسترسی خواهند داشت، کشورهایی که سلاح اتمی ندارند، به این سلاح ها دست نخواهند یافت و کشورهای دارای سلاح اتمی، در جهت خلع سلاح گام برخواهند داشت. من متعهدم که این قطعنامه را رعایت کنم. این امر محور سیاست خارجی من است. و من با پرزیدنت مدودف همکاری می کنم تا ذخایر اتمی آمریکا و روسیه را کاهش دهم.


این موضوع مرا به سمت نکته دوم سوق می دهد: ماهیت صلحی که به دنبالش هستیم. زیرا صلح تنها به معنی فقدان درگیری های آشکار نیست. تنها صلحی عادلانه که بر اساس حقوق و شرافت ذاتی تمامی افراد حاصل شود، به معنای واقعی بادوام خواهد بود. چنین بینشی انگیره اصلی نویسندگان اعلامیه جهانی حقوق بشر پس از جنگ جهانی دوم بود. در آن شرایط ناگوار، نویسندگان اعلامیه دریافتند اگر حقوق بشر محافظت نشود، صلح وعده ای توخالی خواهد بود.


با اینحال، به کرات این امور فراموش شده است. در برخی از کشورها، بی توجهی به حقوق بشر چنین توجیه شده که اینها اصلی غربی است و تطابقی با فرهنگ محلی و مراحل رشد آن ملت ندارد. در داخل آمریکا هم برای مدت ها میان کسانی که خود را واقع گرا خوانده اند با آنانی که خود را آرمان گرا می دانند تنشی وجود داشته، تنشی که نشان از انتخابی دشوار میان دو گزینه دارد: پیگیری هدفمند برای رسیدن به سود و یا تلاشی بی وقفه برای اعمال ارزش هایمان. من با چنین انتخابی مخالفم. من بر این باورم که صلح در جایی که شهروندان از حق آزادی بیان و عبادت، به گونه ای که مورد علاقه اشان است محروم باشند و یا امکان انتخاب رهبرانشان و گردهمایی بدون ترس را نداشته باشند، صلح پایدار رخ نخواهد داد.


نکته سوم؛ صلحی عادلانه نه تنها شامل حقوق سیاسی و مدنی است – بلکه باید شرایط مناسب و موقعیت های اقتصادی را هم در برگیرد. زیرا صلح واقعی تنها آزادی از ترس نیست بلکه رهایی از نیازمندی نیز هست.


بی شک درست است که توسعه بی امنیت پا نخواهد گرفت. این نیز درست است که امنیت در جایی که آدم ها به غذای کافی، آب پاک یا دارو دسترسی ندارند، وجود نخواهد داشت. امنیت در جایی وجود ندارد که بچه ها نمی توانند به آرزوی برخورداری از تحصیل یا داشتن کاری که خانواده ای را تأمین کند، برسند. در نبود امید است که اجتماعی از درون می پوسد. [این سه اصل در بازی به این صورت نمود پیدا می کنند. کلدمن: برای دستیابی به یک قدرت بازدارنده کامل، ما باید قدرتمون رو به دنیا ثابت کنیم. 3 قانون طلایی برای اطمینان از یه قدرت بازدارنده کامل وجود داره. اول، باید سلاح اتمی داشته باشی. دوم، نباید از اون اول استفاده کنی و سومی که از همه مهمتره اینه که اگه کسی به تو حمله کرد، باید به اون پاسخ بدی. اما درحال حاضر دنیا نمی تونه قدرت بازدارندگی جدید ما رو باور کنه، به همین دلیل ما باید با آماده کردن سلاح های اتمی قدرتمون رو به جهان ثابت کنیم.]


اسنیک: روزهای جنگ سرد دیگه به شماره افتادن. توان بازداری دیگه فقط مربوط به روسیه و آمریکا نیست.


کلدمن: درسته، وقتی ما خلع سلاح شدیم، کشور هایی مثل چین، فرانسه و حتی هند از ما پیشی گرفتن. این موضوع فرصتی رو به وجود آورد که همه بتونن توان اتمی خودشون رو افزایش بدن. گسترش سلاح های اتمی چیزیه که دقیقا ما به خاطر اون اینجا هستیم، و پروژه Peace Walker کلید اونه. وظیفه اصلی Peace Walker برگردوندن آرامش به این دنیای پر هرج و مرجه. نمی بینی اسنیک، ما به سلاح اتمی برای کنترل سلاح های اتمی نیاز داریم تا صلح داشته باشیم. [باز هم اشاره ای به صحبت های اوباما که داشتن سلاح اتمی را تنها راه جلوگیری از حملات اتمی و تنها گزینه برای صلح می داند]




کوجیما در قالب دیالوگ های بازی، نظر خود را راجع به اظهارات اوباما اینطور بیان می دارد که:


* معمولا نظرات کوجیما در دیالوگ های اسنیک و یا هیوئی جای داده شده اند. [در ادامه به داستان هیوئی پرداخته می شود]


[تصویر: 11-huey.gif]



هیوئی (Huey): [نظر کوجیما درمورد تئوری اوباما ] اما تهدید اتمی نمی تونه مانعی برای عدم استفاده از سلاح های اتمی باشه...


کلدمن: دقیقا، و برای همین هم ما باید با یکی از اون ها رو شلیک کنیم.


اسنیک: صبر کن ببینم... اون می خواد موشک اتمی شلیک کنه تا قدرت بازدارندگیش رو امتحان کنه؟


هیوئی: تو دنیای اون اگه کسی به ما حمله کنه، ما باید با حمله به اون پاسخ بدیم. حمله موشکی برای جلوگیری از حمله موشکی. اگه یه طرف موشک اتمی خودشو آماده شلیک کنه، باید مطمئن باشه که طرف های دیگه حتما کار اونو تلافی می کنن. هر کس که اقدام به شلیک کنه، درواقع خودکشی کرده. به این ترتیب هر کس می تونه از سلاح اتمی خودش استفاده کنه، به شرط این که عواقب سنگینش رو بپذیره. این قانون موجب میشه که ابر قدرت ها از مواجهه با هم پرهیز کنن. بازدارندگی اتمی برای ما صلح به ارمغان آورد. نهایتش این بود که از یه جنگ جهانی دیگه جلوگیری کرد.


[نظر کوجیما درمورد تئوری اوباما] اما تئوری بازدارندگی اتمی تنها روی کاغذ واقعیت داره. در واقعیت هیچ ضمانتی وجود نداره که طرف مقابل هم اقدام به تلافی کنه و ممکنه که یه حمله اتمی باعث نابودی همه پایگاه ها و سلاح های اتمی طرف مقابل بشه. اما حقیقت ترسناکی پشت این قضیه وجود داره. اجازه بده برات یه مثال واقعی بزنم: فرض کن کشور X حمله ای رو علیه کشور Y انجام بده... حالا اگه مردمی که تو کشور Y وجود دارن دانش و توانایی لازم برای دفاع و حمله تلافی جویانه رو نداشته باشن، اونوقت چه اتفاقی می افته؟ اونوقت زندگی همه انسان ها تو اون کشور پایان می پذیره.


اسنیک: پس نقطه ضعف این تئوری اینه که ممکنه کشوری توان لازم برای بازدارندگی و تلافی رو نداشته باشه. درسته؟


هیوئی: [نظر کوجیما درمورد تئوری اوباما ] درسته. به این ترتیب کشور X می تونه با خیال راحت اولین حمله اتمی خودشو انجام بده و هیچ چیز مانع اون نشه... به همین دلیل بود که ما سیستمی کاملا خودکار به وجود آوردیم. با وجود Peace Walker دیگه حمله تلافی جویانه حتمی خواهد بود و نیازی به تخصص انسانی نیست. حمله اتمی بر ضد Peace Walker مثل کشیدن ماشه و شلیک به سمت خود آدمه. و این چیزیه که کولدمن قصد داره به جهان ثابت کنه.


اسنیک: و تو اونو باور داری؟


هیوئی: من به صلح در کشاکش دفاع اتمی باور دارم.
ادامه دارد... (اگر خدا بخواهد)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Reza2035 ، مسافر
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا