کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
****حكايات****
۲:۳۳, ۲۸/آبان/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار

حکایت دعای مادر


ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟

[تصویر: Note_459ae6bd-94c2-4936-b4bf-267d78bdfe4f.jpg.zhr]
ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم
به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.
برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان

ادامه دارد...........

امضای ترنم
آب را گل نكنید . . .
شاید از دور علمدار حسین،
مشك طفلان بر دوش،
زخم و خون بر اندام،
می رسد تا كه از این آب روان،
پر كند مشك تهی، ببرد جرعه آبی برساند به حرم،
تا علی اصغر بی شیر رباب، نفسش تازه شود و بخوابد آرام . . .
آب را گل نكنید . . .

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Atosa ، Havbb 110 ، Tolou ، SAViOR ، help me ، Bahar ، Mohammad Trust ، هانا ، azade ، انديشه نو
۲:۴۰, ۲۸/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/آبان/۹۲ ۲:۴۰ توسط Atosa.)
شماره ارسال: #2
آواتار
روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد
مرد نماز راشکست و گفت:
مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:
عاشق بنده ای بودم و تو را ندیدم
تو اگر عاشق خدا چطور مرا دیدی؟ Huh
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rahbin ، Tolou ، SAViOR ، سید ابراهیم ، ترنم ، help me ، Bahar ، مجنون العباس ، Mohammad Trust ، هانا ، azade ، هادی... ، انديشه نو
۲۱:۰۸, ۳۰/آبان/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار

روزی که همه محتاجند تا کسی حامل گناهانشان باشد


رسول خدا صلى الله علیه و آله در حالى كه نشسته بودند، ناگهان لبخندى بر لبانشان نقش بست ، به طورى كه دندان هایشان نمایان شد! از ایشان علت خنده را پرسیدند، فرمود:

- دو نفر از امت من مى آیند و در پیشگاه پروردگار قرار مى گیرند؛ یكى از آنان مى گوید:
خدایا! حق مرا از ایشان بگیر! خداوند متعال مى فرماید: حق برادرت را بده ! عرض مى كند:
خدایا! از اعمال نیك من چیزى نمانده متاعى دنیوى هم كه ندارم . آنگاه صاحب حق مى گوید:
پروردگارا! حالا كه چنین است از گناهان من بر او بار كن !
پس از آن اشك از چشمان پیامبر صلى الله علیه و آله سرازیر شد و فرمود:

آن روز، روزى است كه مردم احتیاج دارند گناهانشان را كسى حمل كند. خداوند به آن كس كه حقش را مى خواهد مى فرماید: چشمت را برگردان ، به سوى بهشت نگاه كن ، چه مى بینى ؟ آن وقت سرش را بلند مى كند، آنچه را كه موجب شگفتى اوست - از نعمت هاى خوب مى بیند، عرض مى كند:
پروردگارا! اینها براى كیست ؟
مى فرماید:
براى كسى است كه بهایش را به من بدهد.
عرض مى كند:
چه كسى مى تواند بهایش را بپردازد؟
مى فرماید:
تو.
مى پرسد:
چگونه من مى توانم ؟
مى فرماید:
به گذشت تو از برادرت .
عرض مى كند: خدایا! از او گذشتم .
بعد از آن ، خداوند مى فرماید:
دست برادر دینى ات را بگیر و وارد بهشت شوید!
آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
پرهیزكار باشید و مابین خودتان را اصلاح كنید!



منبع بحارالانوار جلد 77 صفحه 182
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، help me ، Bahar ، Tolou ، Havbb 110 ، parisan ، مجنون العباس ، انديشه نو ، azade
۰:۳۶, ۲/آذر/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
روزي جواني از پيري نصيحت خواست.

پیر گفت:

اي جوان !! قرآن بخوان قبل از آنكه برايت قرآن بخوانند !


نماز بخوان !!! قبل از آنكه برايت نماز بخوانند !!


و از تجربه ديگران استفاده كن !! قبل از آنكه تجربه ديگران شوي ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ترنم ، مکیال ، Tolou ، Atosa ، مجنون العباس ، حسین14 ، Mohammad Trust ، help me ، هادی... ، انديشه نو ، azade
۱۹:۱۴, ۵/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/آذر/۹۲ ۱۹:۱۹ توسط ترنم.)
شماره ارسال: #5
آواتار
پير و كودكان!!


پیرمردى مشغول وضو بود، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمى دانست . امام حسن و امام حسین علیهمالسلام كه در آن هنگام طفل بودند. وضو گرفتن پیرمرد را دیدند. جاى تردید نبود، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید وضوى صحیح را به پیرمرد یاد داد اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوى تو صحیح نیست ، گذشته از اینكه موجب رنجش خاطر او مى شود، براى همیشه خاطره تلخى از وضو خواهد داشت . به علاوه از كجا كه او این تذكر را براى خود تحقیر تلقى نكند. و یكباره روى دنده لجبازى نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.
این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذكر كنند. در ابتد با یكدیگر به مباحثه پرداختند و پیرمرد مى شنید.
یكى گفت :وضوى من از وضوى تو كاملتر است
دیگرى گفت :وضوى من او وضوى تو كاملتر است
بعد توافق كردند كه در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حكمیت كند. طبق قرار عمل كردند و هر دو نفر وضوى صحیح و كاملى جلو چشم پیرمرد گرفتند. پیرمرد تازه متوجه شد كه وضوى صحیح چگونه است . و به فراست مقصود اصلى دو طفل را دریافت و سخت تحت تاءثیر محبت بى شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت .
گفت :وضوى شما صحیح و كامل است من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را نمى دانم . به حكم محبتى كه بر امت جد خود دارید، مرا متنبه ساختید، متشكرم
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: SAViOR ، Atosa ، help me ، Tolou ، انديشه نو ، azade
۱:۱۵, ۸/آذر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آذر/۹۲ ۱:۱۶ توسط ترنم.)
شماره ارسال: #6
آواتار
یكی از دوستان نقل می كرد: در آخرین روز جلسه درس، همراه ایشان از منزل برای درس حركت كردیم. استاد كتاب روایی وسائل الشیعه شیخ حر عاملی كه حاوی روایات اهل بیت است، در دست داشتند، لذا نتوانستند درب منزل قدیمی خود را قفل كنند. به ایشان عرض كردم: آقا كتاب را به من بدهید و درب منزل را قفل كنید؛ ایشان فرمودند: نخیر، من خودم می خواهم روایات اهل بیت را بیاورم تا فردای قیامت باعث نجات من گردد.

این نمونه ای از اعتقاد درونی و قلبی ایشان بود به خاندان عصمت و طهارت «علیهم السلام».
با مردم
ایشان بارها می گفتند: می خواهم با حركاتم نصیحت كنم، لذا همیشه ارشاد عملی می كردند، خودشان خرید می نمودند، وقتی من به ایشان عرض می كردم: بارها طلبه ها به من می گویند: چرا می گذارید آقا خودشان خرید كنند؟ ایشان در جواب من می فرمود: می خواهم مردم و جوانان ببینند، من یك طلبه هستم، دوست دارم مردم مرا به عنوان طلبه بنگرند و طوری به ما نگاه كنند كه مورد رضایت امام زمان «عجل الله تعالی فرجه الشریف» باشد.

با خانواده
پسر ایشان می گوید: پدرم همیشه خانواده را ارشاد كرده و مراقب بودند خانواده و وابستگان ایشان، شئونات اسلامی را رعایت كرده و الگوی دیگران باشند؛ اگر نارضایتی داشتند با لحن پدرانه ابراز می كردند و می فرمودند: مؤمن نیاز به نصیحت دارد، همه ما به نصیحت نیاز داریم، دنیا گول زننده و دار فناست، ما باید توجه كنیم كه خدا ما را لحظه ای به حال خود وا نگذارد.
در اواخر عمرشان خانواده را جمع كردند و برای آنها از بی وفایی دنیا و ارزش تقوا و دین سخن گفتند، آنها را به قرائت قرآن و ادعیه و توجه به قیامت توصیه نموده و فرمودند: طوری با مردم رفتار كنید كه بعد از مرگ من دعاگو باشند؛ من سعی كردم ساده زیست باشم و آن را به دیگران بیاموزم و هیچ گاه زندگی ام را بعد از مرجعیت تغییر ندادم، شما هم سعی كنید این گونه باشید.

اینها نمونه هایی بود از اخلاق و رفتار مرجع عالی قدر شیعه، حضرت آیت الله میرزا جواد تبریزی«قدس سره» كه این ایام مصادف است با ششمین سالگرد ارتحال ایشان.


* به نقل از كتاب "اینچنین بود استاد یگانه و فرزانه، حضرت آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی«ره»" ص 71.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، Tolou ، Atosa ، انديشه نو ، azade ، SAViOR
۱۷:۰۶, ۲۵/آذر/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
حکایت مردی را شنیده ای که ؟

نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت با او سخن گفت .

طبیب گفت: به میدان شهر برو آنجا دلقکی است که آنقدر تو را میخنداند که غمت را از یاد ببری …

مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم …


[تصویر: 66566432484763434073.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ترنم ، هادی... ، مکیال
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا