|
دکتر حسن عباسی :تمایز فلسفه از حکمت( جلسهي 337 (24/1/91))
|
|
۲۱:۲۷, ۲۸/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/فروردین/۹۱ ۲۳:۴۵ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
دکتر حسن عباسي در جلسهي 337 (24/1/91) از سلسله جلسات دورهي طرحريزي استراتژيک در دانش دکترينولوژي، به بررسي و نقد مباحث مطرح شده در فضاي سايبر، در روزهاي اخير، پيرامون يکي از اظهار نظرهاي خود پرداخت. هوالحکيم جنجال مرموز چند وبسايت معلوم الحال ليبرال، با يک تيتر دروغ، فضايي غير اخلاقي را پديد آورد. و تلاش گستردهاي شد تا با گزينش برخي جملات و گرفتن مصاحبه از برخي دانشمندان و عالمان که از چند و چون مسأله بياطلاع بودند، بازار بازيهاي سياسي خود را گرم کنند اينان کساني هستند که سعي دارند در فضاي غير اخلاقي ژورناليسم سايبر، جملاتي را از کلام ديگران گزينش کنند، و نسبت به آن جملات، سايرين را به واکنش وادارند تا اينگونه قلمداد شود که امثال عباسي رودرروي روحانيت هستند. روحانيت متعهد و پيشرو و متقي، بصيرتر از آن است که اسير اين فضاسازيها بشود، به ويژه اينکه در رأس حرکت و نهضت خود، امام جامعه و ولي امري را ميبيند که در ترسيم افقهاي دور و مقصد متعالي اين امت، در عين حال که بر آزادانديشي تاکيد مينمايند، همواره از کشاندن مباحث نظري و تضارب آراء از محافل علمي به کوچه و خيابان تحذير دادهاند. حسن عباسي در جلسهي 337 (24/1/91) از سلسله جلسات دورهي طرحريزي استراتژيک در دانش دکترينولوژي، به بررسي و نقد مباحث مطرح شده در فضاي سايبر، در روزهاي اخير، پيرامون يکي از اظهار نظرهاي خود پرداخت. اخيراً دو- سه وب سايت با هويت خاص، با بريدن يک قطعهي 18 دقيقهاي از يک سخنراني مربوط به دو سال پيش، که در آن عباسي به پرسش يکي از حاضران در خصوص فلسفه و نسبت آن با حکمت، و نقش آن در مباني نظري نظام جمهوري اسلامي پاسخ ميدهد، و سپس چيدن چند فراز گزينشي آن در صفحه در ذيل يک تيتر دروغ، واکنشهايي را در ميان جامعهي فلسفي طلب کردند. عباسي در واکنش به اين رفتار مرموز و غيراخلاقي در فضاي سايبر، ضمن مشکوک دانستن نيت گردانندگان اين وب سايتها در انعکاس گزينشي اين مطالب با تيتر دروغين، اذعان کرد اهداف آنها هرچه هست، يقيناً اينگونه اطلاعرساني مبتني بر تقواي ژورناليستي نيست. وي در 12 محور به بررسي و تشريح مبحث تمايز فلسفه از حکمت پرداخت: •1- عباسي، مقدمهي مباحث خود را با اين نکته آغاز کرد که هيچگاه در دو دههي اخير، سياست پاسخ به مسايل علمي و فلسفي، از راه طرح در فضاي ژورناليستي را در پيش نداشته، و اذعان کرد که قائل نيست آنچه در يک جمع کوچک، با فرصت مبسوط امکان ارائه و نقد و نظر مييابد را ميتوان در يک فضاي ژورناليستي ارائه کرد. لذا اقدام غيراخلاقي کساني که در وب سايتهاي معلومالحال، با بريدن يک قطعه و گزينش مطلب، سپس انتخاب يک تيتر دروغين، و در نهايت، به سراغ اين و آن رفتن، و آنها را به واکنش واداشتن، هر هدفي ميتواند داشته باشد، جز اطلاعرساني. و الا چرا مبحثي که در يک جمع در يک محيط علمي مطرح ميشود، بايد به صورت گزينشي، دو سال بعد دستاويز بازيهاي غيراخلاقي ژورناليستي شود. در همين هجده دقيقه گزارش بخش کوچکي از آن پرسش و پاسخ، در کدام جمله و در کجاي آن آمده است که «جوادي آملي بايد با من مناظره کند»؟ وقتي يک گزارش، از تيتر آن دروغ و مخدوش است، نيازي به پاسخ ندارد. وي با تعجب ادامه داد: براي من اقدام غيراخلاقي اين وب سايتها تعجب برانگيز نيست و حتماً اينان براي اقدامات خلاف اخلاق خود و تيترهاي دروغين و محتواهاي گزينشي خود، در قيامت و در صحراي محشر پاسخي خواهند داشت. اينان آنقدر پست و حقيرند که حتي ارزش شکايت به محاکم قضايي را نيز ندارند. اما تعجب من از اين است که چرا تعدادي عالم و دانشمند در بازي اينان وارد شدند و در زمين خود، با قواعد اين افراد بازي کردند!؟ چگونه عالمان و دانشمنداني که پيشهي آنها فلسفه است، غيرفلسفي وارد شدند. آيا تقواي فلسفي اين است که صرف يک تيتر دروغين، و يک رشته جملات گزينش شده، اينگونه حيثيت حرفهاي و فکري خود را ملعبهي دست خناساني سازند که با اهدافي غير از اطلاعرساني، خبرها را جعل ميکنند؟ وقتي فاسق يا منافقي خبري آورد، آيا در صحت و سقم، و چند و چون، و ابعاد آن نبايد تعمق کرد!؟ اين محل تعجب است که صاحبان بصيرت فلسفي وارد بازي «سايبرشارلاتانيست»ها شوند. روزي مقام معظم رهبري به برخي حرکات اين چنيني در فضاي روزنامه-نگاري اواخر دههي 70 قيد شارلاتانيسم مطبوعاتي را اتلاق فرمود، و امروز همان رويه را ميتوان ديد که در فضاي سايبر، با شدت و عمق بيشتر صورت ميگيرد. البته برخي دوستان که به دفاع از فلسفه، وارد بازي اين شارلانيستها شد، خوب است به سه نکته عنايت داشته باشند: • الف- دفاع بد آنان از فلسفه که نه، بلکه دفاع بد از نامهاي بزرگ فلسفي مانند مرحوم ملاصدرا و مرحوم علامه طباطبايي، بيش از آن که به نفع فلسفه و اين بزرگان فلسفه باشد، موجب وهن فلسفه شد. قاعده اين است که براي تخريب کسي يا انديشهاي، از آن بد دفاع کنند. • ب- کسي (عباسي) در يک جلسه، در پاسخ به پرسشي، يک نظر داده است و يک مطالبه کرده است: نظر او اين بوده و هست که فلسفه، حکمت نيست، بلکه فلسفه تابعي از حکمت است، و آنچه در قرآن حکمت ناميده ميشود مفارق از فلسفه است. مطالبهي او نيز اين است کساني که ميگويند انقلاب اسلامي مبتني بر فلسفهي ملاصدرا است، پس در استمرار حرکت انقلاب اسلامي، در دههي چهارم عمر جمهوري اسلامي که عصر نظامسازي آن با هدايت امام خامنهاي سمت و سوي دقيقتري يافته است نيز، انديشهي صدرايي بايد متقبل توليد و ارائه فلسفههاي مضاف مورد نياز جامعه و حکومت شود. آيا اين مطالبه، نابجا است!؟ اين از لوازم پايبندي يک حکومت و جامعه به يک مکتب فکري، و متقابلاً از تعهد مکتب فکري، به جامعه و حکومت برآمده از آراء خويش محسوب ميشود. آيا مثلاً در انقلاب کبير فرانسه، ايدئولوژي ليبراليسم و ناسيوناليسم، انقلاب آن کشور را از نظر فکري تغذيه کردند، سپس از بار مسئوليت شاخه خالي کرده و فلسفههاي مضاف در حوزههاي گوناگون فرهنگي، سياسي، اجتماعي، هنري، اقتصادي، نظامي، و .... را به ساير ايدئولوژيها و نحلهها سپردند!؟ يا مثلاً مارکسيستها در شوروي و کوبا و کره شمالي و ساير کشورهاي کمونيست، با ايدئولوژي مارکسيسم انقلاب کردند، و پس از انقلاب مثلاً ايدئولوژي ليبراليسم را پياده کردند!؟ هر کشوري چنين شد، از اساس انقلاب خود فاصله گرفت. اکنون جمهوري اسلامي نيز که براي مباني اقتصادي آن، رويههاي نئوکينزي، يا فريدمني تجويز ميشود، آيا با همان مشکل استحالهي فکري روبرو نخواهد شد؟! اگر از دوستان صدرايي مطالبه شد که انديشه و مکاتب موضوعي و کاربردي را نيز از بطن تفکر مکتب صدرا به جامعه و نظام تحويل دهيد، با دامنهاي از واکنشهاي غيرفلسفي و غيرمنطقي روبرو ميشويد که شماها ضد فلسفه هستيد و اين چه انتظاري است که شما متوقعايد که از متن انديشهي صدرا- طباطبايي، مکتب اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و غيره درآيد. مفهوم هنر براي هنر، علم براي علم، و فلسفه براي فلسفه، در خود غرب نيز به چالش کشيده شده است. لذا مقولهي فلسفه براي فلسفه، يا معرفت براي معرفت مطرح نيست و اگر فلسفهي متعهدي مدعي بود که انقلاب اسلامي را پشتيباني فکري کرده است، طبيعتاً بايستي متعهد به استمرار حرکت آن در موضوعات متعدد فلسفهي مضاف باشد و نميتواند در فضاي انتزاعي خود، اسير مقولهي معرفت براي معرفت بماند. زيرا در اين صورت، فلسفهها و معرفتهاي بيگانه، در قالب مکاتب فکري معارض با اساس اسلام، با استفاده از خلاء پيش آمده، خود را تحميل و جايگزين نموده، و چون متعهد به اسلام و تفکر الهي نيستند، و متعهد و محصور در پيشفرضهايي مغاير با اسلام هستند، در نتيجه به استحالهي نظري جمهوري اسلامي منتج ميشوند. خب! با اين اوصاف، آيا جاي مطالبهي فلسفههاي مضاف و سپس انديشههاي کاربردي براي بخشهاي مختلف نظام اسلامي، از کساني که داعيهدار صدرايي بودن انقلاب هستند، نيست؟ • ج- نظر ارائه شده، که فلسفه را نبايد حکمت تلقي کرد بلکه مولود و تابع آن است، و مطالبهي صورت گرفته، که صدرائيون بايد پاسخگوي خلاء تئوريک نظام در منابع خمسهي قدرت ملي، يعني فرهنگ، سياست، اقتصاد، دفاعي و اجتماعي باشند، بخشي از دو خواستهي مقام معظم رهبري است: نظر ارائه شده، در چهارچوب مباحث آزادانديشي و جنبش نرمافزاري و نهضت توليد علم مورد نظر رهبري است. مطالبهي صورت گرفته نيز در چهارچوب جنبش مطالبهي عدالت است. اگر عدالت يعني اين که هر چيز سرجاي خود، بايد پرسيد آيا اقتصاد نئوکينزي و فريدمني، در محل معيشت مردم در حکومت ديني در جاي خود است يا انديشهي وارداتي است؟ آنچه در آن ارائهي نظر و سپس مطالبهي مزبور آمده است، مطالب جديدي از سوي ما نيست و در ده سال اخير در تئوريزه نمودن اين موارد و مستندسازي و تدريس آنها تلاش گستردهاي صورت گرفته و طرح اين نکته که فلسفه با حکمت قرآني تمايز چشمگيري دارد محمل مطالعات و تحقيقاتي بوده است که بارها طرح شده و براي اهل نظر از دانشجويان و طلاب، تا بسياري از استادان، شناخته شده و آشنا است. • 2- عباسي سپس به نقيصهي فقدان رويکرد اتيمولوژيکال يا ريشهشناختي به مطالعات فلسفي و همچنين حکمي در ايران امروز پرداخت. به اعتقاد وي، مطالعات فلسفي ايران، ترمينولوژيکال آغاز ميشود. از آنجا که ابزار اصلي علوم انساني عموماً و فلسفه خصوصاً، مفاهيم و واژگان هستند، يک انديشمند ايراني مجبور است بيش از ساير دانشمندان جهان، در حوزهي مفاهيم تلاش کند. زيرا تفکر در پهنهي علمي ايران به ويژه در قرن اخير، سهزبانه بوده و هست و خواهد بود. به دليل غلبهي فرآوردههاي انديشهي غرب در حوزهي فلسفه، به ناچار بايستي با مفاهيم آن از ريشههاي يوناني- لاتيني- آلماني- و حتي بعضاً فرانسوي نيز آشنا بود، والا با ترجمه و برابر نهاد در مقابل اين مفاهيم، امکان دريافت منظور آن فيلسوف ممکن نيست. از سوي ديگر، به دليل حضور آموزههاي اسلام در پهنهي تفکر انسان مسلمان ايراني، بايستي با ريشهي واژگان عربي موجود در قرآن و احاديث و روايات آشنا بود. اين مرحله، از مرحلهي قبلي، يعني تعمق در ريشههاي واژگان غربي دشوارتر است، زيرا مفاهيم عربي موجود در قرآن و روايات، در دامنهي زبانهاي سامي، عبري، سرياني، آرامي، حبشي، و موارد اينچنيني بايد ريشهشناسي شود، حال آن که تلاشهاي گذشتگان در کتابهاي معظم لغت که در حال حاضر در اختيار ماست، کفاف پژوهشهاي بنيادين امروزي ما در پاسخ به مشکلات و پرسشهاي معرفتي کنوني را نميدهد. غربيها در حوزههاي زباني خود تلاشهاي گستردهتري انجام دادهاند و آموختن يافتههاي آنها آسانتر است، اما در حوزهي مفاهيم عربي که حساسيت آن به ويژه به عنوان زبان وحي براي انديشمند ايراني بيشتر است، در دورههاي اخير تلاش در خور توجهي نشده است. در گام سوم نيز بالاخره انسان ايراني به زبان فارسي شناخته ميشود. ضعف مفرط موجود در حوزهي ريشهشناسي واژگان فارسي در ميان ما، موجب شده است که فارسي انديشيدن با مشکل مواجه شود. پس انديشمند ايراني، بايد بتواند غربي- قرآني- فارسي بينديشد و چون ابزار انديشه، واژگان و لغات و مفاهيم هستند، مخدوش بودن و آشفتگي در دامنهي مفهومي يک انديشمند، به آشفتگي انديشهي او منتج ميشود. از اين رو کار انديشمند ايراني، نسبت به همکاران خود در غرب يا جهان عرب، يا شرق، بسيار دشوارتر است. • 2- اين آشفتگي دامنهي مفهومي در ايران امروز به ويژه در مفهوم فلسفه و حکمت، آنچنان است که موجب آشفتگي در تفکر فلسفي و حکمي، و در نتيجه مخدوش شدن تفکر فلسفي و تعقل حکمي شده است. در اين آشفته بازار Reason را همچون عقل قرآني ترجمه کرده و سپس معادل خرد فارسي ميفهمند. يا Justce را عدالت خوانده و Low را حقوق ترجمه ميکنند و True را حقيقت ميخوانند. Health را سلامت قرآني ترجمه کردهاند و cooperation را تعاون ميشناسند. نفس قرآني را در فارسي جان ميخوانند و در تفکر فلسفي آن را soul مينامند. از سوي ديگري psyche را در فارسي روان ترجمه ميکنند، در حالي که اين واژه در فارسي معادل روح در عربي است، در نتيجه psyche يوناني را معادل روح ميگيرند، حال آنکه روح عربي را غربيان به مفهوم spirit ميشناسند. در حاليکه غربيها دو مفهوم Mind و Heart را براي ذهن و قلب به کار ميبرند، در فارسي دل را معادل هر دو ميبينيم، بالاخره مشخص نيست دل همان ذهن است يا قلب يا هر دو يا هيچ کدام. وجود چندهزار مفهوم اساسي براي تفکر که در سه حوزهي زباني غربي، فارسي و عربي، مورد استفادهي انديشمند ايراني است، در حالي که «برابر نهاد» آنها در مقابل يکديگر، اغلب مخدوش و نارساست، نتيجهاي جز مخدوش بودن بسياري از نظرات دانشمندان و متفکران پيشين، و همچنين مطالعات علمي- فلسفي کنوني را در بر نداشته و ندارد. در واقع اين چندهزار مفهوم در اين سه حوزهي زباني که بايد تسهيل کنندهي تفکر باشند و ظرفيت فکري انديشمند ايراني را سه برابر انديشمندان ديگر جوامع نشان دهد، عملاً به دليل اين آشفتگي در «برابر نهاد» آنان، کليت تفکر را دچار خدشه و آسيب نموده و زايش فکري در حوزهي علوم انساني، براي برآوردن نيازهاي جامعه را مختل و معطل ساخته است. يکي از مصاديق اساسي اين خلط و خدشه را ميتوان در دو مفهوم حکمت و فلسفه ديد. • 3- فلسفه را غربيها در ترکيب دو مفهوم فيلو و سوفيا به معني دوستداري دانش ميگيرند. آنها مفهوم ديگري دارند که Wisdom خوانده ميشود و در عربي، معادل تقريبي حکمت شناخته ميشود. پس نزد غربيها فلسفه و ويزدام دو مفهوم متباين هستند. • 4- حکمت از نظر قدمت، ديرينتر از مفهوم فلسفه در يونان است. فلسفه در يونان به سختي ميتواند قدمتي 2600 ساله براي خود سندسازي و جست و جو کند، اما قدمت حکمت بسيار فراتر از آن است. عملاً فلسفه مولود حکمت است، يا به بيان دقيقتر، فلسفه، فروکاست Reduction حکمت است. • 5- حکمت، در دامنهي زبانهاي سامي پديد آمده و ظاهراً ريشهي آن در زبان آرامي است، اما در همهي زبانهاي آرامي، سرياني، عبري، حتي اکدي و عربي به کار ميرفته است. تحول اين واژه در سامي شمالي و جنوبي متفاوت بوده است. اين تحول، ماجراي سادهاي دارد. در محيط جغرافيايي ابراهيمي و انبياء(علیه السلام) پس از او، از لبنان و سوريه و عراق کنوني، تا عربستان و يمن و مصر و حبشه، در حوزهي معرفت مؤمنانه، هر شيئي، داراي معنايي بود، که آن معنا، غايت آن پديده محسوب ميشد. در واقع آن معنا، هدف خلقت و پيدايش آن شيء بود. در اين تلقيِ معرفت مؤمنانه در اديان ابراهيمي، راز يافتن معنا در هر شيئ و هر پديدهاي، در مفهومي به نام «آيه» نهفته بود. آيه يا نشاني، همان علامتي است که در شيئ حبس شده است. در معرفت مؤمنانه، هر شيئ و هر پديدهاي در عالم، نشاني خاصي از يک پيام است. آن گونه که سعدي سروده است: برگ درختان سبز در نظر هوشيار هر ورقاش دفتري است معرفت کردگار در نگاه سعدي، هر برگ درخت، دفتري براي شناخت خداست. چه کسي اين دفتر را درک و دريافت ميکند؟ سعدي اين درک و دريافت را به هوشيار يا همان حکيم احاله ميکند. رؤيت اين نشانيها در هر شيئ و دريافت و درک آنها، «حِکم» ناميده ميشد. از اين رو حکمت شکل گرفت: الف- همهي پديدهها و اشياء در عالم در ظاهر و باطن و صيرورت خود داراي معنا هستند. ب- اين معنا، از طريق نشاني و برهاني که در شيئ رؤيت ميشود، قابل دريافت و درک است. به اين نشاني و علامت و برهان، آيه گفته ميشود. روند رؤيت و درک اين آيهها حکم ناميده ميشد. ج- رؤيت و دريافت و درک اين آيهها و نشانيها در همهي پديدهها در پهنهي گيتي و هستي، حکمت خوانده شد. د- حکيم، شخص فرزانهاي بود که بصيرت لازم براي رؤيت و دريافت آيه در اشياء را داشت. تحول واژهي حِکم و حکمت، از محدودهي سامي شمالي به سامي جنوبي کشيده شد. در سامي جنوبي متاثر از زبان آرامي، از واژه حکم، حُکم پديد آمد. روند رؤيت و درک آيهها در اشياء «حِکم» خوانده ميشد. در منطقهي سامي جنوب، از اين حِکمها که هر کدام يک قاعده بودند، حُکم برخاست که در واقع قانون بود. مثلاً اگر قابيل، پس از کشتن برادرش هابيل، نميدانست که با پيکر او چه کند، با مشاهدهي عمل کلاغ در کندن زمين و دفن اشياء و مردار، از اين رفتار کلاغ به عنوان آيت و نشاني استفاده کرد و دريافت که بايد جسد برادرش را در زمين دفن کند. رفتار طبيعي کلاغ در متن خود داراي معنا بود. اين معنا در قالب آيت، هم-چون علامتي در رفتار کلاغ حبس شده بود. روند رؤيت و دريافت اين معنا از سوي قابيل «حِکم» و حکمت بود. از اين حِکم که قاعده بود، قابيل «حُکم» دفن جسد هابيل را استنتاج کرد. مفهوم «حکومت» نيز از واژهي «حُکم»، متاثر از زبان آرامي پديد آمد، که اِعمال فرمانروايي مبتني بر «حُکم»هاي برگرفته از حکمت تلقي ميشد. لذا حکم و حکمت در حوزهي زباني سامي شمالي پديد آمد و در مسير تحول و زايش خود، در حوزهي سامي جنوبي به حُکم و حکومت تفکيک شد. • 6- پس از يک دورهي طولاني بيش از هزار ساله، اين تلقي در يونان عصر پس از اسطورهگرايي، با يک بديل موجه شد. دانشمندان ملطي، در غرب ترکيهي کنوني، با رويکردي مادي به طبيعت، پرسش از مادهالمواد، و مادهي اوليهي پديدآورندهي عالم و هستي را مطرح کردند. در اين جا ديگر رؤيت معنا در پهنهي طبيعت و گيتي مطرح نبود، بلکه مادهي اوليهي ذهني شاکلهي عالم مد نظر بود. اين مادهي اوليه را يونانيان «آرخه» ناميدند. آرخه در تلقي ملطيون به عناصر اربعهي آب و آتش و خاک و هوا محدود شد، يعني عنصر کيفيت ماده. اما نزد ديگران، لوگوس يا به تعبير عربها لغت، مادهي نخستين معرفي شد. فيثاغور و فيثاغوريان، مادهي اوليه و آرخه را نه لوگوس يا کيفيت، که به کميت يا «عدد» شناختند. از صفر تا نه، ده عدد، مادهي نخستين هستند که امروز بشر غربي با دو عدد آن يعني صفر و يک در نظام ديجيتال، کامپيوتر و فضاي سايبر را رقم زده است. کميت و کيفيت و لوگوس که اجزاي شاکله آرخه در تلقيهاي گوناگون بودند، اساساً اعتبارياتي ذهني بيش نبودند. روند پديدار شدن اين ريشههاي سهگانه از بذر آرخه، توسط «الثئا» رقم خورد. در تلقي يونانيان، عالم آنبهآن خود را آشکار و نهان مي-کند. با توجه به حجم بسیار زیاد این متن میتوانید برای مشاهده کل متن و تصاویر تکمیلی از لینک پایین استفاده نمایید اما سعی میکنم حتی المقدور بخش زیادی از متن رو در تالار درج کنم سایت اندیشکده |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۳:۰۷, ۱۹/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/بهمن/۹۳ ۱۳:۰۸ توسط مجتبی110.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
۱۳:۱۳, ۱۹/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
(۱۹/بهمن/۹۳ ۱۳:۰۷)مجتبی110 نوشته است: متوجه نشدم منظورتون رو! تکفیر میکنند دیگه برادر مثلا میگن شما فلسفه را نفهمیدی که داری این حرف رو میزنی. شما اول بیا ازت امتحان بگیریم ببینیم صلاحیت حرف زدن داری یا خیر. برو چند تا استاد ببین تا اشکالاتت رفع بشه... ما چندین سال نزد علامه طباطبایی فلسفه خوندیم و این حرفها را نمیزنیم. انقلاب ما انقلاب صدرایی بوده... بدون فلسفه نمیشود نهج البلاغه و قرآن را فهمید ! اینهایی که این حرفها را میزنند قصد حذف روحانیت را دارند و... |
|||
|
|
۱۳:۲۴, ۱۹/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/بهمن/۹۳ ۱۳:۲۵ توسط مجتبی110.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
من خیلی وارد نیستم تو این مسائل البته! در زمینه جایگاه حکمت فکر نمی کنم جای شک باشه! (..يعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ)
تلقی من این بوده و هست که فلسفه اسلامی تقریبا معادل حکمت هست! خیلی ها برای فلاسفه اسلامی لفظ حکمت رو بکار می برند! حکمت متعالیه، حکمت اشراق، حکمت مشاء و ... حالا اگر تلقی من از فلسفه اسلامی صحیح باشه، اون موقع چطور؟ آیا حکمت یا فلسفه اسلامی جایگاه بالایی تو فهم دین و قرآن، نداره؟ |
|||
|
|
۱۳:۵۷, ۱۹/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/بهمن/۹۳ ۱۴:۰۵ توسط Havbb 110.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
(۱۹/بهمن/۹۳ ۱۳:۲۴)مجتبی110 نوشته است: من خیلی وارد نیستم تو این مسائل البته! در زمینه جایگاه حکمت فکر نمی کنم جای شک باشه! (..يعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ) بله برادر عزیز اگر فلسفه اسلامی معادل حکمت باشه فرمایش شما و سایر صدرایی ها صحیحه ولی نقد اصلی آقای عباسی و دیگران اینه که اینها به هیچ عنوان معادل حکمت نمیتونن باشن. نهایتا بخش کوچکی از جدال احسن میتونن باشن که بعنوان مثال امام در نامه به ملحدین شوروی استفاده کردند آیه 125 سوره ی نحل نشون میده که حکمت و موعظه و جدال احسن سه چیز متفاوت هستند. نهایتا ما دیالکتیک فلسفه رو میتونیم بعنوان بخشی از جدال احسن بپذیریم فلسفه رو ما از غرب گرفتیم دیگه؟ خود غربی ها به فلسفه میگن فیلاسوفی (فیلو + سوفیا) ولی به حکمت میگن ویزدام. خود صاحب مال داره میگه آقا این فلسفه ای که میگم یه چیزه حکمت رو بهش میگم ویزدام بعد ما همون فلسفه رو گرفتیم یکم گسترشش دادیم و میگیم این شد حکمت. درباره حکمت بودن فلسفه ، تعارضات بسیاری با ایات قرآن هست اگه حوصله داشتی بخون: نقل قول:در پاسخ به این پرسش که فلسفه با حکمت قرآنی یکی نیست، چه اصراری به این برابر نهادن دارید، بلافاصله با حربهی نکوهش فلسفهستیزی وارد عرصه میشوند. یکی دانستن حکمت با فلسفه، حکمتستیزی حکمت در قرآن حکیم، حدوداً در یازده حوزه در بیش از ۱۱۶ آیهی مرتبط آمده است: البته فلسفه ی اسلامی خودش هم اسلامی نیست ! چرا؟ چون اگر چیزی بخواد اسلامی باشه اولا باید مفاهیم داخلش اسلامی و قرآنی باشه ثانیا نظریات داخلش اسلامی باشه. در مفاهیم ، داخل فلسفه کلماتی نظیر ذهن ، وجود ، موجود ، بسیط ، مرجح ، مقولات اولیه و ثانویه و.... هست که همه عربی هستند ولی هیچکدوم اسلامی و قرآنی نیستند. مثلا کل فلسفه رو داخل ذهن درنظر میگیرن و چیزی دارن تحت عنوان وجود ذهنی (که نیمی از فلسفه هستش) که اصلا قرآن چیزی به نام ذهن رو به رسمیت نمیشناسه. در چهارچوب نظری هم عقول ده گانه ی ارسطو و مثل افلاطون و... هستش با اندکی تغییر. بعنوان مثال با فلسفه ی ابن سینا به هیچ عنوان برزخ رو نمیشه اثبات کرد ، این اسلامیه؟ حضرت آیت الله مصباح پونزده سال قبل دستور دادن بخش وجود ذهنی از کتابشون حذف بشه ، در فلسفه بسیاری از فلاسفه نظرات اساتید قبلی خودشون رو رد کردند. آیا حکمت چیزیه که بعدا ما بفهمیم غلط بوده؟!! همین الان در حوزه علمیه نقدهای اساسی بر فلسفه داره وارد میشه از جمله به نظرات حجت الاسلام والمسلمین دکتر خسروپناه رئیس موسسه حکمت و فلسفه مراجعه کنید که میگن ما باید از اساس ، فلسفه ی دیگه ای بنیان بگذاریم که مبناش حضور و وجود خود انسان باشه. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ==مجموعه سخنرانی های استاد فلسفه دکتر دینانی== | rahbin | 2 | 2,852 |
۶/تیر/۹۳ ۱۸:۰۱ آخرین ارسال: مجتبی110 |
|
| بحث پیرامون بیانات دکتر عباسی پیرامون "فلسفه ی اسلامی" | حسن.س. | 51 | 22,028 |
۳۰/آذر/۹۱ ۱۹:۰۸ آخرین ارسال: Admirer |
|
| پاسخ دکتر حسن عباسی به حجت الاسلام والمسلمین عباس اسکندری | mohammad1369 | 6 | 5,388 |
۵/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۴۱ آخرین ارسال: azade |
|









