کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 59 رای - 4.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کجائید ای شهیدان خدایی
۱۷:۱۴, ۶/بهمن/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۷:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
آواتار
با سلام خدمت دوستان عزیزم

این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند

امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم

.( آل عمران ).
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‏شوند

دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند

با تشکر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shia12 ، ياس ، ANTI satan ، MAHDI59 ، یاران مهدی ، MohammadMeraj ، Ramin_Ghn ، FOADG ، حلما ، خادمة الزهرا ، Abasaleh ، ali73 ، help me ، nasimesaba ، pop110 ، N.Mahdavian ، باهتول ، فاطمه الزهرا ، m.hossein ، only_y2d ، peimane ، saloomeh ، vahrakan ، شهیدطیبه واعظی ، فدک زهرا ، Farzaneh ، erfaneh ، netlog36 ، azade ، ali.khm ، taleb ، بچه شیعه ، السا ، حقیر ، mahdy30na ، freewish ، hesam110 ، حسن.س. ، یاوران مهدی ، *مهاجر* ، مفقود الاثر ، fateme.R ، عماره ، omidman ، sina369 ، میثاق ، ali0077 ، آفتاب ، Night moans ، MohammadSadra ، محمد امین + ، عبدالرحمن ، soheyl68 ، حسن عزتي ، fiftynine ، سیمرغ ، مصباح ، نورالسادات ، Nmm ، آیات ، sagheb ، شیدا ، غریب ، fafa*

آغاز صفحه 32 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۹:۴۱, ۱۳/مرداد/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/مرداد/۹۲ ۱۵:۴۸ توسط mohammadhadi.)
شماره ارسال: #311

سلام
بار اخر دم رفتن بهت گفتم سالم برگردیا
نگاهت را از من دزدیدی و گفتی ای به روی چشم
حالا پیکر بی جانت را اورده اند.امدم تا زل بزنم بهت و بگم..........که دیدم......چشم نداری
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: لبخند خدا ، شهیدطیبه واعظی ، m.hossein ، Night moans ، yamin ، رهگذر. ، عبدالرحمن
۲۱:۲۱, ۱۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #312
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین
[تصویر: n00309134-b.jpg]

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟

گفت: برو عزيزم...

رفت و والفجر مقدماتي شهيد شد.


پسر دوم گفت: مادر، داداش که رفت من هم برم؟

گفت: برو عزيزم...

رفت و خيبر شهيد شد.

[تصویر: nf00309134-1.jpg]

همسر گفت: حاج خانم، بچه ها رفتند، ما هم بريم تفنگ بچه ها روي زمين نمونه.

گفت: خدا به همرات همسرم.

رفت و کربلاي ۵ شهيد شد.


مادر به خدا گفت: همه دنيام رو قبول کردي، خودم هم قبول کن.

رفت و حج خونين شهيد شد.

شادی روح شهدا صلوات.
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Justice Bringer ، آلاله ، لبخند خدا ، شهیدطیبه واعظی ، m.hossein ، fiftynine ، Night moans ، yamin ، رهگذر. ، help me ، السا ، عبدالرحمن ، فدک زهرا ، یاوران مهدی
۲۲:۰۹, ۳۰/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #313
آواتار
به نام خدا.

نگاه خدا...


چند خانم رفتند جلو سوالاتشان را بپرسند، در تمام مدت سرش بالا نیامد...

نگاهش هم به زمین دوخته بود./
خانم ها که رفتند، رفتم جلو گفتم: تو انقدر سرت پایینه نگاهم نمی ندازی به طرف که داره
حرف میزنه باهات، اینا فکر نکنن تو خشک ومتعصبی و اثر حرفات کم بشه!
گفت: من نگاه نمیکنم تا خدا مرا نگاه کند ...
+ شهید عبدالحمید دیالمه
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: لبخند خدا ، شهیدطیبه واعظی ، عبدالرحیم ، Night moans ، mahyamatin ، السا ، yamin ، m.hossein ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، soheyl68 ، فانوس *7* ، فدک زهرا
۱۶:۲۳, ۱۰/دی/۹۲
شماره ارسال: #314
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین

فردا یازدهم دی ماه سالروز شهادت شهید سید مجتبی علمدار است.

[تصویر: alamdar.gif]

از خواهران سیّد شنیدم که می گفتند: وقتی که دخترش به دنیا آمد از او پرسیدم: اسمش را چه می گذاری؟ و او خنده کنان در حالی که در حیاط خانه مان می دوید با حالت نوحه و شعار گفت:
« یا زینب و یا زهرا ، یا زینب و یا زهرا »
بعدها روزی به من گفت: اگر فرزند پسر بود ، می دانی اسمش را چه می گذاشتم؟
و بعد بلافاصله گفت:« اسمش را می گذاشتم ابوالفضل ، "ابوالفضل علمدار"
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، حسن عزتي ، mahyamatin ، السا ، عبدالرحیم ، شهیدطیبه واعظی ، yamin ، m.hossein ، رهگذر. ، help me ، عبدالرحمن ، شیدا ، soheyl68 ، فانوس *7* ، فدک زهرا ، یاوران مهدی
۱۹:۳۶, ۱۰/دی/۹۲
شماره ارسال: #315
آواتار
گفتم کجا؟
گفتا به خون ....

[b]گفتم چرا ؟
گفتا جنون ....[/b]

[b]گفتم که کی ؟
گفتا کنون .....[/b]

[b]گفتم نرو !
خندید و رفت ... ....[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahyamatin ، عبدالرحیم ، شهیدطیبه واعظی ، yamin ، m.hossein ، رهگذر. ، حسن عزتي ، Night moans ، عبدالرحمن ، شیدا
۲۰:۰۵, ۱۸/دی/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۲ ۱۴:۰۲ توسط m.hossein.)
شماره ارسال: #316
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سعید مهتدی هم نفس همت بود و نگاه به چشمان آرام کاظمی داشت؛ آن جا درآن بحبوحه ی رزم و سختی جزیره همگی محو آرامش مثال زدنی حاج محمد ابراهیم همت بودند.
همان جا که احمد کاظمی در پاسخ به نگرانی فرماندهان رده بالاتر در هجوم آتش بازی های ویرانگر دشمن در مجنون جنوبی گفت:«وضعیت ما خوبه ؛ همین که همت با ما است مشکلی نداریم.» سعید مهتدی هم دلش قرص بود که همت با او است و در روزهای سخت ، تنهایش نخواهد گذاشت. راستی از هفدهم اسفند سال شصت و دو که همت آسمانی شد و روزهای بعداز آن که دستواره پر کشید و حاج عباس کریمی حجله نشین شد ، حاج احمد کاظمی،حاج سعید مهتدی و حاج سعید سلیمانی چقدر چشم انتظاری کشیدند تا تنهائیشان به سر آمد؟
چارده روایت صفحه ی 201

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahyamatin ، شهیدطیبه واعظی ، حسن عزتي ، السا ، Night moans ، صهبا ، عبدالرحمن ، فدک زهرا
۲۲:۱۲, ۲۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #317
آواتار
به نام خدا
سلام علیکم



انـور ( نگهبــان عراقـــی ) گفت :

یــکی از خلبــان های شما رو آوردن همیــن بیمارستــان ،
بــدجوری مجروح شده بــود !
ایــن خلبــان شما قرار بــود پل ارتباطی العماره بــه تنــومه را

بمبــــــاران کنــه.
امــا حیــن بمبــاران چنــد خانـم رو میبینــه که بچـــــه هاشون هم
باهاشونــه و در حال عبور از پــــــل هستـن ،
پــل رو بمبــاران نمی کنــه و یــه چرخ میزنــه تا عابریــن پیــاده
از روی پــل رد بشن !
تــو چرخ زدن ، پدافنــد هوایــی عراق هواپیــما رو می زنــه
و خلبــان با چتــر می افتــه و اسیــر ما میشه !
انــور در حالی که اشـــــک از چشمانش سرازیــر می شد گفت :
شمــــا تــو جنــــگ هم انسانیــت داشتیــد !

• منبع کتاب پایــی که جا مانــد •


[تصویر: 1897777_719936018099742_1669046817_n.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن.س. ، قلب ، السا ، بیداری12 ، zahra11 ، Ali#59 ، help me ، Aryha ، Mohammad Trust ، سدرة المنتهی ، zryy ، N.Mahdavian ، m.hossein ، در جستجوی سختی ، فدک زهرا ، یاوران مهدی ، شهیدطیبه واعظی
۱۷:۱۱, ۲۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #318
آواتار
بسم رب الشهدا و الصدیقین

در دشت شیللر و ارتفاعات کانی مانگا و در منطقه ی عملیاتی والفجر4 یکی از شهدا(بعد ها به شهادت رسید) یک شب اتفاقی افتاد که باید غسل می کرد آن هم در سرمای استخوان سوز کانی مانگا در فصول سرد سال. من بهش گفتم الآن شب است و خیلی سرد بگذار هوا یکم گرم شود بعد فردا برو غسل کن.
گفت: من شرمم می آد در محضر خدا و زمان خواب ناپاک باشم
رفت در رودخانه و غسل کرد.
از حالاتش مشخص بود چقدر سردش شده.
تا صبح سه بار دیگر او مجبور به غسل شد و غسل هم کرد و نخواست در محضر خدا ناپاک باشد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mahyamatin ، help me ، شهیدطیبه واعظی ، حسن عزتي ، Night moans ، soheyl68 ، عبدالرحیم ، صهبا ، عبدالرحمن ، فدک زهرا
۲۳:۵۱, ۷/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #319
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خنــــــــــــــــــکای مهربانی

[تصویر: 1438.jpg]
راوی: خواهر شهید ناصر باقری از شهدای شهرستان آمل

انگار مهربان به دنیا آمده بود. دوازده سالم بود. دستم سوخت. توی اتاق تند تند راه می رفتم و دستم را تکان می دادم و ضجه می زدم.
ناصر یک متکا گذاشت و گفت:
اینجا دراز بکش!
بعد، یک بادبزن حصیری آورد و شروع کرد به باد زدن انگشت های سوخته ام. خنکای باد، درد را خواباند و خودم هم کم کم خوابم برد.
فکر کنم یکی دو ساعتی خوابیدم. بیدار که شدم، ناصر را بادبزن به دست، در کنار خودم دیدم.
هی بادبزن را دست به دست می کرد و باد می زد.
دو سال از من بزرگتر بود؛ چهارده ساله.


برگرفته از کتاب خنکای مهربانی ـ مصاحبه و تدوین از عباس قاضی زاده

یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: soheyl68 ، عبدالرحیم ، شهیدطیبه واعظی ، حسن عزتي ، صهبا ، عبدالرحمن ، Night_World ، yamin ، فانوس *7* ، فدک زهرا ، یاوران مهدی
۲۳:۴۸, ۸/اسفند/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/اسفند/۹۲ ۰:۱۳ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #320
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

[تصویر: shahid_hasan_khojaste.jpg]

راوی: حسین نام نژاد هم رزم شهید حسن خجسته


همه مشغول صحبت کردن بودند که حسن، بی مقدمه پرسید:
ـــ عمو حسین! کربلا کدام طرف است؟
ـــ این طرف.
حسن کف دست راستش را گذاشت روی قلبش و از عمق جان گفت:
ـــ السلام علیک یا ابا عبدالله(علیه السلام)...

صدای سوت یک خمپاره 60 آمد و هر کدام از بچه ها به سمتی خیز رفتند.

گلوله خمپاره ای به زمین خورد و عده ای مجروح شدند، اما حسن ...

سیدالشهدا(علیه السلام) چه زود و چه خوب، جواب سلامش را داد.
ـــ السلام علیک یا اباعبدالله(علیه السلام)...


برگرفته از کتاب خنکای مهربانی ـ مصاحبه و تدوین از عباس قاضی زاده
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: صهبا ، شهیدطیبه واعظی ، عبدالرحمن ، شیدا ، السا ، soheyl68 ، عبدالرحیم ، Night_World ، yamin ، حسن عزتي ، فانوس *7* ، فدک زهرا ، یاوران مهدی
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا