|
روح
|
|
۱۴:۳۱, ۲۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
همون سوالی که از اقا مهرداد پرسیدم از شما می پرسم
مزیت ما نسبت به این حیواناتی که نام بردید چیه؟ |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۲۵, ۲۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
سلام وحید جان
مطالبی که شما گفتید بارها برای خیلی از افراد اتفاق افتاده جناب رهبر بهتره بری اسم ادگار کیسی رو در اینترنت سرچ کنی ایشون یکی از مشهورترین مدیوم های تاریخ هستند که از شبکه 4 سیما هم چند سال پیش مستندی دربارش پخش شد نقل قول:در خواب امکان ندارد جایی را که ندیده اید یا کسی را که ندیده اید، ببینید.حالا که شده و در تاریخ هم موارد زیادی ثبت شده خانواده های آمریکایی میرفتن پیش همین آقا ادگار و درباره سلامت فرزندانشون که در جنگ بودن میپرسیدند حیفم میاد که بزرگترین رویا یا پیشگویی این مدیوم رو نگم و اون هم این بوده که نیویورک به زیر آب خواهد رفت |
|||
|
|
۱۸:۲۵, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۲۷ توسط شهـاب.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
(۲۸/تیر/۹۰ ۱۷:۵۴)rahbar نوشته است: خوب تصور من این است که شما نیاز روحی را با نیاز روانی اشتباه گرفته اید. با سلام به دوستان اگرامي شايد بي ربط باشد ولي در صورت امكان نظرتان را درباره اين جملات بفرماييد : (عجله اي براي دريافت پاسخ ندارم هر زمان كه بحث با دوستان را انجام داديد سر فرصت ...) یونک(روان شناس) ، در کتاب "انسان معاصر در طلب روح" مینویسد: (( در مورد بیماران روحی که از 35 سال به بالا داشتند حتی یکنفر هم یافت نمیشد که مشکل روانی او در آخرین مرحله تحلیل ، بایمان مذهبی مربوط نگردد. بهتر است بگوییم که هر فردی از آنان بعلت فقدان آنچه که دین زنده ، باشخاص می دهد، بیمار شده اند و هیچیک از آنان که نظر دینی و مذهبی خویش را باز نیافتند ، واقعا درمان نشدند)) جهان مادیات ص 40 /41 « به عقيده من يك نظريه علمي هر قدر هم دقيق باشد ارزش از لحاظ حقيقت روانشناسي كمتر از ارزش يك اعتقاد مذهبي است ...نظريه علمي ازجنبه هاي عاطفي تجربه فارغ است ...»2 «يك نظریه علمي بزودي جايش را به نظريه ديگر ميدهد و حال آن كه عقيده ديني طي قرنهاي بيشمار باقي ميماند...» 3 « اعتقاد مذهبي به طرزي كامل تر نظريه علمي روح انسان را منعكس ميكند زيرا نظريه علمي تنها معرف و مبين قسمت خودآگاه است است ( اين ) آتش خاموش خاموش نشدني آتش مقدس است.»4 « پيش از بروز جنگ 1914 ما اطمينان داشتيم كه دنيا را مي توان به وسائل عقلي نظم و ترتيب داد اما حالا با يك كيفيت وحشتناكي روبروشده ايم ...»5 «افراد بشر منحصراً براي دفاع از نظريات كودكانه خود درباره طرز ايجاد بهشت در روي زمين ، خون يكديگر را مي ريزند... »6 در زمان ما جاي خدا خالي است و بالنتيجه انسان امروزي دچار عدم اعتدال و طغيان روحي شده است كه درحكم مرض است اين يماري در حكومتها بروز مي كند و آن افراط در توسعه طلبي و دعوت مطلق است. »7 1ـ روان شناسي و دين ، يونگ ( 1875ـ 1961) ، ترجمه روحاني ، ، ص 94 2- همان ص 89و91 3- همان ص 83 4- همان ص86 5- همان ص 93 6- همان ص169 7- همان ص173 دکتر لینک روانشناس: (( دریافتم که مردم بی دین ، خود خواه تر ، خودبین تر ، متلون تر، غمگین تر ، ناکامیاب تر ، از آنها هستند که ایمان مذهبی دارند . فداکاری برای تکمیل شخصیت ، لازم و ضروری است تنها مذهب است که موجب میشود آدمی خویشتن را فدای منافع بزرگتری که در پیرامون خود او و غیر از اوست بکند ، لذا بدون ایمان بخدا آدمی از رسیدن باهمیت قدرت خویش عاجز است ))جهان مادیات ص 41 یونگ :«بیشتر بیماران مرا نه مؤمنان بلکه بیایمانها تشکیل میدادند. »یونگ. خاطرات، رؤیاها و اندیشهها، ترجمه پروین فرامرزی، ، 1370، ص 149 اگر مي خواهيد يونگ را بعنوان يكي از سرشناس ترين روان شناسان جهان متهم به افراط و ... كنيد بهتر است اين نقل قول را هم بخوانيد : یونگ درباره خودش و نحوه برداشتهایش میگوید :« هر چند غالباً دربارة من گفته شده است که فیلسوف هستم ولی حقیقت این است که من پیرو اصالت تجربهام و به این دلیل از دیدگاه پدیدارشناسی تبعیت میکنم.... از آنجا که دین به میزان شایان توجهی روان شناسی دارد؛ من موضوع را صرفاً از نظرگاه تجربی به پژوهش و بررس میگیرم. یعنی بنا را فقط بر مشاهدة پدیدار میگذارم و از هر گونه ملاحظات فوق طبیعی یا فلسفی پرهیز میکنم ... روان شناسی و دین، ص 2 |
|||
|
|
۱۸:۳۸, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۳۹ توسط هانا نابغ.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
آقای rahbar
میشه فرق روح را با روان توضیح بدید؟ مثلا یک بیماری روحی با یک بیماری روانی چه فرقی میکنه؟ |
|||
|
۱۸:۳۹, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۵۵ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
نقل قول:در خواب امکان ندارد جایی را که ندیده اید یا کسی را که ندیده اید، ببینید.بزار برات مثال بزنم . این رو هم من هم خیلی ادمهای دیگه تجربه کردن یک روز قرار بود پسر عموی پدرم که پروفسور هستند و در امریکا استاد پروازی بیاد خونه ما . خوب هم جوان هستند هم بسیار دوست داشتنی و مومن . از وقتی راه افتاده بود بیاد صبح خیلی زود تا زمانی که برسه اینجا من میدیدمش در خواب . اینکه خونشون چی بهش گفتند چه اتوبوسی سوار شد . حتی حرفایی که تو راه زده بود . وقتی براشون (3 نفر بودند) تعریف کردم خیلی تعجب کرده بودند . نقل قول:اما شما از تجربیات دیگری هم صحبت کردید. در این مورد هم مسئله اشنا پنداری را عرض نمیکنم. مثلا چند سال قبل از اینکه بازی کال اف دیوتی 6 بیاید من در خواب دیدم دارم بازی میکنم با این مشخصات . در جمع دوستان تعریف کردم . که خواب دیدم نشستیم فلان بازی با فلان اسم با فلان مشخصات . فلان جا بازی میکنیم . بعد از 2 3 سال دقیقا اون اتفاق افتاد . همه بچه ها هم شاهد بودن . همین برون فکنی روح . خودتون هم میتونید امتحان کنید خیلی راحت . یا حق |
|||
|
|
۱۸:۵۰, ۲۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
(۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۲۵)فرهاد نوشته است: حالا که شده و در تاریخ هم موارد زیادی ثبت شده خانواده های آمریکایی میرفتن پیش همین آقا ادگار و درباره سلامت فرزندانشون که در جنگ بودن میپرسیدند حیفم میاد که بزرگترین رویا یا پیشگویی این مدیوم رو نگم و اون هم این بوده که نیویورک به زیر آب خواهد رفتسلام جناب فرهاد. چشم در مورد این فرد مطالعه ای می کنم. هم اکنون سرگرم خواندن مطالب تاپیک «بررسي گفته هاي راجر در مورد نظريه تكامل چالرز داروين در فيلم مستند ظهور» هستم که جناب وحید لینکش را دادند. بسیار جالب است. اما من هم از این داستان ها زیاد شنیده ام. و فیلم هایی که می گویند از روی واقعیت ساخته شده اند. نمی دانم. من باور ندارم. یعنی هنوز هیچ مرجع معتبری (مثلا یک دانشگاه معتبر) هم آن ها تأیید نکرده. استیفن هاکینگ در مورد دیدار با موجودات فضایی می گوید: چطور است که تاحالا حتی یک آدم شناخته شده و معتبر هم یک موجود فضایی یا سفینه فضایی ندیده؟ این موضوع در مورد روح هم (توهین نشود) صدق می کند. بخش هایی از نیویورک هم چنانچه زمین گرم تر شود، و یخهای قطبی بیشتری آب شوند ممکن است به زیر آب برود. این که پیش بینی نشد. من هم می گویم روزی جزایر مالدیو به زیر آب خواهند رفت. (۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۲۵)شهـاب نوشته است: با سلام به دوستان اگراميسلام جناب شهاب. شما هم که اینجا هستید؟ خوشحالم. اما این ها هم که گفتید مربوط به مشکلات روانی می شود. روان پریشان ما ممکن است نیاز به نوعی آرامش داشته باشد، که با وجود دین به آنها دست می یابد. قرص های آرامش بخش هم همین کار را انجام می دهند. اگر روح بود، که قرص و دارو در او اثر نداشت. |
|||
|
۱۹:۰۱, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۲۰:۱۰ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
چند وقت پیش در اخبار ظهر رادیو جوان گفت که دیده شدن روح سرگردان زنی در یک منطقه ایرلند باعث وحشت زدگی اهالی این محل شده است و بسیاری از روح گیر ها راهی این منطقه شده بودند.
یه سرچ به انگلیسی تو اینترنت بکنید . دراین باره الان در یکی از موسسات تحقیقاتی انگلستان در حال پژوهش هستن به نام " چیستی مرگ" یکی از اساتید ÷س از مشاهداتی کتاب زندگی پس از زندگی رو نوشت در تابستان سال ۱۹۹۱ پم رينولدز متوجه وجود تورم و برجستگى در شريان مغزش شد. رابرت اسپتزلر مدير انستيتو مغز و اعصاب فونيكس به مادر سه بچه آتلانتايى گفت كه ممكن است در حين عمل جراحى قلب او از كار بيفتد و نيز در طول مدت عمل فعاليت مغز او نيز متوقف شود و با وجود استفاده از كليه امكانات كلينيكى ممكن است او به مدت يك ساعت بميرد. هنگام بيهوشى رينولدز زير دستگاهى قرار داشت كه صدايى شبيه به كليك را در گوش او وارد مى كرد، به جهت مطلع شدن از فعاليت ساقه مغز او (ساقه مغز در كنترل شنوايى و ساير اعمال غيرارادى نقش دارد.) علاوه بر اين دستگاهى ضربان قلب و تنفس و درجه حرارت و ساير علائم حياتى او را كنترل مى كرد. همان طور كه اسپتزلر مغز او را باز مى كرد، اتفاقى افتاد كه هرگز در پيچيده ترين مانيتورها نيز اتفاق نيفتاده، رينولدز احساس كرد كه از جسم خودش خارج شده. او در فرصتى مناسب از بالاى شانه هاى اسپتزلر به پايين و به عمل جراحى نگاه كرد. اسپتزلر را ديد كه چيزى شبيه به يك مسواك برقى در دست دارد. يك صداى زنانه گفت كه جريان خون بيمار بسيار ضعيف است و اين طور به نظرش رسيد كه آنها مى خواهند كشاله ران او را عمل كنند. رينولدز فكر كرد كه اين نمى تواند صحت داشته باشد. اين يك عمل جراحى مغز بود. با وجودى كه چشم ها و گوش هايش كاملاً بسته بودند، همه كارهايى را كه روى جمجمه اش انجام مى شد، مى ديد و آنچه كه او درك مى كرد واقعاً اتفاق مى افتاد، در واقع چاقوى جراحى واقعاً شبيه يك مسواك برقى بود. در حقيقت جراحان روى كشاله ران او هم كار مى كردند. او به دستگاهى كه فعاليت قلب و شش ها را كنترل مى كرد، وصل بود. در اينجا جراح دستور داد كه كار را متوقف كنند. جهت خارج كردن خون از بدنش همه خون او را از بدنش خارج كردند و حيات پيكر او را ترك كرد. او خودش را ديد كه از تونلى عبور مى كند و به طرف نورى مى رود. در انتهاى تونل او اقوام و آشنايان فوت شده از جمله مادربزرگش را كه ساليان زيادى بود درگذشته بود، ديد. به نظر مى رسيد زمان متوقف شده. سپس ملكى روح او را به بدنش بازگرداند و او را راهنمايى كرد كه برگردد و اين مثل رها شدن در يك استخر آب يخ بود. پس از بازگشت به حيات رينولدز همه چيز را به اسپتزلر گفت. همه چيزهايى را كه ديده و تجربه كرده بود و اسپتزلر به او گفت تجربه شما خارج از تخصص من است و بعد از ۱۲سال هنوز اسپتزلر نمى دانست آن حالت را چگونه توجيه كند. حقيقت يا توهم امروزه پيشرفت هاى پزشكى به پزشكان اجازه مى دهد افرادى را كه در زمان هاى گذشته به طور غيرقابل برگشتى ممكن بود، بميرند، به زندگى برگردانند. در حقيقت اين علم عملاً مرز آنچه را كه مرگ مى ناميم، عقب رانده. هيچ كس نتوانسته آمار افرادى كه داستانى نظير داستان رينولدز (تجربه خروج از جسم)، سفر به داخل تونل و مواجه شدن با فرشتگان يا جدا شدن از مرحومان و افراد مورد علاقه شان دارند را بيان كند. اين حقيقت قابل توجه به نام NDE يا «تجربه نزديك به مرگ» نامگذارى شده است. ابتدا تقريباً همه پزشكان چنين گزارش هايى را رد مى كردند و توضيحات علمى و پزشكى آنها آن حالت را به هم ريختگى عصبى كه از تغييرات به وجود آمده، هنگام مرگ مغزى منتج مى شد، مى دانستند. با وجود اين به هم ريختگى عصبى فقط در صورتى كه بنا به دلايلى مغز بعضى از كارايى هايش را حفظ كند، مى تواند اتفاق بيفتد و توضيحى در اين خصوص وجود داشت. در يك مسير مستقيم مغز مى تواند مانند كامپيوترى باشد كه منابع تغذيه ها و آى سى هاى آن را جدا كرده باشند، لذا نمى تواند توهم داشته باشد و اصلاً نمى تواند كارى انجام دهد و همان گونه كه شروع زندگى هوشيارانه را نمى توان مشخص كرد، در مورد پايان زندگى نيز چنين است. مشخص كردن زمان دقيق مرگ معلوم نيست. در حقيقت از نظر پزشكى و علمى غيرممكن است. ميشل سابوم كارديولوژيست مى گويد كه اين طور به نظر مى رسيد كه زمان مرگ يك لحظه واحد در زمان است، ولى حالا اين طور به نظر مى رسد كه مرگ يك پديده مرحله اى است نه يك لحظه منفرد در زمان. ما نياز به چيزى جهت ادامه كار داريم، همانگونه كه جامعه ما از عوامل اجتماعى و قانونى متنوعى تشكيل شده كه نهايت را مشخص مى كند در اينجا نيز مواردى وجود دارد كه با آنها بيشتر آشنايى داريم مرگ كلينيكى تنفس و ضربان قلب متوقف شده اند، شخص ممكن است هنوز قادر به ادامه زندگى توسط دستگاه احياى قلب و ريه يا وسايل ديگر باشد. مرگ كلينيكى بستگى به اين دارد كه علائم حياتى تحت چه شرايطى متوقف شده اند و چرا؟ • مرگ مغزى فعاليت بخش پايينى يا ساقه مغز كه اعمال غيرارادى و اتوماتيكى بدن را اداره و كنترل مى كند متوقف مى شود و شخص فقط با كمك دستگاه حفظ حيات احياى قلب و ريه مى تواند به زندگى خود ادامه دهد. اظهارنظرها در خصوص طول زمان يا دوره اى كه ساقه مغز غير فعال بوده تا زمانى كه فرد به طور طبيعى مرگ را دريابد متفاوت است مرگ بخش بالايى مغز ساقه مغز هنوز فعال است، قلب، شش ها و سيستم هاضمه كار مى كنند ولى بخش احساس كردن و فكر كردن مغز از فعاليت باز ايستاده، در اينجا اين امكان وجود دارد كه بدن با دستگاه CPR براى مدتى طولانى نيز فعاليت داشته باشد مرگ تمامى مغز يا مرگ مغزى كامل هم بخش پايينى و هم بخش بالايى مغز از كار افتاده و فعاليتش متوقف مى شود گويى به اندازه كافى درهم آميختگى نداشته اند. بعضى از رهبران روحانى و كارشناسان و صاحب نظران مختلف سئوال مى كنند كه آيا روح در هنگام مواجه شدن با يكى از موارد بالا جسم را ترك مى كند؟ تجسم هايى در حالت NDES يا «تجربه هاى نزديك به مرگ» اتفاق مى افتد اين در حالى است كه هيچ فعاليت مغزى جهت دريافت آنها وجود ندارد. دانشمندان و صاحب نظران الهيات و گروه مردم عادى براى دريافت پاسخى گرد آمده اند، در جريان تئورى هاى متداول علمى چنين تجربياتى نمى تواند به سادگى رخ دهد. مرگ و هوشيارى كاملاً دقيق و بدون خطا هستند، در بحث مربوط به تجربه نزديك به مرگ بعضى ها معتقدند كه علم بايد به جهتى سوق داده شود كه جايى براى احتمال وجود روح باز كند. عده اى هنوز بدبين اند. من از محقق بريتانيايى سوزان بلك مور كه داراى مدرك دكترا است سئوال كردم، آنچه كه او در خصوص پم رينولدز بيان مى كند اين است كه او مى گويد اگر آنچه كه شما شرح داديد درست باشد همه علوم مى بايست مجدداً بازنويسى شوند. به هر حال بلك مور مى گويد اطلاعات و آمار دقيق نيستند. او پس از حدود سى سال تحقيق در خصوص مسائل غيرعادى و غيرمتداول مى گويد من فقط مى توانم بگويم كه موارد مانند يكديگر نيستند. او در كتابى به نام من براى زيستن درخصوص تجربه هاى نزديك به مرگ مى گويد: ظواهر اين تجربيات نزديك به مرگ به علاوه عبور از تونل و نيز خارج شدن از جسم مى تواند انگيزه و علت فيزيولوژيكى داشته باشد، مثلاً در حين جراحى مغز و تحت تاثير بيهوشى عمومى بيماران گاهگاهى رويت چيز هايى از دورنماى يك تجربه خارج از جسم بودن را گزارش مى دهند. سايرين تحت تاثير LSD و ترياك، حشيش و قرص هاى آرام بخش و خواب آور و نيز در زمان استرس نظير اين موارد را بيان مى كنند. او معتقد است كه هنگام استفاده از مواد بالا مغز هيچ گونه عكس العملى ندارد. به عقيده او مى توان نتيجه گيرى كرد كه تجربه خروج از جسم و همه عوامل ديگر در تجربه هاى نزديك به مرگ با مرگ مغزى شروع مى شوند و خاتمه مى يابند. كارديولوژيست و محقق NDE (تجربه نزديك به مرگ) ميشل سابوم آنچه را كه رينولدز بيان كرده و ديده و شنيده با آنچه از يادداشت هاى اسپتزلر جراح او مقايسه مى كند درمى يابد در طول مدتى كه رينولدز تونل را تجربه مى كرده به هيچ وجه فعاليت مغزى نداشته مانند كامپيوترى كه قبلاً صحبتش شد و مغز او با كليه توانايى هايش مرده بوده و يك مغز مرده نمى تواند خصوصيت ديگرى داشته باشد، نه مى تواند چيزى را ببيند و تصور كند و نه مى تواند عكس العملى نسبت به داروى بيهوشى يا ساير مخدرها داشته باشد. او تمام استانداردهاى كلينيكى مرگ را دارا بود. طبق اظهارات سابوم او خونى در بدنش نداشت و نيز كاملاً فاقد علائم حياتى بود. بنابراين آيا اين مرگ بود؟ و اگر اين مرگ بود تجربه اى كه او در طول اين مدت داشت چه بود؟ اين من نيستم، فقط جسم من است باربارا رومريك پزشك عمومى در فورت لادرديل فلا اولين بار با بيمارى كه داراى تجربه نزديك به مرگ بود مواجه شد. در زمان رزيدنتى باربارا در سال هاى اوليه ۱۹۹۴. او با بيش از ۶۰۰ نفر مصاحبه داشته كه گزارشى از تجربه نزديك به مرگ را داده اند و درخصوص آن نيز كتابى هم نوشته اند، گرچه نقطه نظر او با بسيارى از اين افراد در زمينه پزشكى يكسان نيست، اين مصاحبه ها او را به اين نتيجه رساند كه چيزى وجود دارد كه پس از مرگ ما به زندگى اش ادامه مى دهد. او مى گويد در طول مدتى كه با اين افراد مصاحبه داشتم آنها مى خواستند با ساير افرادى كه همين تجربيات را داشتند صحبت كنند. او در عوض شروع به حمايت از چنين افرادى كه يكى از گروه هاى بزرگ جهان هستند كرده و مى گويد مى خواستم داستان هايشان را بشنوم بنابراين در گردهمايى هايشان حاضر مى شدم. زوج هايى معمولى بيشتر زنان و مردان ميانسالى بودند كه گرد آمده تا در تجربه اى كه براى بسيارى از آنها تناوب سفر روحى و زندگى بود سهيم شوم. رابرت ميلهم مى گويد كه قلبش در اثر حمله قلبى از كار افتاد. «درد از بين رفته بود من روى جسم خودم معلق بودم و در حالى كه دراز كشيده بودم به خودم نگاه مى كردم كه رويم را مى پوشاندند.» پس از يك زندگى توام با خودخواهى اينك مرگ از من فرد بخشنده اى ساخته بود. آقاى كن اميك درخصوص يك NDE كه پس از يك واكنش آلرژى برايش پيش آمده مى گويد كه نفسش قطع شده و رنگش كبود شده. او مى گويد خودم را در آن حالت مى ديدم، مى توانستم بشنوم، حالاتى مثل ترس و آرامش را حس مى كردم. اميك مكث مى كند انگار كه دوباره آن حالت را تجربه مى كند. پس آن شىء كبود شده روى تخت كيست؟ آن منم. مى دانم كه منم. نگاه كردن به او مرا مى ترساند. اما واقعاً آن من نيستم، آن فقط جسم من است. اين مطالب مداركى كه نشان بدهد آنها از نظر كلينيكى مرده بودند را به دست نمى دهند ولى نكته اى در كنار اين مسئله وجود دارد. اين يك تجربه نزديك به مرگ است و اين است كه آنها را جذب مى كند. رومر مى گويد اينگونه افراد از اينكه مى فهمند تنها و يا ديوانه نيستند آرامش پيدا مى كنند، داستان هاى آنها ممكن است توهمى به نظر برسد ولى اينقدرها هم غيرعادى نيستند. آنها داستان هاى برگرفته از NDES يا تجربيات نزديك به مرگ را در سراسر جهان منعكس مى كنند مدارك جديد، نظريه هاى جديد بسيارى از محققين پزشكى بر اين عقيده اند كه تجربه هاى نزديك به مرگ هنگامى كه مغز فعاليت كامل و كافى نداشته باشد اتفاق مى افتند. آنها مى گويند ممكن است اين تجربيات باوركردنى باشند ولى نه به عنوان وجود زندگى پس از مرگ بلكه چيزى مثل خطور كردن به مغز و نيز معتقدند كه هوشيارى به تنهايى در مغز وجود ندارد. در نوشته اى كه در دسامبر ۲۰۰۱ در مجله پزشكى بريتانيايى به نام Lancet منتشر شد كارديولوژيست هلندى به نام ون لومل مى نويسد مرد ۴۴ساله اى را كه دچار حمله قلبى شده بود با آمبولانسى به بيمارستان آورده و دكترها قلب او را با دستگاه شوك دهنده به كار انداختند. پرستارى دندان هاى مصنوعى بيمار را از دهان او جهت جاى دادن لوله تنفسى در گلوى بيمار خارج كرد. سپس مرد را به بخش مراقبت هاى ويژه بردند. يك هفته بعد مرد بيمار پرستارى را كه دندان هاى مصنوعى او را از دهانش خارج كرده بود ديد و او را شناخت با اينكه در برخورد قبلى بيمار در حالت كما و مرگ كلينيكى بود. او به پرستار گفت شما دندان هاى مصنوعى مرا از دهانم خارج كرديد و در ادامه به توضيح ساير جزئيات پرداخت و گفت كه جداشدن روح از بدنش را مشاهده كرد. در تحقيقى جهت بيان تفاوت تجربه هاى نزديك به مرگ ون لومل و همكاران محققش با ۳۴۳ نفر كه دچار حمله هاى قلبى شده و زنده مانده بودند مصاحبه كردند. ۱۸ درصد از هوشيارى كامل خود صحبت كردند. ون لومل مى گويد اين افراد همه چيز را به طور كامل از احساس خود و آرامش پرواز به مرحله تجربه نزديك مرگ بيان كردند. متن چاپ شده محققان بريتانيايى در بيمارستان عمومى ساوتهمپتون در مجله «Resuscitation» به اين نتايج اشاره مى كند كه ۱۱درصد از بيماران داراى حافظه كامل در دوره بيهوشى بوده اند. شش درصد از آنها پس از حمله قلبى به هوش آمدند و به زندگى بازگشتند و تجربه هاى نزديك به مرگ خود را بازگو كردند. هم ون لومل و هم محققين بريتانيايى بر اين باورند كه اين يافته ها بيانگر اين مسئله است كه هوشيارى مى تواند در صورت فقدان فعاليت مغز نيز وجود داشته باشد. «شما مى توانيد مغز را با يك دستگاه تلويزيون مقايسه كنيد.» او مى گويد: «برنامه تلويزيونى در دستگاه تلويزيون شما نيست.» پس هوشيارى كجا است؟ آيا در تك تك سلول هاى بدن است؟ ون لومل مى گويد من فكر مى كنم كه چنين باشد. «ما مى دانيم كه روزانه ۵۰ ميليون سلول مى ميرند.» او به اين مسئله اشاره مى كند كه اين نابودى در مقياس بالا به اين معنى است كه تقريباً همه سلول هاى تشكيل دهنده وجود من و شما نو و جديد هستند در صورتى كه ما نسبت به آنچه هميشه بوده ايم تغييرى را احساس نمى كنيم. براى ون لومل مسئله به اين صورت ادامه مى يابد كه بايد «نوعى ارتباط بين سلول هاى ما وجود داشته باشد» يا به عبارت ديگر همه سلول هاى ما نه فقط سلول هاى مغزى بلكه تريليون سلول ديگر كه در ماهيچه ها، استخوان بندى، روده و احشا، پوست و خون وجود دارند «به طريق شبكه مانندى با هم تبادل اطلاعات يا گفت وگو دارند» در نتيجه ما تجربياتمان را فعالانه حفظ كرده حتى در زمانى كه بيليون سلول تشكيل دهنده بدن ما از بين رفته و بيليون سلول ديگر جاى آنها را مى گيرند. پس در اين صورت همه سلول ها هنگام مرگ مغزى نيز زنده اند و مى توانند از طريق ذهن از مسائل به نحو غيرقابل توضيحى آگاه شوند. عقايد و پيشنهادات ممكن است ما را از مراحل توضيحى تجربه هاى نزديك به مرگ دور كند مثل دلايل محكم زندگى پس از مرگ ولى آنها افق هاى جذاب خودشان را دارند. پس اين به چه معنى است اگر ذهن انسان پس از مرگ مغزى فعاليت داشته باشد آيا بايد در مورد بازگشت پس از مرگ مغزى بازنگرى داشته باشيم. تجربه هاى نزديك به مرگ ما را وادار مى سازند كه مجدداً سئوالاتى را كه فكر مى كرديم پاسخشان را مى دانيم امتحان كنيم. مرگ چيست؟ هوشيارى كجا است؟ و آيا علم مى تواند روح را بيابد؟ http://www.tafrihi.com/archive/2006/9/29.htm |
|||
|
|
۱۹:۰۲, ۲۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
(۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۳۸)هانا نابغ نوشته است: آقای rahbarمنظورم از روان کارکرد مغز هست. ما مغز خود هستیم. چیزی بیشتر از آن نیستیم. کارکرد مغز هم دریافت و ارسال پالس های الکتریکی، و فعالیت های شیمیایی است (من پزشک نیستم، اما تقریبا یه همچین چیزی هست). روح یک موجودیت ماورا الطبیعه هست. یعنی تابع قوانین طبیعی و فیزیک نیست. البته وجود آن اثبات نشده، و بیشتر (از نظر من) برای توضیح ناشناخته های به اون پرداخته شده. مثلا همین وقایعی که جناب وحید تعریف کردند. در قدیم نمی دانستند مغز چگونه کار می کند. برای همین به بیماران روانی می گفتند: دیوانه. یعنی «دیو» در آن ها رسوخ کرده. بعدها فهمیدند دیوی در کار نیست. بیماری روحی هم همان روانی است. از قدیم مصطلح شده. (۲۸/تیر/۹۰ ۱۸:۳۹)وحید110 نوشته است: ...نمی دانم چه بگویم جناب وحید. گفتم که شاید هم من اشتباه می کنم. شاید هم این ها که گفتید ناشناخته ای دیگر باشد که روزی بوسیله علوم توضیح داده شود. (مانند همان قضیه دیوانه) |
|||
|
۱۹:۰۶, ۲۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
آقا وحید
نظر شما هم در مورد تفاوت روح و روان همینه؟ |
|||
|
۱۹:۱۷, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۱۹:۱۸ توسط بیداری اندیشه.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
ببخشید که من وارد بحث میشم.
به گمانم یه اشتباهی صورت گرفته. ما تجربه درد و عشق و یادگیری و .... همه رو به عهده مغز می اندازیم در حالیکه این کاملا اشتباهه. مغز هم یک ماهیچه هست مثل دست و پا. احساسات و عواطف چیزی نیست که درون مغز باشه. مغز واسطه بین عالم ماوراء و عالم ماده است. مغز هم یک ابزار در اختیار روح هست مثل دست و پا و زبان و .... مثال می زنم. مغز به منزله cpu کامپیوتر هست و چشم و گوش و دست و پا به منزله ماوس و کیبورد و مانیتور و کارت صدا. درسته کارکرد مغز از سایر اعضا پیچیده تر هست اما فرقی نمیکنه. مغز هم یک ابزاره. اما اینجا روح اصل داستانه. در واقع سیستم عامل کامپیوتر که از مغز هم به عنوان یک ابزار برای کاربردهای مختلف استفاده میکنه. ببخشین که وسط بحث وارد شدم اما این اشتباه زیاد میشه که مطالب ماوراء مثل درد و عشق و حزن و .... رو به یه تکه گوشت منتصب می کنن در حالیکه این مسائل به روح انسان بر می گرده. |
|||
|
|
۱۹:۲۳, ۲۸/تیر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۸/تیر/۹۰ ۱۹:۲۶ توسط هانا نابغ.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
من هم نظر شما رو قبول دارم. این با استدلالهای عقلی هم بیشتر هماهنگی داره.
خواستم این سوال و بپرسم شاید کسانی که در بحث هستند نکته خاصی به نظرشون بیاد. |
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |












