|
خوش شانسی یا بدشانسی؟
|
|
۱۰:۱۰, ۱۸/آبان/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۸/آبان/۹۳ ۱۰:۱۱ توسط raha_313.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد. [b] روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد.[/b] همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: [b] عجب بد شانسیای آوردی[/b] پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟ [b] چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر[/b] به خانهی پیرمرد بازگشت. [b] اینبار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: عجب خوش شانسیای[/b] آوردی! [b] اما پیرم[/b] رد جواب داد: خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه میداند؟ [b] بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن[/b] اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست. [b] باز همسایگان گفتند: “عجب بد شانسیای آوردی!” و اینبار هم پیرمرد[/b] جواب داد: “بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه میداند؟” [b] در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند.[/b] آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند. [b] از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند،[/b] اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند [b] راه برود، از بردن او منصرف شدند/[/b] “خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چـــه میداند؟ [b] هر حادثهای که در زندگی ما روی میدهد، دو روی دارد.[/b] یک روی خوب و یک روی بد. [b] هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست.[/b] بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم. [b] زندگی سرشار از حوادث است…[/b] |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






