کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کدام فاطمه؟!کدام زهرا؟نخونید از دست دادینش
۱۲:۴۶, ۱۵/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #1
آواتار
[تصویر: sinR29oE_259.jpg]

کدام فاطمه؟ کدام زهرا؟ رفته‌ایم خانه یکی از اقوام. چندروزی است که مادر شده و خانه‌اش پر ازمهمان است. به دعوت مادربزرگ نوزاد می‌رویم به اتاق "نی‌نی" برای تماشای سیسمونی. مادربزرگ و سه تا از مهمان‌ها که داخل اتاق می‌شوند اتاق پر می‌شود و بقیه بیرون در می‌مانند. عروسک‌ها جا را برای آدم‌ها تنگ کرده‌اند. مادربزرگ نی‌نی کلی عذرخواهی می‌کند و قرار می‌شود به نوبت داخل شویم! هنوز وارد اتاق نشده نفسم گرفته‌است.
دلم نمی‌خواهد بروم داخل، اما صورت خوشی ندارد. با آخرین گروه بازدید کنندگان وارد اتاق می‌شوم. دوتا ویترین بزرگ قدی دو طرف اتاق هست که به اندازه یکی مغازه اسباب‌بازی فروشی توی‌شان عروسک است. و این‌ها همه غیر از "هاپو" ها و "پیشی‌"های پشمالو و بزرگی است که گوشه‌های اتاق نشسته‌اند. چند طبقه یکی از ویترین‌ها مخصوص انواع مختلف باربی است. باربی‌های سیاه و سفید و برنزه و.. با انواع مدل مو‌ها و لباس‌ها از پشت شیشه به ما لبخند می‌زنند. مادربزگ در کمد لباس‌های را باز می کند و لباس‌ها را نشان‌مان می‌دهد.

از بین لباس‌ها یک مایو دو تکه نوزادی بیرون می‌آورد و جلوی چشم‌مان بالا می‌گیرد. صدای جیغ و ویغ ناشی از ذوق و غش و ضعف و قربان صدقه بالا می‌رود. مادربزرگ می‌گوید وقتی داشته سیسمونی "جمع" می‌کرده خواهرش بهش گفته مایو دوتکه قد نوزاد آمده به چه خوشگلی. می‌گوید بازار را زیر و رو کرده تا توانسته یک دانه‌اش را برای "جیگرش" پیدا کند. صدای زنگ در می‌آید و یکی از مهمان‌ها مادربزرگ را صدا می‌زند. ظاهرا پیک چیزی آورده و باید برود دم در نحویل بگیرد. مادربزرگ مایو را می‌گذارد توی کمد. چادرش را سرش می‌کند. توی آینه چک می‌کند موهایش بیرو نباشد. رویش را کیپ می‌کند و بیرون می‌رود. مایو از لابلای لباس‌ها لیز می‌خورد و می‌افتد زمین.
بیرون اتاق یکی از مهمان‌ها دارد با دختر چهار پنج ساله‌اش که می‌خواهد دوباره اتاق را ببیند سروکله می‌زند. می‌گوید جا نیست و باید صبر کند تا بقیه بیرون بیایند. من از اتاق می‌آیم بیرون تا جا برای دخترک باز شود. دخترک بلافاصله می‌دود طرف ویترین باربی‌ها. به مادرش مدل‌هایی را که ندارد نشان می‌دهد و اصرار می‌کند برایش بخرد. مادر با خنده برای یکی از خانم‌ها تعریف می‌کند که دختر پنج‌ساله اش با اینکه خیلی گرمایی است اما امسال تابستان اصلا نگذاشته موهایش را کوتاه کنند :"میگه میخواهم قد موی باربیم بلند بشه. قول گرفته هرقت موهایش قد باربی‌اش بلند شد یک دامن صورتی توری هم برایش بخریم که دیگر عین باربی‌اش بشه." بعد دولا می‌شود و بچه‌اش را می‌چلاند :" همین الانشم باربی هستی خوشششگل مامان." دخترک سبزه و تپل می‌خندد و در جواب خانمی که اسمش را می‌پرسد می‌گوید: فاطمه". مادر فوری تصحیح می‌کند:" فاطمه سادات." برای خانمی که اسم دخترش را پرسیده توضیح می‌دهد با اینکه هزار بار به دخترش گفته اسمش را کامل بگوید اما باز "سادات" ش را می‌اندازد.

کمی آنطرف‌تر فاطمه سادات دارد با آهنگ زنگ موبایل یکی از مهمان‌ها می‌رقصد. آن‌قدر حرفه‌ای که صاحب گوشی دلش نمی‌اید جواب تلفنش را بدهد. می‌روم پیش نوزاد. بالای سر فرشته تازه متولد شده‌ای که اسمش را "زهرا" گذاشته‌اند. مادرش جلوی آینه دارد آرایشش را تمدید می‌کند. به مادر می‌گویم :"خوبه تو این همه سر و صدا بیدار نمی‌شه." می‌گوید: "عادتش دادم تا بیدار میشه آویز بالای سرش رو روشن میکنم با آهنگ اون خوابش می‌بره. خداروشکر زودم عادت کرد. با این بخیه ها سختم بود بچه بغلم کنم. " یک دفعه گریه‌ام می‌گیرد. به پاشنه بلند صندل‌هایش نگاه می‌کند که لابد سختش نیست با آنها راه برود.

دلم می‌خواهد بهش بگویم صاحب اسم دخترش هروقت می‌خواست بچه هایش‌را بخواباند بغل‌شان می‌کرد و برای لالایی‌هایشان خودش شعر می‌گفت*. شعرهای قشنگ. شعرهایی که یادشان می‌داد وقتی از خواب بیدار می‌شوند شبیه چه کسی شوند و چطوری زندگی کنند. اما نمی‌گویم. زهرا خواب است و توی خواب دارد می‌خندد. درست مثل فرشته‌ای است که از آسمان زمین آمده باشد. نگران وقتی هستم که از خواب بیدار می‌شود. موقعی که چشم‌هایش را باز کند و بخواهد بداند که شبیه چه کسی باید باشد. توی‌ آن اتاق باربی‌ها دارند لبخند می‌زند. دلم می‌گیرد. دلم برای همه‌ی فاطمه ها و زهراهایی که قرار است شبیه خودشان نباشند عجیب گرفته است. *اشبه اباک یا حسن و اخلع عن الحق الرسن و اعبد الها ذاالمننن و لا توال ذالاحن. پسرم،‌مانند پدرت باش، ریسمان ظلم را از حق برکن‌ ! خدایی را بپرست که صاحب نعمتهای متعدد است و هیچگاه با صاحبان ظلم دوستی مکن.

امضای sarallah
به امید روزی که این پُست سرتاسر این تالار گفت و گو را پرکند:
امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آمد!
[تصویر: NatureGif16.gif]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، انتصـار ، Reza2035 ، amiroooo ، aaaaa ، mhvvhm ، ztb ، Havbb 110 ، help me ، أین المنتظر ، bagheri4 ، yamin ، 1441361 ، azade ، شهیدطیبه واعظی ، عبدالرحمن ، fiftynine ، nahal_m ، mahyamatin ، مرهم ، سید ابراهیم ، یاســین ، عشقم کربلا ، Vakapson ، pure ، Farzaneh ، صبا ، مرتاح ، sagheb ، صهبا ، soshiant ، اميرمهدي

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۴۶, ۲۱/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
(۲۰/اسفند/۹۲ ۱۲:۳۹)nina نوشته است:  البته خود باربی مورد داره وگرنه یادم نیست کجا خوندم که نوشته بود یه مادری واسه باربی بچه اش چادر دوخته بود.
یعنی حالا اگه واقعا جا نداشت که باربی رو از زندگی بچه حذف کنیم
میتونیم باربی رو مسلمون کنیمAngel

البته جایگزین عروسک زیاده،مثل عروسک بافتنی هایی که قدیما بود
اینا نمونه خارجیشه اما اگه بچه های مردم با باربی شون به بچه ادم پز ندن بچه به همینا راضی میشه

فقط برای من عجیبه که چه جوری میتونن مذهبی باشن و این چیزا به فکرشون نرسه

استادمون میگفت سن تربیت حیای دختر زیر 5-6 ساله،نه اینکه چادر روسری سرش کنید
باید یاد بگیره پوشیده لباس بپوشه
مثلا همون مایو و دامن کوتاه و ...
خوب طرف زیر سن تکلیف اینا رو بپوشه معلومه که یه شبه نمیتونن با حیا و حجاب شه


بار بی من زهرا شد!
عروسک باربی رو وقتی شناختم که کلاس سوم بودم . خیلی دوست داشتم منم مثل همسن و سال هام یه باربی داشتم . با اصرار فراوان مامان رو راضی کردم یه باربی برام خرید .
همه دنیام شده بود این باربی .

اون سال من به سن تکلیف رسیده بودم اما باربی خانم پوشش مناسبی نداشت ،
وقتی بازی می کردم مامانم میومد پیشم و میگفت وای دخترم اینکه اینجور نمی تونه بره بیرون ! براش شلوار می دوخت ، چادر مشکی، مقنعه و ...
فکر می کنید بعد از یه مدتی چی شد ؟ زانوهای باربی ام شکست ! چون با من نماز می خوند و من وقت تشهد برای اینکه بتونه بنشینه زانوهاشو تا ته ته خم می کردم و مسلما یه باربی آمریکایی عادت به دو زانو نشستن نداره مامانم یه کاری کرد که فکر کنم بازیه .
ناخن هاشو کوتاه کردیم ، لاکاشو پاک کردیم ، چادر به سر کرد مثل خودم . تازه نماز جمعه و گلزار شهدا هم میومد .
یه روز مامانم بهم گفت دوست داری چی صداش بزنی ، ناخودآگاه گفتم زهرا !
مامانم نذاشت من مثل باربی بشم باربی مثل من شد اما الان باربی های زیادی توی دانشگاه میبینمو با خودم میگم کاش همه مامانای دنیا مثل مامان من بودن .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، شیدا ، azade ، pure ، sagheb ، اميرمهدي ، soshiant
۱۶:۵۹, ۲۱/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
سلام

بچه هامون باربی رو دوست دارن چون مادر و پدراشون باربی بودن رو حسن میدونن........SurpriseSurpriseSurpriseSurpriseSurprise

از ماست که ماست..............WinkWink
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، حضرت عشق ، azade
۱۷:۱۵, ۲۱/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
(۲۱/اسفند/۹۲ ۱۶:۵۹)صبا نوشته است:  سلام

بچه هامون باربی رو دوست دارن چون مادر و پدراشون باربی بودن رو حسن میدونن........SurpriseSurpriseSurpriseSurpriseSurprise

از ماست که ماست..............WinkWink


از ماست که بر ماست..............Wink
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: azade
۱۹:۱۳, ۲۱/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #14
آواتار
سلام

ممنون دوست بزرگوارمWink(حضرت عشق)
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  کدام راه به سمت ايران؟ عـلـی 2 1,603 ۲۷/مرداد/۹۰ ۲۰:۰۶
آخرین ارسال: عـلـی

پرش در بین بخشها:


بالا