|
ولایت مداری در شیعه و سنی
|
|
۱۹:۵۸, ۲۹/آذر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۹۲ ۲۰:۲۷ توسط محمدتقی.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
صل الله علی سیدنا ونبینا ابوالقاسم المصطفی محمد ابتدا لازم است نگاهی کوتاه به مسئله ی ولایت بیندازیم.مسئله ولایت مداری در تمام طول دوران تاریخ مهم ترین مسئله بوده است. دو جبهه ی اصلی در ولایت پذیری است1-ولایت الله {الله ولی الذین آمنوا ...} 2- ولایت شیطان که همان ولایت طاغوت است{والذین کفرو اولیائهم الطاغوت....} هر انسانی باید تنها یکی از این دو ولایت را بپذیرد ولایت الله یا ولایت شیطان . ولایت الله ضامن رستگاری در دنیا و آخرت است{...یخرجهم من الظلمات الی النور} و ولایت شیطان مایه ی بدبختی و شقاوت است {...اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون}ولایت الله در زمین به وسیله فرستادگان الهی وی در زمین اجرا می شود {انی جاعل فی الارض خلیفه} ولایت یطان هم توسط خود او و دستیارانش اعم از انس و جن در زمین اجرا می گردد اما در بین اهل تسنن عصمت و تقوا مطرح نیست به گونه ای که حاکم انتخاب شده خلیفه الله است وهمگی باید از فرمانش اطاعت کنند و کسی اجازه ی قیام بر علیه حاکم وقت را ندارد و محاربه با حاکم محاربه با خداست و خون محارب مباح است هر چند که حاکم غرق در فساد و تباهی باشد اینگونه واقعه ی عظیم عاشورا اتفاق افتاد اما تبعات این تفکر فساد در وتباهی در جامعه بود به گونه ای که حکومت اسلامی که در صدر اسلام تا اروپای کنونی گسترش پیدا کرده رو به زوال گذاشت تجزیه و تضعیف شد این اتفاقات تا زمان کنونی ادامه دارد که همکنون جامعه ی اسلامی در حال بیدار شدن است و دارد به سوی ارزش های راستین اسلام ناب محمدی باز می گردد و جنبش های بیداری اسلامی در حال انجام است انشاالله ادامه دارد........ یک مسئله یادم رفت شاید بپرسید که ایرانیان با وجود اکثریت شیعه مذهب چرا در زمان شاهانی همچون محمد خوارزمشاه،فتحعلی خان قاجار ،سلطان حسین صفوی و... بر علیه ظلم قیام نکردند خوب این را از چند جهت می توان بررسی کرد : 1-در آن دوران هم جنبش هایی هر چند کوچک بر علیه استبداد صورت می گرفته است 2-در دوران شاهان در مردم ایران تفکری بوجود آمد به نام ظل الله که به نوعی تفکری باقی مانده از دوران قبل اسلام بود و شاه را سایه خدا میخواندند که این تفکر در عصر مدرن از بین رفت و زمینه انقلاب های مشروطه وانقلاب اسلامی به وجود آمد 4-تاقبل از دوران صفویه حکومت واحد شیعه مذهب وجود نداشته بود و حکومت در دست اهل تسنن بود(به غیر از دوران آل بویه) 5-ایران آنقدر درگیر جنگ های خارجی بود که وقت درگیری های داخلی را نداشت 6-بیشتر حاکمان ایرانی در ظاهر اسلام را رعایت می کردند |
|||
|
۱۴:۴۲, ۱۱/دی/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/دی/۹۲ ۱۴:۴۵ توسط محمدتقی.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
خطبه ی سوم نهج البلاغه (معروف به شقشقیه) این خطبه مسائل مهمی درباره ی خلافت معین می کند که دلایل بعت حضرت با خلیفه ی اول را نیز مشخص می سازد آگاه باشید . به خدا سوگند که « نخستین » خلافت را چون جامهاى بر تن کرد و نیک مىدانست که پایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب . سیلها از من فرو مىریزد و پرنده را یاراى پرواز به قله رفیع من نیست . پس میان خود و خلافت پردهاى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم . در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شکیبایى ورزم ، فضایى که بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن ، همچنان رنج کشد تا به لقاى پروردگارش نایل آید . دیدم ، که شکیبایى در آن حالت خردمندانهتر است و من طریق شکیبایى گزیدم ، در حالى که ، همانند کسى بودم که خاشاک به چشمش رفته ،و استخوان در گلویش مانده باشد . مىدیدم ، که میراث من به غارت مىرود .تا آن « نخستین » به سراى دیگر شتافت و مسند خلافت را به دیگرى واگذاشت .شتان ما یومى على کورها و یوم حیان اخى جابر « چه فرق بزرگى است میان زندگى من بر پشت این شتر و زندگى حیان برادر جابر » .[/font][font=Tahoma]اى شگفتا . در آن روزها که زمام کار به دست گرفته بود همواره مىخواست که مردم معافش دارند ولى در سراشیب عمر ، عقد آن عروس را بعد از خود به دیگرى بست . بنگرید که چسان دو پستانش را ، آن دو ، میان خود تقسیم کردند و شیرش را دوشیدند . پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناک افکند ، عرصهاى که درشتىاش پاى را مجروح مىکرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافکند . لغزیدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد . صاحب آن مقام ، چونان مردى بود سوار بر اشترى سرکش که هرگاه مهارش را مىکشید ، بینىاش مجروح مىشد و اگر مهارش را سست مىکرد ، سوار خود را هلاک مىساخت . به خدا سوگند ، که در آن روزها مردم ، هم گرفتار خطا بودند و هم سرکشى . هم دستخوش بىثباتى بودند و هم اعراض از حق . و من بر این زمان دراز در گرداب محنت ، شکیبایى مىورزیدم تا او نیز به جهان دیگر شتافت و امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد که مرا هم یکى از آن قبیل مىپنداشت . بار خدایا ، در این شورا از تو مدد مىجویم . چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفه نخستین تردید روا داشتند ، که اینک با چنین مردمى همسنگ و همطرازم شمارند . هرگاه چون پرندگان روى در نشیب مىنهادند یا بال زده فرا مىپریدند ، من راه مخالفت نمىپیمودم و با آنان همراهى مىنمودم . پس ، یکى از ایشان کینه دیرینهاى را که با من داشت فرایاد آورد و آن دیگر نیز از من روى بتافت که به داماد خود گرایش یافت . و کارهاى دیگر کردند که من از گفتنشان کراهت دارم .آنگاه « سومى » برخاست ، در حالى که از پرخوارگى باد به پهلوها افکنده بود و چونان ستورى که همّى جز خوردن در اصطبل نداشت . خویشاوندان پدریش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند که اشتران ، گیاه بهارى را . تا سرانجام ،آنچه را تابیده بود باز شد و کردارش قتلش را در پى داشت . و شکمبارگیش به سر درآوردش .بناگاه ، دیدم که انبوه مردم روى به من نهادهاند ، انبوه چون یالهاى کفتاران . گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان که نزدیک بود استخوانهاى بازو و پهلویم را زیر پاى فرو کوبند و رداى من از دو سو بر درید . چون رمه گوسفندان مرا در بر گرفتند . اما ،هنگامى که ، زمام کار را به دست گرفتم جماعتى از ایشان عهد خود شکستند و گروهى از دین بیرون شدند و قومى همدست ستمکاران گردیدند . گویى ، سخن خداى سبحان را نشنیده بودند که مىگوید : « سراى آخرت از آن کسانى است که در زمین نهبرترى مىجویند و نه فساد مىکنند و سرانجام نیکو از آن پرهیزگاران است » .آرى ، به خدا سوگند که شنیده بودند و دریافته بودند ، ولى دنیا در نظرشان آراسته جلوه مىکرد و زر و زیورهاى آن فریبشان داده بود .بدانید . سوگند به کسى که دانه را شکافته و جانداران را آفریده ، که اگر انبوه آن جماعت نمىبود ، یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمىکرد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگى ستمکاران و گرسنگى ستمکشان خاموشى نگزینند ، افسارش را بر گردنش مىافکندم و رهایش مىکردم و در پایان با آن همان مىکردم که در آغاز کرده بودم . و مىدیدید که دنیاى شما در نزد من از عطسه ماده بزى هم کم ارجتر است .چون سخنش به اینجا رسید ، مردى از مردم « سواد » عراق برخاست و نامهاى به او داد .على ( ع ) در آن نامه نگریست . چون از خواندن فراغت یافت ، ابن عباس گفت : یا امیر المؤمنین چه شود اگر گفتار خود را از آنجا که رسیده بودى پى مىگرفتى . فرمود : هیهات ابن عباس ، اشتر خشمگین را آن پاره گوشت از دهان جوشیدن گرفت و سپس ، به جاى خود بازگشت . ابن عباس گوید ، که هرگز بر سخنى دریغى چنین نخورده بودم که بر این سخن که امیر المؤمنین نتوانست در سخن خود به آنجا رسد که آهنگ آن کرده بود توضیح:به دلیل عدم درگیری مذهبی از آوردن نام خودداری شده و به جای آن از کلماتی مانند نخستین و.... استقاده شده است |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| فرمانده پایگاه +ولایت مداری »»لطفا کمک کنید«« | مرهم | 6 | 2,187 |
۱۴/شهریور/۹۳ ۱۶:۱۶ آخرین ارسال: حضرت عشق |
|







