کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات دکتر سید محمود حسابی
۲۲:۵۵, ۲۵/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۵/اسفند/۹۲ ۲۲:۵۶ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #1
آواتار
دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود.

من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند.

از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند.

نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد که در آن آزمایشگاه به من داده بودند. این میز کشوی کوچکی داشت.

از روی کنجکاوی آنرا بیرون کشیدم و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است!

فوراً آنرا نزد پروفسوری که رئیس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم و گفتم: ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است. ظاهراً این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده و در کشوی میز من جا مانده است. و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.

پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت: این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.

توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم: بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟با لبخند بسیار آموزنده ای چنین پاسخ داد: "بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد نیست."

"این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته ای ساده که متاسفانه ما در کشورمان نسبت به آن بی توجه هستیم."


[تصویر: 250px-Hesabi.jpg]

یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار جذابی کنارم آمد و گفت: آقای دکتر حسابی، شما تازگی ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟ آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟

من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم: بله، من مشغول تجربه ی نظریه ی خودم در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم. برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم؛ البته این یک آرزوست.

او به محض شنیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟

گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام. ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.

پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ای کرد و اشاره کرد که همراه او بروم.

با پروفسور به اتاق تلفنخانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آنجا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت.

من که هنوز باورم نمی شد، فکر می کردم پروفسور قصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با نومیدی به تعطیلات آخر هفته رفتم.

در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت که نوشته بود امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما بدست دهد.

با ناباوری ولی اشتیاق و امید به آینده ای روشن کارم را شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم.

حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ای شده بود.

بعد از یکسال که آزمایش های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلای خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک
جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم.

به محض اینکه چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پر مهر و امیدی، از من پرسید: آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟

فوراً پاسخ دادم: بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم. زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، و در جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتاً مقداری از طلاها دور ریخته شده است.

خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیشتری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است. مسئولیت پس دادن این شمش با من است.

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آنچه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد.

چون تمام مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.

منبع: استاد عشق ( تالیف ایرج حسابی )
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، MohammadSadra ، عبدالرحمن ، sagheb ، سرباز منتظر ، Mohammad Trust ، zryy ، help me ، neyestan23 ، soheyl68 ، ضحی ، دل خسته ، Farzaneh ، اسکای ، azade ، fafa* ، الهی313 ، انصارالمهدی ، captaincharisma ، شهیدطیبه واعظی ، مجتبی110 ، mohammadhadi ، M03TAFA ، Bamdaad ، عبدالرحیم ، اولولالباب ، آفتاب

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۴:۰۰, ۲۹/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
(۲۸/اسفند/۹۲ ۹:۲۹)Tishtar نوشته است:  
به شخصه،چیزی که من رو به دکتر حسابی علاقه مند کرد این بود که ایشون حافظ قرآن بودند.

اینجور که پیش میریم چندوقت دیگه میگن اینم دروغ بوده
دیگه به کی اعتماد کنیم؟Huh [تصویر: 65.gif]

نقل قول:
دکتر حسابی نه شاگرد اینشتین بوده است و نه ارائه دهنده ی یک نظریه ی علمی فوق العاده. از وی اسطوره نسازیم. یک فیزیکدان معمولی که کار علمی بزرگی نکرده است

[تصویر: 89.gif]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ali#59 ، fafa*
۴:۴۵, ۲۹/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اسفند/۹۲ ۱۳:۵۳ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #12
آواتار
(۲۸/اسفند/۹۲ ۰:۱۰)دل خسته نوشته است:  سلام
شاید اسپم حساب بیاد ، اما برای من مهمه
مدتی پیش در یک تالار گفتگو خواندم که پسر دکتر حسابی در کتاب مربوطه بسیار غلو کرده و قسمت هایی رو هم ساختگی قرار داده تا فروش کتاب بیشتر بشه.
شما چه قدر می تونید صحت مطالب کتاب رو تایید کنید؟ چه اسنادی هست برای این کتاب؟ آیا واقعا دکتر حسابی تا این حدی که در کتاب گفته شده به آینستاین نزدیک بوده؟

بسم الله الرحمن الرحیم

دل خسته گرامی

بنده خودم به پسر استاد انتقاداتی دارم ولی نباید به استاد چیزی نسبت بدیم یا خلع کنیم

چون ایشون از وزنه های علوم پایه ما بودند

یادم هست یه عده میخواستن استاد رو به نفع خودشون تفسیر کنن

میگفتن استاد نماز نمیخونده

در حالی که تمیدونستن ایشون حافظ قرآن بودن



اما در مورد بزرگی استاد

اینی که در مورد ارتباط با اینشتین میگن دقیقا برای کوبیدن استاده

میخوان یه حاشیه درست کنن

وقتی مای ایرانی به شاگرد اینشتین غره شدیم یهو زیر پامونو خالی میکنن میگن فلان و بیسار


بدون شک استاد حسابی شاخص ترین و بزرگترین فیزیک دان عصر کنونی ایران بودند

تمام تخریب ها برای هویت زدایی از غول علمی ماست

اما چیزی که استاد رو ممتاز کرده نظریه ذرات بی نهایت یا جایزه لژیون دونور نبوده

جناب استاد یکی از بزرگترین خادمین علمی کشور و بهتره بگم بزرگترین زحمتکش این حوزه بودند

زندگی ایشون برای دانشجویان میتونه الگوی خوبی باشه

شما ببینید تو آمریکا برای چندتا مشاهیرشون فیلم ساختن

ببخشید برای فاحشه ها و مدلها و رقاصه هاشون هم ساختن!!!

ولی فیلم سازای ما که عمدتا خائن یا غافل هستن دین که هیچ در مورد کشور خودشون هم تلاش نمیکنن

بنظر من ساختن فیلم در مورد استاد حسابی واجب تر بود تا استاد شهریار

گرچه همون فیلم شهریار هم مخرب بود

طوریه که میان با چندتا جمله شبهه میندازن

نقل قول:دکتر حسابی نه شاگرد اینشتین بوده است و نه ارائه دهنده ی یک نظریه ی علمی فوق العاده. از وی اسطوره نسازیم. یک فیزیکدان معمولی که کار علمی بزرگی نکرده است

این عبارت بالا رو کی نوشته بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته نباشن هرکی نوشتن


برای شادی روح استاد حسابی صلواتی هدیه کنید




===========

نکته:استاد در قسمت زندگی علمیشون الگوی خوبی بودن نه همه جا

یعنی آخرش در حال حاضر میشن ولی فقیه (منظور در الگو بودن و مرجع بودن بود)

اینو برای این گفتم یه نفر نره از کل استاد حسابی کراواتشو به عاریه بگیره Cool
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: neyestan23 ، Ali#59 ، help me ، دل خسته ، fafa* ، mohammadhadi
۵:۰۰, ۲۹/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
(۲۸/اسفند/۹۲ ۱۵:۳۸)ballista نوشته است:  http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=93391


اینجا نوشتنConfused
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، fafa*
۱۰:۱۴, ۲۹/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اسفند/۹۲ ۱۰:۱۵ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #14
آواتار
(۲۹/اسفند/۹۲ ۵:۰۰)neyestan23 نوشته است:  اینجا نوشتنConfused
توضیحش رو دادم البته...!Smile

ببینید،شاگرد انیشتین بودن که اولا یک مزیت نیست!
دوما پسر دکتر گفتند که پدرشون «هیچ عکسی» با انیشتین ندارند.
باز هم هنوز کسی از ارتباط این دو مطلع نیست.عکس نداشتن دلیلی نمیشه که کلا همدیگه رو نمیشناسن!

درباره ی اینکه هیچ کار علمی نکرده که دیگه نمیدونم چی بگم... Dodgy

(۲۹/اسفند/۹۲ ۴:۴۵)عبدالرحمن نوشته است:  یادم هست یه عده میخواستن استاد رو به نفع خودشون تفسیر کنن

میگفتن استاد نماز نمیخونده

در حالی که تمیدونستن ایشون حافظ قرآن بودن
بله،تازه من چیزهای خیلی جالبی از رفتار های «اسلامی» دکتر شنیدم... .
برای مثال تاکیدشون روی مسئله ی حجاب.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: help me ، عبدالرحمن ، neyestan23 ، fafa*
۱۴:۰۳, ۲۹/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اسفند/۹۲ ۱۴:۰۶ توسط عبدالرحمن.)
شماره ارسال: #15
آواتار
(۲۹/اسفند/۹۲ ۵:۰۰)neyestan23 نوشته است:  اینجا نوشتنConfused



واقعا برای دکتر منصوری* متاسفم

در نهایت حسادتش این مطلبو نوشته

اینو نمیدونن اگر هم وطنش (برادر مسلمان به کنار ) رو بکوبه خودش پائین میره

برید ببینید چطور همدیگر رو بالا میبرن تو غرب

اسم برنولی و نیوتون رو چندتا فرمول و عدد و قضیه هست


استاد حسابی رحمت الله علیه خیلی خیلی سر تر از همه اساتید ایرانی عصر کنونی در فیزیک بودند بدون شک

البته بزرگانی مثل جناب شیخ بهائی رحمت الله علیه و جناب خواجه نصیر رحمت الله علیه جای خود دارند

باید تو مدارس و دانشگاه ها یه واحد خود باوری بزارن مخصوصا برای اساتیدمون


تعهدی هم که استاد حسابی به علم این مملکت داشتند بعید میدونم کسی داشته

این تعهدشون مهم تر از مقام علمیشونه

این قضیه اینشتین رو بیخیال بشید تمام



*سوابق و جهت گیری آقای منصوری رو هم بررسی کنید

تصرف قلوب رو یادتون باشه

تاپیک لبو فروش رو هم همینطور
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ali#59 ، دل خسته ، neyestan23 ، mohammadhadi
۱۷:۱۰, ۲۹/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اسفند/۹۲ ۱۷:۱۶ توسط Ali#59.)
شماره ارسال: #16
آواتار
فقط سه روز طول کشید تا از امام |ره| وقت ملاقات بگیرند!
میگفت این غیر ممکن است،چون تا آن زمان حتی اگر میخواستی یک وزیر را ملاقات کنی،باید زمان زیادی را صرف میکردی... .
معلمین و استادان در اتاق منتظر بودند تا امام وارد شدند.
همه بلند شدند،دکتر حسابی به امام گفتند : بفرمایید!
امام گفتند : شما بفرمایید.
این ماجرا چندبار تکرار شد تا اینکه امام با اصرار ایشان را نشاندند!
سپس فرمودند :
« آقای دکتر حسابی، شما سه نسل کاری کار کرده و هفت نسل، استاد و دانشجو تربیت کرده‌اید، من به خودم اجازه نمی‌دهم تا شما ننشینید، قبل از شما بنشینم.»
***
[تصویر: 85880950213171297431239220368.jpg]
***
دکتر حسابی همیشه میگفت:

« اگر بخواهیم بدانیم که چرا این جوانان به خاطر امام خمینی(رحمة الله علیه) به خیابان‌ها رفته و جلوی گلوله قرار می‌گیرند، باید گفت که به دلیل سه اصل عاشقی یعنی محبت، احترام و راستگویی است. پس از صدها سال مردم، این سه اصل را در وجود امام دیده و عاشق امام شدند و امام این سه اصل را در وجود مردم دیده و عاشق مردم شدند و اصل عاشقی باعث پیروزی این انقلاب شد.»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: دل خسته ، عبدالرحمن ، ballista ، soheyl68 ، neyestan23 ، fafa* ، mohammadhadi ، السا ، اولولالباب
۲۱:۳۲, ۲۷/فروردین/۹۳
شماره ارسال: #17
آواتار
وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم با وساطت يكي از دوستان وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: "دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟" و من عرض كردم: "دكتر و مهندس ها كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمات تربيت كنيم." و او پاسخ داد: "تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند."
متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزدگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: " من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم مشروط به اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!" وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد "كه چه شود؟" عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد" كه چه شود؟" و عرض كردم: " اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها مي سازند! مهندسين خودمان آن را بسازند و ... شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.
فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.
[تصویر: _s_pic06.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، MohammadSadra ، دل خسته ، neyestan23 ، mohammadhadi ، Bamdaad ، السا
۲۳:۰۹, ۵/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #18
آواتار
بار ها به ما ثابت شده بود،بچه های عربی که سال ها با ما هم بازی و هم کلاس بودند و با ما بزرگ شده بودند،هرگز رفتار مناسبی،با ما نداشتند. مثلا هر وقت در بازی و یا درس ،از ما عقب می افتادند، با حرص به ما میگفتند ((کَلب العَجَمی)) یعنی ای سگ ایرونی.
این موضوع باعث شد تا پروفسور حسابی ،همواره به فکر یک انتقام فرهنگی از آنها باشند ،تا اینکه بالاخره سال ها بعد،توسط یکی از دوستانشان که در دانشگاه بیروت تدریس میکردند و رئیس کرسی زبان های خارجی بودند مصوبه ای را در آن دانشگاه گذراندند تا دو واحد زبان فارسی به دروس رشته ادبیات ان دانشگاه اضافه شود تا به قول خودشان هم جواب ((کلب العجمی)) بچه های لج باز عرب را بدهند ،و هم آن ها دیگر جرات چنین توهینی به یک ایرانی را پیدا نکنند !!!
[تصویر: _s_pic03.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: neyestan23 ، mohammadhadi ، captaincharisma ، Bamdaad ، السا
۱۵:۵۷, ۱۸/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #19
آواتار
آقای دكتر در كتابخانه شان كتابی داشتند به اسم ”اشپراخن زبانها“ كه حدود سه سال، آن را با آقای مطهری بررسی كردند. سیصد و چهل زبان در این كتاب بود. ظاهراً مرحوم مطهری نباید با زبان شناسی و واژه گزینی سروكار می داشتند و فقط باید دنبال عربی می رفتند، ولی نخیر! ایشان عاشق زبان فارسی بودند. سه سال از عمرشان را گذاشتند و كتاب آقای ویندو تو را با آقای دكتر حسابی خواندند. یك پروفسور آلمانی می گوید تنها زبانی كه به واسطه هفت تا قواعد اضافی و صیقل یافته، قابلیت بین المللی شدن را دارد، زبان فارسی است. به همین دلیل جلسات این بزرگواران توانسته تداوم پیدا كند و چهل سال جلو برود كه پشتوانه اش زبان فارسی بوده است. آقای دكتر با مرحوم مطهری هفته ای یك بار جلسات حافظ شناسی و با مرحوم علامه جعفرى، هفته ای یك بار جلسات مثنوی داشتند. آدم فكر می كند كه مرحوم مطهری باید در كتابهای دینی فرو بروند، اما می بیند كه این جور به زبان فارسی می پرداختند و به طرف حافظ شناسی م یرفتند، آن هم همراه با آقای دكتر حسابى. همی نها نشان م یدهد كه در لایه زیرین این مباحث، اتصالاتی هستند كه ما از آنها خبر نداریم. اینها چیزهایی هستند كه ما باید در جامعه شناسی مان، به آنها بپردازیم. نگوییم چون من از حوزه علمیه آمده ام تو برو پی كارت، چون تو از دانشگاه آمدى. ابداً این طور نیست. در این فرهنگ، در این تمدن، در این ادب و ادبیات، توی روده فروش هم سهم دارى، چه رسد به تو كه مال دانشگاهى، چه رسد به تو كه مال حوزه اى. می خواهم ظرافت های رفتاری این بزرگواران را عرض كنم. اگر از اخلاق و رفتار مرحوم مطهری و علاقه شان به دكترحسابی خاطره ای دارید، نقل كنید. یك روز علما و فضلا و شعرا نزد آقای دكتر بودند كه صدای داد و بیداد مرا از پایین پل هها می شنوند. آقای دكتر به روی خودشان نم یآورند، ولی مرحوم مطهری می گویند كه صدای ایرج است و دوتایی آمدند بالای سر من و دیدند یك چوب برداشته ام و سروصدا می كنم. سگ پاسبان خانه كار بدی كرده و خون مرا به جوش آورده بود. آقای دكتر گفتند، ”من و مادرت ضوابطی را برایت تعیین كرده ایم. درست است؟“ گفتم، ”بله.“ گفتند، ”هیچ وقت شد كه تو آن ضوابط را زیر پا بگذارى؟“ گفتم، ”بله!“ گفتند، ”ما چوب برداشتیم و به تو بدوبیراه گفتیم؟“ گفتم، ”هرگز!“ آقای دكتر گفتند، ”این سگ بینوا هم یكی از ضوابطی را كه برایش تعیین كرده بودى، رعایت نكرده. همین! چوبت را زمین بینداز و صدایت را پایین بیاور و با او قهر كن. درست همان كاری كه ما با تو می كردیم!“ آقای دكتر حتی اجازه بی احترامی پسرشان را به سگ نگهبان خانه ندادند. مرحوم مطهری گفته بودند، ”این بهترین رفتار یك پدر و الگوی همه ایرانی هاست.“ این را ایشان به همسرشان گفته بودند و همسر ایشان برای مادر من نقل كرده بودند. ببینید ایشان چقدر دقت داشتند و چه آدم بزرگ منش و بزرگواری بودند. ببینید چقدر ارزش دارد كه آدم برود توی خانه اش تعریف كند آقای دكتر حسابی ای جوری رفتار كرد و همه بچه های ایران، باید این را بشنوند و بفهمند.
به نقل از ایرج حسابی

[تصویر: 2014_05_08_042236.jpg]

پ.ن : از دوستان عذر میخوام بابت تصاویری که گاها مرتبط با متن خاطرات نیستند...به دلیل کم بودن عکس هایی که پروفسور حسابی دارند،معمولا پیدا کردن عکس های مرتبط با موضوع سخته.
منبع اصلی تصاویر :
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fafa* ، MohammadSadra ، mohammadhadi ، soheyl68 ، مجتبی110 ، Bamdaad ، السا
۱۷:۴۲, ۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #20
آواتار
هنگامی که معالجات پروفسور حسابی در بیمارستان ژنو دیگر کارساز نبود،و وضع جسمانی ایشان رو به وخامت میرفت دوستان سوییسی استاد،و دفتر اروپایی سازمان ملل آلبوم های زیبایی را ( بر اساس روراستی،ابراز محبت،شاید هم به زعم ما ایرانیان زمختی!) نزد استاد می آورند تا محل مقبره ی خود را در بهترین آرامگاه آن شهر زیبای اروپایی،انتخاب نمایند.
استاد همواره مراتب سپاس گذاری خود را به آنان ابراز می داشت.ولی علی رغم شکوه آن مقبره ها،به محض تنها ماندن به فرزندشان ایرج که همواره در کنارشان بودند سفارش میکردند که من را هیچ جا دفن نکنید جز شهر اجدادی ام،تفرش!
و بعد با مهری پیوسته به این آب و خاک این سرمشق را نه تنها به فرزندشان،بلکه به هر هم وطن ایرانی یاد آور میشدند که اگر تاکنون خودم به کشورم خدمت کرده ام حالا نوبت استخوان های من است... .
مردم قدرشناس تفرش نیز،به پاس این احساس مبارک به هنگام رسیدن آمبولانس حامل پیکر استاد به شهر اجدادیشان،تا 20 کیلومتری شهر به پیشواز آن آمدند.تا در تمام این مسیر تا محل آرامگاه یادآور این مهر و دلدادگی دو طرفه باشند.
[تصویر: _pic23.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Bamdaad ، السا ، soheyl68 ، دل خسته
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
Star در محضر شیخ محمود شبستری (رحمة الله علیه) محمدهادی 15 8,233 ۲۵/تیر/۹۲ ۱۸:۲۷
آخرین ارسال: محمدهادی

پرش در بین بخشها:


بالا