کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کتاب نیست زندگی است:"خدا خانه دارد"
۱۴:۱۴, ۴/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۰ ۱۴:۱۷ توسط rajaby.)
شماره ارسال: #1

سلام .این کتاب رو فقط می خوام معرفی کنم تا بعد از مردنم حقی به گردنم نباشه .اگه خوندید که دوباره بخونید اگه نخوندید هم بخرید اول بعد بخونید تا بتونید هر روز و هر هفته دوباره بخونید .
کتاب "خدا خانه دارد"اثر فاخر خانم فاطمه شهیدی از انتشارات معارف .
با خوندن این کتاب یه بار دیگه ولی یه جور دیگه با زندگی اشنا میشین .بخشی از این کتاب رو بهتون هدیه میکنم .


فقط آرام بخوانید و کلمات را درک کنید

من هنوز هر کریسمس به حرف های تو فکر می کنم. به شب آن میهمانی زیر سایه بید حیاطتان! یادت هست؟ نشستیم کف حیاط. زانوهایمان در حلقه ی ذست ها. تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید دور و برمان برقصند. گفتی:« بیا عشق هایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم؛ بی این که فکر کنیم این را تو آورده ای یا من.» گفتم: « قبول!»

تو شروع کردی. با شوق، با اشک، با التهاب از عشق گفتی. از مسیح خودت! آن « مهربان ناصری»، تمام روح هیجده سالگی ات را تسخیر کرده بود. همچنان که «او»، مرا! من خیره در سایه ی وهم انگیز رقص شاخه ها، تمام سهم تو را از عشق خوردم. بی آن که سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم. بی آن که حرفی از او بزنم. گفتی:«پس، بگو!» نتوانستم و نگفتم. تو قهر کردی. سفره را بستی. گرسنه رفتی. من همان جا نشستم. گریستم؛ تا صبح!



لیلت! من سال ها است به نیمه ناتمام آن میهمانی فکر می کنم. من سال ها است که دلم می خواهد آن حرف ها را تمام کنم؛ ولی باز می ترسم. درست همان طور که آن شب ترسیدم. اعتراف می کنم که ترسیده بودم.

عزیز، مسیح تو در دسترس بود؛ باور کردنی؛ نزدیک. می شد به او دست کشید، لمسش کرد؛ ولی مسیح من نبود! کسی اگر خار در چشم هایش باشد و استخوان در گلویش، لمس کردنش آسان نیست؛ هست؟

مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمی شد باورش کرد. چیزی اگر می گفتم تو فکر می کردی تخیل شاعرانه است و او خیال نبود. به نشانی های پایان نامه نگاه کن! به کتاب هایی که اسم بردم و باور کن او شاعرانه تر از تخیل من است. “ ص ۹۶ و ۹۷



- “ من آن شب از این که چشم های تو انکارم کنند ترسیدم. دیدن انکار در چشم های دوست زخم بدی است؛ نیست؟ مسیح من، سخت گیرتر از آن بود که تو حتی باورش کنی. گیرم که تو از لرزش صادقانه ی صدای من او را باور می کردی، بعد می شد آیا هیچ جور جوابت را داد؟

تو اگر نه با لب، با چشم حتماً می پرسیدی چطور می شود عاشق تیغی بود که بری بریدن دستت بالا رفته است؟ و من چه بی جواب بودم آن شب و چه عاشق! “ ص ۹۸



- ” روبه روی کتاب خطبه های او، ناگهان بزرگ می شوم. او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه را می گیرد. همه ی سختی های شگرف، رنج های ژرف و اندوه های سترگ را در کوله ام می ریزد. من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد.

به جای شادی های کودکانه باید لذت بهجت های عمیق را بچشم. باید دیوانه ی امر عظیمی باشم. باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند. “
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، MiNuTeS ، Night moans ، مجید املشی ، sagheb ، N.Mahdavian ، مصباح ، yamin ، شاهد ، عبدالرحمن ، شهیدطیبه واعظی ، یاســین ، hanaa ، السا ، 135 ، نورالسادات ، رضوانه ، Eve ، mahdy30na ، MohammadMeraj ، azade ، N2376DIR
۰:۲۴, ۲۷/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

"دولت عشق"

گفت: فقیرم.
گفتند: نیستی.

گفت: فقیرم! باور کنید.
گفتند: نه! نیستی.

گفت: شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دست هایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد؛ ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.

گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم، حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد صلی الله علیه وآله.

گفت: نه! به خدا قسم نه.

- «هزار دینار»؟
- نه! به خدا قسم نه.

- ده ها هزار؟
- نه! باز دوستتان خواهم داشت.

- گفتند: چطوری می گویی فقیری، وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
«چطور می گویی فقیری، وقتی کالای عشق به ما، در دارایی تو هست»؟(1)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت:
(1) ترجمه آزاد از امالی، ج 7، ص 147
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فاطمه شهیدی/ خدا خانه دارد/ فصل آخر"دولت عشق"
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مجید املشی ، sagheb ، N.Mahdavian ، viana ، مصباح ، شاهد ، فانوس *7* ، عبدالرحمن ، medad.sefid ، Havbb 110 ، شهیدطیبه واعظی ، فدايي ولايت ، Patriot ، خیبر110 ، fiftynine ، یاســین ، در جستجوی سختی ، rajaby ، 135 ، السا ، mkashipazha ، رضوانه ، Ali#59 ، mahdy30na ، Anti gods ، azade ، N2376DIR
۰:۰۹, ۷/مهر/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

" مسیح من! مسیح تو! "

... مجسمه در دست های مسیح تو بود؛ مجسمه ی کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر جان گرفت پرواز کرد. همه ایمان آوردند. درست همان طور که یک معجزه باید باشد.

همام آمد، آدم گلی. گفت: حرف . گفت : تشنه ام .
مسیح من گفت : برو خوب باش ! خدا با خوبان است.
همام گفت: " نه ! بیش از این! من تشنه ام ، خوبان کی اند؟ چطورند؟ "

مسیح من می توانست بگوید : مومن اند ، نماز می خوانند ، روزه، صدقه، خمس... مثل همه آن چه بیغمبران تاریخ گفته اند؛ ولی نگفت. او که مثل همه نبود.

گفت: " دنیا آنها را می خواهد ، نمی خواهندش! اسیرشان می کند، جانشان را می دهند تا آزاد شوند.

گفت: اگر اجلی که خدا خواسته نبود ، لحظه ای جانشان در کالبد نمی ماند؛ پر می کشید.

گفت خوف مانند چوبی که می تراشند آنها را می تراشد. مردم می ببینندشان می گویند آنها بیمارند و آنها بیمار نیستند. می گویند دیوانه اند و آنها دیوانه چیز بزرگی هستند." نهج البلاغه ، خطبه 193

و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد.
خشک شد!
مجسمه شد!
... و مرد!

دم مسیح تو ، کبوتر گِلی را جان داد. دم مسیح من ، جان آدم گلی را گرفت. چه شباهتی!


از من نپرس چرا او با انسان چنین می کند؟ از من نپرس چرا او معلم تکلیف های سخت ، امتحان های شاق و جریمه های بزرگ است؟

او پنهانی ترین لایه ها را هم زلال می خواهد.

او کوچکی روحم را جریمه می کند. حتی اگر هزار رکعت نماز آورده باشم.

وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم می کند ، کودک می شوم. همه چیز ساده و کودکانه می شود. با یک اعتراف از گناهانم پاک می شوم شاد می شوم.

رو به روی خطبه های او، ناگهان بزرگ می شوم.
او ناگهان تمام شادی های حقیر کودکانه را می گیرد. همه سختی های شگرف رنج های ژرف و اندوه های سترگ را در کوله ام می ریزد. من باید از غم خلخالی که در دوردست ها از پای زنی کشیده اند، بمیرم. چون مرا بزرگ می خواهد. من باید دیوانه امر عظیمی باشم. باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند. باید...

نمی دانم او؟ او همان امانتی نیست که کوه ها نکشیدند؟

ــــــــــــــــــــــ
بخشهایی از فصل مسیح من مسیح تو برگرفته از کتاب خدا خانه دارد/ صفحه 119ـ120
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مصباح ، شاهد ، عبدالرحمن ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، 135 ، السا ، رضوانه ، mahdy30na ، azade ، N2376DIR
۱۶:۰۹, ۸/آبان/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/آبان/۹۲ ۱۶:۱۰ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

"حراج گنج"


روی شیشه نوشته "قیمت ها شکسته شد"، ما پشت ویترین صف می کشیم تا شاید کلاهی یا پیراهنی را ارزانتر از آنچه می ارزد بفروشند. صف می کشیم و نوبت می گذاریم، هول می زنیم، از هر کدام دو تا می خریم برای روزهای مبادایی که گاهی اصلاً نمی آیند.

* مردی گنجی را حراج کرده است. گنجی را بی بها می فروشد. گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازم است، ما چیزی درخور این معامله نداشتیم. گفته فقط ظرف بیاورید، ظرف!



حجمی که در آن بشود چیزی ریخت. گنجایش ِ گنج. هیچ کس نمی آید، هیچ کس صف نمی بندد.

* مرد فریاد می زند:"کَیلا ً بِغَیر ثمنٍ لَو کانَ لَه وعاء؛ بی بها پیمانه می کنم اگر کسی را ظرفی باشد" (نهج البلاغه ،خطبه 70)

و ظرف نیست و گنجایش گنج در هیچ کس نیست.

مااز کنار این حراج بزرگ، خیلی ساده می گذریم و می دویم سمت جایی که جورابی را به نصف قیمت معمولش می فروشند.
ظرف های ما، این دل های انگشتانه ایست. چی در آن جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد؟

ما به اندازه ی یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم .کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم. سر ریز می کنیم و غرور از چشم ها و زبان هامان بیرون می تراود.


* با ما چه کند این مرد،که گنجی را حراج کرده است؟

گم شده ایم. سرگردان در کوچه های زمین. نشانی در دست، مبهوت به تمام درهای بسته نگاه می کنیم. هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که ما گم کرده ایم. شبیه جایی نیستند که روزی از آن راه افتادیم و حالا دلمان می خواهد به آن برگردیم. مرد ایستاده کنار دیوار کوچه. ما گیج و سردرگم از کنارش رد می شویم. دستمان را می گیرد. یک لحظه چشم در چشم می شویم.
* می گوید: "من بلدِ راهم ،پی ام بیایید،می رسانمتان"
می گوییم: "نه،خودمان می گردیم ،خودمان می یابیم".
* می گوید: "این کوچه، زمین است، نشانی ِ شما اصلاً مال این طرف ها نیست"
مکث می کند. زیر لب می گوید: "من به راه های آسمان ،داناترم تا راه های زمین؛ فَلانَا بِطُرقِ السماءاَعلَم مِنی بطُرُقِ الارض" (نهج البلاغه ،خطبه 189)

ما می گوییم: "نه، گمشده ی ما همین جا لابلای آدم های زمین است". از کنارش می گذریم و باز گم می شویم. بیشتر از قبل.
* می گوید: "پیش از آن که بروم، سؤالی بپرسید" (نهج البلاغه ،خطبه189).
ما می خندیم "سؤال؟"کی حوصله دارد چیزی بپرسد. ما همه چیز را می دانیم. ما این قدر با این خاک پست هم عیار شده ایم که همه فراز و فرود هایش را می شناسیم. همه تپه ها و دره ها را.
* مرد می پرسد: "مگر همه ی جهان همین خاک است؟"
می گوییم: "برای ما، بله" و تا بخواهد چیزی بگوید می خندیم. یکی مان به مسخره می گوید: "تو اگر دانایی موهای سر ِ من را بشمار" و چشم های مرد به اشک می نشیند.

* مرد، خبر بزرگ است. نباءعظیم (سوره ی نباء،آیه ی 2؛عم یتساءَلون*عن النباالعظیم) و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک. به این که امروز چی ارزان شده؟ یا در کدام اداره میز می دهند یا...
ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم. علی را. نبا عظیم را باور نمی کنیم و علی مجبور می شود نفرینمان کند. چه نفرینی! خدایا مرا از اینها بگیر. از این بالاتر نمی شد چیزی گفت.

* می گوید: "خدایا من از اینها خسته ام ،اینها از من، مرا از اینها بگیر" (نهج البلاغه ،خطبه 25)
...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل حراج گنج/ سیزدهم رجب/ تولد حضرت علی(علیه السلام)/ صفحه 60 تا 62

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، rajaby ، 135 ، مصباح ، السا ، mkashipazha ، رضوانه ، Ali#59 ، mahdy30na ، azade ، N2376DIR
۱۳:۴۱, ۱۵/آبان/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


"وقتي براي موازي بودن راهي نيست"


دو خط موازي در نهايت، در ابديت هم، به هم نمي رسند.
مرد اين را نمي دانست وقتي تصميمش را گرفت.
مي خواست موازي بماند. گفت طوري مي رويم كه به هم نرسيم. براده اي كه در دورهاي دلش بود خنديد، من اما نخنديدم.
از پشت پلك تاريخ، مرد را مي پاييدم و دلم مي خواست بتواند موازي بماند .زندگي من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود. تركيب عجيبي بوديم :
من بيرون بودم پشت پلك تاريخ!
مرد وسط صحرا بود؛
و براده در اعماق مرد؛
و يك تصميم ما را به هم مي پيوست.

شانه در پيچ موج ها فرو رفت و نرم تا شانه هاي زن پايين آمد. مرد در آئينه به او خنديد. نعلين پوشيد. پرده ي خيمه را بالا زد. صبح صحرا را نفس كشيد.
غلامي كه آب مي آورد از كنارش رد شد :
«كارواني را ديدم. همين نزديكي. از نام و نشانشان پرسيدم. حسين بن علي و همه ي خانواده و دوستانش بودند كه به كوفه مي رفتند.»

ديدن يك كاروان ديگر چيز عجيبي نبود. صحرا بزرگ بود. به اندازه ي عبور ده ها قافله از كنار هم،
اين دل مرد بود كه براي اين عبور بزرگ نبود. چشم هايش سياهي رفت. ناگهان چه بلايي بر سرش آمده بود؟
پسر پيغمبر در كارواني به كوفه مي رفت. كجاي اين خبر، اين همه او را برآشفته بود؟
هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپيوسته بود؛ ولي باور هم نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده اند. بعد از آن كه پيراهن خوني عثمان دلش را چركين كرده بود، نزديك خانواده ي علي نيامده بود. همان دورها مانده بود. يك قدم پيش و يك قدم پس. بينابين راه!
حالا پسر علي در كارواني در چند قدمي در حركت بود. چيزي در دلش مثل اسفند آتش ديده جز زد. غلام را صدا زد:
« به همه بگو از كاروان حسين دور مي مانيم. از دو راه جدا مي رويم. هر جا هم كه آنها منزل كردند، ما جلوتر يا عقب تر خيمه مي زنيم.»
من و براده مرد را مي ديديم. او از درون، من از بيرون!
ولي او هيچ كداممان را نمي ديد. من كه بعدها بودم و براده كه از پيش ترها پنهان بود. مرد نمي ديد كه اين براده است كه چون اسفند آتش ديده جز مي زند و به ديواره هاي سينه اش مي كوبد. و نمي ديد كه اين منم كه مشتاقانه منتظرم او از راه ديگري به كوفه رود. همه چيز را فراموش كند. بخورد و بگردد و خوش باشد.
زن رو به روي آئينه شانه به شانه اش ايستاد: «دو سه روزي است در فكري زهير»
- چيزي نيست.
- بعد از اين همه سال مي شود چيزي را از هم پنهان كنيم؟
نمي شد؛ ولي مرد باز سعي كرد. فانوس را برداشت.
دو ستاره از توي آئينه، او را تا شب صحرا دنبال كردند. نعلين هاي مرد، در خاک نرم فرو رفتند.
غلام كنار آتش چرت مي زد.
- نام اين منزل كه امشب مانده ايم چيست پسر؟
- زرود، آقا!
پشت خيمه ها ، تپه ي كوتاهي بود. بالا رفت. فانوس پشت تپه را نور پاشيد. خيمه هاي كارواني آن سوي تپه پيدا شد. شترانشان به فاصله ي يك تپه، از شتران زهير خوابيده بودند. لرزيد. از سرماي شب بيابان بود يا اين سوز سرد از درون ذرات تنش مي وزيد؟ ردايش را دور خودش پيچيد. تند به خيمه برگشت.

سفره پهن و خيمه گرم بود. انگشت باريك و كشيده ي زن ، نان هاي گرد را در سفره مي گذاشتند. كنار سفره نشست. رو به روي زن.
لقمه برداشته بود كه صداي مردي از پشت خيمه درآمد. : «آقايم حسين مي خواهد تو را ببيند زهير!»
لقمه در دستانش ماند. دور از دهان. طوري لرزيد كه ردا افتاد. از كدام درز خيمه سوز شب بيابان مي آمد؟ مات مانده بود.
چشم هاي زن روبه رويش شعله كشيدند. شايد براي اين كه گرمش كنند. صداي زن چون عطر كه بپاشند، روي تن خيمه ريخت : «پسر پيغمبر تو را صدا كرده! تو ترديد مي كني؟»

جمله آنقدر تيز بود كه روح را شقه كند : «پسر پيغمبر تو را صدا كرده! تو ترديد مي كني؟» نعلين هايش را پوشيد. نيمي از روحش را در گرماي خيمه، پاي سفره، رو به روي زن جا گذاشت . و نيمه ي ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه ها با خويش برد.
براده از ميان شقه هاي روح بيرون جسته بود؛ كودكانه بالا و پائين مي پريد؛ دور خودش مي چرخيد. و بر نعلين هاي مرد كه به سمت تپه مي رفتند بوسه مي زد.
من نگران بودم. دلم تووي خيمه بود. من مي خواستم هنوز به سمت كوفه دو راه باشد. براي رفتن ، براي پيوستن.، دو كاروان باشد؛ ولي نبود. ديگر نبود.
خط موازي به سمت ديگري قوس پيدا مي كرد. براده مي خنديد و من مدام مي پرسيدم : «يعني نمي شد موازي بماني؟ ... بمانم؟»
زن پشت تپه ها ، فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مي كشيد. صداي نرم قدم هايي روي سكوت بيابان موج مي انداخت. سايه ي مرد به تصوير واضحي تبديل شد و بعد به خودش.
زن خيلي زود فهميد. بعد از اين همه سال نمي شد چيزي را پنهان كرد: «چشم هايش! در چشم هاي مرد چيزي مثل عشق مي درخشيد.» بيابان سرد بود. مرد نمي لرزيد.
كودكانه از شوق پر بود: «آقا را ديدم! گفتند با ما بيا! اسبم كجاست؟» روي پا بند نبود. همه ي مردان را صدا زد: «ميخ هاي چادر مرا بكنيد. خيمه ام را ببريد پشت تپه ها، همه آزاديد! برويد به خانه هايتان. من دارم مي روم. آقا صدايم كردند. بله. برويد ديگر. اسب من را هم بياوريد. زن! شمشير مرا نديدي؟ »
نعلين هايش را پوشيد. زن پرسيد : «چيزي جا نگذاشتي؟»
نه، هيچ چيز جا نگذاشته بود. همه ي روحش را داشت مي برد. همه ي آنچه را داشت كف دست هايش گرفته بود و مي خواست بدود.
زن دوباره پرسيد : «چيزي جا نگذاشته اي؟»
زن خودش را مي گفت كه داشت جا مي ماند. توي آن خيمه، وسط صحرا، پشت تپه ها! مرد ايستاد. شانه هاي زن را گرفت. گذاشت عشقي كه در چشم هاي نشانده بودند بپاشد روي صورت زن. چشم هاي زن درخشيد، از همان عشق. مرد گفت : آزادي! تو را طلاق مي دهم. همه ي مهرت را مي دهم. اين مردان تو را به قبيله ات باز مي گردانند؛ چون من دارم مي روم.
زن ردايش را گرفت:‌« تو بروي همراه پسر پيغمبر و من جا بمانم؟ مي آيم!»

راه افتادند. دوباره با هم. شانه به شانه. به هم فكر نمي كردند، با هم به او مي انديشيدند.


صحرا ساكت بود و فقط صداي چهار قدم مي آمد. زن پرسيد : «وقتي رفتي آقا چه گفتند به تو؟» شايد منتظر شنيدن وعده اي بود. غنيمتي، بهشتي كه به مرد گفته بودند. تارهاي مرد از شوق لرزيدند:‌«گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد»
زن در شگفتي نماند. چيزي نپرسيد. زن مي فهميد. عشق را مي فهميد. او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد. دليل كافي بود. براي همه چيز؛ براي سر از پا نشناختن؛ براي آن همه بي تابي؛ دليل، كافي بود.

هرچه گشتم براده پيدايش نبود. مرد شده بود براده يا براده تمام مرد شده بود؟


نمي دانم. من عزادار راه سوم بودم كه از دست مي رفت. راه خوب بودن و با حسين نبودن. راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن.
با هر گامي كه آن دو تا برمي داشتند راه سوم بيشتر از دست مي رفت. خط موازي مي رفت كه منطبق شود.
من مانده بودم و اين نتيجه ي تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستي«الارواح التي حلت بفنائك» يا متقاطع!
«شايعت و بايعت و تابعت علي قتله».

در عاشورا براي موازي بودن هيچ راهي نيست.


من مانده بودم و اين كه در عاشورا يا اين سو هستي يا آن سو و انتخاب چه سخت مي شود وقتي تو را به خيمه صدا نكرده اند. چيزي نگفته اند كه حال خودت را نفهمي.
وقتي قرار باشد با عقلت، عشق را انتخاب كني، زهير مي شوي. هي بايد پشت تپه ها پنهان شوي. با خودت بجنگي، بلرزي، من مانده بودم و واي!
واي اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان!
واي اگر قطب، براده ي پنهانمان را صدا نزند!

غروب بود. زن غلامش را صدا كرد.: «اين كفن را ببر و آقايت زهير را كفن كن» چيزي نگذشت. غلام برگشت. غروب بود.

غلام گفت:«پسر پيغمبر كفن نداشت. روي خاك بود. نتوانستم زهير را كفن كنم!»

.
.
.
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین و علی الارواح التی حلت بفنائک
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صفحات 10 تا 15 کتاب / فصل وقتی برای موازی بودن راهی نیست / دهم محرم الحرام: عاشورا

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحمن ، rajaby ، 135 ، مصباح ، السا ، mkashipazha ، رضوانه ، Ali#59 ، mahdy30na ، N2376DIR
۱۶:۱۰, ۱۰/آبان/۹۳
شماره ارسال: #6
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

گریه بر مردی که نیست...


هفت روز است كه زمين را آفريده اند. هفت روز است كه زمين را شخم مى زنيم. همه ى گندم هاى ممنوعه را كاشتيم و جاودانگى نروييد.

همه ى دانه هاى پنهان در جيب هايمان را كاشتيم و ميوه ى نهال هيچ كدامشان طعم سيب نيمه كاره را نداد. غروب هفتم است. غروبى كه فهميده ايم اين خاك «موات» است و اين زمين مرده استعداد رويش هيچ چيز را ندارد.

امشب، هفتمين شب است. شب نا اميدى از خاك. شب دل بستن به آب! و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!»
خسته از هفت روز چنگ زدن در خاك، به خيمه مى رسيم. خبر مى رسد و خبر ساده و كوتاه است: «آب را بسته اند!». بى طاقتيم. بى تاب. لب ها ترك خورده. زبان ها به كام چسبيده.

يكى مى گويد: «الهه ى آب ها! رحمت!» يكى مى نالد: «خداى درياها! ابر!» كسى مى خواند: «فرشته هاى نزول! باران!» آهسته زير لب مى گوييم: «يا قمر بنى هاشم!»

همه بر مى گردند. ناگهان حيرت زده به ما خيره مى شوند. همه ى آنهايى كه ارتباط اين اسم را با آب نمى دانند! ته كوزه ها را مى تكانيم. مشك ها را مى فشريم. دريغ از قطره اى. شكم هايمان را برهنه مى كنيم. مى چسبانيم به خاكى كه مى گويند روزى خيمه ى سقّا بوده است تا له له مان شايد فروكش كند. ايستاده اند، حيرت زده، خيره به ما، همه ى آنهايى كه ارتباط اين خيمه را با آب نمى دانند!


امشب، هفتمين شب است. شب دل بستن به عشق و خبر ساده و كوتاه است: عشق را، پوچ كرده اند. عشق دروغ شده است. كوچك. در ابعاد و اندامى حقير كه حتّى نمى شود آن را شناخت. شناسنامه دارد و سن و حتّى قيافه.


ما خودمان را چسبانده ايم به خنكاى كف خيمه ى سقّا كه مى گويند عشق را مى شناسد و مى تواند آن را باز آورد. و صدا مى زنيم: «يا ابا فاضل» و حيرت مى كنند همه ى آن ها كه ارتباط اين لقب را با عشق نمى دانند!



امشب هفتمين شب است. شب عطش.
و ما بد جورى به تو نياز داريم .نه به شمعى كه در سقاخانه اى روبه روى تمثالت بگذاريم. نه به سبزى خوردن هاى سفره اى كه لابد سمبل رداى تواند. نه! ما امشب به قامت رشيد خودت نياز داريم! خود خودت!
به دست هايت كه باز علم بگيرند. به بازوانت كه تكيه گاه شوند. به گريه ات پيش حسين عليه السلام به اين كه بگويى: «جان برادر ديگر طاقت ندارم بگذار بروم». به رفتنت. به رسيدنت به نهر آب. به كف آب پركردنت. به تصوير عشق ديدنت. به آب خالى كردنت. به مشك پر كردنت. به دست هاى قلم شده. به چشم هاى خون آلود. به مشك تير خورده. به آن كمر كه پيش پاى تو بشكند. ما امشب به همه ى اين ها نيازمنديم. چون امشب، شب عطش است. مشك هاى آب هستند. درياها موج مى زنند ولى امشب، شب عطش است و ما به مشكى نياز داريم كه با دندان گرفته باشند و تير بخورد.


قحطى عشق است. بگو به برادر كه عمود خيمه ات را بر ندارد. بگو كه مى خواهيم برويم سر به عمود بگذاريم و تمام دلتنگى هامان را براى قامت «مردى كه نيست» گريه كنيم!


.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: السا ، N.Mahdavian ، 135 ، آفتاب ، رضوانه ، مهشاد ، Ali#59 ، mahdy30na
۱۸:۴۶, ۷/آذر/۹۳
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

اویس من از تو غریب ترم!


در سجده است. از پشت سر نزدیک می شوند. شکنبه و سرگین شتری ناگهان فرو می ریزد. سر از سجده بر می دارد. ایستاده اند و می خندند. هیچ کس نیست. حتی برای دل سوزی. ایستاده اند و می خندند. دخترک کوچکی دوان دوان! انگشت های کوچکی، صورت مردی را پاک می کنند. مرد دست می کشد روی انگشت های کودکانه:"مادر پدرش!"
بغض مظلوم مردی که امعاء و احشاء شتری از سر و رویش می ریزد!چه دلم می خواهد سجده کنم!


باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همه ی نه سال پیش. همین موقع. هر سال. این راه را رفته بود. رسید به خانه های حاجیان: «...این آیین من است. کسی نیست بینتان که بخواهد مرا یاری کند؟ هیچ قبیله ای آیا مرا در پناه می گیرد تا رسالت های خدایی را برسانم؟» حتی سکوت نکردند برای شنیدن. رو حتی برنگرداندند.
ده سال بود که می آمد این مجنون! ده سال بود که همین ها را می گفت و منتظر می ایستاد. امسال هم. ایستاده بود، در سکوت. و منتظر بود تا شاید کسی.

پیرمردی نگاهش کرد. دل سوزاند: «پسرم! خویشاوندان و نزدیکانت که تو را بهتر می شناسند. وقتی آن ها دعوتت را نمی پذیرند، از تو پیروی نمی کنند...»(الطبقات الکبری، ج1، ص216)

و ابولهب بود که در سایه دیوار می خندید. و ابولهب بود که پیش از او رسیده بود و داستان برادر زاده ی ساحر!

قدم های بلند و غمگین مردی که در سکوت دور می شود. مردی که باز خواهد آمد. سال دیگر. همین موقع. کاش می شد روی این پاها افتاد!



زجر می کشند. سنگ های گران بر سینه. زنجیرها. شلاق ها. آفتاب. تشنگی. رد می شود از کوچه. رو می گرداند تا اشکش را نبینند. چند بار بغض فرو می دهد. نمی داند چند بار نزدیک است بیفتد. نمی داند چند بار راه عوض می کند تا شاید نبیند.
«برادرانم، این شکنجه ها را تاب ییاورید. خدا با شما است...»

اگر می شد روح خون چکانش را عریان کند می دیدند که زخمی است به تعداد هر شلاق و مجروح به اندازه ی هر زنجیر. وزن تمام سنگ ها روی سینه اش بود.

«مردی آمده است که رنج شما، بر او سخت دشوار است. عزیز علیه ما عنتم!»
(سوره توبه آیه 128 / از جنس شما پیامبری برای هدایتتان آمده که پریشانی و فلاکت شما بر او سخت است)

مگر رنج های تک تک ما بر شانه ی اوست؟ عزیز علیه!


و آن دره و انزوای آن دره! شعب. شیون کودکان گرسنه، رنج پیرمردان خسته و چشمان بیمار ابوطالب. رد می شود. زنان پوست شتری را لای دو سنگ آرد می کنند. برای خوردن. سر فرو می اندازد!



سیزده سال رنج. زجر! زجر، بی نفرین. عذاب این قوم پشت زمزمه ی یک دعا محبوس مانده است و برنمی آید. آن دعا که باید، برنمی آید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمی داند؟

عتاب! آن عجیب ترین عتاب که خدا بر هیچ پیامبری نکرد. در هیچ کتاب آسمانی نیامده است: «غم ایمان این مردم، نزدیک است تو را بکشد. فلعلک باخ نفسک!»(سوره کهف آیه6 : ) گویی حتی او که می داند آن چه نمی دانند در شگفت مانده است.

و باز هم عتاب! «ما این آیات را فرو نفرستادیم که تو این همه خود را در رنج بیفکنی، لتشقی!»(سوره طه آیه 2: )

از تحمل گرده های مخلوقی، خدا در شگفت مانده است!


تنها نشسته است. زیر سایه ی تاکی. خون. خون از پاهایش شره می کند روی خاک. کبودی ضربه ی سنگی. ورمی روی پیشانی. خاکروبه ها، لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فرو ریخته اند.

خنده ها و ناسزاها در گوش، عربده ی دیوانگانی که دنبالش می دویدند. صدای درها که یکی یکی بسته می شدند. درز پنجره ها. زنانی که از لای درزها می خندیدند. هلهله ی شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند. طائف، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند، حتی یک آیه. هیچ کس. حتی کودکی. چه باید بکند؟ به مکه بازگردد؟ ابوطالب نیست. خدیجه نیست. و شمشیرها به وسوسه ی خون محمدی دچارند.

بماند. کجا؟ زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او می خندند. آی نفرین! چرا بر نمی آیی؟

دست هایش بلند می شوند. ملایک عذاب صف می بندند. نفس آسمان حبس می شود. طوفان، تب دار در گرفتن. دریا منتظر طغیان. کوه آماده ی ذره ذره شدن.

و دست ها بلند می شوند. زمین گوش تیز می کند و دعا، نفرین نیست. نه! باز هم نیست.

دعا، اولین شکایت او است. اولین شکایت او بعد از 13 سال:
«اللهم الیک اشکوا: خدایا به تو گله دارم!» از این مردم؟ از این ها که نمی فهمند؟ نه!

«خدایا گله ارم از بی رمقی زانوانم: ضعفی قوتی!» از این که دیگر در من توان برخاستن و در خانه ها را یکی یکی زدن و آیه خواند نیست.

« و قلة حیلتی: چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟» و «هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم» زیر سایه تاک دست ها بلند بود:

«الی من تکلنی: مرا به که وا می گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین!»
پیامبر من؟ مستضعف؟ این عجیب ترین «قال رسول اللهی» است که می دانم.




یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، رضوانه ، مهشاد ، N.Mahdavian ، MohammadMeraj ، Ali#59 ، mahdy30na
۱۷:۵۳, ۱۴/اسفند/۹۳
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

تکیه بر همین دیوار!



ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار که...!

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می آمد که بگوید : "پدرت فدایت دخترم !"


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبر باز کرده بود که هر غروب می آمد که بگوید : " شادی دلم " ، "پاره ی تنم ".

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و آمده بود زیر گلوی او را ببوسد.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی " کسای یمانی " می گشت تا در آن آرامش یابد.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن (علیه السلام) باز کرده بود : "جدت زیر کساست ، برو نزدیک"


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به حسین (علیه السلام) خسته از راه آمده ، گفته بود "نور چشمم" ، "میوه دلم" ، "جدت و برادرت زیر کسایند ".


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی (علیه السلام) باز کرده بود. روی علی (علیه السلام) که بی تاب می گفت " بوی برادرم محمد صلی الله علیه و آله می آید."


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار ، یعنی آیا در را روی جبرئیل خودش باز کرده بود؟
.
.
.
.

ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و گردنبند یادگاری را کف دستهایش دراز کرده بود سمت فقیری که از این همه سخاوت گریه می کرد.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را هم بخشیده بود.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان را گرفته بود بیرون تا دست های مسکینی آن را بقاپد ، بعد از گرسنگی روزه ی بی سحری چشم هایش سیاهی رفته بود.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و قرص نان شب بعد را به دستهای یتیمی سپرده بود. و باز به اسیری.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به صورت شرمنده ی زنی که برای بار دهم سوالی را می پرسید لبخند زده بود.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را برای مردش باز کرده بود که باز با دست خالی از راه می رسید و نگفته بود که چند روز است غذایش را به بچه ها داده و خود نخورده است.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی چشمهای خیس علی باز کرده بود ، روی مردی که جانش و برادرش را از دست داده بود.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و شنیده بود همسایه ها بلند ، طوری که بشنود ، می گویند :علی! او را ببر جایی دور از شهر ،گریه هایش نمی گذارد شب ها بخوابیم.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون آن پشت ایستاده بود ، گفت :"دوباره اذان بگو ، من دلتنگم "


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می آمد تا برای سال های طولانی خانه نشین باشد.


ایستاده بود پشت همین در ، تکیه داده به همین دیوار و گفته بود "نمی گذارم ببریدش".


ایستاده بود درست پشت همین در تکیه داده بود درست به همین دیوار که...!


یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، سیمرغ ، شیدا ، رهگذر. ، N.Mahdavian ، azade
۸:۱۱, ۱۹/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #9

(۷/آذر/۹۳ ۱۸:۴۶)مصباح نوشته است:  از تحمل گرده های مخلوقی، خدا در شگفت مانده است!
DodgyDodgyDodgyDodgyDodgyDodgyDodgy
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: azade ، متفکر
۲۳:۱۷, ۱۹/فروردین/۹۵
شماره ارسال: #10
آواتار
سلام
ممنون
متن و نگارش جالبی داشتند، مخصوصا مطلب حراج گنج.

میشه در مورد نویسنده هم توضیحاتی بفرمایید؟

من سرچی کردم اما توضیحات زیادی دستگیرم نشد.
مثلا خانم شهیدی همون خانم دکتر فاطمه شهیدی، استادیار گروه فلسفه اسلامی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران هستند؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا