کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 32 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات جبهه
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
آواتار

تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!!
و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی...


عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2
فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود.
هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن .
همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم...
فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی
.جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود...
نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن...
ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر...
روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست...

متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود

رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا.
کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟
شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه.
شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه.
یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره
شاید...
شاید...


وحالا یک سوال
ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟

نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید
که من سرباز اسلامم
مرا در خاک مسپارید
مرا در یاد بسپارید...

دانلود کنید

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، Ramin_Ghn ، مسافر ، rastin ، mosafer ، بیداری اندیشه ، علی 110 ، sunrise59 ، bozorgmehr ، ارتش1نفره ، aliakbar ، Seyed Mohsen ، سلمان ، MESSENGER ، yektasepas ، ضد ماسون ، حلما ، خادمة الزهرا ، shafagh_mah ، رهیافته ، محیصا ، chista3 ، fereshteh ، Abasaleh ، ali73 ، m.hossein ، mohammad1369 ، nasimesaba ، zealous ، pop110 ، فدک زهرا ، N.Mahdavian ، marzieh70 ، Amirsaeed ، باهتول ، حقیر ، سرباز سید علی ، شهیدطیبه واعظی ، تفکر ، taleb ، Farzaneh ، vahrakan ، مفقود الاثر ، عماره ، soheyl68 ، Islam ، *مهاجر* ، جویای حقیقت ، لبخند خدا ، fiftynine ، ali0077 ، آفتاب ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، Hadith ، محمد امین + ، حسن.س. ، یاســین ، mahyamatin ، mahdy30na ، chekel ، صهبا ، حسن عزتي ، السا ، fafa* ، rahi ، Mohammad Trust ، انتصـار ، اسکای ، ballista ، میثم.ح ، بچه های گمنام ، سرباز ولایت ، جواد مخبریان ، mohsen 2012 ، Anti gods

آغاز صفحه 32 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۰:۲۶, ۱۰/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/خرداد/۹۳ ۲۰:۲۷ توسط یاوران مهدی.)
شماره ارسال: #311
آواتار
در جوار مولا ...

[تصویر: 54192935529451263840.jpg]

در فاصله چند متری با
عراقی ها درگیر شدیم
کاظم روی تپه بود که زخمی شد
رفتم کنارش و دیدم خون زیادی ازش رفته
خواستم بلندش کنم که گفت: برو و منو اینجا بذار
بهش گفتم: تو رو می رسونم بیمارستان
اما کاظم گفت: آقا در مقابلم نشسته
آرام گفت: السلام علیک یا امام زمان عج و پر کشید

خاطره ای از زندگی شهید کاظم خائف
منبع: کتاب افلاکیان ، صفحه178
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، شهیدطیبه واعظی ، N.Mahdavian ، mahyamatin ، mahdy30na ، MAHDI59 ، حسن عزتي ، لبخند خدا ، Mohammad Trust
۱:۱۲, ۱۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #312
آواتار
عارف نایاب...

[تصویر: 15988278417513653539.jpg]
هر سال روز دوم عید میریم خونه ی شهدای مسجد
یه جوان بسیجی اصرار داشت امسال بیاد خونه شهید نیری
وقتی اومد گفت: من هشت سال بچه دار نمیشدم
تا اینکه برا حاجتم رفتم بهشت زهرا سر مزار شهید نیری
شنیده بودم پیش خدا خیلی آبرو داره و برا بچه بهش توسل کردم
یه مدت بعد خدا بهمون فرزندان دو قلو عنایت کرد
خاطره ای از زندگی عارف شهید احمدعلی نیری
منبع: کتاب عارفانه ، صفحه129


+ پی نوشت:
دوستان کتاب عارفانه "خاطرات شهید احمدعلی نیری" رو حتما بخونین
عجیب کراماتی ازشون نقل شده
من در وصف بزرگی ایشون به ذکر این جمله از عارف واصل آیت الله حق شناس اکتفا می کنم که بعد از ذکر کراماتی از شهید نیری فرمودند:
آه آه... آقا در این تهران بگردید ببینید کسی مانند این احمد آقا (شهید نیری) پیدا می شود یا نه؟!!!
آدرس مزار شهید نیری : بهشت زهرا . قطعه 24 . کنار بولوار . پنج ردیف بالاتر از مزار شهید چمران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، mahdy30na ، MAHDI59 ، لبخند خدا ، Mohammad Trust
۱۱:۳۳, ۱۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #313
آواتار
گردان پشت میدون مین زمین گیر شدند،چند نفر رفتن معبر باز کنن،14سال بود.
چند قدم دویدسمت میدان،یکدفعه ایستاد همه فکر کردن ترسیده.
یکی گفت طفلک همش 14 سالشه!!!
دوباره برگشت وپوتین هاشو دادبه بچه ها وگفت تازه از گردان گرفتم حیفه بیت الماله!!!
و پابرهنه رفتSadSadSadSadSadSad
اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک!!!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: نرگس594 ، soheyl68 ، ballista ، حسن عزتي ، شهیدطیبه واعظی ، mahdy30na ، Mohammad Trust
۱۸:۰۰, ۱۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #314
آواتار
کلام شهدا
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین(علیه السلام) است .
شهید سیدمرتضی آوینی

خاطرات شهدا
روي رکاب ميني بوس ايستاده بود. بچه ها يکي يکي از کنارش رد مي‌شدند، مي رفتند بال.سروصدا و خنده ميني بوس را پر کرده بود.انگار نه انگار که مي‌خواستند بروند جنگ. ـ همه هستن؟ کسي جا نمونه. برادرا چيزي رو که فراموش نکردين؟ غلامرضا خيلي جدي گفت «برادر احمد، ما ليوان آب خوريمون جا مونده. اشکالي نداره؟» دوباره صداي خنده بچه ها رفت هوا. احمد لبخند زد. به راننده گفت «بريم» حاج احمد متوسلیان
منبع:صد خاطره
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، MAHDI59 ، حسن عزتي ، Mohammad Trust ، soheyl68
۱۳:۱۴, ۱۳/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #315
آواتار
کلام شهدا
شنیده بودم عده ای از افراد مال پرست شایعه پراکنی می کنند که این جوانها را به زور به جنگ می برند. در جواب به این افراد باید بگویم: وقتی که من اینجا از گناهانم کم می شود و به لقاء الله می رسم پس چرا به زور بیایم یا از اینجا فرار کنم، اگر سعادت داشته باشم چه جایی از اینجا بهتر؟.
شهید رضا حسن پور
خاطرات شهدا
هر كس به نوعى نماز شب خواندن خود را كتمان مى كرد.شوخى ها و مزاح هاى جالبى بر سر اين موضوع انجام مى گرفت . مثلا به پاى بعضى از بچه ها هنگامى كه خواب بودند قوطى كنسرو و كمپوت مى بستند كه به محض بلند شدن در نيمه هاى شب سر و صدا كند و همه را از خواب بيدار كند تا نماز شب بخوانند. يا چند بار دو سه نفر از بچه ها را با طناب به هم مى بستند تا وقتى كه يكى از آنها بلند مى شد ديگران را هم بيدار كند و بقيه متوجه مى شدند كه چه كسى براى نماز شب زودتر بيدار مى شود. ولى همان فرد از همه بيشتر اين موضوع را كتمان مى كرد. با وجود اين همه پنهان كارى ها، نيمه هاى شب هيچ كس در چادر نبود و هر كس جاى خلوتى را گير مى آورده و مشغول عبادت شبانگاهى خودش بود.
منبع:نماز عشق - راوی:علیرضا بهرامی نسب
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، mahdy30na ، Mohammad Trust ، soheyl68
۹:۳۷, ۱۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #316
آواتار
کلام شهدا
این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید.
سردار محسن وزوایی

خاطرات شهدا
فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند . آمد تو ، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من.» گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا.» باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر ، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید.» قول دادیم بلند نشویم. شهید حاج حسین خرازی
منبع:کتاب خرازی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، N.Mahdavian ، Mohammad Trust ، حسن عزتي ، soheyl68 ، عشقم کربلا
۹:۳۶, ۲۰/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #317
آواتار
کلام شهدا
کلید سعادت دنیا و آخرت در پاکیزه کردن روح است.
استاد شهید مرتضی مطهری
خاطرات شهدا
دو ماه از شروع جنگ تحمیلی گذشته بود. یک شب بچه ها خبر آوردند یک بسیجی اصفهانی در ارتفاعات «کانی سخت» تکه تکه شده است. بچه ها تکه های بدن او را درون کیسه ای ریختند و آوردند. آنچه موجب شگفتی ما شد، وصیتنامه ی این شهید بود که نوشته بود: «خدایا اگر مرا لایق یافتی، چون مولایم اباعبدالله (علیه السلام) بابدن پاره پاره از این دنیا ببر.»
منبع:شهید سید مرتضی آوینی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Mohammad Trust ، حسن عزتي ، mahdy30na ، mohammadhadi ، soheyl68
۱۳:۵۱, ۲۱/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #318
آواتار
کلام شهدا
ای برادران مسئول توجه داشته باشید روی میزی که نشسته اید نتیجة خون شهیدان است پس در برخورد با امّت حزب الله خیلی دقّت کنید خود را خادم این امّت بدانید بطوریکه امام امّت خود را خدمتگذار این امّت می داند و به آن نیز افتخار می کنند.
شهید میر محمود بنی هاشم
خاطرات شهدا
سقا صدایش می کردند.به مادر گفته بود: می خوام اونجا سقا باشم.همیشه قبل از خودش به رزمنده ها تعارف می کرد.سر سفره ی ناهار و شام هم دنبال پارچ های آب می دوید و وقت و بی وقت به آن ها آب تعارف می کرد.می گفت: آب نطلبیده،مرادست!حتی آب قمقمه اش را هم می بخشید. تشنه شهید شد؛ همانطور که آرزو داشت. شهید زکریا صفرخانی
منبع:شب امتحان،ص66
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahdy30na ، mohammadhadi ، soheyl68
۸:۳۶, ۲۲/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #319
آواتار
کلام شهدا
سربازان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از هیچ چیز جز گناهانِ خویش نمی هراسند.
شهید سیدمرتضی آوینی
خاطرات شهدا
با داخل شدن وقت نماز، رزمندگان در هر كجا كه قرار گرفته بودند، بانگ برمي‌داشتند و به وحدانيت معبود و مقصودشان گواهي مي‌دادند. هيچ‌كس هم خود را از اين اعلان و ابلاغ و اظهار حق با حضور ديگري بي‌نياز نمي‌دانست. از اين روي به هنگام طلوع فجر، يكپارچه از تمام سنگرهاي نگهباني حتي در خط، طنين روح‌افزاي تكبير، جان‌هاي شيفته را فرا مي‌خواند.
منبع:كتاب فرهنگ جبهه (آداب ورسوم) - صفحه: 159
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، mohammadhadi
۱۴:۱۵, ۲۴/خرداد/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۳ ۱۴:۱۸ توسط مرهم.)
شماره ارسال: #320
آواتار
جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سيم خاردار. بچه ها با بي ميلي و اجبار شروع كردن به رد شدن از روي بدن جوون. همه رفتن الا پيرمرد.


واسه رد شدن از سيم خاردارها نياز به يه نفر داشتن تا روي سيم خاردارها بخوابه و بقيه از روش رد بشن.


داوطلب زياد بود.

قرعه انداختند.

افتاد بنام يه جوون.


همه اعتراض كردند الا يه پيرمرد!

گفت: «چيكار داريد! بنامش افتاده ديگه!»


بچه ها از پيرمرد بدشون اومد.


دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون.

جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سيم خاردار.

بچه ها با بي ميلي و اجبار شروع كردن به رد شدن از روي بدن جوون.

همه رفتن الا پيرمرد.


گفتند: «بيا!»


گفت:« نه! شما بريد! من بايد وايسم بدن پسرم رو ببرم براي مادرش!
مادرش منتظره
[تصویر: 248046_250.jpg]
برا شادی روح شهدا صلوات ....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soora ، azade ، soheyl68 ، Mohammad Trust ، شهیدطیبه واعظی ، Ali#59 ، گمنام 313 ، Bidel.s ، aakbarib ، M912 ، mohammadhadi ، عبدالرحیم ، aaaaa ، Night_World ، N.Mahdavian
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا