|
قطره ای از دریا . درسی از عاشورا بیاموزیم ...
|
|
۱۷:۴۰, ۶/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/آبان/۹۳ ۱۸:۳۷ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]()
سلام علیکم در این موضوع قصد داریم به یک ماجرا بپردازیم که اگر چه کمتر از یک روز طول کشید ، اما وصف جلوه ای از آن هزار سال هم که طول بکشد ، حقش ادا نمیشود . عاشورا ... حدود 72 نفر که خود را برای خدا خالص کردند و شدند مثال . شدند الگو . حالا چطور شد که اونها توانستند و ما هم در زیارت عاشورا از خدا می خواهیم شکل اونها باشیم . همونهایی که "مهجه " (یعنی آخرین قطره خونی که از قلب خارج میشود ) خود را هم در راه خداوند هدیه کردند . باشد که حداقل معرفتی کسب کنیم ، باشد که دستی هم از ما گرفته شود ... ..................................................................
........................................................ ............................................... .................................... ....................... ........... ..... .. حــــــــر بن یزید ریاحی حـــــر با سپاهش که نوشتند برابر با هزار سرباز بود در " ذی حِسم " به کاروان امام رسید . نوشتند که به همراه حر دو پسرش نیز آمده بودند . وقتی سپاه حر به سپاه امام رسید ، امام لشکر حر را که از تشنگی نایی برایشان نمانده بود سیراب کردند !! امام پرسید چه کسانی هستید ؟ گفتند یار عبید الله بن زیاد هستیم و فرمانده ما حر ! حر گفت که نمی تواند بگذارد امام و یارانش به راه خود ادامه بدهند و حر باید آنها را نزد عبید الله ببرند ... وقت نماز شد ! موذن اذان گفت . امام از حر پرسید که نماز رو با یاران خودت می خوانی یا به ما اقتدا می کنی ؟ حر گفت به شما اقتدا می کنم ! ( کلید ) وقتی نماز تمام شد امام رو به سپاه حر فرمود : ما به درخواست مردم کوفه و نامه های بسار آنهاست ، که رهسپار آن مکان هستیم و اگر از آمدنمان راضی نیستید به مکانی که بودیم برمی گردیم . حر گفت ما از نامه ها بی خبریم ! ما فقط آمده ایم شما را نزد عبیدالله ببریم ... خلاصه ماجرا طولانی هست و ما عاجز ! حر نمی دانست چه کند از طرفی به مقام امام حسین نزد خداوند آگاه بود و با فرزند فاطمه (سلام الله علیها) روبه رو بود . از طرفی مامور ابن زیاد بود ... امام و بانوان و یاران شروع به حرکت کردند و حر نامه فرستاد به عبیدالله تا شاید راهی پیدا کند ... حر هم یک لحظه از امام غافل نمیشد و همراهشان حرکت می کند تا رسیدند به نینوا یک نفر از دور پیدا شدو نامه آورد از طرف عبیدالله . در نامه نوشته شده بود : کار را بر حسین(علیه السلام) سخت و دشوار گیر و او را در بیابانی بی آب فرود آور ... چقدر کار حر سخت شده بود ! ولی هنوز حر با امام نبود ! جلوی راه امام رو سد کردند . یکی از یاران امام پیشنهاد داد که با لشکر حر بجنگند اما امام (علیه السلام) قبول نکردند و گفتند که نمی خواهند آغازگر جنگ باشند ... روز عاشورا، امام حسین(علیه السلام) با صدای بلند از مردم یاری خواست و گفت: «أَما مِنْ مُغِیث یُغِیثُنا لِوَجْهِ اللهِ؟ أَما مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ؟» حر ریاحی با شنیدن سخنان جانسوز امام، مضطرب و پریشان شد، با ناراحتی نزد عمربن سعد آمد و به او گفت: آیا می خواهی با حسین(علیه السلام) بجنگی؟ عمربن سعد با کمال بی شرمی گفت: آری، چنان نبردی کنم که کمترین آن بریده شدن سرها و جدا شدن دستهاست. بالاخره حر تصمیم خودش را گرفت اگر چه به نظر کار تمام شده بود ...( کلید ) اما حر و دو پسرش خودشان را از لشکر عمر سعد جدا کردند در حالی که از خجالت چکمه هایش رو بر دوشش انداخته بود و دستانش روی سرش بود (کلید ) آخرش حر اولین کسی بود که به میدان رفت و جان تقدیم کرد و چیزی برای خودش نگه نداشت جز آزادگی ! در بعض مقاتل نوشته اند که علی اکبر(علیه السلام) برای حر نوحه سرایی کرد و امام بر نعش حر گریست . امام دستمالی به سر حر بستد که وقتی شاه عباس خواست اون رو تبرک بردارد ، خون حر دوباره جاری شد تا به ناچار همان دستمال رو بستند و خونش بند آمد ...
قبل از آنی که بیاید ، خبرم را ببرید ... زیر پایش مژه چشم ترم را ببرید محضرش دست به دست ، این جگـــــــرم را ببرید ... گر سرم را و سر دو پسرم را ببرید باز هستیم بدهکار ابا عبدالله من و کجا و سر بازار ابا عبدالله ... ان شاء الله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۱۸:۳۰, ۷/آبان/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
خوب قطره ای از دریای امروز امام (علیه السلام) وقتی که خواستند به سمت کوفه حرکت کنند به سبب دعوتی که توسط مردم آنجا از ایشان شده بود ، افراد مختلفی رو دعوت کردند که همراهشان باشند ... آقا (علیه السلام) رفت در چادر کسي که آدم خوبي بود، گفت: فلاني بيا ما را ياري کن. گفت: آقا من نميتوانم بيايم، ولي ميتوانم منبابمثل زن و بچهتان را حفظ کنم. شما جنگ ميکنيد، اگر موفق شديد خب آنها را به شما تحويل ميدهم. اگرنه، که ميبرم مدينه. آقا (علیه السلام) فرمود: ما احتياجي نداريم تو زن و بچه ما را نگه داري. گفت: آقا من اسب خوبي دارم، شمشير خوبي دارم، بهتان ميدهم، آقا (علیه السلام) فرمود: ما اسب و شمشير نميخواهيم، ما تو را می خواهیم . يا بلند شو برو يک جايي که وقتي من ميگويم کسي هست ما را ياري کند صداي من به گوشت نخورد، که بعدها مينشست اينقدر گريه ميکرد كه زمين را خيس ميکرد.... خوب خیلی از وقتها هست که ما فکر میکنیم داریم برای خدا کاری انجام می دهیم منت می گذاریم سر خدا . منت می گذاریم سر اسلام .منت می گذاریم سر جامعه ... این در حالی هست که خداوند بر سر ما منت گذاشته تا به این وسیله راهی فراهم شود تا ما نجات پیدا کنیم . به امام حسین لقب سفینه النجاه داده اند ... چون هر کس چنگ زد بر دامان ایشان خودش را نجات داد . امام حسین بر گردن همه بشریت حق دارد چون می تواند همه را نجات بدهد . خدا هم که آخر سر به هر وسیله هدف خودش را به انجام می رساند حالا چه من باشم و چه نه . اما این موقعیت که من بیاییم و خودم را با آن همراه کنم کیمیاست ! بچه ها در حول این واقعه خیلی فکر کنیم!!!! آمدم بر آستانت سر نهم سامان بگیرم ان شاء الله ادامه دارد ...
|
|||
|
|
۲۲:۲۷, ۸/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۳ ۲۲:۳۰ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
قطره ای دیگر از دریای عاشورا ... ابوالفضل (ع ) حل شده بود در امام حسین . یعنی هر چه امام حسین (علیه السلام) می گفت عباس (علیه السلام) می گفت چشم . این مقام بسیار بزرگی هست که تمام اختیارش را دست امام زمانش باشد . می گویند هرجا امام فرمان توقف داد عباس (علیه السلام) ایستاد و هر جا گفت حرکت ، عباس حرکت کرد . یعنی هیچ چون و چرایی نسبت به تصمیمات امام (علیه السلام) نداشت . فنا بود در امامش . به همین راحتی که کسی " باب الحســـــــین " نمی شود !!! .......... یک وقتی هست یکی را دوست داری ، حاضری برایش فداکاری کنی ، مثلا مادر حاضر هست خودش کمتر بخورد ، و فرزندش سیر باشد . یک وقت حاضری ، به خاطر کسی مثلا بیشتر مایه بگذاری ، ولی پایش بیافتد ، مدعی ها هم کم مایه می گذاریند ، بیایند و همه چیزشان را فدا کنند . ولی وفا رو از عباس بیاموزم ، هر چه داشت رو داد . دست راست دست چپ چشم و سر ... ولی امید آخر عباس آن مشک بود که همان را هم داد . مطمئنا از چشم و دستها آن مشک و آن آب برایش مهمتر بود . حتی همان رو هم داد عباس ... هرکس که عشقش بیشتر باشد ، پاکباز تر می شود . این عشق در عباس به جوشان ترین حالت بروز کرد ... تقدیم به عباس بن حیدر : رخسار تو بی مثـــــــــــــــــــــال آقا خونم به رهت حــــــــــــــــلال آقا... ان شاء الله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۳:۰۷, ۱۰/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۳ ۳:۳۰ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نوبت علی اکبر شد ... میگویند وقتی علی اکبر به میدان نبرد وارد شد پیرمردهای سپاه پا به فرار گذشتند گفتند پیامبر آمده تا فرزندش را یاری کند ! شباهت علی اکبر به پیامبر اینقدر زیاد بود که هروقت دلشان برای پیامبر تنگ می شد به علی اکبر چشم می دوختند . بیشترین شباهت چهره و اخلاق رو ایشون به پیامبر اکرم داشتند . رفتی از خویش ، که از خویش به وحدت برسی ......... پسرم! چند قدم مانده به بعــــــثت برسی
آخر چه شده بود که این مردم اینقدر نسبت به فرزندان پیامبر بی حیا شده بودند ... چگونه بنویسم آخر ؟!!! . . . . . . . مثل آیینه ی در خاک مکدر شده ای چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟! من تو را در همه کرب و بلا می بینم هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم باید انگار تو را بین عبا بگذارم ...
|
|||
|
|
۳:۰۱, ۱۳/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/آبان/۹۳ ۱۲:۵۳ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
امام حسین (علیه السلام) تا دستش رسیده بود یارانش رو گلچین کرده بود و فقط عده ای غربال شده همراه امام بودند که همگی تشنه یاری امام بودند . درواقع همگی به نوع خاصی از بصیرت دست پیدا کرده بودند که یاری امام حسین در این واقعه اونها رو به مقام رفیعی خواهد رساند . بشیر ابن عمر خضرمی بشیر بن عمر روز عاشورا به میدان نبرد شتافت و رجزی به این مضمون خواند: ای نفس امروز خدای مهربان را دیدار خواهم کرد و تو از هر احسان و نعمتی پاداش خواهی گرفت. بیتابی مکن، زیرا همه چیز فانی است و شکیبایی تو در پیشگاه خداوند بیشترین پاداش را دارد. در زیارت ناحیه مقدسه از وی چنین یاد شده است: (امام زمان روحی فداه می فرمایند ها . خوشا به حال این آدم ) السّلامُ عَلی بِشْرِ بْنِ عُمَر الْحَضْرَمی، شَکِّرَ اللَّهُ لَکَ قَوْلَکَ لِلْحُسَیْنِ علیه السلام وَقَدْ اذِنَ لَکَ فِی الانْصرافِ: اکَلَتْنِی اذَنْ السِّباعُ حَیَّاً انْ فارَقْتُکَ وَاسْأَلُ عَنْکَ الرّکَبانَ وَاخْذُلُکَ مَعَ قِلَّةِ الَاعْوانِ لا یَکُونُ هذا ابَداً. سلام بر بشر بن عمر حضرمی؛ خدا به تو پاداش خیر دهد به جهت اعلام وفاداریت نسبت به امام حسین، آنگاه که به تو اجازه انصراف داد و در پاسخ گفتی: درندگان زنده زنده مرا بخورند اگر از تو جدا شوم و در این بی کسی تنهایت گذارم و سپس سراغت را از کاروانیان بگیرم، نه، نه، هرگز چنین نخواهد شد! واقعا چقدر مهم هست انسان نسبت به امام زمانش بصیرت و شناخت داشته باشد . وگرنه لشکر روبه روی امام حسین (علیه السلام) نماز شب خوان و قاری قرآن بسیار داشت . اون چه که باعث ممتازی یاران امام بود همانا این بصیرت بود که دریافتند مقام امام چه هست و تا کجا می بایست پای امام بود!!!! لشکر روبه روی امام به شهادت تاریخ 33 هزارنفر بود بنا بر روایات صحیحه . نگفتند آقا چه کاریه ما داریم می کنیم... چرا خودمون رو به کشتن بدیم ؟!! پای امامشون وایستادند چه وایستادنی !! بچه ها فکر کنیم !!! ............. پاییزه و برگ خزون
تن جوونا پر خون تو دیگه بی تابی نکن میون گهواره بمون ان شاء الله ادامه دارد |
|||
|
|
۱۲:۵۲, ۱۳/آبان/۹۳
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
میگویند وقتی ندای هل من ناصر امام بلند شد تن های بر خاک افتاده به حرکت در آمدند ... آدم که درسش رو درست بلد باشد ، هزاربارهم که ازش امتحان بگیری باز هم قبول میشود ... انصافا چه درسی به ما دادند . چه درسی به بشریت دادند . هزار سال دارد می گذرد شوخی نیست این . کسی بیاید و کاری کند که نتوان توصیفش کرد ! هر که میداند بگوید، من نمیدانم چه شد مست بودم مست، پیراهن نمیدانم چه شد . من فقط یادم میآید گفت: وقت رفتن است دیگر از آنجا به بعد اصلاً نمیدانم چه شد . روبه روی خود نمیدیدم به جز آغوش دوست در میان دشمنان، دشمن نمیدانم چه شد . سنگ باران بود و من یکسر رجز بودم رجز ناله از من دور شد، شیون نمیدانم چه شد . من نمیدانم چه میگویید، شاید بر تنم از خجالت آب شد جوشن، نمیدانم چه شد . مرده بودم، بانگ هل من ناصرش اعجاز کرد ناگهان برخواستم، مردن نمیدانم چه شد . پا به پای او سرم بر نیزه شد از اشتیاق دست و پا گم کرده بودم، تن نمیدانم چه شد . ناگهان خاکستری شد روزگار آسمان در تنور آن چهره روشن نمیدانم چه شد . وصف معراج جنونش کار شاعر نیست، نیست از خودش باید بپرسی، من نمیدانم چه شد
.
سید حمیدرضا برقعی |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| درسی عرفانی در نیایشی از امام زین العابدین(علیه السلام) | عمار رهبری | 0 | 874 |
۱۴/مهر/۹۳ ۱۱:۴۹ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| می خواهم برگردم خدایا! (دلو به دریا زدم هر هفتاد بند استغفار مولا علی) | علی 110 | 41 | 43,021 |
۲۴/تیر/۹۳ ۵:۲۱ آخرین ارسال: تازه مسلمان |
|





![[تصویر: Besmella.png]](http://s2.picofile.com/file/8101890850/Besmella.png)


