|
دوستان آسمانی من
|
|
۱۹:۴۸, ۱۶/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
تولدم بود , پدرم برای من یک تلسکوپ خرید .
شب به بالکن خانه مان رفتم و به دیدن ستاره ها مشغول شدم , هر چیز را که می دیدم می نوشتم , من به دیدن ستاره ها (( مشغول هستم )) . آنها طرح یک انسان را کنار هم چیده اند . انگار دارم از داخل عینک , آ سمان پر ستاره را نگاه می کنم . ستاره ها دارند با هم صحبت می کنند , چه می گویند ؟ نمیدانم ! با نسیم خنکی هم بازی می شوند , ابر ها آرزو میکند که شب هم خورشید را ببینند . ستاره ها آرزو می کنند که روز هم در آسمان بدرخشند , روی ابر نشسته اند و به زمین نگاه می کنند . ماه , ستاره ها را صدا می زند ؛ (( بچه ها وقت خواب است )) . نوشته ی من به پایان می رسد , ستاره ی دنباله داری با سرعت رد می شود و من آرزو می کنم ؛ دوباره دوستان آسمانیم را ببینم . خرداد 1390 نویسنده : مهدی مخبریان نژاد 8 ساله کلاس سوم دبستان مشهد مقدس |
|||
|
|
۲۰:۱۹, ۱۶/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/بهمن/۹۳ ۲۰:۲۰ توسط علی املشی.)
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
متن زیبایی رو نوشتین آقا مهدی انسالله موفق باشید
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |








