کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
" مرگ " را باور کن ...
۱۸:۱۶, ۱۵/دی/۹۲
شماره ارسال: #1

بسم الله الرحمن الرحیم


یه وقتایی جریان زندگی مثل تلاطم رودخونه های وحشی میشه

چاره ای نداری جز اینکه همراه جریان آب باشی

تلاشت برای فرار بی فایده ست

درواقع نمیدونی خدا خواسته با این کار تو رو رشد بده, تا " رب " بودنش رو بهت نشون بده

به این میگن خواست خداست

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

همه چیز از یه ماجرای ساده شروع شد ........

.....

- مطمئنم اینطور که میگی نمیشه

- از کجا انقدر مطمئنی !؟ اگه شد چی !؟؟؟

- هه , اگه شد من هرکاری که تو بگی انجام میدم !!

- هرکاری !!؟؟

- آره

- باشه, قبوله !


و این همون ماجرا بود ...

وقتی 99% اطمینان داشته باشی که اتفاق خاصی بیفته ولی همون 1% همه بازی رو برگردونه, با تمام وجود خواست خدا رو درک میکنی!!!

انگار دیگه چیزی دست خودت نیست !

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
باهاش رودربایستی داشتم

نمیتونستم زیر قولی که دادم بزنم

باید منتظر میموندم تا ببینم چی پیش میاد !

یه انتظار تلخ

خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم خودشو رسوند :

......

- طبق قرارمون باید کاری رو که من میگم انجام بدی

- آره خب, طبق قرارمون

- یه کاری ازت میخوام که یه خورده عجیبه ولی باید انجام بدی !!


(انگار همه چیزو از چهره م میتونست بخونه)

- بگم !؟ مطمئنی که میتونی انجامش بدی !؟

( مات و مبهوت دارم نگاش میکنم, مگه از من چی میخواد !!؟؟ اصلا چی میتونه که بخواد !!؟؟؟ )

- باید....

- بگو دیگه

- باید یه شب تا صبح تو یه قبر بخوابی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- چی !!؟؟؟ شوخی میکنی دیگه !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نه, اون جدی تر از همیشه بود !!!!!!

این همون کاری بود که باید انجام میدادم

نمیدونستم باید بخندم, گریه کنم یا ....

میخواستم بزنم زیر قرارمون, میخواستم کلا قید این دوستی رو بزنم

میخواستم بهش بگم آخه عقلت کجا رفته !؟ این دیگه چه کاریه !!؟

میخواستم ...

اما غرورم اجازه نمیداد , بحث یه جورایی حیثیتی بود !

فکر میکردم خودش پشیمون میشه, خودش میفهمه کارش عملی نیست,

ولی نشد ...

باورم نمیشد , قبرشم خودش انتخاب کرده بود

صبح همون شبی که باید تو قبر میخوابیدم رفتیم دیدیمش !

دقیقا مثل آدمی بودم که بهش گفتن تو تا شب بیشتر زنده نمیمونی !!!!

حتی فکر کردن بهش وحشتناکه , باید خودتونو جای من بذارید تا متوجه بشید رفتن تو مسیری که میدونید آخرش به ته دره میرسه ولی چاره ای هم جز رفتن نیست یعنی چی !!!

بهم گفت :

- ساعت 1 شب که همه خوابن میایم دنبالت

- 2 تا 4 میخوابی , چیزی نیست, فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!


این جمله آخر مثل مته تو مغزم فرو میرفت ؛ فقط 2 ساعته !!!!!!!!!!!!

آره, فقط 2 ساعت قراره بمیرم !! ولی من هنوز برای مردن آماده نیستم ....

[تصویر: 243qs8fpdb9cq614g.jpg]

ان شاالله ادامه دارد ...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، قلب ، ترنم ، Aryha ، پرنیان ، عبدالرحیم ، السا ، اسکای ، fatemeh-55
۰:۰۷, ۱۷/دی/۹۲
شماره ارسال: #2

....

اینکه اونروز رو چطور گذروندم مهم نیست ؛

آخرشب هرچی قرص خواب آور و آرام بخش پیدا کردم خوردم که فقط اون 2 ساعت به هیچی فکر نکنم

ولی فایده نداشت , شوخی نبود باید تو قبر میخوابیدم !!

اومدن دنبالم و من دقیقا حس اون آدمی رو داشتم که دارن میبرنش به سمت جوخه اعدام !!!!!

تو مسیر به خیلی چیزا فکر کردم, پراکنده و بی هدف! عجیب بود برام که حتی به درختای کنار خیابونم حسودیم میشد !!!!

چقدر سخته این لحظات ...

وقتی به اونجا رسیدیم وجود فرشته های مرگ رو کنار خودم حس میکردم, دستمو میگرفتن و به زور میکشیدن !!

پاهام روی زمین کشیده میشد! باورم نمیشد این منم !!؟؟؟

کسی که وقتی راه میرفت, چنان متکبرانه قدم برمی داشت که انگار میخواست با ضربه های پا زمین رو به لرزه دربیاره!!

انگار تمام مخلوقات دنیا به وجود اومدن تا به من خدمت کنن !


این منم !!!؟؟؟؟؟

هوا هم عجیب قصد انتقام جویی از گرمای تابستونو داشت! سرما تا مغز استخوونم نفوذ میکرد!

- راستی وصیتتو نوشتی !!؟؟

- گفته باشم اون گوشی خشگلت مال منه ها ! اونو که به هیچ کس ندادی !!!؟؟

- خب من چی بگیرم ازت !!!؟؟ یه جزوه درس حسابیم نداری که دلمو بهش خوش کنم !!!!!


صدای خندشون تو قبرستون می پیچید !!

- بچه ها ! آرومتر, میخواین همه متوجه بشن !!!!؟؟؟؟؟

- بچه ها ! این صدای گرگه یا سگ !؟


صدای زوزه گرگ به اندازه کافی برای اونا مرموز و ترسناک بود, ولی برای من مهم نبود, اصلا مگه فرقیم میکنه که سگ باشه یا گرگ !!؟؟؟

مه هوا , بهانه خوبی برای دلیل سردی دستام تو دست دوستام بود ! ولی هیچکدومشون حال منو درک نمیکردن !!!

بالاخره رسیدیم

حالا کاملا بالای قبرم رسیدم ...

تمام دنیا برای من خلاصه شده بود به همین مکعب مستطیل تو خالی !!!

- برو تو ! دیر شد !!

(چی داره میگه !!؟؟ انگار قراره برم مهمونی !!!!!!!)

- حواست کجاست !!!!!؟ برو تو .

- نمیشه یه روز دیگه بیایم !!!!!!!!!!!!!؟؟

- ترسیدی !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟Dodgy

- کم آورده بابا, این از قیافه شم معلوم بود این کاره نیست !!!!!


(این چه سوالیه !؟ پس نه, خیلی خوشحالم !! )

- برو, یه روز دیگه با امروزت فرقی نداره !

نمیدونم راست میگفت یا نه ! ولی من انتظارشو نداشتم , من انتظار مردن رو نداشتم !!!!!

به هر زحمتی بود رفتم تو قبر, خانه ابدی .........

وقتی خوابیدم تازه فهمیدم ترس از مرگ یعنی چی !! سرما یا ترس ! خودمم نمیدونم کدومش بیشتر منو میلرزوند...

یکی از بچه ها یه مشت خاک ریخت روی بدنم ! قلبم ایستاد !!

- چیکار میکنی !؟

- خواستم حس سینما 3 بعدی بهش دست بده !!!


"همراهانم" خندیدند شاید نمیدونستن من چه حسی دارم ...

- خب دیگه , باید بریم .

نه ,کجا میرید !؟ منو تنها نذارید , تو رو خدا ! من اینجا میترسم ...

همه اینا رو میخواستم بگم, همه این حرفا بزور خودشونو تا نوک زبونم رسوندن ولی انگار قفل زدند به دهنم ! قفلی سنگین تر از بغض گیر کرده توی گلوم که راه نفسم رو بسته بود

تمام انرژیمو جمع کردم که فقط از عمق وجودم داد بزنم ولی از حلقومم جز سکوت چیزی خارج نشد!!

خدایا ! من چه م شده !!؟؟؟ انگار جدی جدی .........

ان شاالله ادامه دارد ...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: پرنیان ، fatemeh-55 ، اسکای ، Aryha ، عبدالرحیم
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا