کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از عفت مردونه بنویس (خاطره)
۲:۰۴, ۱۴/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/بهمن/۹۲ ۸:۳۲ توسط 59-11(یامهدی).)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین0.0
0.0
همیشه وقتـی از اتوبــوس و یا تاکسی پیــاده می‌شم ،
0.0
سعی می‌کنـم طوری پـول ُ به راننــده بدم
0.0
که دستم به دست‌هایش بـرخورد نکنــد !
0.0
حالا شده از روی چادر باشد،
0.0
و یا اسکناسُ بـه پهنـا بازش می‌کنم
0.0
و از انتهای اسکنـاس به سمت راننــده دراز می‌کنــم.
0.0
چنــد وقت پیـش موقع دادن کرایــه دیدم
0.0
راننــده دست راستش رو با دست کش پوشانــده،
0.0
به خودم گفتم حتما به خاطر نــور آفتاب این کار رو کرده !
0.0
چرا فقط یــک دست ؟!
0.0
[b]این گذشت …
0.0
0.0
0.0
تا سه روز پیش یکی دیــگر از راننــده‌های همان خط رو دیدم
0.0
همچیــن کاری کرده !
0.0
برای همیــن علتش را از راننــده پرسیدم که اینطور جوابم ُ داد :
0.0
برای اینــکه دستم به دست خانم‌ها تماس نداشتــه باشه ،
0.0
بالاخره تــوی شلوغی آدم خواه ناخواه دستش بــه دست طرف می خوره !
0.0
هنــوز هم هستـن کسانـی که مــرد باشند![/b]

[b]0.0
0.0
0.0
یا فاطمة الزهرا - سلام الله علیها[/b]
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرهم ، Night_World ، شیدا ، soheyl68 ، Mohammad Trust ، فاطمه خانم ، amiroooo ، Aryha ، MohammadSadra ، یاســین ، sagheb ، mahyamatin ، Ali#59 ، در جستجوی سختی ، help me ، Eve ، السا ، محب الزهرا ، Fatemeee ، aaaaa ، heaven ، سدرة المنتهی ، انتصـار ، ztb ، Havbb 110 ، ترنم ، عبدالرحیم ، sarallah ، وحید110 ، شهیدطیبه واعظی ، عبدالرحمن ، درست پسند ، neyestan23 ، ضحی ، آیلار ، سیمرغ ، aboutorab ، لبخند خدا ، دیدگاه نوین ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، rezamohammadi ، mohammad reza ، آیات ، magnolia ، مهدی2012 ، mahdyshr ، MohammadMeraj ، رضا1357 ، خادمة الزهرا ، SAViOR ، هانا ، یاوران مهدی ، ali-0110 ، zahra11 ، مهسا110 ، mkashipazha
۱۶:۲۰, ۱۴/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
از سر جلسه امتحان بلند شدم ، برگمو دادم که برم سمت خونه. خیابون اصلی راهمو دور می کرد ، زدم تو کوچه ها تا بتونم زودتر برسم.
از دور دختر چادری سر کوچه پرستو ایستاده بود ، فکر کنم بنده خدا منتظر کسی بود ... سه تا پسر که جلوتر از من امتحان داده بودن از جلوش رد شدن و باهاش حرف زدن ،فکر کنم یجورایی مزاحمش شدن!

سر کوچه رسیدم ، جلو اومد و در حالی که لبشو گاز می گرفت با لبخندی پرسید ، آقا ببخشید می دونید کوچه پرستو کجاس؟
یه نگاهی به تابلو کردم و گفتم خب ، همینجاست دیگه!
نه ببین ! دقت نکردی ، دنبال یه کوچه خلوت می گردم. نمیدونی کجاس؟

هنگ کردم! نمی دونستم دیگه چی بهش بگم که نتونه جوابی بده یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم
بالاخره کوچه پرستو همینجاس منم بیشتر ازین نمیتونم کمکی بکنم متاسفم.

وقتی رد شدم اون سه تا پسر برگشتن و رفتن باهاش صحبت کردن و بعدم رفتنSleepy.

هر وقت ازین اتفاقا برام میفته یه هفته خودمو میخورم ، دوستام میگن به تو چه که هر کی هرکار می کنه ، خیلی مسخره اس که غصه از دست رفتن ملتو می خوری.

چادری بودنش بیشتر از همه چی منو سوزوند ...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، انتصـار ، soheyl68 ، ztb ، شیدا ، Havbb 110 ، ترنم ، Fatemeee ، Aryha ، شهیدطیبه واعظی ، درست پسند ، help me ، السا ، Mohammad Trust ، مرهم ، neyestan23 ، ضحی ، آیلار ، عبدالرحمن ، سیمرغ ، aboutorab ، در جستجوی سختی ، sarallah ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، rezamohammadi ، مهدی2012 ، MohammadMeraj ، رضا1357
۰:۴۶, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
ترمای قبل بود رفته بودم انتشارات دانشکده کناریمون که جزوه یکی از دوستامو کپی بگیرم یکم هم عجله داشتم
انتشارات اون دانشکده خیلی کوچیک بود به زور چند نفر توش جا میشدن منم هر چه دم در منتظر موندم تا اقایون کارشون تموم بشه بیان بیرون خبری نبود و همشون هول میزدن و میرفتن تو نمیدونستم چکارکنم عجله هم داشتم یکم صبر کردم فایده نداشت به خانمه که کپی میگرفت بلند گفتم ببخشید میشه جزوه های منم بگیرید اصلا صدایی نمیشنید اقایونم که اصلا مراعات نمیکردن جا بود داخل ولی جرئت نمیکردم وارد بشم دیدم یه اقایی که داخل بود برگشت یه نگاهی کرد و با کمی تامل گفت بدید من تو نوبتم براتون کپی میگیرم منم مجبوری بهشون دادم تو دلم کلی واسشون دعا کردم خدا خیرشون بده با اینکه اصن نمیشناسمش
خدا نگه دار تموم مردای با غیرت باشه .
البته یه چیزی رو همین جا بگم ظاهر بعضی از اقایون اون روز به مذهبی ها میخورد ولی.... ولی این اقا ظاهر مذهبی نداشتن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، Mohammad Trust ، وحید110 ، Havbb 110 ، مرهم ، neyestan23 ، ضحی ، فاطمه خانم ، آیلار ، عبدالرحمن ، سیمرغ ، aboutorab ، سدرة المنتهی ، یاســین ، در جستجوی سختی ، sarallah ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، شیدا ، Aryha ، rezamohammadi ، Fatemeee ، درست پسند ، مهدی2012 ، mahdyshr ، MohammadMeraj ، رضا1357 ، خادمة الزهرا
۲:۲۵, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #4
آواتار
دیگه پای داستان گویی که باز میشه مگه میشه من ننویسمHuh
راستش همین چند روز پیش رفتیم دانشگاه برا دادن اخرین امتحان.برف میبارید و هوا کلی سرد بود. داخل پرانتز هم بگم از خونمون تا دانشگاه حدود یک ساعت راهه یعنی تو دو تا شهر جدا


رفتیم و به علت برف گرفتگی و نبودن یک سری ادانشجوها امتحان گروه ما بر گذار نشد با کلی سختی خودمون رو تو اون هوای سوزناک رسوندیم به محل ایستگاه ماشین و مینی بوس .که دیدیم هیچی پیدا نیست..کلی هم دانشجو از دانشکده ما اونجا جمع شدن به چند تا اژانس هم سر زدیم هیچ کدوم حاضر به حرکت خارج شهر نبودن تا اینکه همه با هم تصمیم گرفیم بریم تو مسیر ماشین ها و همینجوری سوار ماشین های سواری بشیم
همه به گروه های 4 نفری تقسیم شدیم که بچه ها با هم باشن و تا خطرش کم تر باشه تا اینکه تو این تقسیمات من و دوستم که مثلا بزرگ ما بقی بودیم در یک اقدام جان فشانانه(عجب کلمه ای ساختم) دو نفری تنها موندیم و بقیه به نحوی سوار شدن و رفتن


بماند هر کی که میومد اول هزینه رو طی میکرد بعد بچه ها رو سوار ...تا جایی که سری های اول با دوبرابر کرایه رفتن و مابقی با حتی کرایه سه برابر حالت عادی هم رفتن...


ما اونجا منتظر بودیم تا یه پرایده وایساد ما هم که داشتیم از سرما یخ میزدیم دیگه(حدود یک ساعت زیر برف مونده بودیم) حاضر بودیم هر چی رو سوار بشیم.
جلو یه پسر همچین نا معقول نشسته بود و خود راننده هم بد تر از اون... یه خورده منو دوستم به هم نگاه کردیم و گفتیم نه! تو سرما بمیریم مثل اینکه بهتره تا با اینا بریم.پیاده شدیم...


چشمتون روز بد نبینه .کمی دیگه صبر کردیم تا یه پراید مشکی وایساد ایشون هم یه اقایی بودن با مقدار زیادی محاسن و ...
بالاخره همچین که دیدیمش گفتیم خب این مطمئنه بریم.
وقتی تو ماشین نشسته بودیم کلا خیالمون خیلی جمع بود چون از ظواهرشون میخورد یه ادم خیلی مذهبی و مقید باشن ...هم از تیپی که داشتن هم از ماشینشون که کلی ایه و.. اویزون بود و هم از عطر مشهدی که پیچیده بود تو ماشین. دیگه مطمئن بودیم این بشر نماز شبش هم حتی قضا نمیشه...
بالاخره من و دوستم داشتیم کلی تو گوش هم پچ پچ میکردیم که خدا رو شکر .این جا رو خدا بهمون رحم کرد.دیگه تو کل مسیر قلبمون از ترس نمیاد تو دهنمون که ...همین طور گذشت و گذشت تا اینکه
شروع کردن به موسیقی پخش کردن اولین موسیقی گذشت قیافه ماSad دومین موسیقی قیافه ماConfused
به سومی که رسید AngryAngryAngryAngryAngry


دیگه حالا محتواش چی بود بمـــــــــــــاند... ولی کلا من و دوستم اونجا به این نتیجه رسیدیم که ادما رو به هیچ وجه از ظواهرشون براحتی نمیشه شناخت..



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آیلار ، help me ، عبدالرحمن ، ضحی ، سیمرغ ، aboutorab ، سدرة المنتهی ، یاســین ، در جستجوی سختی ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، شیدا ، Aryha ، السا ، Fatemeee ، rezamohammadi ، مهدی2012 ، mahdyshr ، MohammadMeraj ، رضا1357
۲:۲۸, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
هر وقت میخواست با زن نامحرمی حرف بزنه عوض ذل زدن به نامحرم به کفش هاش نگاه میکرد
هر وقت میخواست در صف بایسته فاصله اشو حفظ میکرد تا خانم پشت سری معذب نشه
اگه تو تاکسی جلو نشسته بود و بقیه مسافرا مرد بودند و فقط یک زن؛ جاشو میداد به خانمه تا به خاطر نامحرم اذیت نشه
هر وقت میخواست وارد خونه بشه بلند یــــــــــــــــــــــــــا الله میگفت تا مبادا نامحرم متوجه اومدنش نشده باشه
...........
عفت مردونه + غیرت مردونه معنای واقعی مردِ
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، مرهم ، help me ، عبدالرحمن ، ضحی ، neyestan23 ، سیمرغ ، Havbb 110 ، aboutorab ، سدرة المنتهی ، یاســین ، در جستجوی سختی ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، شیدا ، Aryha ، السا ، rezamohammadi ، درست پسند ، مهدی2012 ، MohammadMeraj ، رضا1357 ، خادمة الزهرا
۲:۲۸, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #6
آواتار
آقایونی هستن که موقع صحبت با خانومها به چشمهای خانم نگاه نمی کنن
هر وقت با این آدمها مواجه میشم کلی توی دلم ذوق می کنم .Smile

نادرند ولی خوب خدا حفظشون کنه .

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرهم ، آیلار ، عبدالرحمن ، help me ، ضحی ، neyestan23 ، سیمرغ ، aboutorab ، یاســین ، در جستجوی سختی ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، شیدا ، Night_World ، Aryha ، السا ، rezamohammadi ، درست پسند ، Mohammad Trust ، مهدی2012 ، MohammadMeraj ، رضا1357 ، خادمة الزهرا
۲:۳۵, ۱۵/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۲ ۲:۵۷ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #7
آواتار
(۱۵/بهمن/۹۲ ۲:۲۸)فاطمه خانم نوشته است:  آقایونی هستن که موقع صحبت با خانومها به چشمهای خانم نگاه نمی کنن
هر وقت با این آدمها مواجه میشم کلی توی دلم ذوق می کنم .Smile

نادرند ولی خوب خدا حفظشون کنه .


متاسفانه در این تالار مورد داشتیم که این کارو بی احترامی میدونستن!!!

(۱۵/بهمن/۹۲ ۰:۴۶)help me نوشته است:  ترمای قبل بود رفته بودم انتشارات دانشکده کناریمون که جزوه یکی از دوستامو کپی بگیرم یکم هم عجله داشتم
انتشارات اون دانشکده خیلی کوچیک بود به زور چند نفر توش جا میشدن منم هر چه دم در منتظر موندم تا اقایون کارشون تموم بشه بیان بیرون خبری نبود و همشون هول میزدن و میرفتن تو نمیدونستم چکارکنم عجله هم داشتم یکم صبر کردم فایده نداشت به خانمه که کپی میگرفت بلند گفتم ببخشید میشه جزوه های منم بگیرید اصلا صدایی نمیشنید اقایونم که اصلا مراعات نمیکردن جا بود داخل ولی جرئت نمیکردم وارد بشم دیدم یه اقایی که داخل بود برگشت یه نگاهی کرد و با کمی تامل گفت بدید من تو نوبتم براتون کپی میگیرم منم مجبوری بهشون دادم تو دلم کلی واسشون دعا کردم خدا خیرشون بده با اینکه اصن نمیشناسمش
خدا نگه دار تموم مردای با غیرت باشه .
البته یه چیزی رو همین جا بگم ظاهر بعضی از اقایون اون روز به مذهبی ها میخورد ولی.... ولی این اقا ظاهر مذهبی نداشتن


یه نکته باریکتر از مو بگم!!!!!!!!!!

دست این آقا درد نکنه

ولی شاید حواسشون نبوده (اون مذهبیا)

درسته که خانم ها خوششون میاد* یکی بهشون لطف کنه

ولی همیشه این لطف خوب نیست

آقایون متاهل میدونن چی میگم!!!

نمیتونم واضحتر بگم!!!!!!!!!!!!!!



*هر انسانی خوشش میاد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مرهم ، ضحی ، سیمرغ ، help me ، Havbb 110 ، سدرة المنتهی ، یاســین ، Ali#59 ، در جستجوی سختی ، شیدا ، rezamohammadi ، محب الزهرا ، مهدی2012 ، رضا1357
۲:۵۰, ۱۵/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۲ ۲:۵۴ توسط help me.)
شماره ارسال: #8
آواتار
اولا
اتفاقا من از اون دسته خانوماییم که متنفرم یه اقا بهم لطف کنه اون روز هم مجبور بودم و بین بد و بدتر باید بد انتخاب میشد (این نکته باریکتر از مو رو هم در می اوردید خودم بهش اشاره کردم )من خودم یه خانمم میفهمم خوب نیست اقایی به خانمی کمک کنه ولی وقتی خانمش پیشش باشه که خود خانمه خب کمک میکنه!!!!!
دوما
منظورم از اون جمله این بود که خیلی وقتا پیش اومده از بین اقایون در اینجور موارد غیرتی (کلمه ای دیگه نداشتم) اقایون عادی کمک میکنن شاید چون گناه داره که یه اقا اصلا با یه خانم هم کلام بشه چه برسه به کمک !!!!!!Dodgy ولی غیرت اینا مهم نیس..........
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، جویای حقیقت ، السا ، rezamohammadi ، مهدی2012 ، رضا1357
۲:۵۴, ۱۵/بهمن/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۹۲ ۲:۵۷ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #9
آواتار
بنده قصد جسارت نداشتم

یکمی روش زوم کنید توجه میشید

منظورم از اون عبارت این بود که همیشه این رضایت شخصی ما مهم نیست

من مثلا اگر اونجا بودم به بقیه میگفتم خلوت کنید بدون اینکه اون خانم متوجه بشه بهش لطف کردم

دوستانی که همایشای استادو میان میدونن کدوم برخوردمو میگم (اگر منو به صورت بشناسن)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، Aryha ، rezamohammadi ، مهدی2012 ، رضا1357
۳:۰۲, ۱۵/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله

سلام

یادمه زمان دانش آموزی یه کلاسی می رفتیم که استادش یه دانشجوی نهایتا سال دومی بود
بنده خدا زیادی برادر بود اینجوریBasiji
من اصولا عادت ندارم اولین فرد باشم که جواب یک سوال رو میدم ولی اگه کسی ندونه نظر خودم رو میگم
سوال که می پرسید کسی بلد نبود یعنی همه ایجوری میشدنConfused
کلاسمونم مختلط بود
ایشونم فقط سمت آقایون رو نگا می کرد
منم وقتی می خواستم جواب بدم بدون اجازه یه ببخشید میذاشتم تنگش حرفمو میزدم
هیچی دیگه بنده خدا برا اینکه کنترل کلاسو حفظ کنه بعد از چنتا سوال و فهمیدن اینکه فقط من ابراز عقیده می کنم بالا سر مارو هم نگاه می کرد که ببینه دست کسی بالا هست یا نه
ولی خب من آرایش نظامیم رو عوض نکردمBig Grin

******************************************
یادمه پارسال نمایشگاه کتاب تهران که رفتم فقط فرصت کردم غرفه های مذهبیو ببینم
و اتفاقا از اون غرفه هایی که من دیدم فقط تو یه غرفه مسئول غرفه بهم اصلا نگاه نکرد
غرفه اثار علامه حسن زاده بود


خدایا این برادران عفیف را از جامعه نگیرAngelBig Grin
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، help me ، مرهم ، آیلار ، سیمرغ ، aboutorab ، سدرة المنتهی ، یاســین ، در جستجوی سختی ، صبح صادق ، جویای حقیقت ، شیدا ، السا ، rezamohammadi ، درست پسند ، مهدی2012 ، MohammadMeraj ، رضا1357
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا