|
حکایات و حکمت هائی از مولای متقّیان امیرالمؤمنین امام علی ع
|
|
۱۹:۵۷, ۲۷/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًا» روزی پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در میان اصحاب بود.فرمود: «اکنون کسی از در وارد می شود که اهل بهشت است.» هریک از مردان، خدا خدا می کردند که آن کسی که وارد می شود یکی از رفقایان باشد؛ ناگاه غریبه ای وارد مسجد شد،مرد بلند قامتی که وارد مسجد شده بود به اهالی مصر می زد. آمد نشست جلوی پیامبر. پرسید:«اینکه در قرآن آمده است به ریسمان خدا چنگ بزنید و متفرق نشوید،یعنی چه؟ این حبل الله چیست؟» اصحاب و همه ی نخاله های مجلس منتظر بودند جواب پیامبر را بشنوند. ناگهان پیامبر با دست مبارکش اشاره کرد به علی (علیه السلام) و فرمود: «این همان حبل الله است. هرکه به این آقا متمسّک شود،در دنیا و آخرت گمراه نمی شود.» آقا که این حرفها را زد،معلوم شد گمراهی فقط در دنیا نیست. خیلی ها در آخرت هم گیج می زنند.اصلاً اهل گمراهی در قیامت است. خیلی ها می آیند بروند به بهشت،راه را گم می کنند،می روند به جهنّم. مرد مصری که این حرفها را از پیامبر شنید،علی (علیه السلام) را در آغوش گرفت و بوسید. امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام) : اگر با شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که دشمن من شود،با من دشمنی نخواهد کرد و اگر تمام دنیا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد،دوست من نخواهد شد،و این بدان جهت است که قضای الهی جاری شد، و بر زبان پیامبر امّی گذشت که فرمود: «ای علی مؤمن تو را دشمن نگیرد و منافق تو را دوست نخواهد داشت.»حکمت 41 نهج البلاغه |
|||
|
|
۲۳:۱۵, ۲۷/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
یکی از انصار مرده بود.پیغمبر رفت تا بر جنازه اش نماز بگزارد.پرسید:«آیا بر او دینی هست؟» گفتند:«آری.» و آقا برگشت تا برود. علی (علیه السلام) عرض کرد:«من ضامن بدهکاری او هستم.» پیامبر برای علی (علیه السلام) دعا کرد و بر میّت نماز گزارد.
آدم را اگر علی(علیه السلام) ضمانت کند،کارش درست می شود. لابد آن صحابی آن آقا را دوست داشته. لابد محبّت می کرده به حسن و حسین (علیهم السّلام) . لابد دوست نداشته که آن قدر عمر کنه که ریش سفیدش به او اجازه بدهد که آدم راه بندازد توی کوچه های مدینه تا باغ بچّه های پیغمبر را از دستشان در بیاورد. «ربیع الاحرار،زمخشری،ج3،ص619» حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام): دوست،دوست نیست مگر آنکه حقوق برادرش را در سه جایگاه نگهبان باشد: در روزگار گرفتاری،آن هنگام که حضور ندارد و پس از مرگ.حکمت 129
|
|||
|
|
۱۰:۵۶, ۲۸/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
رفته بود با کفار بجنگد. علی را گذاشته بود مدینه تا مراقب اوضاع باشد . از جنگ که برگشت،غنایم را بین کسانی که در جنگ حضور داشتند تقسیم کرد و از غنایم به علی هم دو سهم داد. چند تا از این آدم پررو ها رفتند طرف پیغمبر که «آقا جان! علی که شمشیری نزده. ما خودمان هم در مدینه بودیم. همه ی این چند روزی را که رسول خدا در غزوه بوده،علی نماز خوانده و دعا کرده. چیزی از غنایم به او نمی رسد.»
پیامبر فرمود : « به خدا قسم به علی غنیمت ندادم جز سهم جبرائیل و میکائیل را.» پیامبر که می رود جبهه،دو سوارکار می بیند که از چپ و راست بر کفار می تازند و بعد از کشتن آنان پیش او می آیند و به او می گویند سهم غنیمت ما را به علی بده. جبرائیل و میکائیل سربازان علی به حساب می آیند. «امالی شیخ صدوق» حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام): بار خدایا تو مرا از خودم بهتر می شناسی و من خود را بیشتر از آنان می شناسم.خدایا مرا از آنچه اینان می پندارند،نیکوتر قرار ده و آنچه را نمی دانند بیامرز. حکمت96
|
|||
|
|
۱۱:۰۸, ۲۹/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
به بیابان که رسیدند،سپاهی از مورچگان را دیدند. عمار یاسر به آقا عرض کرد: « آیا کسی هست که تعداد این مورچگان را بداند؟»
آقا فرمود: «آری ای عمار! من می دانم.» عرض کرد:«یا امیرالمؤمنین! تعداد این ها را از کجا می دانی؟» فرمود:« مگر سوره یس را نخوانده ای؟ آن جا که می فرماید: و کلُّ شیءٍ احصیناه فی امام مبین.» عرض کرد: «بلی فدایت شوم. این سوره را بارها خوانده ام.» فرمود: «آن امام مبینی که خداوند فرموده است،منم.» تفسیر جامع،جلد5 حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام): فرمود:همانا اين دلها همانند بدنها افسرده ميشوند، پس براي شادابي دلها، سخنان زيباي حكمت آميز را بجوييد. حکمت 89
|
|||
|
|
۱۱:۱۵, ۳۰/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
یک روز که وارد مسجد کوفه شد،جماعتی را دید که در کنجی از مسجد عبا به دوش انداخته اند و زانوهای خود را بغل کرده اند.
آقا پرسید:«اینان کیستند؟» عرض کردند:«مردان حق هستند.» فرمودند:«چطور؟» گفتند:«چون دارای نجابت و عزّت نفسند. اگر کسی به آنان غذا داد،شکر می کنند وگرنه صبر می کنند و هیچگاه برای غذا گدایی نمی کنند و دست به سوی کسی دراز نمی نمایند.» آقا فرمود:«سگ های کوفه هم چنین رفتاری دارند.» این را فرمود و آنان را با تازیانه از مسجد به بیرون راند و گفت:«بروید کار کنید.» حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام): فرمود:شايسته نيست به سخني كه از دهان كسي خارج شد، گمان بد ببري، چرا كه براي آن برداشت نيكويي ميتوان داشت. حکمت 352
|
|||
|
|
۱۰:۵۷, ۳۱/اردیبهشت/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
در که باز شد،یتیمان کوفه ریختند سر آقا. فرموده بود یتیمان را بیاورند خدمتش. بعد یک ظرف عسل برداشت و با دست مبارکش عسل در دهان آنها گذاشت. ابوطفیل که این صحنه ها را می دید آرزو کرد که ای کاش او نیز یتیمی بود از یتیمان کوفه. امّا این آرزو زیاد آرزوی خوبی هم نبود. خب شاید همین یتیم ها بودند که بزرگ شدند و بیست سی سال بعد یتیمان حسین را سنگ زدند.
از ترک و روم که آدم نیاورده بودند کربلا؛ کلی از جمعیت عمر سعد کوفی بودند. به کوفی عسل هم بخورانی آخر سر کار خودش را می کند. بحارالانوار،ج41،ص29 حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام): سزاوار نيست كه بنده خدا به دو خصلت اعتماد كنند:تندرستي، و توانگري، زيرا در تندرستي ناگاه او را بيمار بيني، و در توانگري ناگاه او را تهيدست. حکمت 418
|
|||
|
|
۲۱:۴۹, ۱/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
بچّه را گذاشته بود روی دوشش که از بالای جمعیت آقا را خوب ببیند. بچه به پدرش گفت: «پرا خلیفه در خطبه ی نماز جمعه خودش را با تکان دادن آستین لباسش باد می زند؟ حتماً گرمش شده،نه پدر؟!»
پدر گفت:«گرما و سرما به دعای پیامبر از علی (علیه السلام) برداشته شده. خلیفه چون تنها یک دست لباس دارد و چون آن را امروز شسته بوده و لباس تا موقع نماز جمعه خشک نشده است،آقا لباسش را همان نم دار پوشیده و آمده مسجد. اگر آستینش را تکان می دهد،می خواهد که لباسش خشک شود.» آقا که یک پیراهن بیشتر نداشت،از سر بی پولی و نداری نبود. اگر خمس و زکاتی را که از مال شخصی خود خارج می کرد،بین بنی هاشم تقسیم می کرد،همه ثروتمند می شدند. الغارات،ج1،ص98 بحارالانوار،ج8،ص739 حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام):
ناسپاسي مردم تو را از كار نيكو باز ندارد، زيرا هستند كساني، بي آن كه از تو سودي برند تو را ميستايند، چه بسا ستايش اندك آنان براي تو، سودمندتر از ناسپاسي ناسپاسان باشد. - و خداوند نيكوكاران را دوست دارد - حکمت195 |
|||
|
|
۱۱:۲۰, ۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
جنگ صفین بود. یکی به تاخت از لشکر معاویه جدا شد و رفت به سمت لشگر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام).
به لشگر که رسید فریاد زد:«آیا اویس قرنی هم اینجاست؟ اویس! اویس! اگر در لشگر کوفه هستی خود را به من نشان بده.» یکی در آمد که «آری،اویس هم اینجاست. چه می خواهی؟» مرد گفت:«از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شنیدیم که می فرمود:«اویس قرنی بهترین تابعین است.» این را گفت و اسبش را هی کرد به سمت لشگر امام. او به خاطر اویس به علی (علیه السلام) پیوست. حالا این هم خوب است،ولی آقا چقدر باید غریب باشد که مردم او را به خاطر اویس قبول کنند. لابد اویس قرنی با دیدن این صحنه خیلی گریه کرده است. بهنجه الامال فی شرح زبده المقال ج2،ص367 حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام):
سخاوت آن است كه تو آغاز كني، زيرا آنچه با درخواست داده ميشود يا از روي شرم و يا از بيم شنيدن سخن ناپسند است. حکمت 50 |
|||
|
|
۱۹:۲۱, ۳/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۳/خرداد/۹۳ ۱۹:۲۲ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
به کربلا که رسیدند،لحظهای ایستاد و نگاهی به چپ و راست انداخت و در حالیکه گریه میکرد فرمود:«به خدا قسم اینجا محل جنگیدن و کشته شدن آنان است.»
پرسیدند:«اینجا کجاست؟» فرمود:«اینجا کربلاست.کسانی در اینجا کشته میشوند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد.» این را فرمود و راه افتاد. مردم نمیدانستند که آقا چه میگوید؛هرچند پیغمبر از همان طفولیت امام حسین(علیه السلام) برای مردم مدینه روضه میخوانده است. پیغمبر نوهی خود را بالای منبر میبرد و روی زانو مینشاند و میفرمود:«مرا به یزید چه کار؟» مردم مدینه که گریه میکردند آقا میفرمود:«آیا برایش گریه میکنید و یاریاش نمیکنید؟» عجب مردمی هستند مردم مدینه.پسر پیغمبر را اول مدنیها تنها گذاشتند بعد کوفیان. محجه البیضاء،ج4 حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام): اى فرزند آدم ! زمانى كه خدا را مى بينى كه انواع نعمت ها را به تو مى رساند تو در حالى كه معصيت كارى ، بترس.حکمت 25
|
|||
|
|
۱۷:۴۰, ۴/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
آقا تازه رفته بود بازار. میان جماعت خرمافروش کنیزی را دید که گریه میکند.
هرجا زنی گریه میکرد،آقا اذیّت میشد. علّت را که پرسید،کنیز گفت:«مولایم چند درهم داد که خرما بخرم.خریدم و بردم.خرما را نپسندید و گفت که برگردانم و چند درهمش را از خرمافروش پس بگیرم،حالا این مرد قبول نمیکند.» آقا از مرد خرمافروش خواست که جنس خود را پس بگیرد.مرد از همان پشت،سینی بزرگ خرما،محکم به سینهی آقا زد و گفت:«برو اینجا نایست.اصلاً تو را چه به بالاخواه زنها درآمدن؟! من خرما نفروختهام که پس بگیرم.» مرد که تازه به کوفه آمده بود،آقا را نمیشناخت.ریختند دورش را گرفتند که این مرد امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) است. مرد از آقا عذرخواهی کرد.آقا فرمود:«اگر حقوق مردم را رعایت کنی،از تو راضی میشوم.» لابد جماعتی که بعد از پیغمبر آقا را دوره کردند هم از تازهواردان مدینه بودند،اما تازه وارد که نمیتواند ادعای خلافت کند. چه میدانم؟! بگذریم. بحارالانوار،ج41،ص48 حضرت امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام):
ارزش هر كس به مقدار دانايى و تخصّص اوست . حکمت 81 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| حکایات و سخنان پندآموز 2 | Ramin_Ghn | 56 | 26,476 |
۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱ آخرین ارسال: aboutorab |
|







