کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 32 رای - 4.56 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطرات جبهه
۳:۳۱, ۲۹/دی/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/دی/۸۹ ۱۰:۴۱ توسط MAHDI59.)
شماره ارسال: #1
آواتار

تاریکی شب حس غریبی داره. به خصوص نزدیکای اذان صبح و نماز. این حس وقتی عجیب تر می شه که مجبوری نماز صبحت رو بدون وضو و با تیمم ، با پوتین بخونی! در حال دویدن و با تجهیزات کامل! و گاهی حتی پشت به قبله!!
و چه حسی داشت این نماز. چه حس غریبی...


عملیات حاج عمران ، گردان مالک اشتر ، گروهان 2
فرمانده گروهان1 زخمی شده بود و کل گروهان مجبور شده بودن برگردن عقب. گروهان 3 هم زمین گیر شده بود . فقط گروهان ما مونده بود و بس . یه گروهان 150 نفری. من فرمانده دسته دوم بودم. به منطقه ای رسیده بودیم که سمت راست کوه بود و سمت چپ دره، فقط یه کوره راه به اندازه عبور یه نفر وجود داشت. تاریکی شب دید رو به طور کامل از بین برده بود.
هنوز تا منطقه عملیاتی فاصله زیاد بود کسی حتی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود. به قسمتی رسیدیم که باید از بین دو تا کوه عبور می کردیم. یعنی سمت چپ بعد از دره یه کوه وجود داشت. همین موقع بود که متوجه شدم چند نفر دارن بقیه رو راهنمایی می کنن (( برادر از این سمت بیا)) البته توی اون تاریکی زیاد عجیب به نظر نمی رسید که یه عده بقیه رو راهنمایی کنن .
همین موقع بود که صدای گلوله بلند شد. به کمین خورده بودیم. هنوز کسی اسلخه اش رو مسلح نکرده بود . آتیش گلوله از همه جا رو سرمون می ریخت . یه چهار لول (ضد هوایی) از جلو داشت همه رو درو می کرد. سمت چپ که دره بود و نمی شد اون سمت رفت و از کوه مجاورش هم با تیربار شلیک می کردن. بالای کوه سمت راست چند تا تک تیر انداز بودن ا پشت سرمون هم محاصره شده بودیم...
فقط صدای گلوله بود و فریاد. یکی از بچه ها کنار من با گلوله ضد هوایی پاش کنده شد انقدر تجهیزات داشتن که برای نفر، از ضد هوایی استفاده می کردن!( روز بعد متوجه شدیم که با ضد هوایی شلیک می کردن! برای همین اگه گلوله به دست یا پای هر کس می خورد کنده می شد)دست و پا بود که قطع می شد. بدن ها که متلاشی می شد. هر چیزی که تا حالا توی فیلمها دیدین فراموش کنید! اونجا خبری از حاجی و سید و این حرفها نبود. خبری از موهای سشوار کشیده نبود. اونجا گلوله بود و آتیش. خاک بود و گل. اونجا جلوی چشمت سر بهترین دوستت کنده می شد و وقتی برای اینکه در آغوش بگیریش و مثلا برات یه دکلمه بگه و چند تا شعار هم بده نبود!!! گودال قتلگاهی بود که هچ راه فراری نداشت مرگ رو در یک قدمی خودت حس می کردی. برای شهادت نیاز به دعای طولانی نداشتی و فقط کافی بود یک لحظه آرزو کنی تا مستجاب شه. صدای گلوله ای که از بین پاهات رد می شد و بهت نمی خورد چنان وحشتی ایجاد می کرد تا حالا توی عمرت تجربه نکرده باشی
.جهانشاهی فرمانده گردان زخمی شده بود. رو به من فریاد زد : بچه هارو نجات بده. داد می زدم : عقب نشینی! خودتونو نجات بدین. به هر زحمتی بود یه راه برگشت پیدا کردیم . باید بچه هارو بر میگردوندم عقب ! بچه ها!!!!؟ کدوم بچه ها ؟! همه یا زخمی بودن یا شهید شده بودن . یه نو جوون کنارم رو زمین افتاده بود. سعی می کرد سر خودش رو بکنه زیر خاک!! دستشو گرفتم: پاشو باید بریم عقب!!! داد می زد و ناسزا می گفت: فلان فلان شده ولم کن !! ولم کن!! شوکه شده بود . واقعا کاری نمی شد کرد. جهانشاهی لباس پاسداری تنش بود . اگه دست عراقیا می افتاد سرشو گوش تا گوش می بریدن. باید می بردمش عقب. زیر بغلشو گرفتیم تا یه جایی بردیمش عقب. دوباره برگشتم فرمانده دسته اول زخمی روی زمین افتاده بود. زانوش داغون شده بود . بلندش کردم و اونم رسوندم عقب . برای بار سوم برگشتم . دیگه دیر شده بود...
نیروهای عراقی رسیده بودن بالای سر بچه ها . یه سری اسیر شده بودن یه سری شهید شده بودن . یه سری هم زخمی روی زمین افتاده بودن. چندتا از نیروهای عراقی میومدن بالای سر زخمی ها و یکی یکی تیر خلاص می زدن. چند نفر هم از همون افرادی که قبل از حادثه داشتن بچه هارو به سمتی که می خواستن، راهنمایی می کردن اونجا بودن. از گروهک منافقین که وظیفشون رو خوب انجام داده بودن. و حالا داشتن به جنازه هموطنانشون نگاه می کردن...
ااز گروهان 150 نفری فقط 15 نفر برگشتیم.فقط 15 نفر...
روز بعد برگشتیم که جنازه ها رو بیاریم. توی روشنایی روز تازه می شد دید که توی چه فضایی گیر افتاده بودیم. پیکر شهدا روی زمین ،همه جا دیده می شد. طبق تجربه ای که از قبل داشتیم با احتیاط یکی از جنازه ها رو بررسی کردیم. حدسمون درست بود. زیر بدن تک تک شهدا تله انفجاری کار گذاشته بودن. احتمال این می رفت که با تکون دادن بدن شهدا بازم شهید بدیم. از قرار گاه دستور دادن که شهدا رو به همون صورت رها کنیم و برگردیم. بعضی بدون سر ، بعضی بدون پا و دست...

متن بالا قسمتی از خاطرات پدرم بود

رفقا زمان زیادی از جنگ نگذشته. اینا قصه نیست ، اینا سرگذشت جووناییه که برای رضای خدا جنگیدن. برای رضای خدا کشته شدن.برای دینشون، مملکتشون. افرادی که هم سن و سال خودمون بودن. افرادی که زندگی رو دوست داشتن ، زندگی براشون عزیز بود اما نه عزیز تر از خدا.
کی می دونه اون لحظه ای که یه نفر زخمی افتاده روی زمین ، پاش قطع شده ، خون زیادی ازش رفته و بدنش بی حاله. داره می بینه تا چند لحظه دیگه یکی می خواد بهش تیر خلاص بزنه ، به چی فکر می کنه؟
شاید به بچه هاش، که منتظرن بابا برگرده خونه و طبق معمول از جبهه براشون تعریف کنه.
شاید به مادرش فکر می کنه که آخرین بار سرشو بوسیده و رفته تا بساط آش پشت پای پسرشو علم کنه.
یا به همسرش که تا دم ماشین بدرقه ش کرده و بهش سفارش کرده موقع برگشت یه مقدار از خاک جبهه رو برای تیمم بیاره
شاید...
شاید...


وحالا یک سوال
ما برای رضای خدا و حجتش چه کرده ایم؟

نوای آشنای یک شهید از جبهه می آید
که من سرباز اسلامم
مرا در خاک مسپارید
مرا در یاد بسپارید...

دانلود کنید

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، Ramin_Ghn ، مسافر ، rastin ، mosafer ، بیداری اندیشه ، علی 110 ، sunrise59 ، bozorgmehr ، ارتش1نفره ، aliakbar ، Seyed Mohsen ، سلمان ، MESSENGER ، yektasepas ، ضد ماسون ، حلما ، خادمة الزهرا ، shafagh_mah ، رهیافته ، محیصا ، chista3 ، fereshteh ، Abasaleh ، ali73 ، m.hossein ، mohammad1369 ، nasimesaba ، zealous ، pop110 ، فدک زهرا ، N.Mahdavian ، marzieh70 ، Amirsaeed ، باهتول ، حقیر ، سرباز سید علی ، شهیدطیبه واعظی ، تفکر ، taleb ، Farzaneh ، vahrakan ، مفقود الاثر ، عماره ، soheyl68 ، Islam ، *مهاجر* ، جویای حقیقت ، لبخند خدا ، fiftynine ، ali0077 ، آفتاب ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، Hadith ، محمد امین + ، حسن.س. ، یاســین ، mahyamatin ، mahdy30na ، chekel ، صهبا ، حسن عزتي ، السا ، fafa* ، rahi ، Mohammad Trust ، انتصـار ، اسکای ، ballista ، میثم.ح ، بچه های گمنام ، سرباز ولایت ، جواد مخبریان ، mohsen 2012 ، Anti gods

آغاز صفحه 46 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۰:۵۸, ۲۲/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #451
آواتار
کلام شهدا
مردم عزيز ايران! شما در آزمايش الهي قرار گرفته‌ايد و تا به حال از عهده‌ي آن برآمده‌ايد سعي كنيد از اين به بعد هم همان‌گونه باشيد و افتخار كنيد كه خداوند شما را وسيله‌ي نجات اسلام قرار داده است. شهید علی آراسته
خاطرات شهدا
در عملیات بدر، مسئول دیده بانی لشكر عاشورا بودم. در قسمتی از منطقه، نیروهای رزمی فراوانی مستقر شده بودند. با دادن مختصات آنجا، از آتشبار خواستیم كه آن نقطه را گلوله باران كنند؛ ولی در عمل مشاهده كردیم آتش كمی روی دشمن می‌بارد و گلوله‌ها هم بدون هیچ گونه دقتی شلیك می‌شود. روز بعد، از میزان گلوله‌های ما روی دشمن كاسته شد. و با آنكه تقاضای حجم بیشتری از آتش كردم، دیدم كه در هر پنج دقیقه، فقط یك گلوله شلیك می‌شود. هر چه با آتشبار تماس گرفتم، پاسخی نشنیدم. بعد از مدتی، از پشت بی سیم شنیدم كه یكی از نیروهای خودی می‌گفت: چشم، تا آخرین گلوله خواهیم زد، شما نگران نباشید. وقتی دیدیم از دست توپخانه كاری برنمی آید، با آرپی جی شلیك كردیم. بعد از مدتی مجبور به عقب نشینی شدیم. وقتی به محل آتشبار رسیدیم، متوجه شدیم كه دشمن آنجا را بمباران شیمیایی كرده است. همه را برده بودند و فقط یك سرباز مانده بود كه چشمانش بر اثر گازهای شیمیایی بینایی خود را از دست داده بود. در عین حال، با استفاده از قوه لامسه خود، گلوله را در توپ می‌گذاشت و شلیك می‌كرد. چنین كاری برای یك نابینا، آن هم با توپ 130 - كه لوله‌اش بالاست و برای هر بار شلیك باید لوله‌اش را پایین آورد - بسیار سخت بود. وقتی این همه ایثار و از خودگذشتگی را از آن سرباز دیدم، بسیار متأثّر شدم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، mohammadhadi ، soheyl68 ، Anti gods ، جواد مخبریان
۱۳:۳۷, ۲۵/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #452
آواتار
کلام شهدا
خواهرم: محجوب باش و باتقوا، که شمایید که دشمن را با چادرسیاهتان و تقوایتان می‏کشید. سردار شهید رحیم آنجفی
خاطرات شهدا
یك روز شهید مهدی باكری، فرمانده لشكر عاشورا، از منطقه آمد. خیلی خسته بود. یك قوطی كمپوت برای او باز كردیم. كمپوت را نزدیك دهانش برد. یك لحظه مكث كرد و به فكر فرو رفت. قوطی كمپوت را زمین گذاشت و پرسید: آیا به همه بچه‌ها از این داده اید؟ گمان كردیم كه منظور ایشان همه افراد آن چادر است. گفتیم: آری. گفت: آیا به كل لشكر كمپوت داده اید؟ گفتیم: خیر. گفت: هر وقت به كل لشكر كمپوت دادید، من هم می‌خورم. شهید مهدي باكري
منبع : راوی: اكبر سعادت لو، ر. ك: روايت عشق، ص 73.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۱۸:۴۶, ۲۸/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #453
آواتار
کلام شهدا
الهي بريدن از همه چيز و گرويدن به تو نهايت آرزوي من است ؛ الهي ما را قدرتي ده که بتوانيم با نفسمان مبارزه کنيم و کاري را انجام دهيم که رضاي تو در آن است.ما را از خود دور نکن که هر کس از تو دور شد هلاک شد. طلبه شهيد احمد عنايتي
خاطرات شهدا
بعد از آنكه برادر رستمى - از سرداران گروه شهید چمران - در ستاد جنگهاى نامنظم به شهادت رسید، به دوستان پیشنهاد كردیم به دكتر بگوییم سید احمد مقدم‏پور را به جاى رستمى بگذارد. سید، پانزده سال پیش از شروع جنگ در هوابرد شیراز بود. سپس از آنجا استعفا داد و ریاست حسابدارى یك شركت را در شیراز عهده‏دار شد. او به حدى به مال دنیا بى‏توجه بود كه وقتى دید ما ماشین كم داریم، به شیراز رفت و وسایل شخصى خودش را فروخت و یك جیپ لندرور خرید و به جبهه آورد تا از آن استفاده كند. آن‏قدر عجله داشت كه به محضر هم نرفت تا آن را به ثبت برساند. بعد از شهادت سید، نتوانستیم دفترچه آن جیپ را پیدا كنیم. سيد احمد مقدم پور
منبع : راوى: مهدى چمران، ر. ك: دشت آزادگان در هشت سال دفاع مقدس، ص 534
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۹:۴۹, ۱/تیر/۹۴
شماره ارسال: #454
آواتار
کلام شهدا
باور كنيد كه شهادت از عسل شيرين تر است اگر در بطن كلمه شهادت برويد متوجه خواهيد شد كه چقدر كشته شدن در راه خدا شيرين است. شهيد محمود خادم سيدالشهدا
خاطرات شهدا
در موقعیتى از عملیات بیت المقدس، آتش دشمن، بى‏امان مى‏بارید. عراقیها بر روى خاكریز، توپهاى هوایى 23 میلى مترى گذاشته بودند. از این توپها، فقط براى زدن هواپیماى جنگى در آسمان استفاده مى‏شود؛ اما دشمن براى مقابله با نیروهاى پیاده از آنها استفاده مى‏كرد. بچه‏ها در جاده به كندى حركت مى‏كردند. شدت آتش، بچه‏ها را زمین گیر كرده بود. ناگهان ناصر صالحى - از مسئولان گردان انصار از تیپ 27 - ضامن سه نارنجك را كشید و خود را به خاكریز دشمن رساند. توپها با انفجار نارنجكها خاموش شدند؛ ولى صالحى، آماج گلوله‏هاى دشمن قرار گرفت و درجا شهید شد. رزمندگان با دیدن این صحنه، تكبیرگویان به خاكریز دشمن هجوم بردند و سپس خود را به جاده خرمشهر - شلمچه رساندند شهید ناصر صالحي
منبع : ر. ك: خرمشهر، ص 50 و 51
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۲۲:۵۴, ۴/تیر/۹۴
شماره ارسال: #455
آواتار
کلام شهدا
اين امام است كه با رهبريت قاطعانه خود توانست ايراني وابسته را به ايراني مستقل مبدل كند. سعيد باروح
خاطرات شهدا
ميثمى چفيه اى كه وسايلش را توى آن پيچيد، زده بود زير بغلش. منتظر فرمانده ايستاده بود كه باش برود خط. اواخر شب تا اذان صبح از شهادت گفت. هميشه كم حرف مى زد، حتي از اين جور حرف ها. اما آن شب دو - سه ساعت حرف زد. شهید حسین خرازی
منبع : [برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | فاطمه غفاری]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۹:۵۰, ۵/تیر/۹۴
شماره ارسال: #456
آواتار
کلام شهدا
ايمان‌ها با يكديگر فرق دارند و هر يك در مقابل خداوند يك نوع ارزش دارند،‌كه به يكي پاداش و به ديگري كيفر تعلق مي‌گيرد. بعضي‌ها فقط در جايي ايمان دارند كه به نفعشان هست! و بعضي ديگر [مثل] رزمندگان كه حاضرند جان خود را در راه ايمانشان و در راه خدايشان بدهند. مهدي دهقان‌مرد
خاطرات شهدا
وقتى حمید باكرى فرمانده عملیات خیبر، به شهادت رسید، مرتضى یاغچیان كه به دستور مهدى باكرى، فرمانده لشكر عاشورا، به جایش منصوب شده بود، از مهدى خواست پیكر حمید را به عقب منتقل سازد. مهدى گفت: اگر چنین امكانى براى دیگر شهدا هم هست، اجازه دارى وگرنه نباید این كار را بكنى. این در حالى بود كه همه مى‏دانستند تا چه اندازه مهدى به حمید علاقه دارد. شهید مهدي باكري
منبع : ر. ك: صنوبرهاى سرخ، ص 58
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۱۰:۰۹, ۶/تیر/۹۴
شماره ارسال: #457
آواتار
کلام شهدا
پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم، ولی نه آن قدر که آلوده اش شوم و خویش را فراموش و گم کنم. علی وار زیستن و علی وار شهید شدن و حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست دارم. سردار شهید حاج ابراهیم همت
خاطرات شهدا
در عملیات آزادسازی خرمشهر، هنگامی كه عراق، دفاع پرحجم و سختی تشكیل داد، بسیاری از رزمندگان ما شهید و یا مجروح شدند. در یكی از خاكریزها فردی را دیدم كه آرپی‌چی به دست بود و مرتب جای خود را تغییر می‌داد و به سمت دشمن شلیك می‌كرد. همین امر باعث شد اندك نیروهای باقی مانده، با روحیة بالا فعالیت كنند. اگر خاكریز، قبل از رسیدن نیروهای كمكی سقوط می‌كرد، وضعیت خط بحرانی می‌شد. در دل خود، آن آرپی‌چی زن را تحسین می‌كردم. وقتی پشت خاكریز رسیدم، آرپی‌جی‌زن را دیدم. او كسی جز احمد كاظمی نبود كه یك تنه ایستاد تا نیروهای كمكی از راه برسند و خط سقوط نكند. شهید احمد كاظمي
راوي: سيد ناصر حسيني، ر.ك: فاتحان خرمشهر، شهيد كاظمي، ص 55
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۱۰:۱۷, ۸/تیر/۹۴
شماره ارسال: #458
آواتار
کلام شهدا
مسلمان کسی است که هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را . استاد شهید دکتر مرتضی مطهری
خاطرات شهدا
یک جوان بنام دادیر قال را از گردان اخراج کرده بودند و داشت می رفت دفتر قضایی. شهید برونسی همراه او رفت دفتر قضایی و گفت: آقا من این رو می خوام ببرم. گفتند: این به درد شما نمی خوره آقای برونسی. گفت: شما چه کار دارید؟ من می خوام ببرمش... همان دادیر قال شد فرمانده گروهان ویژه و مدتی بعد هم شهید شد. بعد از شهادت دادیر قال، یک روز حاجی به فرمانده قبلی او گفت:شما این جوونها را نمی شناسین، یکبار نمازش رو نمی خونه، کم محلی می کنه، یا یه شوخی می کنه، سریع اخراجش می کنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه، اگه قرار باشه کسی برای ما کار کنه، همین جوونها هستن. شهید برونسی
منبع : کتاب شهید برونسی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، Anti gods ، جواد مخبریان
۱۳:۱۸, ۱۰/تیر/۹۴
شماره ارسال: #459
آواتار
کلام شهدا
راه هاي عملي صدور انقلاب چيست؟ پيروزي کامل انقلاب در داخل. ما در حقيقت انقلاب را صادر نمي کنيم،انقلاب خود به خود صادر مي شود. رییس جمهور شهید محمدعلی رجایی
خاطرات شهدا
روز سوم عمليات بود. حاجي هم مي‌رفت خط و برمي‌گشت. آن روز،‌ نماز ظهر را به او اقتدا كرديم. سر نماز عصر،‌ يك حاج آقاي روحاني آمد. به اصرار حاجي، نماز عصر را ايشان خواند. مسئله‌ي دوم حاج آقا تمام نشده،‌ حاجي غش كرد و افتاد زمين. ضعف كرده بود و نمي‌توانست روي پا بايستد. سرم به دستش بود و مجبوري، گوشه‌ي سنگر نشسته بود. با دست ديگر بي‌سيم را گرفته بود و با بچه‌ها صحبت مي‌كرد؛‌ خبر مي‌گرفت و راهنمائي مي‌كرد. اين‌جا هم ول كن نبود. شهيد ابراهيم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، جواد مخبریان
۹:۱۰, ۱۱/تیر/۹۴
شماره ارسال: #460
آواتار
کلام شهدا
اين را بدانيد كه فقط ولايت فقيه مي‌توان ايران و جهان را از گودال بزرگ منجلاب فساد و تباهي بيرون بكشد و به سوي جامعه اسلامي هدايت كند. مجيد تاجيك
خاطرات شهدا
پيشانيش از زور درد چروك افتاده بود. چهره اش در هم مچاله شده بود. انگار هر آن جمع‌تر مي‌شد. بايد عقب نشيني مي‌كرديم و حاجي نگران بود كه فرصت عقب بردن شهدا را نداشته باشيم. بچه‌ها كه شهيد مي‌شدند، چهره‌ي حاجي برافروخته‌تر مي‌شد. ولي اين كه نتوانيم شهدا را عقب ببريم، براش خيلي دردناك بود. آن شب تا صبح خيلي به حاجي فشار آمد. سعي مي‌كرد با بچه‌ها شهدا را بكشند عقب. ولي لحظه‌ي آخر، عجيب بود. حاجي نمي‌توانست از جبهه جدا شود. همه را فرستاده بود عقب. اما خودش گوشه كنار،‌دنبال بدن يكي از بچه‌ها مي‌گشت. شهید ابراهيم همت
منبع : برگرفته از مجموعه كتب یادگاران | انتشارات روایت فتح | مريم برادران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، N.Mahdavian ، جواد مخبریان
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا