کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطراتی که از محرم دارید....
۱:۱۱, ۳/آبان/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/آبان/۹۳ ۱:۱۵ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام دوستان

در این تاپیک هرکس هر خاطره ای از محرم داره که برای بقیه جالب میتونه باشه و یه چیزی ازش یاد بگیریم میتونه به اشتراک بذاره.با رنگ سبزبنویسید لطفاSmile

بعضیا تو محرم تصمیم های بزرگی گرفتن.میتونن اینجا بگن.


اولیشم خودم میگم.
من وقتی به سن تکلیف رسیده بودم نمازامو خیلی خوب میخوندم اما بعد از یه مدت نمازام یکی درمیون شده بود.
ظهر عاشورا تو خونه نشسته بودم(هیچ وقت بیرون نمیرم )که صدای الله اکبر از دسته ای به گوشم رسید.حسم رو نمیتونم بگم. اما از اون موقع تا حالا نمازامو خوندم الحمد لله.

نماز برای من ارمغان محرم بود....

یه ضرب المثل هست ما ترکها میگیم راجع به نماز در نکوهش گاه گاه نماز خواندن
گفتنش خالی از لطف نیست


ناماز قیلن بنده دی ، قیلمین شرمنده دی، گاه قیلیپ گاه قیلمین یری جهنم ده دی.

ترجمه با سایر آذری زبان های تالار.Smile




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Eve ، Tolou ، Mohammad Trust ، یاســین ، Night_World ، آفتاب ، السا
۱:۳۲, ۳/آبان/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/آبان/۹۳ ۱:۳۴ توسط Eve.)
شماره ارسال: #2
آواتار
بزرگترین خاطره . . .



نمیدونم چند نفر مثل منن ، اما خیلیا داستانشون با مستند ظهور شروع شده نه؟؟



من مستند ظهور رو ، تمامش رو ، شب های تاسوعا و عاشورا دیدم.


دنیام ، عقایدم ، دیدم و هدفام عوض شد.
هیچوقت یادم نمیره که چطور شروع شدSmile
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Tolou ، soora ، Mohammad Trust ، یاســین ، مهسا110 ، آفتاب ، السا
۴:۲۴, ۳/آبان/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/آبان/۹۳ ۲۲:۴۱ توسط Tolou.)
شماره ارسال: #3
آواتار
لطفا یکی از ناظر ها پست منو سبز رنگ کنه، با موبایل مینویسم اخه.تشکر

والا خاطره که خیلی زیاده از محرم و دسته های عزاداری و ...

من کوچیک که بودم همیشه دوست داشتم علمدار بشم، پرچم یا یه علم بدن دست من، از اونجایی که کوچیک بودیم و کسی مارو نمیدید قسمتون نشد تا حدودا 4 یا 5 سال پیش، البته علم نبود.

نزدیکای ساعت 10-11 صبح تاسوعا بود که داشتیم از دم در مسجد حرکت کنیم با هیئت ، معمولا دسته های سینه زنی رو دیدید، بلندگو هارو چند نفر میگیرن دستشون و حمل میکنن، معمولا چرخ زیر بلند گو نمیذارن که روی پای کسی نره. نمیدونم داستان چی بود بلندگوهایی که هر سال همه میرفتن بگیرن اون سال خالی مونده یود، مسئولش توی پیاده رو منو دید و گفت بیا کمک و اینو داشته باش.
خلاصه گذشت و راه افتادیم، حدودا توی شهر ما مسیر اگه ازاد باشه یه 4 ساغت پیاده روی داره هیئت. این ببند گو زمان برگشت واقعا دیگه برام سنگین شده بود. اینقدر سنگین که گاهی نزدیک بود اختیار زانوم رو از دست بدم.

بی اختیار زیر لب زمزمه میکردم یا ابالفضل ، تا برگشتیم مسجد نزدیک یک ساعت طول کشید ولی زمانی که برگشتیم حتی یه ذره پاهام درد نمیکرد یا خسته نشده بودم، حتی پاهام عرق هم نکرذه بود.

تا سه سال این افتخار رو داشتم که یه گوشه خیلی کوچیک از عزاداری اقا رو بگیرم.

هروقت خسته شدی، بگو یا ابالفضل کمکت میکنه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاســین ، مهسا110 ، عشقم کربلا ، Eve ، آفتاب ، Tolou ، السا ، آیدا77
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا