کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 3.8 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چه کسی میداند که جنگ چیست؟
۱۶:۵۵, ۳۱/شهریور/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/آذر/۹۰ ۱۵:۲۵ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
... و ۳۱ شهریورماه سال ۱۳۵۹ بود که لشکر صدام حسین، از هوا و در ادامه از زمین به جمهوری اسلامی ایران حمله ور شد.
دیکتاتور عراق قول داده بود تهران را فقط ظرف مدت چند روز تسخیر کند. اما چند ماه بعد در حالی که مقاومان و رزمندگان ایرانی به او فهمانده بودند این رویای محال را فقط در خواب خواهد دید دست بر روی خوزستان گذاشت.
او پیشاپیش خبر الحاق استانی دیگر! به سرزمین عراق یعنی خوزستان را به همه وعده داده بود و حتی اسم این استان را نیز انتخاب کرده بود اما رزمندگان سلحشور ما، تنها در حدود دو سال بعد، با انجام عملیات بزرگ بیت المقدس، یاعلی را گفتند و دست صدام را از خوزستان هم قطع کردند.
و جنگ ما با کشور عراق و لشکر حزب بعث با تقدیم بیش از ۱۵۵ هزار شهید در جبهه های حق علیه باطل و با پیروزی ایران پس از ۸ سال خاتمه یافت.

جنگی بر ما رفت که بهترین فرزندان این آب و خاک در آن به شهادت رسیدند.
فرزندان خوبی که شیرینی زندگی را با امنیت آیندگان ایران و نسل های بعدی انقلاب اسلامی سودا کردند.
همان ها که در وصیت نامه هاشان می نوشتند "باید برویم تا فردا بماند"...
و حال ما مانده ایم و فردایی که آمده است.
فردایی که در مقاطعی از آن دشمنانی که همواره دندان های خود را از حقد و کینه ما به هم می سایند با تمام توان به میدان آمدند تا این نظام الهی را از ما بگیرند ولی نگذاشتیم.
می خواستند به حاشیه ببرندمان. تحقیرمان کنند. حتی به آرمان های اسلام و امام و انقلابمان توهین و ما را به مرگ و شکنجه تهدید کردند.
ولی ماندیم. ماندیم و اگرچه گریه های رهبرمان در مقابل امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در دو مقطع سال های ۷۸ و ۸۸ دیدیم اما نگذاشتیم این انقلاب به دست نااهلان بیفتد.
هرچه باشد ما خوب می دانیم که هرچه داریم از فداکاری شهداست. ما هنوز هم اگر به میدان رفتن برادرهای مظلوممان در سال های جنگ را در یاد نداشته باشیم اما هر از گاهی که پیکرهای تازه تفحص شده شان از سرزمین های نور باز می گردد شاهد تشییعشان هستیم.
و مگر می شود یاد بچه هایی که بخاطر آرامش ما تیر مستقیم می خوردند و با گلوله های توپ و خمپاره بدن هایشان متلاشی می شد را فراموش کنیم...؟!
اصلا مگر در مورد چیزی حرف می زنیم و می نویسیم که فراموش شدنی باشد...؟!
ما با اینکه روزها و سال های زیادی از آن شهادت ها و دلاوری ها گذشته است و با اینکه در حال دست و پنجه نرم کردن با دشمن در جبهه جنگ نرم هستیم و حتی با اینکه گاهی برخی فتنه ها و انحرافات و فسادها دلهایمان را به درد می آورد اما جای شهدا، خانواده شهید و بسیجی ها روی چشم ماست. و روی چشم همه است.
ما هنوز هم گاهی که از سیاست بازی ها و انحرافات دلمان می گیرد به بی بی سکینه مادر شهید علی شفیعی التماس دعا می دهیم و جلوی پیرزن که می رسیم تعظیم می کنیم و بیت الاحزان مادر شهید قربانعلی رخشانی را که خودش کنار مزار شهیدش ساخته است، برای ما حکم همان بیت الاحزان فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را دارد.
و ما هنوز هم که یک جانباز یا فرزند شهید را می بینیم احساس افتخار و احترام داریم.
برای ما حاج همت و باکری و حاج یونس هنوز هم زنده اند و کسی خیال نکند می تواند آنها را از ما بگیرد. برای ما همین کوچه ها و خیابان های تهران هم گاهی حکم خاکریزهای شلمچه و فکه را دارد. و ما از همین خاکریزهاست که مبانی اعتقادی مان را در جنگ با سبک های غربی به منصه ظهور رسانده ایم و ان شاء الله در همین جبهه هم به دنیا گسیل خواهیم شد.

ما امانتداران خوبی هستیم.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shafagh_mah ، MESSENGER ، EMPERATOR ، MAHDI59 ، بیداری اندیشه ، حسن.س. ، hesam110 ، فرهاد ، yamin ، MohammadSadra ، soldier ، حقیر

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۹:۴۲, ۲۳/آذر/۹۰
شماره ارسال: #11
آواتار
جنگ یعنی خاطرات کودکیم
یعنی عکسی که پدر همیشه قبل رفتنش به جبهه می انداخت و از آنجایی که پدر بود مرا بغل می کرد که اگر بازنگشت . چهره پدرم را از یاد نبرم و به این خیال دلخوش که روزی در آغوشش بودم...
خدارو شکر میکنم که آن موقع دوربین داشتیم ...
اما خیلی ها پدرشان یادشان نمی آید.... شاید دوربین نداشتند....
نمیدانم.
ولی پدر داشتن خوب است نه ؟!!!!
جنگ یعنی روزهایی که میتوانستم با پدرم در پارک های تهران باشم. اما منتظرش بودم که فقط زنده برگردد . اصلاً ما پارک نمیخواهیم...
مگه نه ؟!!!!
جنگ یعنی همین حالای من
که در شادیهایم فقط با عکسی دلخوشم .
جنگ یعنی همین حالای من ....
همین حالای خیلی های دیگر ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، rastin ، MAHDI59 ، soldier ، حقیر
۱۳:۴۴, ۲۴/آذر/۹۰
شماره ارسال: #12
آواتار
آي قصه قصه قصه
نون و پنير و پسه
هيچ تا حالا شنيدي
تانکا بشن قناصه؟

ميدوني بهضي وقتا
تانکا قناصه بودن
تا سري رو مي ديدن
اون سر و مي پپروندن

سه راه شهادت کجاست؟
ميدو ني دوشکا چيه؟
ميدوني تانک يعني چي؟
يا آر.پي. جي زن کيه؟

آر.پي.جي زن بلند شد
"وما رَميتَ " رو خوند
تانک اونو زودتر زد
يه جفت پوتين ازش موند

يه بچه بسيجي
اونور ميدونه مين
زير شنيهاي تانک
له شده بود رو زمين

خودم تو ديده باني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو مي ديدم
تو گودي قتلگاه

آر.پي.جي تو سرش خورد
سرش که از تن پريد
خودم ديديم چند قدم
بدون سر مي دويد

هيچ مي دوني يه گردان
که اسمش الحديده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپديده

اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي، قبوله

ديدم که يک بسيجي
نلرزيد اصلا پاهاش
جلو گلوله وايساد
زل زده بود تو چشاش

گلوله هم اومد و
از دو چشم مردونه
گذشت و يک بوسه زد
بوسه اي عاشقونه

عاشقي يعني اينکه
چشمهايي که تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چِندش مياره امروز

اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
به جاي مردم، خدا
مشتري چشاشه

زنده یاد ابوالفضل سپهر
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، saloomeh ، حقیر
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا