|
در احوالات ...
|
|
۱۴:۱۸, ۲۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با سلام و خدا قوت
میخاستم تو این تاپیک به معرفی عارفان و سالکانی که شاید کمتر اسمی ازشون شنیده باشیم یا اینکه کمتر چیزی ازشون میدونیم بپردازم . آدمایی که تو این عصر طی الارض میکردند و به مقامات عالیه رسیدند . من رو از کمکاتون بی نصیب نگذارید . یا حق
|
|||
|
|
۱۴:۳۶, ۲۶/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
نقل قول:ادمایی که تو این عصر طی الارض میکردند و به مقامات عالیه رسیدندبا تشکر از شما و ایده خوبتان عرفان و شناخت به طی العرض نیست . به بندگیست . بسیاری از این امورات مثل کشف و کرامت نه نشانه است و نه مقصد ممکن است از فردی چیزهایی دیده شود اما فقط اثز نفسش باشد . نباید به این امور تکبه کرد هر چند ممکن است عرفا مقاماتی هم داشته باشند . یا حق |
|||
|
|
۱۲:۵۴, ۲/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/مهر/۹۰ ۱۲:۵۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
عارف کسی است که خدا را حقیقتاً بشناسد
کسی که حقیقتاً خدا را بشناسد ، کرامت حقیقی اش این است که به من کمک کند تا من از معصیت خدا نجات پیدا کنم و عبد مطیع خدا شوم و محب محبوبین خدا شوم و دشمن دشمنان خدا شوم به این میگن عارف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عرفان به طی الارض و کرامت و این جور مسائل نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه کسی مرد هست بیاد کاری کنه که من چنان مجذوب خدا و خاشع در برابر خدا شوم که از معصیت خدایم بیزار شوم و غرق در حب اهل بیت و بغض دشمنان اهل بیت شوم مانیومدیم طی الارض کنیم یا به مقامات عالیه برسیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به فرض به کمال و سعادت هم رسیدیم خوب که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باز توی همه ی اینها که دقت کنی، یک من میبینی یعنی منیّت من از بین نرفته من می خواهم به کمال برسم، من می خواهم به مقامات برسم، من می خواهم به سعادت برسم کمال این است که به این برسم که من باید مطابق خواست محبوبم شوم چون وظیفه ی من هست و من عبد خدایم اینجا خدا میشود محور و نه من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! با این برداشت اگر هر چه در راه آدم شدن تلاش کردم و نشد دیگه جای گله و شکایتی باقی نمیمونه که ای بابا این چه وضعی ما این همه جون کندیم آخر هم هیچی باید جون بکنیم چون وظیفه ی ماست که عبد خداییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کمال در این است که ما بفهمیم فقیر محض هستیم به درگاه خدایی که غنی بالذات است و کمال من در عبد بودن است و عبد فقط به امر مولایش عمل میکند بی چشم داشت و بدون این که طلبکار باشد |
|||
|
|
۱۳:۲۰, ۲/مهر/۹۰
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
سلام.
البته این رو هم بگیم که طی الارض نصیب هر کسی نمیشه.نصیب عبد خاشع و خاضع و فروتن میشه. الامور بالنیات. نیت!!!!!!!!!!!!!!!!!!نیت بی نهایت مهمه!!!!!!! یه داستان خوندم،دقیقا یادم نیست،تو بحارالانوار بود،یا داستان دوستان محمد اشتهاردی.گمانم بحارالانوار بود. که عابدی(دقت کنید،عابدی،نه عبدی)سی سال نمازش را در صف اول جماعت می خواند.روزی به هر دلیلی به صف اول نرسید و از این که در صف دوم بود،احساس حقارت میکرد.از این رو فهمید تمام آن سی سال از روی ریا بوده!!!! شخصی محضر امام صادق آمد و گفت:مرا نصیحتی فرما:امام فرمود:عبد ساده و بی ریای خدا باش،نه عابد ریا کار خدا. التماس دعا. |
|||
|
|
۱۴:۰۲, ۳/مهر/۹۰
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
جناب حاج سید هاشم موسوی حداد در سال 1318 ق. در کربلا چشم به جهان گشود. پدرش سید قاسم و مادرش زنی از قبیله جنابی های کربلا به نام هدیه می باشد.جدش سید حسن از شیعیان هند بوده و به کربلا مهاجرت کرده است. در آنجا به سقایی مشغول و به حیا و پاکدامنی زبانزد بوده است. از حکایتهای عبرت آموزجد ایشان آنکه: اعراب غیرتمند اطراف کربلا بعضی اوقات زنان خود را به همراه آقا سید حسن به کربلا می فرستادند تا لوازم مورد نیاز را تهیه کنند. در تمام راه تا شهر کربلا حتی یک بار هم بی اختیار نگاه سید حسن به آنها نمی افتاد و این نشان از شدت احتیاط و توجه وی داشت. ایشان در کربلا خانه ایی را سقایی می کرد به قدری در هنگام آب رسانی خویشتن دار بود که از وقت داخل شدن به منزل تا خارج شدن سرش را به طرف دیوار بر میگرداند تا زنی را نبیند خواه در آن منزل کسی باشد یا نباشد. یکی از بزرگان می فرمود: از خود آقا سید هاشم حداد شنیدم که فرمود مضطرب و سرگردان بودم و برای یافتن استادی که در مدرسه هندی تدریس داشت و معروف به میرزا علی آقا قاضی بود به نجف اشرف رهسپار شدم وقتی داخل مدرسه هندی شدم، نگاهم به سیدی افتاد که در روبروی در ورودی نشسته بود.به محض نگاه کردن به وی اضطراب از دلم رفت.آیت الله تهرانی می نویسد:ایشان پس از ورود به مدرسه هندی بی اختیار به سوی علامه قاضی رفته و پس از سلام دستش را می بوسد و آیت الله قاضی نگاهی به او کرده، می گویند: سید هاشم! رسیدی؟ وی در آن مدرسه حجره ای گرفته و از آن موقع شاگردی در نزد استاد را شروع کرد. وی تا پایان عمر آیت الله سید علی قاضی تحت تربیت آن فرزانه عصر بود. سید هاشم در مدرسه هندی در حجره ای ساکن بود که سید بحرالعلوم در آن ساکن بوده است. علامه قاضی بسیار به حجره ایشان می آمدند و گاهی می گفتند امشب حجره را خالی کن که می خواهم تنها در آن بیتوته کنم. این خود نشان از نورانیت این حجره شریف دارد و خداوند توفیق سکونت در آن را نصیب حاج سید هاشم کرده بود.مرحوم سید هاشم حداد یکی از شاگردان برگزیده اخلاقی آیت الله سید علی قاضی بود .وی پس از استفاده و خوشه چینی از خرمن معارف و علوم با توشه ای از تهذیب و معنویت به دیار خود، کربلای حسینی، بازگشت کرده و در آنجا تشکیل خانواده داده و به شغل نعل بندی پرداخت. حاج سید هاشم حداد، زندگیش با فقر و سختی می گذشت. حدود دوازده سال در منزل پدر زن خود زندگی می کرد. چنان زندگی زاهدانه داشت که می گوید ما زیرانداز و روانداز نداشتیم و در سرما برای گرم نگهداشتن خود، نیمی از زیلوی کف پوش اتاق را به روی خود می انداختیم.ایشان با جدیت مشغول کار بود؛ ولی مراجعه فقیران و نسیه دادن به مشتریها که گاهی بر نمی گرداندند و نصف کردن در آمد با شاگرد خود، چیزی برای وی باقی نمی گذاشت.حال ایشان به گونه ای بود که نمی توانست بر خلاف این رویه عمل کند؛ چرا که استفاده از محضر استاد عارف علامه قاضی چنین اجازه ای به ایشان برای جمع مال و رد فقیر و نسیه ندادن به ایشان نمی داد. ایشان به یازمندی که می رسید، دست در جیب می کرد و بدون شمارش پول می داد و گاهی هر چه داشت به آن مستمند می داد.از خدمت کردن به دوستان بسیار خوشحال می شد و از هیچ کاری چه تهیه کردن غذا، شستن ظرف ها و جارو کردن اتاق فروگذار نمی کرد. در هدیه دادن دست بازی داشت و به دوستان هر چه بود می داد. سجاده، تسبیح، انشگتر. به طور معمول از فروشندگان فقیری که کنار صحن می نشستند، خرید می نمود و همیشه از عطر استفاده و اغلب در اتاقش عود روشن می نمود. غذایش نان با کمی سبزیجات بود. نیایش شبها که معمولا همه خواب بودند حاج سید هاشم حداد به نیایش می پرداخت. شبها تقریبا خواب نداشت؛ با صوتی دلربا قرآن می خواند و به قرائت قرآن با صدای حزین بسیار علاقه مند بود. اول شب کمی استراحت می کرد و سپس برای مناجات بر می خاست؛ چهار رکعت نماز می گذارد، که مدتی طول می کشید. سپس رو به قبله حال تفکر و توجه مدتها می نشست. سپس قدری استراحت می نمود و دو باره نماز می خواند. تا نزدیک اذان صبح، همین رویه ادامه داشت. علامه تهرانی می گوید: در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شبها داشتند، یکی از شاگردان ایشان که در مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان می گریست، که دیگران را تحت تأثیر می گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت. چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود: سید محمد حسین این گریه ها و این حرقت دل را می بینی؟ من صد برابر او دارم؛ ولی ظهور و بروزش به گونه دیگر است. پس کی نماز می خوانی؟ در زمانی که جناب سید هاشم به ایران سفر کرده بود، شهید مطهری با ایشان ملاقات خصوصی داشت. ساعتی با هم بحث می کنند. موقع برگشت، شهید بزرگوار با شادابی می گوید: این سید حیاتبخش است. در دیدار بعدی، استاد مطهری از ایشان درخواست دستورالعمل می نماید. سید عارف نیز دستوراتی به ایشان می دهد.این دیدارهای پر خاطره می گذرد تا اینکه شهید مطهری سفری به عتبات عالیات می کند. در آنجا چند بار به خدمت حاج سید هاشم می رسد. استاد مطهری می گوید: یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را میخوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن.حضرت سید هاشم به شهید مطهری علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید. نترس! همه جا با توام روزی حاج حبیب سماوی جوانی را که زیر نظر او تربیت می شد و حالات خوشی پیدا کرده و اهل مکاشفه گشته بود؛ به نزد عارف فرزانه حاج سید هاشم می آورد، تا به دست استاد بسپارد.
جوان از مکاشفات قوی خود سخن می گوید که مرا به مراحل صعود می دهند؛ که از شدت جلال تحمل آن برایم سخت است و ترس مرا فرا می گیرد و چه بسا این ترس موجب توقف و عدم حرکت من می گردد. حضرت حداد فرمودند: هیچ خوف نداشته باش! هر جا می خواهند ببرند. من با تو هستم. ادامه دارد ...به نقل از کتاب ناگفته های عارفان ج 2 و کتاب روح مجرد
|
|||
|
|
۱۴:۴۳, ۵/مهر/۹۰
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
.... در احوالات شیخ هاشم حداد
اسرار سفر مرحوم آیت الله انصاری همدانی در سالهای آخر عمرشان با اینکه بیماری داشتند سفری به پاکستان می نمایند از آقا سید هاشم حداد این موضوع پرسیده شد. فرمودند: سفر این بزرگوار دو گونه است: یا اینکه در آن نواحی عاشق دلسوخته ای است که درمان درد هجران او در عالم توحید به دست این مرد می باشد. خداوند او را مأمور می کند که از آن دلسوخته دستگیری نماید و یا به این علت است که بناست در آن منطقه عذابی فرود آید. خداوند این بنده را امر می نماید که از آن محل عبور کند و به برکت نفس رحمانیه این بنده، خداوند عذاب را از اهل آنجا بر می دارد. مفسر الهی علامه تهرانی می فرمود:در مدتی که استاد در مشهد مشرف بودند؛ به بنده فرمودند تفسیر سوره توحید بگویید.بنده که نه مطالعه ای و نه کتابی همراه داشتم، تفسیر را شروع نمودم. فکر می کردم در همان جلسه تمام می شود؛ ولی یازده جلسه طول کشید و حیران بودم؛ مطالبی که نه خوانده ام و نه گفته ام و نه شنیده ام بیان می شود.معلوم بود که جناب سید هاشم تصرف نموده و القاء می نمایند و بنده همچون بلندگویی می باشم که آن معانی را ابراز می کند. افسوس می خورم که چرا در آن زمان تفسیرها ضبط نشد. نورانیت شیخان مرحوم آقای حداد از قبرستان شیخان قم بسیار خشنود بودند و می فرمودند بسیار پر نور و برکت است و خدا می داند، چه نفوس پاک و طیبی در آن مدفون است. پس از قبر حضرت معصومه علیها السلام که فضای قم و اطراف آن را نورانی و سبک کرده است و به واسطه برکات آن بی بی، گویی خستگی از زمین قم برداشته شده است؛ هیچ مکانی در قم به اندازه این قبرستان، نورانی و با رحمت نیست و سزاوار است، طلاب بیشتر توجه داشته باشند و نگذارند این آثار محور و دستخوش فراموشی شود. جانهای پاک علامه تهرانی می گویند:یک روز با ماشین دوستی به همراه جناب حداد به جایی می رفتیم.در بین راه چون آن دوست در دانشگاه تهران کاری داشت، در کناری ماشین را نگه داشت و به دنبال کارش رفت. آقا در این حین خيلی خوشحال شدند و فرمودند:عجب جانهای مستعدی از جوانان، در این محیط می باشد! حیف است که انسان نمی تواند لب بگشاید و از اسرار و مخفیات پرده بر دارد! یا صاحب الزمان
آقا سید هاشم در گفتارشان و تغییر از حالتی به حالتی کلمه یا « صاحب الزمان » را خیلی بر زبان جاری می کردند.یک روز فردی از ایشان پرسید. آیا شما خدمت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه رسیده اید فرمودند:کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیفتد. نصایح راه معنویت، ایثار و از خود گذشتگی می خواهد.اما بعضی از رفقای ما سستی می کند و حاضر به انفاق نیستند و لذا متوقف می مانند.من برای ملاقات و دیدار آنها زیاد به کاظمین می روم و شبها و روزها میمانم اما این کافی نیست. زیرا در مجالس انس پیوسته ذکر جمال می شود و نشاطی حاصل می گردد. اما همین که بخواهم گوشی از کسی بگیرم، همه فرار می کنند و کسی باقی نمی ماند.بالاخره بدون جلال که کار تمام نمی شود. و لذا من در کار بسیار از آنها متحیرم. آنگاه با چه لطایف الحیلی و چه رمزهایی که نه کاسه بکشند و نه دست بسوزد باید بعضی از اوقات، آنان را وادار به امر خلاف میلشان کنم تا فی الجمله تمکین پیدا نمایند و راهشان استوار گردد.همچنین می گفتند :در هر حال با خدا معامله کن. به این معنی که معامله با خلق خدا، معامله با خدا است. باید متوجه بود که عیال و اولاد و همسایه و شریک و مأمومین مسجد همه مظاهر اویند.اگر با مردم یا با فرزندان خود دعوا می کنی ظاهری و غیر واقعی بکن که نه خودت اذیت شوی و نه به آنها صدمه ای برسد. اگر جدی دعوا کنی، برای طرفین صدمه دارد. عصبانی جدی هم برای تو ضرر دارد و هم برای طرف تو که از دست مردم فرار می کنی برای آن است که اذیت آنها به تو نرسد، یا اذیت تو به آنها نرسد. صورت دوم خوب است نه صورت اول و صورتی بهتر نیز هست و آن اینکه خود و دیگران را نبینی.باز از سخنان اوست که: فرزندان و اهل بیت را عادت دهید که بین الطلوعین بیدار باشند. دعاها و توسلات خوب است ولی باید انسان اثر را از خدا بداند و از خدا بخواهد. دام های سیر الی الله آقا سید هاشم حداد می فرمود: روزی برای دیدن شخصی در کاظمین به مسافرخانه اش رفتم، دیدم پس از تعداد زیادی که به حج رفته بود باز عازم سفر حج می باشد، به وی گفتم: تو که هر روز کربلا می روی، مشهد می روی، مکه می روی، پس کی به سوی خدا می روی، وی خوب حرف مرا درک کرد ولی خود را به نادانی زد و با خنده ای درخواست دعای سفر از من کرد و رفت. بعضی از مردم حتی برخی از کسانی که ادعای سلوک دارند مقصود واقعیشان از این مسافرتها خدا نیست و برای انس ذهنی به مدارک خود و سرگرمی با گمان و خیال و پندار و شاید برای به دست آوردن مدتی مکان خلوت با همراه و یا دوستان خود به آن مکانهای مقدس مسافرت می کنند! و چون به دنبال خدا نرفته و نمی خواهند بروند، از آن مشرب توحید نمی نوشند و از آب ولایت جرعه ای بر کامشان ریخته نمی شود و تشنه کام باز می گردند. به همان حکایات و احوال اولیا سرگرم و با اشعار عرفانی و دعاها و مناجاتهای صوری بدون محتوا عمر خودشان را به پایان می رسانند. اجابت دعوت حق عارف کبیر و موحد بی نظیر جناب سید هاشم حداد به بیماری مبتلا شد و نزدیکان هر چه تلاش کردند سودی نکرد خود آقا می فرمود: حال من خوب است شما چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. ولی نزدیکان تحمل نداشتند. ایشان را در بیمارستان کربلا بستری کرده تحت معالجه طبیب مخصوص خودشان، سید محمد شروقی قرار گرفت.روز دوازدهم رمضان حدود سه ساعت به غروب آقا می فرماید: مرا مرخص کنید! سادات در منزل، منتظرم می باشند. دکتر می گوید: امکان ندارد. آقا می گوید: تو را به جده ام فاطمه زهرا علیها السلام قسمت می دهم! بگذار بروم؛ سادات منتظر هستند و من تا یک ساعت دیگر از دنیا می روم. دکتر با شنیدن قسم، او را مرخص می نماید. ایشان به منزل می آیند. جمعی آنجا بودند و در مورد آیه «انا سنلقی علیک قولا ثقیلا» از آقا می پرسند. وی می فرماید: جبرئیل در برابر عظمت رسول الله ثقلی ندارد تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست. «لا هو الا هو». بعد درخواست حنا میکند و به رسم دامادها حنا می بندد و می گوید اتاق را خلوت کنید و رو به قبله می خوابد. لحظاتی می گذرد و اطرافیان وارد اتاق می شوند می بینند ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرده است.دکتر بر طبق گفته آقا، در همان ساعت به منزل ایشان آمد ودید حاج سید رو به قبله خوابیده است. گوشی را بر قلب او گذارده، می بیند قلب از کار افتاده است. گوشی را به گوشه ای پرت کرد و های های شروع به گریه می نماید.آقا را شبانه غسل و کفن کردند، جمعیت انبوهی غیر منتظرانه و نشناخته برای تشییع از کربلا و اطراف با چراعهای زنبوری آمدند. ایشان را پس از طواف در حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام، در وادی الصفای کربلا در مقبره شخصی که برای ایشان تهیه شده بود، به خاک سپردند. این عبد صالح خدا بعد از 86 سال زندگی در این دنیا وظیفه انسانیت و عهد الهی را به انجام رساند و با کوله باری از بندگی و یگانه پرستی در دوازدهم ماه مبارک رمضان سال 1404 ق. به سوی معشوق رهسپار گردید. |
|||
|
|
۱۰:۱۸, ۶/مهر/۹۰
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
سید بحرالعلوم(رحمه الله علیه) متوفاى ۱۲۱۲ ق. جلوه نور محمد مهدی،فرزند سید مرتضى طباطبایى بروجردى ،از نوادگان امام حسن مجتبی(علیهالسلام) در یک خانواده روحانى و پرهیزکار،در شب جمعه از ماه شوال ۱۱۵۵ق./۱۱۱۳ش.در شهر کربلاى معلى پا به عرصه هستى نهاد[۱]. شبى که سید به دنیا آمد پدر وى در عالم خواب دید که امام رضا (علیهالسلام) دستور دادند «محمد بن اسماعیل بن بزیع» (از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جواد علیهمالسلام)شمعى بر فراز بام سید مرتضى (منظور خود اوست) برافروزد. وقتى محمد بن اسماعیل آن شمع را روشن کرد نورى از آن شمع به آسمان بالا رفت که نهایت نداشت.[۲] پدر از آن رویاى راستین بیدار میشود و همزمان خبرمولود تازه رسیده را به او میدهند. در محضر اساتید او از دوران کودکى در دامن پر مهر و محبت مادر پاکدامنش و در پرتو توجهات پدر بزرگوارش سید مرتضى (متوفاى ۱۲۰۴ق.) به آداب و اخلاق اسلامى خو گرفت و رفته رفته رشد یافت. پس از گذراندن دورههاى علوم مقدماتى و سطح (فقه و اصول) در آغاز بلوغ به درس خارج که از سوى پدرش تدریس میشد راه یافت و پس از پنج سال درس و بحث فشرده به مقام بلند اجتهاد نایل آمد.[۳] سید محمد مهدى همچنین در محضر اساتید بنام حوزه کربلا و نجف اشرف شرکت جست؛فرهیختگان بنامى چون: محمد باقر وحید بهبهانی(۱۱۱۸-۱۲۰۸ ق.)، شیخ یوسف بحرانى (۱۱۰۷-۱۱۸۶ ق.)، محمد تقى دورقى نجفی( متوفى ۱۱۸۶ق.) و مهدى فتونى نباطى عاملى (متوفى ۱۱۸۳ ق.). [۴] اوحکمت و فلسفه را نزد آقا میرزاابوالقاسم مدرس فرا گرفت و آن حکیم وارسته نیز در نزد وى درس اصول و فقه را آموخت.[۵] وحید بهبهانى در اواخر عمر خویش مردم را درمسائل و فتواهاى احتیاطى به سوى سید محمد مهدى راهنمایى میکرد[۶] و او را مجتهدى جامع الشرایط میدانست. سید در سال ۱۱۸۶ ق. به قصد زیارت مرقد مطهر امام رضا (علیهالسلام) و دیدار با علماى بزرگ ایران وارد مشهد مقدس شد و در مدت اقامت شش یا هفت ساله[۷] خود در آن شهر ، علاوه بر دیدارهاى علمى با مردم و مباحثات با علما، در درس استاد میرزا مهدى اصفهانى خراسانى (۱۱۵۳-۱۲۱۸) شرکت کرد و فلسفه، عقاید و کلام را از آن مرد بزرگ آموخت و براندوخته علمى خویش افزود. لقب «بحرالعلوم» از زبان این استاد براى اولین بار به سید محمد مهدى طباطبایى گفته شد. استاد که از هوش و استعداد او شگفت زده شده بود در حین درس خطاب به شاگرد خود میگوید: «اخا انت بحرالعلوم» یعنى تو دریاى علم هستی. ازآن لحظه سید به این لقب معروف شد.[۸] آثار علمى سید آثارى که در کتابها از آنها نام بردهاند – که بعضى از آنها چاپ گردیده و برخى چاپ نشده است – بدین قرار است: ـ المصابیح فى الفقه (در سه جلد) ـ الفوائد فى الاصول ـ مشکاه الهدایه ـ الدره النجفیه (رسالهاى در فقه) ـ رساله فى الفقیر والغنى ـ رساله فى عصیر الزبیبى ـ شرح الوافیه (در علم اصول فقه) ـ تحفه الکرام (در تاریخ مکه و بیت الله الحرام) ـ مناسک حج ـ حاشیه بر کتاب شرایع (بحث طهارت) ـ حاشیه برکتاب «الذخیره» سبزوارى ـ الدره البهیه فى نظم رؤوس المسائل الاصولیه ـ کتاب الرجال (معروف به فوائد الرجالیه) ـدیوان شعر و رسالهاى فارسى در شناخت خدا.[۹] آثار اجتماعى با توجه به سنگینى مسؤولیتهاى علمى سید آثار اجتماعى و معنوى گرانبهایى از او مشاهده مینماییم که به نمونه هایى از آن یادگارها اشاره میکنیم: ۱ـ مشخص کردن مقام و جایگاه حضرت حجه بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مسجد سهله و بناگذارى قبهاى در این جایگاه مقدس ۲ـ بنا کردن گلدسته در صحن شریف علوى در طرف جنوبى و تعمیر دیوارهاى صحنهاو حجرههایى که در حال خرابى بود. ۳ـ ترغیب و راهنمایى نسبت به تعمیرمسجد شیخ طوسى در نجف اشرف. ۴ـ ایجاد کتابخانه خطى (مکتبه بحرالعلوم) ۵ـ بالا آوردن ارتفاع مسجد کوفه به منظور سهولت در تطهیر و پاک نمودن آن. ۶ـ مشخص کردن جایگاه مسجد رأس الحسین در نجف اشرف. ۷ـ تعیین جایگاه قبر مختار ثقفى که الان به قبر مسلم معروف است. ۸ـ تعیین جایگاه مرقد حضرت هود و صالح (علیهماالسلام) در نجف اشرف. ۹ـ اضافه کردن مقدارى از اراضى به مسافت حرم مطهر و ایجاد تأسیساتى در اطراف حرم که مورد نیاز زوار بود.[۱۰] سر عشق به منظور درک بیشتر عظمت و بزرگى سید بحرالعلوم چند نمونه از ارتباط و دیدارهاى وى با حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بیان میکنیم. الف) ناقه سوار آخوند ملا زین العابدین سلماسى – از شاگردان و یاران نزدیک سید – میگوید: ایامى که در جوار خانه خدا نزد سید به خدمت مشغول بودم، روزى اتفاق افتاد که در خانه چیزى نداشتیم. مطلب را به سید عرض کردم، چیزى نفرمود. از عادات جناب بحرالعلوم این بود که صبح اول وقت طوافى دور کعبه میکرد و به خانه میآمد و به اتاقى که مخصوص خودش بود، میرفت. ما قلیان تنباکویى براى او میبردیم، آن را میکشید و براى هر صنفى بر طریق مذهبش درس میگفت. در آن روزى که از تنگدستى شکایت کردم، چون از طواف برگشت به حسب عادت قلیان را حاضر کردم که ناگهان کسى در را کوبید. سید بحرالعلوم بشدت مضطرب شد و به من گفت: قلیان را بگیر و از اینجا بیرون ببر. آنگاه خود با شتاب به طرف در رفت و آن را باز کرد. شخص بزرگوارى در لباس عربى داخل و در اتاق سید نشست و سید در نهایت فروتنى و ادب دم در نشست. ساعتى نشستند و با یکدیگر سخن گفتند. آنگاه برخاست و در خانه را باز کرد و دست مهمان را بوسید. او را برناقهاى که دم در خانه خوابانده بود سوار کرد. مهمان رفت و بحرالعلوم با رنگ دگرگون بازگشت و حوالهاى به دست من داد و گفت: این حوالهایست براى مرد صرافى که در بازار صفاست.نزد او برو و هر چه بر او حواله شده بگیر. آن حواله را گرفتم و آن را نزد همان مرد که سید سفارش کرده بود، بردم. مرد چون حواله را گرفت به آن نظر نمود و آن را بوسید و گفت: برو چند باربر و کارگر بیاور. پس رفتم و چهار باربر آوردم. به قدرى که آن چهارنفر قدرت حمل داشتند، پول آن زمان را برداشتند و به منزل آوردند. من فورى برگشتم نزد آن صراف که از حال او و نویسنده حواله جویا شوم که او چه کسى بود. وقتى رفتم نه صرافى را دیدم و نه مغازهاى را که دیده بودم. از مغازه صراف پرس و جو کردم، گفتند: ما اصلا در اینجا دکان صرافى ندیدهایم.[۱۱] ب) مانند دریا میرزاى قمى – نویسنده کتاب قوانین – میگوید: من با علامه بحرالعلوم در درس آقا وحید بهبهانى هم مباحثه بودم. اغلب من براى او بحث را تقریر میکردم تا اینکه به ایران آمدم وکم کم شهرت علمى سید بحرالعلوم به همه جا رسید و من تعجب میکردم. تازمانى که خدا توفیق عنایت فرمود که براى زیارت عتبات موفق بشوم. وقتى به نجف اشرف وارد شدم سید را ملاقات کردم. مسألهاى عنوان شد، دیدم سید بحرالعلوم دریاى مواج و عمیقى از دانشهاست. پرسیدم: آقا ما که با هم بودیم، شما این مرتبه را نداشتید و از من استفاده میکردید، حال شما را مانند دریا میبینم. سید فرمود: میرزا، این از اسراراست که به تو میگویم. تا من زندهام به کسى نگو وکتمان بدار. من قبول کردم،آنگاه فرمود: چگونه این طورنباشم و حال آنکه آقایم (حجه بن الحسن عج) مرا شبى در مسجد کوفه به سینه مبارک خود چسباند.[۱۲] ج) تلاوت قرآن میرزا حسین لاهیجى به نقل از شیخ زین العابدین سلماسى میگوید: روزى بحرالعلوم وارد حرم مطهر امام على (علیهالسلام) شد و سپس این شعر را زمزمه کرد: چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن به رخت نظاره کردن سخن خدا شنیدن پس از آن از بحرالعلوم سبب خواندن این شعر را پرسیدم فرمود: چون وارد حرم حضرت على (علیهالسلام)شدم دیدم مولایم حجه بن الحسن (عجل الله تعالى فرجه الشریف) در بالاى سر به آواز بلند قرآن تلاوت میکند. چون صداى آن بزرگوار را شنیدم این شعر را خواندم.[۱۳] غروب آفتاب سید بحرالعلوم که به علت بیمارى مدتى توان تدریس نداشت و در منزل به مطالعه و تألیف مشغول بود، سرانجام در روز ۲۴ ذیحجه (یا رجب) سال ۱۲۱۲ ق. رخ از دیار فانى برتافت و به عالم بالا پرواز کرد. درگذشت سید در عالم اسلام اثرى عمیق برجاى گذاشت و دنیاى شیعه را در ماتم فرو برد. پیکر مطهر او پس از تشییع باشکوه و اقامه نماز،در جنب مرقد شیخ طوسى در نجف دفن شد.
[b][۱] - فوائد الرضویه: شیخ عباس قمی، ص ۶۷۶- مستدرک الوسایل: میرزا حسین نوری، ج ۳، ص ۳۸۳ – قصص العلماء: میرزا محمد تنکابنی: ص ۱۶۸ – اعیان الشیعه: محسن امین عاملی: ج ۱۰،ص ۱۵۸. [۲] - فوائد الرضویه: ص ۴۷۶ – قصص العلماء: ص ۱۶۸ – اختران تابناک: ذبیح الله محلاتی: ج ۱، ص ۴۱۲. [۳] - مقدمه فوائد الرجالیه: ص ۳۳؛فقها نامدار شیعه: عقیقى بخشایشی:ص ۲۱۹. [۴] - سید بحرالعلوم دریاى بى ساحل: نورالدین على لو: ص ۲۵-۳۲. [۵] - مقدمه فوائد الرجالیه. [۶] - مکارم الاثار: ج ۱، ص ۴۱۷-۴۲۱. [۷] - اعیان الشیعه: ج ۱۰، ص ۱۵۹. [۸] - روضات الجنات: سید محمد باقر خوانساری: ج ۷، ص ۲۰۴. [۹] - اعیان الشیعه: ج ۱، ص ۱۶۰ – شعراى الغری: ج ۱۲، ص ۱۳۹. [۱۰] - مقدمه فوائد الرجالیه: ص ۹۵-۹۶ – ماضى النجف و حاضرها:ج ۱، ص ۹۶، ۱۰۵ و ۲۴۶. [۱۱] - منتهی الآمال: شیخ عباس قمی، ج ۲، ص ۵۴۷ – فوائد الرضویه: ص ۶۸۰. [۱۲] - گنجینه دانشمندان: محمد شریف رازی: ج ۸، ص ۳۷۱. [۱۳] - فوائد الرضویه: ص ۶۸۲.[/b] |
|||
|
|
۱۰:۰۰, ۱۴/مهر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/مهر/۹۰ ۱۰:۱۵ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
آیت الله بروجردی(رحمة الله علیه) از سادات طباطبائی بروجردی و با سی واسطه به دومین پیشوای شیعیان حضرت حسن بن علی علیهما السلام می رسد. جدّ ششم آن مرحوم، فقیه عالیقدر سید محمد بروجردی است که از بزرگان و دانشمندان قرن یازدهم هجری به شمار می رود. نیاکان و بستگان پدری و مادری آیت الله بروجردی اغلب از دانشمندان و فقهای شیعه و بعضی از آنها مراجع بزرگ عصر خود بوده اند و در حقیقت ایشان زعامت و مرجعیت را به ارث برده بود.آیت الله بروجردی در ماه صفر سال 1292 ه.ق (1250ش) در شهر بروجرد دیده به جهان گشود از همان اوان کودکی مورد مهر و علاقه سرشار پدر دانشمندش قرار گرفت .وقتی هفت ساله شد پدرش او را به مکتب فرستاد تا به تحصیل اشتغال ورزد.در سن هیجده سالگی- 1310- به اصفهان که در آن روزگار حوزه علمی گرمی داشت رهسپار گردید. پس از ورود به اصفهان مدت چهار سال با جدیت و پشتکار مخصوص به خود، سرگرم تکمیل معلومات خود و کسب فیض از محضر استادان بزرگ فن شد.در سال 1314 که بیست و دو بهار را پشت سر می گذاشت، به دستور پدر به بروجرد احضار شد، او گمان می کرد پدرش می خواهد او را برای ادامه تحصیل به نجف اشرف که بزرگترین حوزه علمیه شیعه بود بفرستد، ولی پس از ورود و دیدار پدر و بستگان مشاهده می کند که علی رغم انتظار او، مقدمات ازدواج و تأهل او را فراهم کرده اند. از این پیش آمد اندوهگین می شود و چون پدر علت اندوه و تأثر او را می پرسد می گوید:« من با خاطر آسوده و جدیت بسیار سرگرم کسب دانش بودم ولی اکنون بیم آن دارم که تأهل میان من و مقصدم حائل گردد و مرا از تعقیب مقصود و نیل به هدف باز دارد! » پدر به وی می گوید: فرزند! این را بدان که اگر به دستور پدرت رفتار کنی امید است که خداوند به تو توفیق دهد تا به ترقیات مهمی نائل شوی. گفته پدر تأثیر بسزائی در وی می بخشد و او را از هر گونه تردید بیرون آورده و بالاخره پس از ازدواج و اندکی توقف مجدداً به اصفهان برگشته پنج سال دیگر به تحصیل و تدریس علوم و فنون مختلفه اهتمام می ورزد. در سال 1318 قمری مجدداً پدرش از بروجرد او را می خواند، ولی این بار خاطر نشان می سازد که قصد دارم تو را به نجف اشرف بفرستم، دانشمند نابغه جوان هم با اشتیاق زایدالوصفی بار سفر بسته، اصفهان را به قصد بروجرد ترک می گوید. آیت الله بروجردی در آن موقع بیست و هفت سال داشت، مجتهد مسلم بود و همه، او را به نبوغ و احاطه در فقه و اصول و حکمت می ستودند، به طوری که از عالمین با فضیلت به شمار می آمد.آیت الله موسوی اردبیلی نقل می کنند: « اساساً آمدن ایشان به ایران در جریان مشروطیت، روی ضدّیت با دستگاه بود. آیت الله بروجردی، حامل نامه آخوند خراسانی(رحمة الله علیه) - صاحب کتاب شریف کفایة الاصول - ، جهت براندازی نظام فاسد شاهنشاهی بود. » در مجموع آیت الله بروجردی از اوضاع دنیا باخبر بود، می دانست در دنیا چه می گذرد. علاوه بر این، روشن بینی و خدمات اجتماعی ایشان، یک ذخیره خداوندی بود برای آن روز حوزه های علمیه و جامعه اسلامی. سید جواد علوی می گوید: « مرحوم آیت الله بروجردی(رحمة الله علیه)، پس از مراجعت از نجف و تصمیم به اقامت در بروجرد، در مدت کوتاهی، از صورت یک طلبه فاضل و ساعی و مورد توجه اساتید بزرگ حوزه، تبدیل به یک روحانی شهری، با همه مشکلات و مصائب آن، خصوصاً، در محیطی تنگ و محدود، مانند بروجرد شد. ولی تنگ نظریها، معارضه ها، حسادتها و دیگر مصائبی که نوعاً، مستلزم اقامت یک روحانی وزین، مانند ایشان، در یک محیط محدود است، هرگز نتوانست روحیه مصمم و اراده پایدار ایشان را درهم شکند؛ بلکه با هضم همه سختیها و تحمل همه ناملایمات، بر آن شد تا ضمن پرورش سرمایه عظیم علمی خود، از طریق درس و بحث و تحقیق، به یاری مردم خویش برخیزد و برای آنان راهنمایی دلسوز و پیشوایی آشنا با مشکلات و دردها باشد.ایشان، با درایت بسیار، فروتنی، سعه صدر، ادب و متانت، کرامت اخلاقی و پرهیز از هر گونه برخورد، راه خود را به دو سو گشودند: فضلا ، طلاب و مردم. به فاصله کوتاهی پس از تصمیم به توقف، شبها در مسجد سیّد و پس از چندی، روزها نیز در مسجد ناسک الدین، به اقامه نماز جماعت پرداختند. این جماعت، بعدها در مسجد بزرگ سلطانی برگزار شد. ایشان در مناسبتهای مختلف، خصوصاً، در ماه مبارک رمضان منبر می رفتند. جلسات شبهای قدر ایشان در این ایام، خصوصاً، زمانی که در مسجد سلطانی اقامه جماعت داشتند، از مجالس بسیار سنگین و به یاد ماندنی تاریخ بروجرد است.کثرت جمعیت نمازگزار در روزهای ماه رمضان در این مسجد بعد از ایشان، دیگر هیچ گاه تکرار نشده است. » نقل شده است: در ایام اقامت ایشان در قم، روزی یکی از فضلا از ایشان می پرسد: آقا! حضرت عالی هیچ گاه منبر رفته اید؟ ایشان فرموده بودند:« من در ایام اقامت در بروجرد، منبر می رفتم و روضه هم می خواندم. خیلی هم خوب روضه می خواندم. »همراه با فعالیت در محراب و منبر، به مراجعات و مشکلات جاری مردم نیز، رسیدگی کرده و هیچ گاه از این مشکلات غافل نبوده اند.دیگر از اقدامات ایشان در بروجرد تأسیس کارخانه برق است که با تشویق افراد متمکن، به خرید سهام آن عملی گردید. این شهر تا آن زمان، از نعمت برق محروم بود.آیت الله سید محمد باقر سلطانی طباطبایی می گویند:« مقدمه آمدن ایشان به قم، کسالتی بود که عارض ایشان شده بود. اطبای بروجرد، یا نتوانستند یا جرأت نکردند که معالجه کنند؛ لذا ایشان را، با احتیاط کامل، به تهران بردند. صندلیهای عقب اتومبیل را برداشتند. رختخوابی تهیه کرده و ایشان را داخل آن خواباندند تا تهران رسیدند. در تهران، در بیمارستان فیروزآبادی بستری و معالجه شدند. در ایامی که دوران نقاهت را می گذراندند، برخی از علما و تجّار، شروع به فعالیت کردند تا ایشان را به قم ببرند.یکی از تجار تهران، که قبلاٌ ساکن قم بود، برای آیت الله صدر پیام آورده بود که: بازار تهران و اکثر علمای تهران متفق اند بر این که آیت الله العظمی بروجردی، به قم بیایند و خواهند آمد؛ لذا بهتر است آقایان قم پیشقدمی کنند و از آیت الله بروجردی تقاضا کنند که به قم تشریف بیاورند. آیت الله صدربه منزل آیت الله خوانساری رفتند. آیت الله حجّت هم به جمع آن دو پیوستند. آن گاه به اتفاق، نامه ای برای آیت الله بروجردی نوشتند و از ایشان دعوت کردند که به قم تشریف بیاورند.آیت الله بروجردی، به طور موقت، پذیرفتند که به قم بیایند. پس از گذراندن دوران بیمارستان، وارد قم شدند و با نهایت احترام، مورد استقبال قرار گرفتند.دو ـ سه ماهی که گذشت، مرحوم امام به من گفتند که:« شنیده ام آیت الله بروجردی، تصمیم دارند از قم بروند. شما این موضوع را تحقیق کنید. اگر ایشان قم را ترک کنند، برگرداندن ایشان، مشکل است. »در آن زمان، عصرها درس خارج فقه (اجاره) می گفتند.پس از درس، خدمتشان رسیدم. پرسیدم: شنیده ام تصمیم به مراجعت دارید، آیا واقعیت دارد؟ فرمود: شاید. پرسیدم: چرا؟ پاسخ دادند: « در تهران، عده ای به من وعده دادند که در قم به من کمک کنند تا بتوانم سرو سامانی به اوضاع بدهم، اما تاکنون خبری از آنان نشده است. » امام قبلاً به من فرموده بودند که اگر آیت الله بروجردی مسائل مالی را بهانه کردند، به ایشان بگویید: « آقایان اهل علمی که از شما دعوت کرده اند، نظرشان استفاده مالی از شما نبوده است؛ بلکه دعوت ایشان به خاطر استفاده علمی بوده است؛ لذا اگر تا ده سال دیگر هم، در قم شهریه ندهید نقصی بر شما نیست و چنین انتظاری هم از شما نمی رود. » در پاسخ فرمودند:« مطالب همین گونه است که شما می گویید، ولی من خجالت می کشم از اهل علم و بعضی مستحقینی که به من مراجعه می کنند. البته حاج احمد (منظور خادم ایشان است) را به بروجرد و ملایر فرستاده ام تا وجوهات دستگردان شده را جمع کند. آن وجوه اگر به اندازه ای باشد که چند ماهی بمانم، می مانم تا ببینم چه می شود؟ »ناچار ما باید منتظر نتیجه کار حاج احمد می ماندیم که خوشبختانه با مقدار کافی برگشت. البته مقدار شهریه در آن زمان، خیلی زیاد نبود. شاید با این پول، طلاب دو سه ماهی اداره می شدند. سپس، بر اثر فعالیت آقایان، بویژه مرحوم امام که اصرار داشتند، آیت الله بروجردی در قم بمانند و می فرمودند: « قم از جهت علمی ناقص است و جبران آن به بودن ایشان خواهد بود. » وضع بهتر شد.[b]آیت الله سید محمد باقر سلطانی طباطبائی می گویند: بنده به مشهد مقدس، مسافرت کرده بودم، شبی در جلسه مرحوم آیت الله حاج میرزا مهدی اصفهانی، که بهترین مدرس حوزه مشهد بود، شرکت کردم. به مجرد این که نشستم، پیشکار آقا آمد و گفت: آقا از قم تلگراف آمده که آیت الله حائری فوت کرده است. قرار است فردا جلسه ای با حضور آقایان تشکیل شود و برای برگزاری مجالس ختم اقدامی شود. از طرف رضا خان، هرگونه مجلسی ممنوع شده بود. در همان سر درس، چراغ خاموش کردند و مختصر روضه ای خوانده شد. بعد که مقداری مجلس خلوت شد، کسی از آیت الله حاج میرزا مهدی پرسید که: آقا مقلدین آیت الله حاج شیخ عبدالکریم، به چه کسی رجوع کنند؟ ایشان در پاسخ فرمودند: « حاج آقا حسین بروجردی، ملای پروپا قرصی است. » در زمان مطرح شدن آیت الله بروجردی، به عنوان مرجع، تنها مرجع مشهور، مرحوم آیت الله حاج آقا حسین قمی بود که در کربلا اقامت داشت. که پس از فوت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، ایشان را به نجف اشرف، منتقل کردند. در قم هم عده کمی از آیت الله حاج آقا حسین قمی تبلیغ می کردند. البته پس از چند ماه، آیت الله قمی فوت کرد و مرجعیت شیعه، منحصر در آیت الله العظمی بروجردی شد. از آن جهت که مرحوم آیت الله حاج سید جمال الدین گلپایگانی، اهل معنی و عرفان بود، به آسانی به کسی آیت الله نمی گفت، اما نسبت به مرحوم آیت الله بروجردی، چنین تعبیر می کرد.[b]حجت الاسلام علی دوانی نقل می کنند: آیت الله فقید همیشه دو ساعت پیش از اذان صبح از بستر برمی خاستند و وضو گرفته نماز می خواندند، سپس در آن دل شب مدتی مطالعه می کردند. اول وقت نماز صبح را خوانده و بعد از تعقیبات نماز و قرائت قرآن مجدداً مشغول مطالعه کتب مختلف می شدند. آنگاه نزدیک صبح صبحانه مختصری که از نان و پنیر تجاوز نمی کرد، صرف نموده و بعد از آن به کتابخانه تشریف می بردند و تا هنگام درس که اغلب از ساعت ده صبح شروع می شد، به مطالعه و تتبع در پیرامون درس آن روز می پرداختند، ودر این وقت هیچ کس را نمی پذیرفتند. در ساعت ده دُرشکه و اخیراً تاکسی در خانه می آمد و ایشان سوار شده، مسافت بین خانه و حرم حضرت معصومه علیها السلام را طی کرده و به مجلس درسی که اغلب در حرم و صحن حضرت معصومه علیها السلام و اخیراً در مسجد اعظم برگزار می شد، حضور می یافتند و در مجلسی که بالغ بر هزار نفر از دانشمندان بزرگ و فضلای مستعد نشسته و آماده استفاده از محضر پرفیض آن علامه بزرگ بودند، یک ساعت روی منبر نشسته و درس می گفتند، با دقت به اشکالات دانشمندان گوش می دادند، و جواب اشکال آنها را می دادند. بعد از درس که به خانه برمی گشتند، داخل اتاقی در اندرون، و گاهی در بیرونی اشخاصی را می پذیرفتند، و طبقات مختلف می توانستند به حضورشان رسیده حوائج خود را معروض دارند، یا آنها که به زیارت آمده و فقط می خواستند مرجع تقلید خود را ببینند و به دستبوسی ایشان نائل شوند، در این جلسات موضوعات گوناگونی مطرح می شد، و ایشان شخصاً به همه آنها رسیدگی نموده و دستورات لازم را صادر می فرمودند. مقارن ظهر اشخاصی رخصت طلبیده متفرق می شدند و اگر در بیرونی بودند برمی خاستند و می رفتند و مجلس عمومی نیز به پایان می رسید.در آن موقع به اندرون می رفتند و خود را مهیای وضوء برای نماز می کردند. وضوی ایشان مدتی طول می کشید. قبل و بعد از وضو در اثنای آن آیات قرآن تلاوت می نمودند، سپس نماز ظهر و عصر گزارده و پس از تعقیبات نماز ناهار میل می کردند.ناهار ایشان هم مانند صبحانه مختصر و بسیار ساده بود، بعد از صرف ناهار به نامه های وارده که به طور متوسط روزانه بین هفتاد تا هشتاد و الی صد نامه بود شخصاً رسیدگی می نمودند. این کار را در اواخر عمرشان ساعت دوازده شب به اتفاق همسرشان انجام می دادند. بعد از مطالعه نامه ها و تلگرافات واصله، روی پاکت آنها می نوشتند: مربوط به فلان موضوع است تا هنگام رسیدگی مجدد، کار به سهولت انجام گیرد. یک روز را اختصاص داده بودند به جواب نامه ها و یک روز هم برای پاسخ به استفتائات، جواب نامه ها را منشی مخصوص ایشان آقای حاج حسین احسن می نوشتند. ایشان آنها را مطالعه کرده و عبارات آن را اصلاح فرموده و گاهی خودشان املاء نموده و سپس ذیل آن را مهر و امضاء می کردند. به قدری در خصوص نامه ها و مطالب و پاسخ آنها دقت می فرمودند که گاهی مثلاً پنج روز یا ده روز قبل که نامه ای خوانده بودند، هنگامی که جواب آن را می خواستند مهر کنند، می گفتند این جواب فلان نامه نیست، به آن موضوع که در نامه نوشته بود مناسب و کافی نیست و دستور می دادند که آن را عوض کنند، و از نو بیاورند تا ایشان ببینند و آنگاه امضاء نمایند. ا ین موضوع خود موجب اعجاب همگان بود و همه از حافظه قوی و هوش سرشار آن پیشوای شایسته اظهار تعجب می نمودند. بعد از رسیدگی به نامه ها و جواب آنها احیاناً اشخاصی را می پذیرفتند و چون وقت غروب می رسید وضو گرفته و نماز مغرب و عشاء می گذاردند. نماز مغرب و عشاء را در صحن بزرگ حضرت معصومه علیها السلام به جماعت می گذاردند.[b]مرحوم حجت الاسلام فلسفی نقل می کنند: در ایام بیماری آیت الله بروجردی که منجر به فوت ایشان شد، من از تهران به قم آمدم و کسالت ایشان را دیدم. لذا لازم بود در قم بمانم و با پزشکان معالج در کنار ایشان باشم. ایشان در طول مدت اقامتشان در قم وقتی کسالتی پیدا می کردند از بیتشان به من تلفن می شد و من دو سه نفر از اطباء را با خود به قم می بردم و گاهی دستگاه گیرنده نوار قلب را نیز با خود می آوردیم. آن روز گفتم در قم باشم تا اگر دارویی لازم باشد که در قم نیست به تهران تلفن کنم تا از داروخانه های آشنا تهیه کنند و بیاورند، یا اگر لازم بود، اطبای حاذق را بیاوریم. اطباء سفارش کرده بودند که هیچ کسی به عیادت نیاید و بگذارید تا ایشان استراحت کنند، چون ایشان نباید دچار هیجان شوند. لذا هر کس به عیادت می آمد در بیرونی سلام می رساند و می رفت. به شخصیتها می گفتند: خدمت آقا عرض شد که شما تشریف آوردید و سلام رسانیده اند. دکتر نبوی پزشک مخصوص قلب، از اول کسالت ایشان تا آخر حضور داشت. اطبای تهران و قم مصلحت دیدند که پروفسور موریس فرانسوی متخصص و جراح معروف قلب را که شهرت جهانی داشت، از اروپا بخواهند تا او نظر بدهد. او هم آمد و به نظرم دو سه بار نیز ایشان را معاینه کرد و گفت: کسالت قلبی ایشان شدید است. [b]سفر به ابدیتمرحوم حجت الاسلام فلسفی نقل می کرد : در اواخر کسالت ایشان حدوداً یک هفته به طور متوالی در قم بودم. طی این مدت سه شب به دستور ایشان در مسجد اعظم منبر رفتم، برای اینکه عامه مسلمین در پیشگاه الهی دعا کنند و از خداوند شفای ایشان را بخواهند. روز قبل از فوت، حال عمومی ایشان قدری بهبود یافته بود و چون چند روز متوالی در قم بودم، به من فرمودند: « شما بروید تهران و به کارهایتان برسید. » صبح روز بعد، رادیو خبر فوت ایشان را پخش نمود. فوراً به سمت قم حرکت نمودم و وقتی وارد اندرونی منزل ایشان شدم که انبوه جمعیت از جمله آقایان مراجع و مدرسین، حضور داشتند و در حمام بدن ایشان را غسل می دادند. در مراسم تشییع مرحوم آیت الله بروجردی جمعیت به قدری وسعت و تراکم داشت که اصلاً کسی به کسی نبود. ماشین های کسانی که از تهران به قم آمده بودند تقریباً در طول جاده تهران ـ قم متصل به هم بودند. من خودم در میان امواج جمعیت در مضیقه واقع شدم و تنفس برایم مشکل شده بود. وقتی به صحن مطهر رسیدیم، به دفتر آستانه مقدسه رفتم و بعد برای اینکه وضع را ببینم، روی بام مقبره های صحن بزرگ رفتم. از آنجا می دیدم چنان صحن و بیرون صحن مملو از جمعیت است که واقعاً ذره ای فاصله در بین مردم نیست. شهرستان قم تا آن روز چنان جمعیتی به خود ندیده بود ، از همه طبقات بودند، ولی همانطور که گفتم از کثرت جمعیت و حالت سوگواری که همگان داشتند، کسی به کسی نبود. رحلت آن مرحوم که پیشوای دین حدود یکصد میلیون شیعه جهان بود، ضایعه ای دردناک بود که پس از رحلت مرحوم آیت الله اصفهانی نظیر نداشت.پایان زندگانی هر کس به مرگ اوست جز مرد حق، که مرگ وی آغاز دفتر است [b]آیت الله موسوی کرمانی می گویند: بعد از رحلت آقای بروجردی که برای ایشان همه گروهها جلسه و ختم می گرفتند در یکی از جلسات که مسئول مذهب واتیکان که یکی از رهبران دین مسیحیت بود شرکت داشت در مورد رحلت آیت الله بروجردی گفت: « نه تنها شما شخصیتی را از دست داده اید، بلکه جهان فردی را که در مقابل فساد کل جهان بود را از دست داده است. » [b]کراماتی که از آیت الله بروجردی محبت امیرالمؤمنین علیه السلام آیت الله خزعلی نقل می کنند: ایشان در سال 1364 قمری به مشهد مسافرت کردند و حاج شیخ علی اکبر نهاوندی (رحمة الله علیه) که امام جماعت حرم مطهر امام رضا علیه السلام بود خدمت آیت الله العظمی بروجردی می گوید: من شصت سال است که امام جماعت حرم مطهر بوده ام و الان که ماه رمضان رسیده است مایلم امامت این ماه با شما باشد . همه ائمه جماعات و آقایان که پشت سر هر کس اقتداء نمی کردند، پشت سر ایشان ایستادند و من نیز در آن زمان در مشهد بودم و به فیض نماز جماعت ایشان رسیدم. که در آن موقع بلندگو نبود، چند مکبّر در بین صفوف قرار داده بودند تا رکوع و سجود و دیگر مواقف نماز را اعلام کنند. آقای نهاوندی بعد از مدتی به عراق مشرف شد و مرحوم آیت الله آقا سید ابوالحسن اصفهانی که در حرم مطهر امیرالمؤمنین نماز جماعت می خواند به آقای نهاوندی می فرمایند: امشب نماز را به جای من در حرم اقامه کنید. که ایشان بعد از نماز مغرب مشغول نماز نافله است که صدایی از قبر امیرالمؤمنین علیه السلام می شنود: « جادادی، جادادیم.» در مشهد به پسرم حاج آقا حسین جادادی، جادادیم: « عظّمت ولدی فعظّمتک! » که اشک از چشمان آقای نهاوندی جاری می شود و وقتی به ایران باز می گردد و خدمت آیت الله بروجردی جریان را عرض می کند اشک از چشمان آقای بروجردی جریان را عرض می کند اشک از چشمان آقای بروجردی هم جاری می شود و می فرمایند: « جدم به من محبت کرده است. » عنایت امام حسین علیه السلام آیت الله شیخ حسین نوری همدانی نقل می کنند: یک وقت در محضر آیت الله بروجردی درباره دید چشم بحث شد. ایشان با اینکه سنشان قریب نود سال بود، هیچ وقت احتیاج به عینک پیدا نکرده بودند و دور و نزدیک را بدون عینک می دیدند و در موقع مطالعه هم، هرگز عینک به چشم نمی زدند، می فرمودند: « من در بروجرد که بودم یک وقت در اثر مطالعه زیاد در چشمم احساس ضعف کردم و درد چشم گرفتم، در بروجرد مراسم مخصوصی روز عاشورا اجراء می گردد، بدین ترتیب که: در نقطه های مختلف شهر گِل درست می کنند و مردم خود را در آن روز با گِل از سر تا پا آغشته می کنند و دسته دسته به عنوان عزاداری حرکت می کنند، من هم یک روز عاشورا، در آن جمع بودم و به قصد استشفاء مقداری از گِل بدن یکی از افراد را گرفته و بر چشم خود مالیدم، چشمم خوب شد از آن تاریخ درد چشم بر من عارض نشده است، ولی تا زمانی که زنده هستم راضی نیستم این موضوع بازگو شود. » مقام فقیه عادل جامع الشرایط آیت الله سید عبدالحسین دستغیب نقل می کنند: شیخ محمد نهاوندی شبی در عالم رؤیا می بیند مشهد مقدس رضوی علیه السلام مشرف شده و داخل حرم گردیده، سمت بالای سر، حضرت حجة بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه) را می بیند بخاطرش می گذرد که اجازه تصرف در سهم امام علیه السلام را از آقایان مراجع تقلید دارد خوب است که از خود آن بزرگوار اذن بگیرد، پس خدمت آن حضرت رسیده، پس از بوسیدن دست مبارک، عرض می کند: تا چه اندازه اذن می فرمائید در سهم حضرتت تصرف کنم؟ حضرت می فرمایند: « ماهی فلان مبلغ. » پس از چند سال شیخ محمد، مشهد مقدس مشرف می شود و در همان اوقات مرحوم آیت الله حاج آقا حسین بروجردی هم مشرف شده بودند. روزی شیخ محمد حرم مشرف می شود، سمت بالای سر می آید، می بیند همانجائی که حضرت حجت علیه السلام نشسته بودند، آقای بروجردی نشسته است، به خاطرش می گذرد که از اکثر آقایان مراجع اجازه تصرف در سهم امام گرفته، خوب است از آقای بروجردی هم اذن بگیرد، پس خدمت آن مرحوم رسیده و طلب اذن می کند، ایشان هم می فرمایند: ماهی فلان مبلغ (همان مبلغی که حضرت حجت علیه السلام در خواب فرموده بودند). پس شیخ محمد تفصیل خواب چند سال پیش در نظرش می آید و می فهمد که تمامش واقع شده الا اینکه بجای حضرت حجت علیه السلام آقای بروجردی است. خبر از باطن آیت الله مرتضوی لنگرودی نقل می کنند:فردی مجتهد، برایم نقل می کرد که آیت الله العظمی بروجردی قرضی را پرداخت کردند که خیلی عجیب بود.گفتم: قرضی را که به آیت الله کاشانی داده اند را می گوئید؟!گفت: خیر، آن دوازده هزار تومان که چیزی نیست، من هم اینکار را می کنم چون هر وقت می خواهم به کسی چیزی بدهم یا با اسم دوازده امام، دوازده تا می دهم، یا با اسم مبارک چهارده معصوم چهارده تا و یا به اسم پنج تن، پنج تا می دهم و یا اینکه به اسم واحد قهار، یک تومان مثلاً می دهم و این دلالت بر کرامت ندارد، ولی این مطلبی را که می گویم دلالت بر کرامت دارد.آن مجتهد می گفت: به خود بنده بیست و پنج هزار تومان دادند و من قرضم را ادا کردم که عدد 25 به اعداد مبارک دوازده، چهارده و پنج نمی خورد .من بیست و پنج هزار تومان مقروض بودم و سر رسیدش فردا صبح بود و می بایست کل مبلغ را یکجا پرداخت کنم و طوری هم بود که طلبکاران گفته بودند: وقت را عقب نینداز و خلاصه تهدید کرده بودند .من خیلی ناراحت بودم و در همان دل شب، با همان حالت ناراحتی گفتم: خدایا من که راهی ندارم، خودت عنایتی بفرما.می گفت: صبح زود دیدم که کسی محکم در می زند، در را باز کردم، دیدم حاج احمد خادمی، خادم آیت الله بروجردی است، متوجه شدم عجله دارند، چون نفس نفس می زدند، پرسیدم: چرا با این همه عجله؟! گفت: از بس که آقا اصرار فرمودند که زود برو خودت را برسان و من تا اینجا را دویدم.از حاج احمد پرسیدم، مگر آقا چه فرموده اند، گفت: فرمود ایشان در ناراحتی عجیبی بسر می برند، برو و ناراحتی ایشان را رفع کن و زود خودت را به ایشان برسان.خادم آقا را برای صرف صبحانه به منزل دعوت کردم، ایشان نیز تشریف آوردند و به بچه ها گفتم: صبحانه بیاورند.صبحانه را آوردند و همین طور که حاج احمد آقا مشغول بودند من هم پاکتی را که آقا فرستاده بودند باز کردم، دیدم مبلغ زیادی پول است، شمردم، دیدم بیست و پنج هزار تومان است. ناخودآگاه گفتم: الله اکبر.حاج احمد خادمی گفت: چه شده است؟گفتم: آقا درست بیست و پنج هزار تومان فرستاده است و نه مقداری کمتر و نه بیشتر، با اینکه اصلاً از چیزی خبر نداشته اند.حاج احمد خادمی که سرشان را تکان می دادند گفت: آقا فرموده است:« ایشان مقروض هستند و سر رسید قرضش الان می رسد، خودت را زود برسان که آبرویش در خطر است. و من تمام اینها را نگفتم. » نفس قدسی حجت الاسلام سید عباس موسوی ( از قول پدر بزرگشان ) نقل می کنند:در ایام جوانی بعد از ازدواج بچه دار نمی شدم (با توجه به اینکه خود ایشان ید طولایی در اَوراد و اذکار و ادعیه داشتند، مع الوصف) خدمت مرحوم آیت الله بروجردی رسیدم و مشکل را بازگو کردم.آقا هم قندانی که جلوی دستشان بود، دست بردند و مقداری قند جدا کردند و فرمودند: انشاء الله خیر است. بعداً قندها را شمردم، دیدم هفت عدد حبه قند می باشند و بعد از سالیان طولانی خداوند به تعداد همان قندهایی که آیت الله بروجردی به بنده عنایت کردند، اولاد نصیبم کرد . جفت شدن کفش مشهور است که ایشان هنگامیکه میخواستند کفشهای خود را بپوشند کفشهایشان بوسیله ملائکه جفت می شده است. زمین تکان خورد! حجت الاسلام علی نجفی نقل کردند: جناب آقای سلیمی امام جماعت مسجد آقای آخوند همدانی که بنابر وصیت مرحوم آخوند بعد از فوتشان امامت مسجد ایشان را در همدان به عهده گرفت، نقل می کردند: روزی آقای آخوند طبق روال از منزل به طرف مدرسه علمیه خود، با پای پیاده، در حرکت بودند که در بین راه یکباره دیدیم آقا وسط خیابان به زمین نشست و به سرو صورت می زند و گریه می کنند. عرض کردیم: چه اتفاقی افتاده است؟ فرمودند: همین الآن زمین تکان خورد. دوباره پرسیدیم: چه شده است؟ فرمودند: بر پیکره اسلام ضربه ای جبران ناپذیر وارد شد و همین الان آیت الله بروجردی دار فانی را وداع نمودند (با اینکه ایشان از جایی خبر نداشتند) ما متأسف شدیم و ساعت دو بعدازظهر از رادیو خبر فوت آیت الله بروجردی پخش شد. جریان عجیب تغسیل و تدفین آیت الله مرتضوی لنگرودی نقل کرده اند: یکی از آقایان محترم می گفت:من از مقلدین حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی (رحمة الله علیه) بودم، وقتی که خبر فوت و ضایعه عظیمه آقا به من رسید، مثل اینکه پدرم را از دست داده باشم خیلی ناراحت شدم، تصمیم گرفتم که غسل و تکفین آقا را خودم به عهده بگیرم، لذا وقتی برای مراسم به بیت آقا رسیدم به اشخاص مربوطه مراجعه کردم و گفتم: من می خواهم آقا را غسل بدهم و آقا را تکفین کنم و این توفیق نصیب من شود. آنها نیز قبول کردند. ایشان گفت: من و یکی از دوستانم وارد حمام خانه آقا شدیم، آقا را خواستیم غسل بدهیم و هنوز آبی نریخته بودم و غسل را شروع نکرده بودیم، دیدم چشمهای آقا این طرف و آن طرف را نگاه می کند و چشمهایش حرکت می کنند. به خودم گفتم: آیا اشتباه می بینم؟! آیا چشمهای من عوضی می بیند؟ یا اینکه آقا زنده است؟! و در ضمن گاهی می دیدم که تبسم می کردند و لبخند می زدند، همین طور مات و مبهوت بودم.خلاصه پیش خود گفتم حتماً من اشتباه می بینم و حتماً به چشم من اینچنین می آید به هر حال به رفیقم گفتم: آب بریز، او آب می ریخت و من غسل می دادم. بعد از اینکه غسل آقا تمام شد، آقا را حرکت دادیم و جایی دیگر برای تکفین بردیم.باز همین طور می دیدم که چشمهای آقا اطراف حمام را نگاه می کند و گاهی هم تبسم می فرمایند. در حالت بهت و حیرت بودم که رفیقم به من گفت: چه شده است؟!گفتم: من چیز عجیبی را می بینم، نمی دانم درست است یا نه؟! گفت: چشمهای ایشان و تبسم ایشان را می گوئید؟! گفتم: بله! پس من اشتباه نمی بینم و شما هم همین را می بینید.که ایشان وقتی جریان را برای بنده تعریف می کردند گفتند که چطور می شود، شخصی که روح در بدن ندارد، چشمهایش حرکت کند و تبسم نماید؟!گفتم: آقا، خدا می خواسته به شما نشان بدهد که این عالم ربانی چقدر بزرگوار است و چشم برزخی شما را باز کرده است و آن عالَم برزخ ایشان بوده است، نه عالم ظاهر ایشان و شما چشم و لبخند زدن برزخی ایشان را می دیده اید زیرا انسان به مجرد اینکه روح از بدنش خارج می شود، در قالب مثالی می رود و در واقع زنده است. همچنین حجت الاسلام شیخ مجتبی عراقی نقل کردند: وقتی که با شکوه تمام جنازه را تشییع کردند و به مسجد اعظم، برای دفن آوردند، خداوند مرا مفتخر به عنایتی کرد و آن در لحد نهادن آن بزرگوار بود. عده معدودی اطراف جنازه بودیم. حاج احمد نزد من آمد و گفت آقا فرموده اند: آقا مجتبی مرا در قبر بگذارد. از این مطلب، حالت عجیبی به من دست داد. وقتی وارد قبر شدم، تمام مستحبات دفن، که سابقه ذهنی نسبت به آن نداشتم، به یادم آمد. آداب را به جا آوردم. آن بزرگوار را در لحد، نهادم. صورتشان را باز کردم و روی خشت گذاشتم. شروع به تلقین کردم، وقتی شانه هایشان را گرفتم و گفتم: « افهم واسمع... »، ناگهان همهمه آن بزرگوار بلند شد. من با همهمه ایشان، بسیار آشنا بودم. وقتی برای شرکت در مجلس استفتاء می رفتم، در ایوان منزل، همهمه ایشان را از بین همه صداها می فهمیدم. با خودم گفتم: شاید خیال به من دست داده است. سرم را بلند کردم، دیدم در بیرون همهمه نیست. دوباره سرم را به قبر بردم و دقت کردم، همان همهمه را شنیدم. همچنین از ایشان نقل شده است که: « هنگام غسل دادن ایشان می خواستم پای ایشان را ببوسم اما ایشان پای خود را کشیدند و مانع شدند. » [b]نماز استسقاء آیت الله خوانساری نقل می کردند:پس از جنگ جهانی دوم، خشکسالی شدیدی آمد. خواص، از ایشان تقاضا کردند: نماز طلب باران بخوانند. ایشان هم پذیرفتند. فرمودند: سه روز، روزه بگیرند و روز سوم، که جمعه است، برای طلب باران، از شهر خارج می شویم.این جا هم، برخی، زبان به اعتراض گشودند و برخی از افراد ضعیف الایمان، قضیه را به تمسخر و استهزاء گرفتند!عده ای می گفتند: خواندن نماز استسقاء، مستحب است، ولی اگر باران نیاید، آبروی دین و شریعت می رود!ایشان، جواب می فرمودند: در این که این عمل مستحب است، کسی تردید ندارد و در این که جزء شریعت نیز هست، تردید نیست؛ بنابراین، وظیفه ما، به فرموده شرع، اقامه این نماز است. این مربوط به ماست. اما این که باران بیاید یا نه، این به ما مربوط نیست. صاحب شریعت، بهتر از من و شما، آبروی دینش را حفظ می کند.خلاصه ایشان، مصمم شدند روز جمعه، برای نماز استسقاء، به طرف خاکفرج، حرکت کردند و مردم، بویژه علماء فضلاء و طلاب، به دنبال ایشان، روانه شدند. عده زیادی از مردم حضور داشتند، حتی افرادی که سست عقیده بودند و مسخره می کرند نیز آمده بودند. نماز برگزار شد.آن روز باران نیامد. ایشان، به اطرافیان و شاگردان خود فرمودند: فردا را نیز روزه بگیرید، مجدداً نماز را برگزار می کنیم. روز شنبه، با عده ای کمتر، که بیشتر آنان شاگردان ایشان بودند، برای نماز آمدیم. نماز برگزار شد و پس از برگزار شدن نماز، آن چنان بارانی آمد که سابقه نداشت و باعث شگفتی دوست و دشمن شد.شاید مرتبه اول که باران نیامد، به خاطر وجود افراد منافق و فاسقی بود که همراه جمعیت آمده بودند. خواب عجیب [/b]آیت الله فاضل لنکرانی نقل فرمودند:مرحوم والد، به مسجد جمکران خیلی معتقد بودند، فرمودند: من قبل از آمدن آیت الله بروجردی به قم، خواب دیدم که در مسجد جمکران هستم، (آن موقع مسجد جمکران یک حیاطی داشت و در وسط آن حیاط، یک آب انباری بود که سقف آن یک متر مرتفع تر از حیاط مسجد بود) روی همین سقف آب انبار منبری گذاشته اند و شیخ طوسی رحمه الله روی آن نشسته و تمام روی آن سقف و کف حیات، مملو از طلاب است.پدرم فرمود: تعبیرم از این خواب این بود که: شخصیتی به قم خواهد آمد و طلاب گرد او جمع خواهند شد و حوزه رونق خواهد گرفت. طولی نکشید که آیت الله بروجردی، به قم آمدند.اینکه چرا شیخ طوسی را خواب دیده و آن هم در مسجد جمکران؟ تعبیر آن بعدها مشخص شد، زیرا مرحوم آیت الله بروجردی به شیخ طوسی و آثار او بسیار اهمیت می داد. وقتی عبارت شیخ را از کتاب خِلاف یا مبسوط می خواند، مثل اینکه روایتی از امام معصوم علیه السلام دارد می خواند، با احترام و دقت در جزئیات کلمات آن، همانند کلمات معصومین علیهم السلام. مسجد جمکران هم شاید کاشف از این باشد که: اصل آمدن ایشان به قم و رسیدن به مقام مرجعیت مطلقه، با عنایت امام زمان علیه السلام بوده است. منابع : الگوی زعامت مولف: محمد لک علی آبادی نشر هنارس تلفن: 0251-7834482 چاپ سوم ، 1384 چشم و چراغ مرجعیت مولف: مجتبی احمدی { و دیگران } ناشر: مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، تلفن: 0251-742155 چاپ اول 1379 |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










