کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هدیه کتاب:از سرگذشت,خاطرات شهیدان هاشمی
۱۱:۳۵, ۶/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #1

سلام

از سرگذشت ,خاطرات مستند برادران شهید سید اکبر(حمزه ) و سید عباس هاشمی است که به همت اقای اکبر کریمیان جزی طی دو سال تلاش مستمر از سراسر کشور گرداوری شده و توسط ستارگان درخشان (ناشر) در 3000 نسخه چاپ و توزیع شده است.
نگارنده سعی کرده فقط خاطرات مستند و به دور از غلو و اغراق در کتاب گنجانده شود و همچنین صحت و سقم اطلاعات از منابع مختلف سنجیده شود تا کوچکترین انحرافی از حقیقت نداشته باشد.امید که موجبات رضای پروردگار فراهم شده باشد.


دوستانی که مایلند این کتاب را به رسم هدیه دریافت کنند ادرس پستی و تعداد درخواستی شان را در پیام خصوصی اعلام کنند تا در اسرع وقت برایشان ارسال کنم

[تصویر: 00630729446126508817.jpg]

بخشی از کتاب:
از سردار رضا غزلی)نیروی اطلاعات عملیات لشکر 14 امام حسین)ع((
روز سختی را
سپری کرده بودیم. نزدیک غروب با گون یهای کمی که داشتیم سنگری با
ارتفاع کوتاه ساختیم و یک ورق آهنی)پلیت( روی آن انداختیم. ن یهای آن
منطقه را بریدیم و روی سنگر انداختیم تا استتار کامل شود. در اطرافمان
شهدای زیادی هنوز روی زمین مانده بودند. آنقدر خسته شده بودیم که
دیگر نای راه رفتن نداشتیم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و همراه سیداکبر
وارد سنگر شدیم تا کمی استراحت کنیم. همان موقع بود که باران شدیدی
گرفت.
من گفتم: «خدا هم دارد، به حال ما گریه م یکند .»
بچ هها از فرط خستگی خوابیدند. چند خمپاره کنار سنگر ما خورد و
سقف سنگر را سوراخ کرد. من به بیرون سنگر رفتم تا ببینم چه اتفاقی
افتاده است. وقتی وارد سنگر خودمان شدم، دیدم همه خواب هستند و
سیداکبر با دو ظرف خالی بالای سر بچ هها نشسته و ظر فها را زیر سوراخ
سقف سنگر گرفته تا آب روی بچ هها نریزد و داخل سنگر خاک یمان خیس
نشود. سید با اشاره به من گفت: «رضا بیا کمک »
من هم ظر فهای پر از آب باران را از سیداکبر گرفتم و بیرون سنگر
خالی کردم. و دوباره ظر فها را به او دادم، تا زیر سورا خهای سقف سنگر
بگیرد.
گفتم: «سیداکبر خوابت نم یآید؟ »
گفت: «رضا اینقدر وقت برای خوابیدن داریم دیگر این موقعیتها پیش
نم یآید » دو ساعتی باران بارید و کار ما همین بود تا باران بند آمد. هنوز
پلک هایمان به هم نرسیده بود که دوباره باران گرفت و تا سحر کار من و
سیداکبرهمین بود. سورا خهای زیادی در سقف ایجاد شده بود و این کار ما
را سخ تتر میکرد. نزدیک اذان صبح بود که باران بند آمد. سیداکبر بچ هها
را برای نماز بیدار کرد. آن شب هیچکس متوجه نشد، سید و من تا صبح
بیدار ماندیم تا دوستانمان استراحت کنند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، mahdy30na ، N.Mahdavian
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
Rainbow کتاب "مناظره دکتر و پیر" اثر شهید هاشمی نژاد عبدالرحمن 0 2,383 ۱۹/شهریور/۹۲ ۲۲:۴۶
آخرین ارسال: عبدالرحمن
  کتاب بخریم؟ یا هدیه بدیم؟ soheyl68 1 1,217 ۲۳/مرداد/۹۲ ۰:۴۵
آخرین ارسال: Night moans
  معرفی کتاب:دستهای ناپیدا،خاطرات مستر همفر ج‍اس‍وس‌ ان‍گ‍ل‍ی‍س‌ در ک‍ش‍وره‍ای‌ اس‍لامی محب الزهرا 3 4,915 ۲۷/مهر/۹۰ ۳:۵۲
آخرین ارسال: mohammad ali
  هدیه ماه رمضان به طالبان کتاب الله: ترجمان قرآن علامه صادقی آزرم‌شاه 2 3,026 ۲۱/تیر/۹۰ ۲۳:۵۶
آخرین ارسال: آزرم‌شاه

پرش در بین بخشها:


بالا