کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
"به بهانه ی سالگرد عروج سید مرتضی"
۲۱:۲۴, ۲۰/فروردین/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۴ ۲۲:۲۴ توسط مجتبی110.)
شماره ارسال: #1

[تصویر: bes01.jpg]

[تصویر: 5fpkt0wkyekj.jpg]
______________________________________
«شب پنج‌شنبه بود. وقتی فرودگاه مهرآباد رسیدم، مرتضی هنوز نیامده بود. دلشوره‌ عجیبی داشتم. به طرف سمت بار رفتم و نگران، در حال تحویل ساک‌ها و وسایل بودم و مراقب در ورودی ترمینال چهار. یک ربع نگذشت که انتظار به سر رسید. برایم دست تکان داد و به سمت ما آمد.

با پرواز ساعت ده شب، به طرف اهواز حرکت کردیم.
قبل از سوار شدن به هواپیما گفت: «حاجی شاید این آخرین سفری باشه که با هم هستیم.»
با تعجب گفتم: «واسه چی؟!»
گفت: «می‌خوام برم سراغ درس و مشقم.»
گفتم: «می‌خوای دل ماهارو بسوزونی؟»

ساعتی بعد در فرودگاه اهواز، هواپیما به زمین نشست. شب را در مهمانسرای استانداری صبح کردیم. صبح روز پنج‌شنبه، طبق قراردادی که با سایر بچه‌ها در سه راهی کرخه گذاشته بودیم، به راه افتادیم، ساعت ده، یازده بود. سر راه، برای خرید مشغولیات رفتیم شوش دانیال و - نمی‌دانم چرا - مرتضی دو تا چفیه خرید. ساعت ۱۲ به محل قرار، یعنی همین سه راه کرخه رسیدیم، و از آن جا به طرف «برقازه» حرکت کردیم. چون هفته‌ی قبل با بچه‌های ارتش هماهنگ شده بودیم، برای حرکت مشکلی نداشتیم. بعدازظهر پنج‌شنبه، به طرف منطقه‌ی والفجر مقدماتی راه افتادیم. همین موقع بود که از من سراغ اورکت‌های بسیجی را گرفت و گفت: «اورکتم دیگه قدیمی و کهنه شده.»
آفتاب داشت غروب می‌کرد که پاسگاه «رشیدیه» رسیدم. جایی که بچه‌های گردان کمیل حماسه‌ها آفریدند. با سعید و محمد، مصاحبه کردیم. آن‌ها گفتند و مرتضی اشک ریخت.

بعد از صحبت‌های سعید، آفتاب غروب کرد. در امتداد کانال‌ها حرکت کردیم و با هم سرود خواندیم: «کجایید ای شهیدان خدایی...»

مرتضی به من گفت: «فردا این نوحه را بخوان تا فیلمش را بگیریم.»
شب سوار خودروها شدیم و به طرف عقب حرکت کردیم. در راه سعید از حماسه‌های «بازی‌دراز» «کانی مانگا» و «طلائیه» و ... می‌گفت و مرتضی می‌سوخت و می‌گریست.

کمی تند آمدم که بتوانیم به «روایت فتح» برسیم. اما وقتی رسیدیم معلوم شد که این قسمت برنامه برخلاف ۸ قسمت قبل زودتر از اخبار ساعت ۲۱ پخش شده بود و مرتضی خیلی ناراحت شد. نماز خواندیم و شام خوردیم؛ کنسرو بود. صحبت از کار فردا پیش آمد. طبق قراری که با نماینده‌ی ارتش گذاشته بودیم، باید صبح زود کارمان شروع می‌شد، نماینده‌ی ارتش گفته بود: «تا ظهر بیشتر نمی‌توانم همراه شما باشم.»
مرتضی آن شب نخوابید نماز شب خواند و قرآن خواند و اشک ریخت. فردا یکی از سربازهای پاسگاه به حالتی بهت زده و حیرت آلود به من گفت: «این آقا (منظورش مرتضی بود) دیشب وقتی من نگهبان بودم، دائم گریه کرد، نماز خواند و قرآن!»

و بقیه‌ی نگهبان‌ها هم، همه تصدیق کردند که در زمان پست آن‌ها نیز این واقعه جاری بوده است.

نماز صبح را خواندیم. صبحانه خوردیم و حدود ساعت هفت و بیست دقیقه بود که راه افتادیم. در راه موج رادیو را چرخاندم تا تهران را بگیرم که یک دفعه رادیو قرآن آمد روی موج و مرتضی گفت: «همین جا خوبه اصغر! همین جا را بگیر.»
از نگهبانی و دژبانی گذشتیم. اکنون به جایی که مقصد بود، یعنی «قتلگاه» نزدیک می‌شدیم. جایی که ۴۰ الی ۵۰ نفر از بچه‌های بسیج کنار هم شهید شده بودند و از قرائن پیدا بود که برخی از آن‌ها در زمان شهادت دست در گردن یکدیگر انداخته بودند و مرتضی امروز قصد داشت روایت مظلومیت آنان را به تصویر بکشد.

به طرف قتلگاه پیش می‌رفتیم و سید مرتضی! اصرارداشت که حتما مصاحبه با بچه‌ها باید در قتلگاه انجام بپذیرد. من مثل همیشه با کمی چاشنی شوخی و خنده گفتم: «سید! قتلگاه هم شبیه همین تپه‌ها و گودال‌هاست دیگه! همین جاها مصاحبه رو بگیر!»

و مرتضی با صبوری مخصوص خودش گفت: «نه اصغر جان، می‌گردیم تا قتلگاه رو پیدا کنیم.»

چند لحظه بعد از این حرف بود که رفت... و چه زیبا رفتنی.
20/فرودین/1372

ویدئوی شهادت سید مرتضی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ali#59 ، Rangheshafagh ، شیدا ، حسن.س. ، Eve ، هادی... ، سرباز ولایت ، آفتاب ، سیمرغ ، شهیدطیبه واعظی ، انتصـار ، سدرة المنتهی ، حضرت عشق ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، میم.حسین.الف
۲:۱۸, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #2
آواتار
شهید خوب خدا سید مرتضی آوینی:
خيلي شگفت‌آور است كه انسان در متن عظيم‌ترين تغييرات تاريخ جهان و در ميان سردمداران اين تحول زندگي كند و از غفلت هرگز در نيابد كه در كجا و در چه زماني زيست مي‌كند. اينجاست كه تو به ژرفناي اين روايت عجيب پي مي‌بري و در مي‌يابي كه چگونه معرفت امام زمان، شرط خروج از جاهليت است. ببين كه عصر جاهليت ثاني چگونه در هم فرو مي‌ريزد، و ببين كه چه كساني راه تاريخ را به سوي نور مي‌گشايند. بچه‌هاي محله‌ي تو و من، همان‌ها كه اينجا و آنجا، در مدرسه و بازار و مسجد و نماز جمعه مي‌بيني، با همان سادگي و صفايي كه در دعاي توسل اشك مي‌ريزند، تكبيرگويان به قلب سپاه دشمن مي‌زنند و مكر شياطين را يكسره بر باد مي‌دهند.

برای شادی روحش صلوات .
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سیمرغ ، شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، مجتبی110 ، سدرة المنتهی ، هادی... ، حضرت عشق ، mahdy30na
۱۰:۱۵, ۲۱/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #3
آواتار
شهید آوینی:
شيطان حكومت خويش را بر ضعف‌ها و ترس‌ها و عادات ما بنا كرده است، و اگر تو نترسي و از عادات مذموم خويش دست برداري و ضعف خويش را با كمال خليفةاللهي جبران كني، ديگر شياطين را بر تو تسلطي نيست. بگذار آمريكا با مانورهاي «ستاره‌ي دريايي» و «جنگ ستاره‌ها» خوش باشد. دريا دل مطمئن اين بچه‌هاست و ستاره‌ها نور از ايمان اين بچه مسجدي‌ها مي‌گيرند، همان‌ها كه در جواب تو مي‌گويند: «ما خط را نشكستيم، خدا شكست.» و همه‌ي اسرار در همين كلام نهفته است





.


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، آفتاب ، مجتبی110 ، سدرة المنتهی ، هادی... ، حضرت عشق ، mahdy30na ، Wakeup
۱:۲۳, ۲۲/فروردین/۹۴
شماره ارسال: #4
آواتار
از زیباترین نریشن های فیلمسازِ شهید سید مرتضی آوینی :
بچه‌ها آماده و مسلح، با كوله‌پشتي و پتو و جليقه‌هاي نجات، در ميان نخلستان‌هاي حاشيه‌ي اروند، آخرين ساعات روز را به سوي پايان خوش انتظار طي مي‌كنند. اينها بچه‌هاي قرن پانزدهم هجري قمري هستند؛ هم آنان كه كره‌ي زمين قرن‌هاست انتظار آنان را مي‌كشد تا بر خاك بلاديده‌ي اين سياره قدم گذارند و عصر ظلمت و بي‌خبري را به پايان برسانند...

و اينك آنان آمده‌اند، با سادگي و تواضع، بي‌تكلف و صميمي، در پيوند با آب و درخت و آسمان و خاك و باران... و پرندگان. و تو هم كه از غرورآباد پرتكلف نفس اماره راه گم كرده‌اي و به‌يكباره خود را در ميان اين بندگان مطيع خدا يافته‌اي، حس مي‌كني كه به بركت آنان، با همه چيز، آب و درخت و آسمان و خاك و باران و پرندگان و ديگر انسان‌ها پيوند خورده‌اي و بين تو و رب العالمين هيچ چيز نمانده است و دائم الصلوة شده‌اي.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، سدرة المنتهی ، مجتبی110 ، Wakeup
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا