|
آموزنده...تلنگر...هشدار
|
|
۱۳:۵۱, ۶/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۳ ۱۳:۳۸ توسط آوا.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُمْ وَ الْعَنْ اَعْدٰاءَهُمْ اَجْمَعین اگر عزاداری میکنیم باید شورمان به شعور مجهز باشد ، هر عاشورائی بر عرفه ای تکیه دارد ، آیت الله محی الدین حائری شیرازی : حضرت حسین (علیه السلام) در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر : شب عاشورا ، سخن از ( نمیخواهم ، احتیاج ندارم ، بروید ، بیعتم را برداشتم ) بود ، روز عاشورا میگوید : بیائید به من کمک کنید ، آیا یاور و مددکاری هست ؟ هل من ناصر ینصرنی ؟ شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیب ها باشد ، و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در بین خبیث ها مانده باشد ، شب غربال میکند تا فقط صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند ، آنکه در عرفه آنچنان میگرید ، میتواند در عاشورا جهانی را اینچنین بگریاند . بابی انت و امی یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام) |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۱۶, ۱۷/اردیبهشت/۹۴
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
√ فقری بهتر از ثروت
در قبرستانی دو قبر جدید در کنار هم کنده بودند. یکی متعلق به مردی ثروتمند بود و دیگری فقیر. پسر مرد ثروتمند بر سر قبر پدر نشسته بود و به پسر مرد فقیر می گفت: صندوقی که بدن پدرم را در آن گذاشته ایم سنگین و گرانقیمت است و سنگی از جنس اعلا و فیروزه کاری شده برای پدرم کنده کاری کرده ایم و فرش و قالی های رنگین روی آن انداخته ایم، اما شما چه؟ همین دو مشت خاک را روی پدرتان ریخته اید. پسر درویش سخنان را شنید و گفت: تا پدر تو از زیر آن سنگ های سنگین به خودش بجنبد پدر من به بهشت رسیده است! مرد درویش که بارِ ستم فاقه* کشید / به درِ مرگ همانا که سبکبار آید به همه حال اسیری که ز بندی برهد / بهتر از حال امیری که گرفتار آید *** خر که کمتر نهند بر وى بار / بى شک آسوده تر کند رفتار پی نوشت: *فاقه به معنای فقر و تنگدستی است منبع: بازنویسی حکایت شماره 18 گلستان سعدی از باب هفتم در تاثیر تربیت. به نقل از سایت گنجور |
|||
|
۱۰:۴۴, ۲۲/اردیبهشت/۹۴
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
√ماهیگیر قانع
روزی ماهی بسیار بزرگی در دام ماهی گیر ضعیفی گیر کرد. ماهیگیر زورش به ماهی نرسید و ماهی از دستش در رفت. دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد سایر ماهی گیرها شروع به سرزنش او کردند که وای بر تو که چنین صیدی را از دست دادی. ماهیگیر با خونسردی گفت: ای برادران چه می شود کرد؟ آن ماهی روزی من نبود، در حالی که زنده ماندن روزی آن ماهی بود. ماهیگیری که روزی اش نباشد، در رود دجله که پر از ماهی است هم نمی تواند شکار کند و ماهی ای که اجلش نرسیده باشد در خشکی هم بماند باز نمی میرد. برگرفته از حکایت 23 از باب سوم گلستان سعدی در فضیلت قناعت به نقل از گنجور |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |






