|
کجائید ای شهیدان خدایی
|
|
۱۷:۱۴, ۶/بهمن/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۷:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با سلام خدمت دوستان عزیزم
این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم .( آل عمران ). وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپندار بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند با تشکر |
|||
|
| آغاز صفحه 29 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۱۵, ۶/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #281
|
|||
|
|||
|
بسم الله
از خواب پریدم، کسی داشت بلند بلند گریه میکرد! حدس زدم عبدالحسین دارد دعایی میخواند، وقتی فهمیدم خواب است، اول ترسیدم، بعد که دقت کردم دیدم دارد در خواب با حضرت زهرا سلام الله علیها حرف میزند ؛ اسم دوستان شهیدش را میبرد، مثل مادر جوان از دست داده در سینه می کوبید و با گریه میگفت: همه رفتند مادر جان، پس کی نوبت من میشه؟ آخه من باید چه کار کنم؟ (نقل از همسر شهید برونسی) |
|||
|
|
۱:۲۱, ۷/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #282
|
|||
|
|||
![]() مناجات شهــــــــــــــــــید علم الهدی من در سنگر هستم، در دل سنگر خدا سخن می گویم. این خانه ی کوچک ؛این سنگر، این گودی در دل زمین،این گونی های برهم تکیه داده شده؛ پر از حرف است.فریادست ؛غوغاست. من به یاد انس علی ابن ابیطالب با تاریکی شب و تنهائی او می افتم... او با این آسمان پرستاره سخن می گفت : سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست.... راستی !!! فاصله اش با من زیاد نیست .از دشت آزاداگان تا کوفه و کربلا بیست کیلومتر راه است . در این خانه ی کوچک که انتخاب کرده ام ،روزها،لحظات به گونه ای می گذرد و شب ها به گونه ای دیگر. روزها با خود در تنهائی سخن می گویم و با دوستانم در جمع نماز جماعت. در لحظاتی که اسلحه به دوش دارم ؛به فکر شمشیر علی ابن ابیطالب - ذوالفقار- می افتم . به فکر اسلحه ی ابوذر می افتم و دست پرتوان او. خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک گردان... گاهی این تصور غلط به ذهنم می آید که همه چیز تکرار می شود و عادت را احساس می کنم ، اما زندگی در این خانه ی کوچک که یک قلب پرطپش است ،یک دل خاکی است در زمین خدا ، در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد.... زیرا لحظاتی با خدا سخن می گویم و لحظاتی و ساعاتی را با شهدا و زمانی به خود می اندیشم و زمانی به خمینی "رحمة الله علیها" ،روح خدا و به مردم و فضای پرغوغای راهپیمائی و لحظه ای هم .... آری ،تنهائی موهبتی است الهی. در تنهائی از تنهائی به در می آئیم . در تنهائی به خدا می رسیم .در این خانه ی محقر ،در این خانه ی فریاد و سکوت ،در این خانه ی سرد و گرم،سردی زمستان،گرمای خون، خانه ی نمناک و شیرین ، خانه ای بی شکل، ولی زیبا. خانه ی کوچک و با عظمت،به کوچکی قبر و عظمت آسمان ... "*نوشته شده در دفترچه یادداشتی که بعدا دربیابان هویزه در کنار پیکر پاکش پیدا کردند**
|
|||
|
|
۷:۵۱, ۷/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اردیبهشت/۹۲ ۷:۵۵ توسط فریادگر سکوت.)
شماره ارسال: #283
|
|||
|
|||
|
هزاریهای روی طاقچه دو سه بار اتفاق افتاد که بی پول شدیم. آنچنان توان مالی نداشتیم. یکبار می خواستم دانشگاه بروم اما کرایه نداشتم. 5 تا یک تومانی بیشتر توی جیبم نبود. توی جیب ایشان هم پول نبود. وقتی به اتاق دیگر رفتم دیدم اسکناسهای هزاری روی طاقچه مان است . تعجب کردم، گفتم: آقا ما که یک 5 تومانی هم نداشتیم این هزاریها از کجا آمد. گفت: این لطف آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. تا من زنده هستم به کسی نگو . راوی: همسر شهید سید مجتبی علمدار
بوی شفا مدتي بعد او را به اردوگاه منتقل كردند. وضع بازداشتگاه غيرقابل تحمل بود. دست به اعتصاب زديم. داود نيازمند بچهها بود و اين اعتصاب مشكلساز. هفت روز بود كه لب به غذا نميزديم. بچهها از فرط گرسنگي بيهوش شدند. طوريكه شش نفر شهيد بر سر پيمان جان باختند. دلِ شكستهي داود نازكتر از آن بود كه اين همه مشقت را تاب آورد. اشك استغاثه و نياز او مدام بر سجادهي دعا جاري بود. همه حال گرفتيم. ستوني از گرد و خاك به آسمان برخاست. طوفان اردوگاه را به هم ريخت. درختها خم شدند. لحظهها با ترديدي بهتآلود سپري ميشد. كسي را ياراي جنبيدن نبود. بوي بهشتي آمد. نسيمي درست مثل نسيم «عين خوش»، صداي ضجه داود همه را به خود آورد. داود ميدويد. ـ آقا به من گفت: بدو داود!… آقا گفت! و آسايشگاه زير قدمهاي داود ذوب ميشد. موجي آسماني او را زده بود. عراقيها به خيالِ شلوغي داخل شدند. چشمهايشان از حدقه بيرون آمد وقتي داود را شفا يافته ديدند. ـ نه، اصلاً غيرممكن است. عكسها كه اين طور ميگفت. دكتر زد زير گريه: «وا... العلي العظيم»؛ اين ممكن نيست مگر به يد امام زمان عجل ا... تعالی فرجه الشریف پی نوشت: 1ـ راوي: برادر آزاده موسي حسين زادهشهید محمد رضا تورجی زاده
چهره اش ملکوتی بود یکپارچه نور بود و معنویت. همه دوستش داشتند . همه به او عشق می ورزیدند.چرا که فانی فی ا... بود و به خدا عشق می ورزید. همه به دنبال او بودند او هم به دنبال مهدی فاطمه.آمده بود تا اشتیاق ظهور را دربین مادو چندان کند آمده بود تا بفهمیم یاران آخر الزمانی امام عشق چگونه اند؟
روزهای آخر سال 43 بود، 23 تیرماه که به دنیا آمد . مادر بزرگش به مادرش سفارش می کرد هنگام بارداری بیشتر دقت کند نماز اول وقت بخواند، قرآن بخواند و هر چیزی را نخورد. مادرش تا آنجا که می توانست عمل می کرد اما بیشتر دعا می کرد.
می گفت: خدایا من از تو بچه سالم می خواهم دوست دارم فرزندم سربازی باشد برای امام زمان.
چهار سال بیشتر از تولدش نگذشته بود که سرش به گوشه حوض خورد و خون از سرش جاری شدو بیهوش بر روی زمین افتاد در آن حالت مادرش تنها امام زمان را صدا می کرد. چند بار دیگر هم اتفاقاتی برایش افتاد تا اینکه یک روز مادرش سر بر سجده گذاشت و با گریه گفت: خدایا فرزندم را به تو می سپارم دوست دارم پسرم سرباز امام زمان شود خودت او را از خطرات حفظ کن. و بعد از آن دیگر مشکلات قبلی پیش نیامد.
زیاد قرآن تلاوت می کرد آن هم با دقت و تدبر. خیلی به مداحی علاقه داشت و با برگزاری دعای کمیل در مدرسه مداحی اهل بیت را شروع کرد. صدایش سوز عجیبی داشت و همه را جذب می کرد.عاشق حضرت زهرا(سلام الله علیها) بود اما بیشتر مناجاتهایش درباره امام زمان بود. بعد از شهادت یکی از همرزمانش او را در خواب دیده بود. از او پرسیده بود: محمد ! این همه در دنیا از آقا خواندی توانستی او را ببینی؟ محمد با خندهگفته بود: من حتی امام زمان را در آغوش گرفتم... دلباخته کوچه های مدینه؛ شهید سید مجتبی علمدار شهید سید مجتبی علمدار جانباز شیمیایی است که به همسرش می گوید خیلی من را اذیت نکن من شهید می شوم منتها بیمارستان رفتن و اینها کمی شهادت مرا به تاخیر می اندازد ایشان وقتی شهید شد همان شب پدر
دو شهید که فردی مومن و نورانی است امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در خواب دید که فرمود: یکی از سربازان من شهید شده و فردا برای تشییع جنازه او به ساری می آیم پدر شهید می گوید به ساری رفتم و آنجا پرسیدم که امروز تشییع جنازه شهید است. گفتند : بله سید مجتبی علمدار شهید شده و من به تشییع جنازه اش رفتم. (راوی: حاج حسین کاجی) |
|||
|
|
۱۶:۴۵, ۸/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #284
|
|||
|
|||
|
[font=Tahoma][/font]
صدام حسین ، برای تحقیر کردن خلبانان ایرانی در تلوزیون عراق گفت: به هرجوجه کلاغ عجم (خلبان ) ایرانی که بتواند به 50 مایلی نیروگاه بصره نزدیک شود حقوق یک سال نیروی هوایی عراق را جایزه خواهم داد !! تنها 150 دقیقه پس از این مصاحبه صدام عباس دوران و حیدریان و علیرضا یاسینی نیروگاه بصره را بمباران کردند !!! اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیارنایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد. البته هنوز فرصتیپیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهندداد !!! درود بر دلاورمردان بی ادعا و گمنام آسمان ایران ! |
|||
|
|
۱۱:۴۵, ۱۰/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #285
|
|||
|
|||
صدای انفجار آمد و سنگر رفت هوا . هر چه صدایش زدیم جواب نداد. رفتیم جلو ، سرش پر از ترکش شده بود و به زیبایی عروج کرد . جیب هایش را خالی کردیم . یک کاغذ جالب داخل جیبش پیدا کردیم. نوشته بود : گناهان هفته شنبه : احساس غرور از زدن گل به طرف مقابل یکشنبه : زود تمام کردن نماز شب دوشنبه : فراموش کردن سجده شکر سه شنبه : شب بدون وضو خوابیدن چهار شنبه : در جمع با صدای بلند خندیدن پنج شنبه : پیش دستی کردن فرمانده در سلام جمعه : تمام نکردن صلوات های مخصوص روز جمعه و رضایت دادن به هفتصدتا. |
|||
|
|
۲۳:۴۵, ۱۷/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #286
|
|||
|
|||
|
خودش تعریف میکرد: ایام انتخابات بود که با موتور گازی مجیدرفته بودم توی یکی از مساجد قم،رای بدم وارد مسجد که شدم یکی از مسئولین صندوق منو شناخت،بلند شدو خیلی تحویلمون گرفت،به بقیه هم معرفی کردو خلاصه مارو با سلام و صلوات بردند رای دادیم. وقتی خواستم بیام بیرون،دو سه تا از آقایون اومدن بیرون برای بدرقه ی ما،موتور و که دیدن همین جو هاج و واج مونده بودن. پرسیدند:آقای زین الدین...وسیله؟! گفتم:بابا من وسیلم کجا بود!این موتورم هم مال داداشمه. ![]() |
|||
|
|
۲۰:۵۰, ۱۸/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #287
|
|||
|
|||
|
همسر شهید حاج محمد ابراهیم همت می گوید: «ابراهیم بعد از چند ماه عملیات به خانه آمد.
سر تا پا خاكی بود و چشم هایش سرخ شده بود. به محض اینكه آمد، وضو گرفت و رفت كه نماز بخواند. به او گفتم: حاجی لااقل یك خستگی دَر كُن، بعد نماز بخوان. سر سجاده اش ایستاد و در حالی كه آستین هایش را پایین می زد، به من گفت: من باعجله آمدم كه نماز اول وقتم از دست نرود!!! این قدر خسته بود كه احساس می كردم، هر لحظه ممكن است موقع نماز از حال برود». پیام رفتاری شهید : اقامه نماز در اول وقت، حتی در حال خستگی فراوان.
|
|||
|
|
۱۲:۰۷, ۲۰/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #288
|
|||
|
|||
|
شهدا دعا داشتند، ادعا نداشتند
نیایش داشتند، نمایش نداشتند حیا داشتند، ریا نداشتند رسم داشتند، اسم نداشتند و ما تا ابد به آنها که قمقمه ها را دفن کردند تا هوس آب نکنند مدیونیم...! |
|||
|
|
۱۵:۴۶, ۲۰/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/اردیبهشت/۹۲ ۱۵:۴۹ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #289
|
|||
|
|||
![]() خیلی گوشه گیر شده بود. دیگر به وضوح بچه ها می گفتند: مجید هم روزهای آخرشه. نزدیک غروب که می شد، می رفت بالای سوله سیمانی مقر می نشست و به خورشید نگاه می کرد. یک شب بهش گفتم نمی یای شام بخوری؟ گفت نه. گفتم برات بیارم بالا. گفت نه، برو. اصرار کردم. گفت بهت می گم برو پایین. گفتم بچه ها زحمت کشیدند دوست دارند، شما هم سر سفره باشید. گفت، شما برو... رفتم سر سفره نشستم. دیدم خودش آمد. تلویزیون داشت صحنه کشته شدن کودک فلسطینی توسط صیهونیست ها را نشان می داد.، مجید گفت: ببین بچه شش ماهه لیاقت شهادت داره ولی من و تو چی؟ قدری نگاهش کردم از این حرفش خیلی حالم گرفته شد. مختصر غذایی خورد و رفت. فردای همان روز بود مجید هم بر اثر انفجار مین والمر لایق شهادت شد... |
|||
|
|
۱۰:۲۹, ۲۵/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #290
|
|||
|
|||
![]() شهید محمد گرامی : حاج محمد اهل امر به معروف و نهی از منکر بود، یعنی همیشه سعی در ارشاد و راهنمایی دیگران داشت، بخصوص در مورد نزدیکانش. یادم می آید یک بار من خیلی راحت در یک مجلس مهمانی شروع کردم به غیبت کسی. وقتی از مجلس برمی گشتیم، محمد گفت:" می دانی که غیبت کردی. حالا باید برویم در خانه شان و تو بگویی این حرف ها را پشت سرش زده ای." گفتم:" این طوری که آبرویم می رود!" گفت:" تو که از بنده ی خدا این قدر می ترسی و خجالت می کشی، چرا از خدا نمی ترسی؟" این حرفش باعث شد من دیگر نه غیبت کننده باشم نه شنونده ی غیبت. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |









![[تصویر: 91237159952782057419.jpg]](http://www.axgig.com/images/91237159952782057419.jpg)

![[تصویر: 99372_149.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/7/13/99372_149.jpg)


![[تصویر: l179_agha_mejid_3.jpg]](http://uploadtak.com/images/l179_agha_mejid_3.jpg)
![[تصویر: spzmgw4i9h225b71unka.jpg?1368479840]](http://harfeto.ir/sites/default/files/spzmgw4i9h225b71unka.jpg?1368479840)