کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
اصطلاحات عرفانی
۰:۲۰, ۲۶/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/مرداد/۹۳ ۲۳:۴۲ توسط مصباح.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


اصطلاحات عرفانی


هدف از ایجاد این تاپیک آشنایی با اصطلاحات عرفانی در ادبیات فارسی است که عدم آشنایی با آنها ممکن است باعث سوء تفاهم یا سوء استفاده برخی ناآگاهان شود.

مطالب ذیل از قسمت تکمیلی دیوان اشعار امام خمینی (رحمة الله علیه) جمع آوری شده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آب:
دراصطلاح عرفا به معنی فیض ومعرفت است
Heart
آبروی:
درمتون عارفانه به معنای الهامات غیبی است که بردل سالک واردمی شود
Heart
آدم:
آدم ابوالبشر(علیه السلام)جامع جمیع اسماءخداوندوصفات الهی است.عرفاگویندکه انسان عالم صغیراست
Heart
آشتی:
دراصطلاح اهل معرفت قبول عبادات سالک راگویند
Heart
آفتاب:
دراصطلاح گاه به معنی حیات است
Heart
آینه:
مرادقلب انسان کامل است
Heart
ابر:
کنایه ازحجابی است که مانع وصول بود
Heart
ابرار:
نیکان وخوبان دراصطلاح بندگان خاص خداوندندکه مدارجی ازسیر الی الله راپیموده اند
Heart
ابرو:
ازآنجاکه صفت الهی حاجب ذات اوست به ابروتعبیرمیگردد
Heart
ابلیس:
ازریشه ی ابلاس به معنای ناامیدکردن.همان است که آدم رادربهشت فریفت
Heart
ابلیس مظهرتکبروخودبینی است
[تصویر: 0.261696001341925154_jazzaab_ir.gif]
...........ادامه دارد ان شاءالله
صلوات

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجنون الحسین ، joseffist ، Hadith ، عبدالرحمن ، fatemeh-55 ، شیدا ، سیمرغ ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، Islam ، یاســین ، mahdy30na ، قلب ، حسن.س.
۱:۴۰, ۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت دوم

اختیار: در برابر جبر است ولی در لسان عرفا آن است که بنده آن چه را که حق اختیار می کند انتخاب نماید.

اخلاص: در لغت خالص گردانیدن است و در اصطلاح به معنی نصفیه عمل از تمام شائبه ها است.

اِرَم: باغی است که شداد مستبد یمنی برای معارضه و برابری با بهشت خداوند بنا کرد و گاه مقصود از باغ ارم بهشت موعود است.

اژدها: ماری افسانه ای بس هولناک و بزرگ که در اصطلاح کنایه از نفس امّاره است.

اسامی: در بیشتر منابع عرفانی مقصود از اسامی همان اسماء الله است.

اسرار: جمع سر به معنی راز است. و آن گفت و گوی خاصی است که میان مرید و مراد برقرار است. در معنی اخص رازهای بین خداوند و بنده اوست.

اسفار: از آثار معروف ملاصدرا که هنوز در حوزه تدریس می شود.در عرفان مراد سفرهای روحانی از خلق به حق،از حق به خلق،از خلق در حق و از حق در خلق است.

اسم اعظم:
بعضی می گویند همه اسامی خداوند اسم اعظمند و عده ای گویند که اسم اعظم مختفی از خلق است بین ولی خدا و او و برخی هم گویند همان کلمه الله است.

اسماء الحسنی:
نام های نیکوی خداوند و اهل معرفت گویند همه نام های خداوند حسنی است.

اشارت:
در لغت نشان دادن کسی یا چیزی با چشم یا انگشت ، به رمز گفتن و در اصطلاح خبر دادن مراد است بدون عبارت و الفاظ.

اصحاب طریقت:
در لغت به معنی یاران راه است و در بیان عرفا آن کسان اند که در سلوک الی الله مجاهدت کنند.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fatemeh-55 ، شیدا ، سیمرغ ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، مجنون العباس
۳:۵۳, ۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #3
آواتار
البته این ها در مقام لفظ است
خوشا انان که به شهود رسیدند و دیدند

هر كه جان به جانانه سپرد گوى نيكبختى را ببرد , وگرنه چند روزى چون ديگر جانوران بخورد و بمرد .

آن كه ديده به روى نيكوى دوست گشود چشمش روشن بادا كه :

ديده را فائده آنست كه دلبر بيند
ور نبيند چه بود فائده بينائى را
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، Agha sayyed ، سیمرغ ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، مجنون العباس
۲۰:۵۲, ۲/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت سوم

اعتکاف: گوشه نشین شدن، انزوا اختیار کردن ; در اصطلاح انزوا در زاویه مسجد به قصد عبادت و سلوک همراه با قطع علایق دنیوی و بریدن از هواهای نفسانی


افق: در لغت کرانه آسمان و جهان است و در اصطلاح افق مبین مقام قلب است و افق اعلی نهایت مقام روح


اکسیر: در لغت همان کیمیاست یعنی جوهری که ماهیت اشیاء را تغییر دهد و در اصطلاح عرفا انسان را اکسیر نامیده اند و انسان کامل را اکسیر اعظم


الّا: به معنی بجز و مگر.جزئی از کلمه طیبه لا اله الا الله و مقصود ، مقام ایمان به وحدانیت ذات حق است.


الوان: جمع لون به معنب رنگ.اهل طریقت از رنگ ها معانی خاصی اراده کنند.چنان که رنگ سیاه اشاره به مقام کثرت است و رنگ آبی به تعینات و صور مثالی اشاره دارد.


امام: در لغت به طور مطلق به معنی پیشواست و در واقع همان مقام خلافت اللهی است.


امانت: در لغت راستی و درستی ، امین بودن و نیز ودیعه است. و در اصطلاح اهل معرفت عبارت از اطاعت حق است و یا عدالت یا ولایت یا امامت.بار امانت ناظر است به آیه 72 سوره احزاب که عرفا در تفسیر آن قائلند به این که امانت همان عهد و پیمان الهی است که در روز الست میان خالق و خلق استوار شده است.بعضی هم گویند که امانت الهی عشق است (که تناقضی ندارند)


اُنس: در لغت خو گرفتن است و در اصطلاح عرفا عبارت است از التذاذ باطن به مطالعه کمال محبوب.


انیّت: در لغت فقط خود را دریافتن است و در اصطلاح توجه به وجود خود است همراه با غفلت از حق و سزاوار است که انیّت عبد از میان برخیزد.


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، مجنون العباس
۲۲:۲۶, ۳/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #5
آواتار

بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت چهارم:

اهل دل:
اهل معنی نیز گفته اند و مقصود ، کسانی است که دل آن ها به انوار خدای تعالی نورانی شده باشد.

اهل نظر:
مقصود اهل کشف و شهودند.


باده:
در لغت شراب است و در زبان اهل عرفان غَلَیان عشقِ ناشی از تجلیات پی در پی است که از این روی آن را باده عرفان گفته اند.


بادیه:
بیابان برهوت و در اصطلاح راه های دشوار و طاقت فرسایی است که سالکان طریقت در پیش دارند.


باطن:
این واژه در برابر کلمه ظاهر است و نیز از نام های خدای تعالی . در لغت پهنان و اندرون و داخل هر چیز را گویند.


بت:
به عربی صنم گفته می شود و در اصطلاح عرفا مقصود و مطلوب سالک و نیز مظهریت هستی مطلق یعنی خدای تعالی است.در وجه منفی دوستی نفس است.


بتخانه:
محل نگهداری بت و در اصطلاح باطن عارف کامل است که در آن شوق و ذوق و معارف الهیه بسیار باشد.


بتکده:
محل نگهداری بتان و در اصطلاح همان مفهومی را دارد که از بتخانه اراده می شود منتها اخصّ از آن است.


بحر:
در لغت دریاست و کنایه از هستی مطلق و نیز وحدت وجود است.همچنین دریا به معنی انسان کامل آمده است.هستی مطلق هم بدین اعتبار که جهان امواج اوست به کار می رود.از بحر هستی تجلیات قدسی الهی را اراده کرده اند.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fatemeh-55 ، شیدا ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، مجنون العباس
۲۳:۵۳, ۴/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت پنجم


بدنامی:
در اصطلاح اهل سلوک به معنی مرتبه و حال ملامتی است و نشانه قطع تعلق از غیر خداست.


برزخ:
در لغت به معنی چیزی است که در میان دو چیز حائل باشد.بالاخص آن چه میان دنیا و آخرت حائل شود برزخ نامیده می شود.

برق:
درخشش ناگهانی شی است و در اصطلاح نوری است که از لوامع در برابر سالک آشکار می شود و او را به پیشگاه قربِ خداوند به منظور سیر فی الله فرا میخواند.


بسط:
در لغت فراخی و وسعت و در برابر قبض است و در اصطلاح اهل سلوک انبساط قلب است در اثر عنایات جمال.


بشارت:
در لغت خبر خوش است و در اصطلاح مژده وصل محبوب

بصیرت:
دیدن است و در لسان عرفا نیرویی است که دل را به نور قدسی منور کند تا به وسیله آن حقایق اشیاء را مشاهده نمایند.

بُعد:
در لغت دوری و در اصطلاح عبارت است و از دوری بنده از مکاشفه و مشاهده


بلا:
در لغت گرفتاری و آزمایش است و در لسان عرفا عبارت است از ظهور امتحان حق نسبت به بنده خود به سبب ابتلای وی به رنج و مشقت

بوسه:
در بیان اهل عرفان به معنی فیض و جذبه باطن است.


بیابان:
این واژه در اصطلاح اهل معرفت کنایه از حیرت و سرگردانی سالک است و نشان از مقام حیرت دارد.


بی خودی:
در اصطلاح اهل عرفان مقام سُکر است که در آن سالک در شهود حق از خود اثری نمی یابد.

بیدل:
دل از دست داده را گویند که در عاشقی و شیدایی بی فراست باشد.

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، rezamohammadi ، حضرت عشق ، مجنون العباس
۲۲:۱۹, ۵/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت ششم:

بی رنگی:
مقام و عالمی را گویند که در آن تمام تعینات از میان برخاسته نشانی از دوگانگی و کثرت در میان نباشد.

بیماری:
در اصطلاح عرفا قلق و انزعاج (ناآرامی) درونی سالک را گویند.


پاکبازی:
آن است که سالک هر چه بدست آرد در راه خدا ارزانی دارد و دل بدان مشغول نسازد.

پرده:
همان حجاب است و موانعی را گویند که میان عاشق و معشوق باشد و هر چیز که مطلوب را بپوشاند.

پیاله:
ظرفی که برای نوشیدن مایعات از آن استفاده کنند و در اصطلاح اهل سلوک کنایه از محبوب است در آن وقت که تجلی آثاری را طلب کند.

پیر:
گاه به معنی مرشد و گاه به مفهوم قطب است.به معنی عقل و رند خراباتی نیز به کار رفته است.

پیر خرابات:
عبارت از مرشد کامل است که مرید را به ترک رسوم و عادات فرا میخواند و به راه فقر و فنا رهسپار می سازد.

پیر مغان:
پیر طریقت را گویند و کنایه از رهبر کامل روحانی است.


پیمانه:
در لغت ظرف و کاسه ای است که بدان چیزها را پیمانه کنند و یا در آن بیاشامند.در اصطلاح دل عارف است که انوار غیبی در آن مشاهده شود.

تابِ زلف:
در اصطلاح کتمان اسرار الهی و نیز سختی های طریقت را گفته اند.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rezamohammadi ، حضرت عشق ، شیدا ، مجنون العباس
۲:۰۲, ۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت هفتم

تجرید:
در لغت تنها ساختن و تنهایی را گویند و در اصطلاح به معنی خالی شدن قلب و جان سالک از ما سِوی الله.

تجلی:
در لغت به معنی ظاهر شدن و جلوه کردن است و در اصطلاح آن چه از انوار غیبی بر دل سالک آشکار شود.به تعبیری تجلی عبارت است از ظهور افعال و اسماء و صفات و ذات الهی در سالک.

تسبیح:
منزه و پاک دانستن خداوند از صفات و تعلقات مادی و آن چه در پیشگاه خداوندی لایق نباشد.

تقدیر:
در لغت اندازه گرفتن و تعیین مقدار است و قضا و فرمانِ معّین الهی و در اصطلاح ترک اختیار است و آن که سالک بداند که آن چه خدا خواهد همان شود.

تلبیس:
پوشاندن ، پنهان کردن و مکر نمودن است و چیزی را به خلاف حقیقت آن به خلق نمایاندن.

توبه:
بازگشتن است و در اصطلاح رجوع از مخالفت فرمان حق تعالی به موافقت است.

توفیق:
در لغت موافق کردن اسباب است و در اصطلاح قرار دادن خدای تعالی در کار بنده آن چه دوست دارد و بدان خوشنود است.

توکل:
در لغت تکیه کردن و اعتماد به دیگری است و در اصطلاح اعتماد بدان چه نزد خدای تعالی است و مایوس شدن از آن چه در دست مردمان است.

جام:
احوال و نیز مَجلای تجلیات الهیه و مظاهر انوار نامتناهی را گویند.

جان:
مراد از جان روح انسانی ، نفس رحمانی و تجلیات حق است.

جانان:
در لغت معشوق و محبوب است و در اصطلاح ذات جلیل الهی است به صفت قیّومی.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rezamohammadi ، حضرت عشق ، شیدا ، مجنون العباس
۲۱:۳۴, ۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


قسمت هشتم


جان جهان:
همان جانان است و مقصود ، حضرت حق است در مقام استغنای مطلق

جبروت:
در لغت عظمت و بزرگی است، در اصطلاح فاصله جهان ملک و ملکوت را گویند که از آن به عالم اسماء و صفات نیز تعبیر شده است.


جَبَل:
در لغت کوه است و در اصطلاح مظهر حق تعالی است چرا که موسی علیه السلام خدای را به تجلی در کوه طور مشاهده کرد.


جذبه:
در لغت کشش و گیرایی است و در اصطلاح تقرب و نزدیکی بنده است به خدای تعالی ، بدون طی منازل و مراحل معمول در سلوک.


جَرَس:
در لغت زنگ و داری و آواز نرم است و نیز زنگی که در کاروان به گردن اسب و شتر ببندند. در اصطلاح خطاب الهی است با صفت قهر و جلال.


جرعه:
یک آشام از آب و شراب و امثال آن . در اصطلاح اسرار و مقامات احوالی را گویند که در سلوک از سالک پوشیده مانده باشد.

جمال:
در لغت نیکو صورت شدن و نیک گشتن است و در اصطلاح ظاهر کردن کمالات معشوق است به منظور زیادتی رغبت و طلب عاشق از راه لطف

جنت:
در لغت به معنی بهشت است و در اصطلاح عرفا مقام تجلیات را گویند.


جنون:
در لغت به معنی دیوانگی است و در اصطلاح ظفر احکام عشق را گویند بر صفات عاشق که مقام محفوظ است.


جهل:
در لغت نادانی است و در اصطلاح عارفان به معنی مرگِ دلی است که از فهم حقایق به دور است.



یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، مجنون العباس
۲۱:۰۱, ۷/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت نهم


چاه زمزم:
چاهی است در مکه و نزد اهل معنی کنایه از عین الیقین است.



چاه کنعان:
چاهی که برادران یوسف وی را در آن انداختند و در اصطلاح اهل معرفت کنایه از جهان تاریک و ظلمانی است.


چشم:
در اصطلاح سالکان و اهل عرفان اشارت به شهود حق است.


چلیپا:
در لغت به معنی خاج و صلیب است که مسیحیان به گردن می آویزند و در ادب عرفانی کنایه از زلف معشوق است و مظهر جلال الهی.


چنگ:
سازی بسیار قدیمی با 46 سیم که با انگشت نواخته می شود.در ادب عرفانی اصولاً هر یک از آلات موسیقی راز و رمزی است و مراد از آن التفات دل به عالم ملکوت.


چهره:
در اصطلاح اهل باطن تجلیات را گویند که سالک به کیفیت آن آگاه شود و علم او در وی باقی بماند.



حال:
در لغت کیفیت و چگونگی است و در اصطلاح واردِ قلبی را گویند بدون قصد و اکتساب.


حُسن:
در لغت نیکویی و جمال است و در اصطلاح جمعیت کمالات را گویند در یک ذات و این جز در حق تعالی نباشد.


حق:
در لغت ضد باطل و نیز سزاوار بودن است و در اصطلاح عبارت از وجود مطلق.


حکمت:
در لغت به معنی دانایی و معرفت است و در اصطلاح علم به حقایق اشیاء و اوصاف و خواص و احکام آنها آن طور که هست.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، مجنون العباس
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا