|
خاطرات من از سفر اربعین!
|
|
۲۰:۳۲, ۱۸/دی/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام
راستیتش من از لحظه حرکت به سمت کربلا(اربعین 93) تا روز بازگشت به حرم امام رضا نوشتم.اگه دوستان دلشون بخواد براشون اینجا تایپ میکنم جالبه! اگه دوستان استقبال کنن مینوسم!! |
|||
|
|
۰:۴۴, ۱۹/دی/۹۳
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
|
۱:۲۱, ۱۹/دی/۹۳
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
سلام
هر جا مدیرای محترم گفتن بنویسید حتما این کارو بکنید مشتاقم بخونم. فقط خواهشا کوتاهش کن جاهای خاصشو بگو. |
|||
|
|
۱۱:۳۳, ۱۹/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۳ ۱۷:۲۸ توسط hamed313.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم اللهم ارزقنا کربلا
سلام دوستان این نوشته ها فقط گزارشی از انچه که می توان نوشته و مسائلی هست که قابل بیان نیس بلکه باید رفت و دید.سعیم بر خلاصه نویسی بوده.امیدوارم خواندن این نوشته ها مایه ارمش شما باشد. دو و سه ماه مانده تا اربعین: اکبر رفیقم خودش برای رفتن به کربلا امده میکرد قرار شد منو میثم و احمد بریم کربلا البته تا وقتی داعش تهدید نکرده بود فکر رفتن نبودیم وقتی شنیدم که داعش تهدید کرده گفتم بزنیم بریم که خدا رو چه دیدی سفر بی بازگشت شد! پول ثبت نام نداشتم اکبر گفت قرضی میدم گفتم نه اقا خاسته پولشم جور میکنه یه روز سر صبح داشتم میرفتم شهر که پسر هسایمون میرفت تهران گفت:بیکاری؟گفتم :اره ! باحمد هماهنگ کنید بیاید تهران ده روز کاره!باشه!خداحافظ ... ده روز تهران کار و پول ثبت نام جور شد! 13/9/93 پنجشنبه: پدرم راضی نشده مادرم اصرار که بزار بره ... قرار ه فردا حرکت کنیم من با علی اکبر علی اقا مداح هم میاد. اما پدر هنوز راضی نیست ساک بستم یک هفته است. گفتم باشه هرچی شما بگید. "میباره بارون روی سر مجنون توی خیابون رویایی میلزره پاهاش بارونی چشماش میگه خدای تو اقامی....." نوحه از مطیعی گوش میدم داغون... سر صبح بیدار شدم پدر گفت پاشو برو چرا بیدار نمیشی مگه ساعت 7نباید شهر باشی گفتم چی شده؟ گفت:استخاره زدم خوب اومده!ولبخند... 14/9/93 9:30 جمعه: هنوز حرکت نکردیم داخل اوتوبوس الان دقیق نگا کردم ساعت 10کلی درگیر سازماندهی یه کاروان 350نفری 8اتوبوس ملت اومده برای خدا حافظی خیابون پر جمعیت.منو علی اکبر که راحت سر صبح ساک برداشتیم و دست پدر و مادر بوسیدم و اومدیم.بعضی داخل اتوبوسم ول کن نبودن بوس باران بود مثل سال تحویل... دو روز بخاطر خلاصه نویسی حذف شد! 16/9/93 الان که این مطلب مینوسم24یا25ساعته داخل اتوبوسیم پا با د کرده تو کفش جا نمیشه...من که همون اول کار زدم خودم ازاد کردم خبر از مزر رسیده که بعضی دو روزه دم مرز معطل،عراقم ماشین نفرستاده مرز مهران.فکر کنم تا بعداز ظهر برسیم به مرز شلمچه میگن مرزهارو بستن اعصاب داغون،گوشیم شارژ تمام کرده علی اکبر یه کم شارژ داره یه وضعیه ها.! نماز مغرب شد مهمان شهدای گمنام .اهواز که رسیدم مرز شلمچه نرفتیم قرار شد بریم مرز چزابه نماز مغرب اتوبوس مارو بردن محل نگهداری شهدای گمنام .بعد نماز حاج اقا صحبت چندتا خاطره از شهدای گمنام...چقدر زیبا بعدم کلی التماس دعا. ساعت 12شایدم 1نصف شب مرز چزابه 33ساعت داخل اتوبوس !شب بچه های بسیج کنار جاده اقا وارد محدوده نشید اینجا مین داره!سمت ایران گیت بسیار باحال و قشنگ اصلا شلوغ نبود چهار پنج تا وردی هرکدوم یه افسرو و مهرو احترام همه جا ترو تمیز و مثلا تمدن! به پاسپورت اکبر گیر دادن این مال شما نیست اکبر:بابا این مال خودمه! اقا مهر نزدن رفتم سراق مسئول اتوبوس پیدا کردم گفتم بیا که رفیقم مونده.ویزا نشون داد.افسر میگفت راستشو بگو این مال برادرته؟ اکبر میگف اگر قرار بود با تقلب بیام اصلا نمی اومدم (حالا بعضی ها با کارت کتابخانه اومده بودن از مرز مهرانا)بالاخره راه دادن. اقا از همون لحظه نیت برای کربلا همش بیم و امید! وارد عراق شدیم بسیار نا تمیز بسیار...دسشویها داغون وارد جزئیات نمیشم! بعد کارای مرز بانی رفتم سمت محل اتوبوسها شب تاریک لبیک یا حسین ورد لب.حالی داشتیما ساعت 1شب کلی موکب شاید 100تا .شام مهمان امام حسین سمبوسه ساندوچ ...شای(همون چای خودمونه) و اب معدنی.... رسیدم محل اتوبوسها،چه جمعیتی کامیون کامیون پر میشد میرفت شاید 100تا کامیون و تریلی..ون هم بود چندتا اتوبوس یه پرچم علی اکبر برداشته بود علم کردم اتوبوس ما دورش جمع شده بود رفتیم پیش مسئول کاروان یکی از همراها عربی بلد بود با یکی از عراقی ها صحبت عراقی گفت:50 نفر بدید من ببرم برای پذیرای و اسکان که معلم گفت:نه ما 350نفریم .... بالاخره با اصرار یکی از راننده تریلی ها تقریبا 2 یا سه اوتوبوس سوار تریلی شدیم یه لاپ از سقف اویزون چفت تو چفت بعد سلام وصلوات علی اقا مداحی کرد سر رو خاکی مثل پناهندها شده بودیم.یه 2ساعتی نمیدونم شایدم بیشتر ...رسیدم نمیدم روستا است یا شهر خیابونا خاکی . بله حدود 20نفر از اهالی منتظر ما نصف شب میگفتن عشر عشر با دست که ده نفر بیان ده نفر ده نفر شدیم مار بردن خونه چه احترامی چه عزتی خدایش خجالت کشیدم .چای و پتو و ..معلوم بود وضع مالیش زیاد خوب نیست کلی بچه کوچیک 4یا5شیرین. یه بچه کوچک اسمش محمد شاید پنجم ابتدای عربی صحبت کردن ما با این دیدن داشت .هرچی که میخواستیم برامون تهیه میکردن!اکبر به همه چی یه الف و لام اضافه میکرد برگشته به من میگه ادم عربیم بلد باشه خوبه ها!! صبحانه ای شاهانه که بهم گفتیم مراعات کنید نماز صبح بیدار باش قرار سمت نجف بریم از بچه پرسیدم اسم این روستا چیه؟کلی خنده اقا اینجا شهر العماره مرکز استان العماره است.بسیار ناتمیز و کلی خاک و خل...بسیار تاسف خوردم 360کیلومتر تا نجف راه ملت پیاده یا سواره قابل شمار نیست مثل چشمه جوشش داره معلوم نیس از کجا میان.تو راه کلی موکب و سر هر خونه ای پرچم ،پرچم موج میزد یعنی شیعه ام شاید."موکب دمعه رقیه"نهار و نماز فعلا مهمان سفره امام حسین.... نماز مغرب رسیدم نجف گروه جمع کنار یه مسجد نوساز برای نماز و کنارش گود برداری بعد فهمیدم این محل ساخت شبستلن فاطمه زهراست قرار بر این مسئول گروه بر برای پیدا کردن جا و ما منتظر،تا چشمم به قبه مولا خورد گفتم اکبر بیا بریم من طاقت موندن ندارم گفت گروه چی؟گفتم توکل داداش توکل! رفتیم سمت حرم یه چهار تا ایست بازرسی رفتیم وضو 2ساعت شایدم بیشتر صف دسشویی.... ساک و کفش انداختیم یه گوشه به امان خدا...حرم مولا جمعت ذکر یا حیدر حیدر حیدر....زیر قبه فرج اقا ...حس زیر قبه اقا قابل وصف نیست کسای که رفتن میدونن چی میگم ....سکون..... ادامه دارد انشا الله. بعد زیارت حدود ساعتهای 9 یا 10شب شهر نجف سرگردون بودیم نه جا نه شام که نا امیدانه میگشتم که چندتا از بچه های کاروان دیدیم اقا خوشحال شدیما... پرسیدم کجا هستین/گفت همین خیابان میرید کنار وادی السلام یه پارکینگ 4طبقه است طبقه دوم گوشه سمت راست ! رفتیم جا و مکان که جور شدن یکی از بچه کاروان گفت: اگه شام نخوردین همین کنار یه مسجد هست غذا میدن بله رفتیم جای شما خالی برنج با لوبیا!مهمان امام حسین... نماز صبح بیدار شدیم و داستان صف 2ساعت داخل اب کم فشار وضو ،همه ایرانی اصلا حس غربت نداریم حرم وردی صحن ملت چف تو چف خوابیدن دورتا دور حرم وردی صحن کلی کفش همه ولو مثل یه تپه بازرسیش مثل قلقلکه درحد 1ثانیه!کلمه "حرک زائر،حرک زائر..."ورد گوشمون باز زیر قبه مولا امیرالمومنین....ذکر حیدر ...حیدر .....حیدر...و باز سکون نزدیک یه ساعت زیر قبه یه گوش تو انبوه جمعیت معتاد شده بودم .زمان مفهوش رو برام از دس داده بود "ناد علی ورد لبم"رفتم صحن ایوان طلا یه اخوند سید مداحی میکرد حلقه دورش و یه سینه و بعدش روضه سخرانی هم کرد توصیه کرد جونهای مجرد ازدواج کنن و شیرازی یکم کوبوند بعد برای فرج اقا سلامتی رهبر سید علی دعا ...... علی اکبر اومد رفتم داخل شهر بسیار ناتمیز خاک وخل رفتیم وادی السلام کلی قبر چند طبقه پرسیدم میگفن 20کیلومتره !رفتیم سر قبر سید علی قاضی یکی از رفقا خیلی بهش ارادت داره به نیابتش فاتحه. نماز ظهر خوندیم شکسته اس حال میدها! کلی پیاده روی تو وادی السلام به اکبر گفتم بریم مسجد کوفه از این و اون پرسون پرسون بله برگرید سمت حرم سمت چپ برید محل دفن ایت الله حکیم اوجا ماشین های کوفه هست رفتیم که مکتبه الزهرا یه مسجد شایدم.یه حیاط بزرگ وکلی ایرانی غذا و چای و گروهی از برادران سیاه پوست رفتیم اقا اهل کجاید نیجریه! عکس اقا با امام خمینی بنر کردن و کلی پرچم چندتا عکس عشق میکردیما. رسیدم محل ماشنهای کوفه با ون نفری 3ایرانی یا 6ایرانی یادم نیست سوار یه ون شدیم کنارم سه جون عراقی ،پرسید ایرانی بله تبادل اسم و اهل بصره و سه روز تو راه از داعش حرف زدن و بعدم گوشیش در اورد از ولیمه های قومشون داده بود برام نشون داد که یه عکس ناجور اومد زدیم زیر خنده ...معلوم بود زیاد مثبت نیستن!بقول اقای پناهیان معجزه امام حسین بودن نماز مغرب مسجد کوفه تمام خونیدم بعد چند روز!زیارت هانی و مسلم ابن عقیل بعد چندتا سنبوسه و شای عشقم شای عراقی...بعدم برگشت تا نجف نفری 10ایرانی یه ون شانس اوردیم نفری 20ایرانی هم راضی نمیشدن!منو اکبر با چندتا از بچه های ارومیه .... نجف رسیدیم حرم مولا بازهم همون حس همون حال ... امروز قرار بریم برای پیاده روی سمت کربلا قاطی گروه شدیم و راه افتادیم بعد نماز صبح رفتیم یه سلام به حرم مولا بعدم بسمت کربلا... سیل جمعیت سیل جمعیت ........ حدود350عمود داخل نجف بود دقیق ننوشتم قدم به قدم موکب سفره امام حسین اقا سمبوسه خوردیم و شای..اکبر خیلی پرهیز میکرد میگفتم مال امام حسین بخور بعدا حسرتشو میخوریا....وبرکت رو با چشم خودم دیدم واقعا دیدما. شب اول سر تیر300جمع شدیم موکب عباس نماز مغرب بعدم شام ازکاروان جا مونده بودیم که سر تیر 300پرچم کاروان زده بودن با علی اقا مداح شوخی که گفت بچه پاشید برید یه دوری من سیر نشدما و خنده...گفتم: من که پایه ام رفتیم علی اقا گفت بچه من خیلی دوس داشتم با شما تو این سرزمین قدم بردارم...بله محل سنبوسها رو پیدا کردم رفتیم داخل موکب و یکم مخفی بود یه سه تا اول گرفتیم و برگشتیم مسئول موکب دم در نشسته بود یه شکرا بله گوشت ماهی چقدرم خوش مزه باز برگشتیم دیدم مسئول دم دره تا مارو دید لبخندی ایندفه تنها رفتم بچه روشون نشد 6تا گرفتم مال امام حسین اگه نمیخوردم الان باید حسرتشون میخوردم که دارم میخورم... بالاتر از موکب که کاروان ما اسکان پیدا کرده بودن یه جای خواب پیدا کردیم زیر نور ستارها چنتا پتو و کلی تشکیلات به اکبر گفتم امشب رو راحت میخوابیم بعد اون هم سردی و رطوبت امشب جای گرم ونرم(البته ارزو به دل موندیما)! ساعت 2نصف شب مسئول موکب اصلاه الصلاه بیدار شدیم شرو شور بارون میاد انوم چه بارونی باز سرگردون...نماز.صبح رفتیم موکب کاروان بعد نماز کاروان رفت. من و اکبر خوابیدم بالاخر مسئول موکب برای تمیز کردن موکب همه رو بیدار اقا اومید بریم صندل اکبر نیس پیدا نشد چه کنیم من مسئول موکب باخبر کردم به همون سبک الف ولام وحرکات دست و...بله بعد گفت بریم برات گفش بگیرم اکبر نه نمیشه با غضب رو کرد گفت باید بگیرم ......باخودمون بابا اینا کین ما کجایم؟؟ بین را بنر زدن فلان روز فلان ساعت موکب امام رضا حاج اقا پناهیان سخنرانی داره با اکبر قرار گذاشتم تا اونجا بریم بعد سخنرانی شب حرکت کنیم رسیدم موکب و برای ایرانی ها موکب امام رضا یه چنتا کیک و ساندیس نماز ظهر خوابیدم بین انبوه پتوها.تا نماز مغرب بعد نماز سخنرانی حاج اقا پناهیان(جمع زیادی از ساندیس خورها...) بسیار زیبا بعدم سینه زنی و مداحی اخر کار قیمه امام حسین... |
|||
|
|
۲۰:۵۴, ۱۹/دی/۹۳
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بعد زیارت حدود ساعتهای 9 یا 10شب شهر نجف سرگردون بودیم نه جا نه شام که نا امیدان میگشتم که چندتا از بچه های کاروان دیدیم اقا خوشحال شدیما...
پرسیدم کجا هستین/گفت مین خیابان میرید کنار وادی السلام یه پارکینگ 4طبقه است طبقه دوم سمت راست ! رفتیم جا و مکان که جور شدن یکی از بچه گروه گفت اگه شام نخوردین همین کنار یه مسجد هست غذا میدن بله رفتیم جای شما خالی برج با لوبیا!مهمان امام حسین... نماز صبح بیدار شدیم و داستان صف 2ساعت داخل اب کم فشار وضو ،همه ایرانی اصلا حس غربت نداریم حرم وردی صحن ملت چف تو چف خوابیدن دوتا دور حرم وردی صحن کلی کفش همه ولو مثل یه تپه بازرسیش مثل قلقلکه درحد 1ثانیه!کلمه "حرک زائر،حرک زائر..."ورد گوشمون باز زیر قبه مولا امیرالمومنین....ذکر حیدر ...حیدر .....حیدر...و باز سکون نزدیک یه ساعت زیر قبه یه گوش تو انبوه جمعیت معتاد شده بودم .زمان مفهوش رو برام از دس داده بود "ناد علی ورد لبم"رفتم صحن ایوان طلا یه اخوند سید مداحی میکرد حلقه دورش و یه سینه و بعدش روزه سخرانی هم کرد توصیه کرد جونهای مجرد ازدواج کنن و شیرازی یکم کوبوند بعد برای فرج اقا سلامتی رهبر سید علی دعا ...... علی اکبر اومد رفتم داخل شهر بسیار ناتمیز خاک وخل رفتیم وادی لسلام کلی قبر چند طبقه پرسیدم میگفن 20کیلومتره !رفتیم سر قبر سید علی قاضی یکی از رفقا خیلی بهش ارادت داره به نیابش فاتحه نماز ظهر خوندیم شکسته اس حال میدها! کلی پیاده روی تو وادی السلام به اکبر گفتم بریم مسجد کوفه از این و اون پرسون پرسون بله برگرید سمت حرم سمت چپ برید محل دفن ایت الله حکیم اوجا ماشین های کوفه هست رفتیم که مکتبت الزهرا یه مسجد شایدم یه حیاط بزرگ وکلی ایرانی غذا و چای و گروهی از برادران سیاه پوست رفتیم اقا اهل کجاید نیجریه! عکس اقا با امام خمینی بنر کردن و کلی پرچم چندتا عکس عشق میکردیما. رسیدم محل ماشنهای کوفه با ون نفری 3ایرانی یا 6ایرانی یادم نیست سوار یه ون شدیم کنارم سه جون عراقی ،پرسید ایرانی بله تبادل اسم و اهل بصره و سه روز تو راه از داعش حرف زد و بعدم گوشیش در اورد از ولیمه های قومشون داده بود برام نشون داد که یه عکس ناجور اومد زدیم زیر خنده ...معلوم مبد زیاد مثبت نیستن! نماز مغرب مسجد کوفه تمام خونیدم بعد چند روز!زیارت هانی و مسلم ابن عقیل بعد چنتا سنبوسه و شای عشقم شای عراقی...بعدم برگشت تا نجف نفری 10ایرانی یه ون شانس اوردیم نفری 20ایرانی هم راضی نمیشدن!منو اکبر با چندتا از بچه های ارومیه .... نجف ررفتم حرم مولا بازهم همون حس همون حال ... امروز قرار بریم برای پیاده روی سمت کربلا قاطی گروه شدیم و راه افتادم بعد نماز صبح رفیم یه سلام به حرم مولا بعدم بسمت کربلا... سیل جمعیت سیل جمعیت ........ حدود350عمود داخل نجف بود دقیق ننوشتم بعد قدم به قدم موکب سفره امام حسین اقا سمبوسه خوردم و شای..اکبر خیلی پرهیز میکرد میگفتم مال امام حسین بخور بعدا حسرتشو میخوریا....وبرکت رو با چشم خودم دیدم واقعا دیدما. شب اول سر تیر300جمع شدیم موکب عباس نماز مغرب بعدم شام ازکاروان جا مونده بودیم که سر تیر 300پرچم کاروان زده بودن با علی اقا مداح شوخی که گفت بچه پاشید برید یه دوری من سیر نشدم من که پایه ام رفتیم علی اقا گفت بچه من خیلی دوس داشتم با شما تو این سرزمین قدم بردارم...بله محل سنبوسها رو پیدا کردم رفتیم داخل موکب و یکم مخفی بود یه سه تا اول گرفتم و برگشتم مسئول موکب دم در نشسته بود یه شکرا بله گوشت ماهی چقدرم خوش مزه باز برگشتم دیدم مسئول دم دره تا مارو دید لبخندی ایندفه تنها رفتم بچه روشون نشد 6تا گرفتم مال امام حسین اگه نمیخوردم الان باید حسرتسون میخوردم که دارم میخورم... بالاتر از موکب که کاروان ما اسکان پیدا کرده بودن یه جای خواب پیدا کردیم زیر نور ستارها چنتا پتو و کلی تشکیلات به اکبر گفتم امشب رو راحت میخوابیم بعد اون هم سردی و رطوبت امشب جای گرم ونرم(البته ارزو به دل موندیما)! ساعت 2نصف شب مسئول موکب اصلاه الصلاه بیدار شدیم شرو شور بارون میاد انوم چه بارونی باز سرگردون...نماز.صبح رفتیم موکب کاروان بعد نماز کاروان رفت ما منو اکبر خوابیدم بالاخر مئول موکب برای تمیز کردن موکب همه رو بیدار اقا اومید بریم صندل اکبر نیس پیدا نشد چه کنیم من مسئول موکب باخبر کردم به همون سبک الف ولام وحرکات دست و...بله بعد گفت بریم برات گفش بگیرم اکبر نه نمیشه با غضب رو کرد گفت باید بگیرم ...... بین را بنر زدن فلان روز فلان ساعت موکب امام رضا حاج اقا پناهیان سخنرانی داره با اکبر قرار گذاشتم تا اونجا بریم بعد سخنرانی شب حرکت کنیم رسیدم موکب و برای ایرانی ها موکب امام رضا یه چنتا کیک و ساندیس نماز ظهر خوابیدم بین انبوه پتوها.تا نماز مغرب بعد نماز سخنرانی حاج اقا پناهیان بسیار زیبا بعدم سینه زنی و مداحی اخر کار قیمه امام حسین... |
|||
|
|
۱۶:۵۷, ۲۰/دی/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۳ ۱۹:۳۲ توسط hamed313.)
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
ساک برداشتیم شب ساعت 10حرکت کردیم نزیکای ساعت 2رسیدم عمود900دنبال یه موکب برای جا خواب پیدا نمشد بله یه جای پیدا کردیم یعنی دونفر بیدار شدن برای حرکت جاشونخوابیدم زیر نور ستارگان و پتوها خیس و همه جا نم داشت از فشار خستگی خوابیدم صبح برای نماز نمیتونستیم حرکت کنیم استونهامون ترکیده بود و علایم سرماخوردگی اسیدمینوفن 500زدیم به رگ و ره افتادیم و جمعیت معجزه قرن جوشش عظیم سیل پرچم و خروش محبت محبت محبت ...
امروز جمعه 21/9/93 اخری راه بعضی خسته چفیه بستن به یه سبدو ساک دنبال خودشون میکشن یه صحنه خنده دار ...دعای صد صلوات بعد زیارت عاشورا ایست و بازرسی اول رد کردیم شلوغ وارد شهر کربلا شدیم اسفالت و پل یعنی کمی تمدن!خیل ی وقته از کاروان جدا شدیم نیت کردم اول زیارت امام حسین بعدم سقای تشنه لب...مسیر دو راهی شد با سیل جمعیت حرکت کردیم سمت راست ادامه دادیم عمودها شماره ندارن؟اکبر پرسید.یه جا چندتا نوجون و بچه مثل نینجا ها میفتادن به پات و کفشات تمیز میکرن اکبر یه باره دید یه اقا پسر افتاد به پاشو کفشاشو تمیز میکنه اکبر به زور بلندش کرد والتماس بگذار تمیز کنم. تو چشاش یه التماسی بود که منو اکبر به گریه انداخت شروشور اشکش میرختیم دلم انقدر شکست .... مسیر ادامه دادیم بله مسیر ما به سمت حرم سقای تشنه لب بود انگار باید اول به زیارت سقا میفرتیم ... نزدیک وردی صحن درست در شارع القمه سیل جمعیت موج گرفت و اکبر ازم جدا و کیفتم از پشتم کنده شدو تمام بندها پاره به زور خودم به کیف رسوندم وکم کم به کنار خیابان نماز مغرب اکبر گم کردم کاروان هم .مدتی گشتم یدا نکردیم هم رو. گفتم اقا اکبر برام پیدا کن به دیقه نکشد پیداش کردم.... داخل کوچه ای کربلا سرگردان هنوز گرسنه و نه جای. ساکت شده بودیم کرب و بلا تو دلم اقا گرنسه ایم و خسته جا نداریم.مسیر ادمه دادیم داخل یه کوچه تنگ یه موکب تازه داشت در دیگ نذری باز میکرد خلوت و چه غذای خوشمزه ای خوراک گوشت مسیر ادامه دادیم توی پس کوچه ها سر یه کوچه بن بست یه عرب نشسته بود گفیم جای خواب مارو برد ته کوچه یه ساختمون نوساز سه طبقه پر همه بچه های تهرانجا برای دونفر همیشه هست.رفتیم تو کوچه ها دنبال کارتون!؟ یه چندتا کارتون پیدا کردیم و جای خوابم که جور شد کیسه خوابم مرطوب بود نشد بخوابم هوا سرد یه چرت از زرو خستگی یه 2ساعت خواب ساعت 2نصف شب حرم سقای تشنه لب... روزاربعین کربلا و زیارت کاروان پیدا کردیم البته داستان دارها.. شب داخل موکب اهالی بصره با چندتا جوان دانشجو اهل بصره صحبت و اسم و اهل کجاو بعد چی میخونی و..الته اینا حدود یه ساعت طول کشیدا!یه کتابچه دسش بود اربعین حسینی گفتم از کیه؟گفت:ایت الله شیرازی گفتم ماذا شخصیت؟گفت مرجع گفتم دیگه هچی نمدونست گفت چطور؟ گفتم:لابصیر قمه زدی حلال کفقتم مرجعت کیه گفت بصره کلهم سیستانی..... با کاروان راه افتادیم رفتیم به سمت کاراج برای رفتن به کاظمین(دیشب خمپاره زدن داعش زدن به بیابونه چنتا از خواب پریده بودن ...) بارون گرفت شدید یه اتوبوس مسئول کاروان برامون پیدا کرد و سوار شدیم اکبر زوتر از من سوار شد تا خواستم سوار شم رانند :لا لا لا قفل قفل راه نداد از اکبر جدا افتادم بدبختی اینه اکبر نیم ساعت پیش هرچی پول داشت داد دست من چرا؟باش دست زیاد خرج کردی! بقیه مون رفتیم سوار تریلی شدیم کف تریلی پر اب گودلای کوچک پر.بارونم داره میاد و باد و صدای چنتا تک تیر اومد بین راه ...اقا یه پلاستیک و روش نشستیم سرد یه حاج اقا به چندتا از بچه محلاش از تهران کنار من یه چنتا عراقی سرپا تقریبا وسط تریلی بودم یه خونواده افغانی یه دختر کوچلی باهشون بود خیلی ناز.بقیه ایرانی...حاج اقا سرصحبت و بعد شروع به نوحه خونی باهاش دم گرفتم" ابا صالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش نجف رفتی کربلا...." بارون شرورشور ...سینه زنی بعدش روضه و اخر سرم یه سخنرانی بصیرتی ضد شیرازی ترکوندو کمی از رهبری...کنار در تریلی چند اخوند با خانواده یه مجلسم اونجا!باد میامد صدا به صدا نمیرسد دوتا مجلس داخل تریلی زیر بارون !یه خانواده تقریبا 5یا6تا دختر همه چفیه بسته بون یه پتو بهشون دادیم بندازن رو سرشون! رسیدیم بغداد از تریلی پیداه و خداحافظی .گاراژ اومدیم برای رفتن به کاظمین بچه ای اتوبوس هنوز نرسیدن؟علی اقا مداح جلوی تریلی کنار راننده نشسته بود حال اکبر گفتم!بدبخت باید چیکار کنه گقتم تقصیر خودشه! گفتم :اونی که بی پول و تنها تو بغداد مونده کیه؟علی با خنده اکبره اونی که تشنه و کشنه بغداد مونده کیه؟ اکبره از زور دلشوره میخدیدیم.... گفتم حرم میبینمش.به سمت کاظمین نفری 5 ایرانی.بغداد شهری نسبتا تمیز و مثلا متمدن وچقدر بی حجاب و کاخ صدام....چقدر ماشین امریکی "جنرال موتور،فورد...کنارش پلاید خودمان هم!چه تناقضی...راننده مگفت اینجا امنیتش کم هست. کاظمین مثل نجف کربلا نیست مردم یه جوری نگاه میکنن نگاه بعضی سنگین بوی غربت میاد...حس ناخواندگی....حس غربت بهتره! کوچه های نزدیک حرم چندموکب...و حرم امامین موسی کاظم و محمدتقی و غربت اینجا کمل حس میشود ...افغانی زیاد امده اند نماز مغرب حرم الان20دیقه معطل چرا مکبر اجازه نمیده کسی پیش نماز بایستد میگوید باید پیش نماز ما بییاید اعصابمان داغون شد خیلی به ایرانی ها برخورد اخوند مارا نزاشتند اما با خوشتن داری ؟ایرانی جماعت بنظم ناف با تبعیت از امام بریده شده قبول نداری؟ رفتم زیارت که یکی از بچه های کاروان دیدم سراغ اکبر گرفتم بله اکبر اقا سلا حال احول گفت نگو که پدر در اومده همین! بالاخره نزدیکای ساعت 9شبه کاروان به زور سرهم شده یکی از بچه جا پیدا کرده خیلی عجول که سریع بریم که جا از دس نره ...یکی از بچه های کاروان با علم موند که کسای که نیومدن بعد بیاره باب القبله چندتا خیابون بعد چهار سمت راست رسیدم دم در 4یا5تا نظامی با تجهیزات کامل راه ندادن که رفیقمون با مسئول موکب که بله من همونیم که گفتم کاروانو فلان ...خندان بفرماید بفرماید.شام داده بودن ما به سبزیش رسیدیم طبق معمول برای منو اکبر جا نیست گفتیم فعلا شکم سیر کنیم مسئول مسجد برامون شیره خرما اورد یه معجونی بود یه پلاستیک گنده پر خرم وسط میز چند مشت برداشتم با اکبر رفتیم دم در نشستیم یه مسجد بزرگ که دو قسمت میشد وسطش یه سالن میز گذاشته بودن وتمیز! رفتم چندتا پتو از مسئول مسجد گرفتم اومدم یه گوشه نشستم چندتا جوان افغانی و مسجد خیلی افغانی داشت.گفتم اهل کجاید؟...مشهدیم...شیعه دوازده امامی؟....اره . خیلی محافظ کار بودن.سربحث باز کردم بله افغاننستان سه طایفه داره تاجیک پشتو و هزاره هزاره ها همه شیعه و خیلی ها مهاجرت کردن به ایران شهر مشهد انقدر که ازشان کشتن فراری شدن یکی شان میگفت افغانستان خالی شده هزاره ها همه رفتن از مرجعشو ...مرجعشو شیرازی...که کمی از شیرازی گفتم...طفلکها خیلی محافظ کار...فهمیدم ماهواره گوش میدن و خیلی نا اگاه!شایدم رفتار ما!یکی خیلی محافظ کار بود تا یکی صریح موضع میگرفت زیر چشی اشاره میکرد خیلی تشنه بودن اما چه فایده! یکی اسمش رضا ریش بلند میگفت جلوی رضا رو گرفتن گفتن داعشی هستی؟!و خنده کردیم....چهری مظلوم داشت شلوار کردی سورت گرد و چشمای بادمی ریش بلند.... بسم الله الرحمن الرحیم راه سامرا بستن قرار از همین جا بریم مهران حالمان ناخوش و به زور اسدمینفن سرپا.رفتیم گاراژ 12نفر 12نفرشدیم ون گرفتیم کلی چانه نفری45ایرانی تا مرز مهران و کلی راه ...مسیر ون خالی میامد ون های پر میرفتن و مرز شلوغ جمعیت بسیار. وایران کلی اتوبوس تا مهران رفتیم و کاروان به دو قسمت شد یه اتوبوس قرار شد مستقیم برود مشهد و یک اتوبوس هم به شهر خودمان!اکبر خواست برود مشهد انقدر به سرش خواندم "که بله خانواده منتظره ،ناسلامتی کربلای شدی...."و منصرف شد. بعد حدود26یا27ساعت اتوبوس سواری رسیدم خونه!نصف شب مثل نینجا ها وارد خونه شدیم!؟ دوسه روز بعد.... بابام گفت مشهد نمیری هیئت داره میره! گفتم نه!چرا؟حالا...(اوضاع مالی خراب بود) سرصبح بابام گفت الان یکی از هئت امنا مسجد دیدم گفت:بهت بگم اسمت برا مشد نوشته بیا فیش بگیر!جدا...نماز ظهر که خوندم میثم زنگ زد میخوایم بریم مشهد با ماشین حاج اقا یه نفر کم داریم میایی؟ گفتم اقا طلبیدی ان هم از نوع اجباری.... السلام علیک یا علی بن موسی الرضا..... یه صلوات بفرستید برای فرج اقا و حل مشکلات جوانها..... |
|||
|
|
۲۲:۳۹, ۲۰/دی/۹۳
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
بسم الله
به زودي اين تاپيك با تاپيك زير ادغام خواهد شد، forum.bidari-andishe.ir/thread-37220-post-317880.html#pid317880 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










