کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 59 رای - 4.64 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کجائید ای شهیدان خدایی
۱۷:۱۴, ۶/بهمن/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۷:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
آواتار
با سلام خدمت دوستان عزیزم

این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند

امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم

.( آل عمران ).
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ
هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شده‏اند مرده مپندار بلكه زنده‏اند كه نزد پروردگارشان روزي داده مي‏شوند

دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند

با تشکر
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: shia12 ، ياس ، ANTI satan ، MAHDI59 ، یاران مهدی ، MohammadMeraj ، Ramin_Ghn ، FOADG ، حلما ، خادمة الزهرا ، Abasaleh ، ali73 ، help me ، nasimesaba ، pop110 ، N.Mahdavian ، باهتول ، فاطمه الزهرا ، m.hossein ، only_y2d ، peimane ، saloomeh ، vahrakan ، شهیدطیبه واعظی ، فدک زهرا ، Farzaneh ، erfaneh ، netlog36 ، azade ، ali.khm ، taleb ، بچه شیعه ، السا ، حقیر ، mahdy30na ، freewish ، hesam110 ، حسن.س. ، یاوران مهدی ، *مهاجر* ، مفقود الاثر ، fateme.R ، عماره ، omidman ، sina369 ، میثاق ، ali0077 ، آفتاب ، Night moans ، MohammadSadra ، محمد امین + ، عبدالرحمن ، soheyl68 ، حسن عزتي ، fiftynine ، سیمرغ ، مصباح ، نورالسادات ، Nmm ، آیات ، sagheb ، شیدا ، غریب ، fafa*

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۰:۰۷, ۲/تیر/۹۰
شماره ارسال: #31
آواتار
خدا خودش میداند که ما چقدر مدیون این شهدای زنده هستیم

خدا خودش میداند که چه برکاتی به واسطه ی وجود این شهدای زنده شامل حال این ملت میشود

خدا خودش میداند که چه خطراتی را به واسطه ی وجود این شهدای زنده از سر ما دور میکند

و خدا خودش میداند که ما چه قدر ناشکر هستیم نسبت به این نعمتهای عظیم خدا

اینها نعمت هستند و رحمت نیستند


فرق نعمت با رحمت این هست که ما از نعمت سوال میشویم و از رحمت نه


و خدا میداند که مسئولیم در قبال این نعمات


خدایا ما را شاکر این نعماتت قرار ده

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: أین المنتظر ، paradise ، MohammadMeraj ، rahbin ، yektasepas ، خادمة الزهرا ، حلما ، ali.khm ، taleb ، Farzaneh
۱۵:۲۳, ۳/تیر/۹۰
شماره ارسال: #32
آواتار
(عکس یادگاری)



رسول، همراه با شنیدن سوت خیز زد و خودش را داخل سنگر انداخت. بوی نا بینیاش را پر کرد. فندک را که روشن کرد جنازهها را دید. دوتا بودند، یکی دمر و دیگری طاق باز. آغشته به خاک و خون. نور فندک روی جنازهها میلرزید. دست و پایش را جمع کرد تا از سنگر بیرون بزند. گلولهی خمپارهای جلو در سنگر منفجر شد. گرد و خاک داخل سنگر را پر کرد. لحظهای بعد انفجاری دیگر و انفجاری دیگر. زمین زیرپایش میلرزید وسقف بالای سرش.. تنش را به سمت جنازهها کشید. صدای انفجارها لحظهای قطع نمیشد. هر لحظه خودش را بیشتر به زیر جنازهها فرو میبرد. گوشش نمیشنید و چشمش نمیدید. انفجارها تنش را میلرزاند. صدای انفجار کمتر شد. چشمش را باز کرد. چیزی نمیدید. غبار فضای داخل سنگر را پر کردهبود. تنش را از زیر جنازهها و از لابهلای سنگ و خاک بیرون کشید. فندک را روشن کرد. نور می­لرزید و صدای انفجارها تک تک شنیده میشد. چهره یکی از جنازهها به نظرش آشنا آمد. جا خورد. عباس بود. غبار حاصل از انفجارها که خوابید، دست پالاند کولهاش را پیدا کرد. سینه خیز از سنگر بیرون آمد. تنش بوی خاک آغشته به خون میداد. کولهاش را به دوش انداخت، جادهی خاکی را در پیش گرفت و پیاده راه افتاد.

نیمهی راه، جیپ نظامی جلوتر از او متوقف شد. روی صندلی که نشست، راننده چهرهاش را درهم کشید و بینیاش را گرفت. جیپ روی جاده که با گلوله شخم خوردهبود، بالا و پایین می­رفت. سرش به سقف میخورد گاه به سمت شیشهی جلو خم میشد. راننده اما بیتفاوت گاز می­داد و ردی از غبار پشت جیپ دورتر محو میشد.

نزدیک پل ورودی شهر از جیپ پایین پرید و کناری ایستاد. جیپ غبار را به هوا بلندکرد و به راهش ادامه داد. آمبولانسها گِلاَندود، با بدنهی سوراخ سوراخ و شیشههای شکسته روی پل در رفت و آمد بودند. آژیرشان، کشدار و بیوقفه شنیده میشد. سرود آهنگران از بلندگوی کامیون­های حامل آذوقه و مهمات پخش میشد. گاهی هم جیپ نظامی، حامل فرماندهان از روی پل میگذشت. نسیمی نرم هُرم گرما را روی هیکل به خاک نشستهاش جابهجا کرد و بوی بد تنش بینیاش را انباشت.

سراشیبی را به سمت رودخانه پایین رفت. صدای رفت آمد آمبولانسها در گوشش کمتر شد. رودخانه در حاشیه شهر پرتلاطم میرفت. لباسهایش را از تن کند. کنار رود انداخت و تن به آب داد. دیگر جز صدای غلتیدن آب چیزی نمیشنید. بوی خون و خاک، لابهلای آبها محو شد. غوطه خورد و رفت جلوتر و پایینتر و برگشت سر جایش. تن از آب بیرون کشید. آفتاب خیسی تنش را میمکید. کنار رود کولهاش را باز کرد. کاغذهای تا شده را داخل کوله دید. دیروز آنها را داخل کولهاش ریخته بود یا روز قبل، لحظهی تردید داشت، زمان را گم کردهبود. آمده­بود تا عکس بگیرد. فیلم بگیرد از اعزام نیروها. فیلم دوربین تمام شدهبود. عکاس دیگری هم آن­جا حضور داشت. عکاس لشگر؛ عرق روی گونهی عکاس میسُرید و در ته ریش چانهاش گُم می­شد. سربازی دست روی شانهی او گذاشت. «چرا کِنِس بازی درمیاری. فیلم که مال تو نیس. بنداز دیگه. میدونی خونوادههامون چه قدر خوشحال میشن؟»

عکاس دوربینش را درکیف گذاشت و زیپ آن را کشید. نگاه چشمان ریز و تو رفتهاش را به چهره سرباز دیگری که روبه رویش ایستادهبود و حرف میزد، دوخت. سرباز شانه به موی پرپشت مشکیاش میکشید و تارهای آن را به پشت گوشش میبرد.

«بنداز دیگه بابا! خیال میکنه نوبرشو آورده. بنداز باید یال و کوپالم رو کوتاه کنم.»

«من میخوام بفرستم برا ننهام. بیا علی، بیا با هم بندازیم. حتماً ننهام به ننهات نشون میده. بیا باهم بندازیم.»

دو سرباز دست روی شانهی هم انداخته و لبخند را روی چهرهشان نگه داشتهبودند. بسیجی پانزده، شانزده سالهای شانهاش را کشید و هیکل چاق عکاس روی پاهاش روبه او چرخید. «من عکسُ برا خودم میخوام. میخوام بزنم به دیوار سنگر. بنداز دیگه.»

عکاس،گفت: «چندبار بگم نمیتونم. من اومدم فقط از فرماندهتون عکس بگیرم، گرفتم. میگم بچههای دیگه که میان ازتون عکس بگیرین.»

رسول کناری ایستادهبود و آنها را نگاه میکرد. کولهاش را در چنگ فشرد. دندانهاش به هم ساییده شد و انگشتان دست دیگرش را محکم مشت کرد. عکاس گفت: «باید برم یه مقر دیگه عکس بگیرم. یه حلقه فیلم بیشتر ندارم. میآن، دوستام میآن ازتون عکس میگیرن.»

عکاس دست تکان داد و رفت. هر کدام به سویی رفتند. بسیجی از سنگرها فاصله گرفت و زیر نگاه رسول که او را دنبال میکرد، سه کنج دیوارِ سنگری که به خاکریز پشت دادهبود، کز کرد. رسول کولهاش را برداشت و به سوی او رفت. قطرات اشک روی گونهی بسیجی تا کرک­های پشت لبش پایین میسریدند. با هر نفس بینیاش را بالا میکشید و با سرآستین لباسش آب بینی آمیخته به اشکش را پاک میکرد.

رسول کنارش نشست. «نگاه کن، آبروی هرچی بسیجی بود بردی، اینه بسیجی بیترمز؟»

بسیجی همچنان نفسش به شماره افتادهبود و هق هق میکرد.

«حالا انگار چی شده؟ خوب ننداخت که ننداخت. به جهنم. خودم ازت میندازم.»

لرزش شانههای بسیجی ایستاد و اشک روی چهرهاش ماسید.

«باورنمیکنی ها؟ بیا ببین. فکر کردی دروغ میگم.»

رسول کولهاش را باز کرد و دوربین خالی از فیلم را بیرون آورد. بسیجی پوزخندی زد. نگاهش به روبهرو خیره شد. گفت: «دیگه نمیخوام. عکسو میخوام چیکار؟»

رسول با دوربینِ در دستش ور میرفت. «بگو اسمت چیه تا بگم عکسو میخوای چیکار؟»

دوربین را جلو چهرهاش رو به بسیجی نگه داشت. کلید شاتر را زد و نور، لحظهای روی اشکِ حلقه شده در چشم بسیجی درخشید.

«اسمم عباسه. ننداز. نمیخوام.»

«عکس رو میفرستی برای خونوادهات، وقتی جنگ تموم شه، یه یادگاری از جنگ داری.»

عباس سرش را پایین انداخت و گفت: «برا کی بفرستم. من خونواده ندارم.»

رسول دوربین را که جلو چشمش نگه داشتهبود، پایین آورد. پرسید: «چی شدن؟ به رحمت خدا رفتن؟»

«نمیدونم. من... من پرورشگاهیاَم.»

آفتاب پوست پشتش را سوزاند و صدای رود در گوشش پیچید. لباسش را از ته کوله بیرون کشید. کاغذهای تا شده از کوله بیرون ریختند. لباسش را پوشید. کنار کاغذها نشست.

لابهلای کاغذهای تا شده دست کشید و کاغذ زردرنگی را برداشت. تای آن را باز کرد. آدرس مقر را روی کاغذ نوشتهبود. زیر آن امضاء کردهبود عباس.

کاغذ را دوباره تا زد. آن را پاره کرد و به آب سپرد. کاغذ دیگری برداشت، آن را هم پاره کرد و به آب داد. خورشید غروب میکرد و انتهایِ آسمانِ تاریک روشن، سرخ شدهبود. همه رفتهبودند نه مثل کاغذ پارهها که روی آب شناور بودند و ردی از خود به جا نمیگذاشتند. مثل چیزی که نبودنشان هم بودن بود. صدایشان، لبخندشان، بوی تنشان همه بود ولی جسم خاکیشان به رزم رفته بود.

بیدار که شد کسی در مقر نبود. همه رفتهبودند. همهی سنگرها را نگاه کرد. دو نفر را در محوطهی پشت سنگرها دید. به آن دو نزدیک شد. برای نگهبانی و هدایت نیروهایِ در راه، آنجا ماندهبودند. زخمیها و شهدا را هم به عقب انتقال میدادند. رو به آندو گفت:

«من چه جوری برگردم عقب.»

«باید صبر کنی. دیروز که نشد، امروز شاید شانست بگیره و یکی بیاد.»

«من بدون فیلم کاری ازم ساخته نیست. باید برم فیلم خام بگیرم...»

رسول با صدای سوت خیز رفت روی زمین. گلوله چند متر آنطرفتر منفجر شد و گرد و خاک و تکههای سرب را در هوا پخش کرد. گلولهی بعدی و گلولهی بعدی. دو رزمنده گوشهایشان را گرفته بودند. روی پاها نشسته و در هیاهوی انفجارها فریاد میزدند تا صدای هم را بشنوند.

«دیر بیدار شدن. جای خالی بچهها رو میزنن.»

«بیپدر چه میزنهها!»

وجب به وجب گلولهای به زمین میخورد و منفجر میشد. سینه خیز به سوی آندو رفت که پشت تل کوچکی از خاک سر خماندهبودند.

یکی از آندو که هیکل درشتتری داشت به سنگری در آن نزدیکی اشاره کرد. «برو اونتو. اگه از جنازه نمیترسی.»

«چی؟»

همراه با شنیدن سوت خیز زد و خودش را داخل سنگر انداخت. جنازهها را که زیر نور فندک دید، به یاد آورد که از دو تاشان عکس گرفتهبود. وقتی از عباس عکس میگرفت او هم آمد.

«چرا پارتی بازی میکنی مؤمن. از ما هم بنداز.»

بقیه هم آمدند. رسول دوربین را به ظاهر آماده کرد. رو به دوربین ایستادند. کنار هم، دو نفری، تکی، نشسته، ایستاده، دسته جمعی و رسول کلید شاتر را میزد.

«کِی میاری عکسا رو؟»

رسول سرش را از روی دوربین بلندکرد. «چی؟»

«ما صبح داریم میریم جلو. شاید شهید شدیم. زخمی شدیم. عکسا چی میشه؟»

رسول دوربین را نگاه کرد.

«آدرستون رو بنویسید. پست میکنم در خونههاتون. اینجوری خوبه؟»

عباس گفت: «من که آدرس ندارم. آدرس مقر رو مینویسم.»

دو روز بود که جنازهشان داخل سنگر ماندهبود به انتظار وسیلهای که آنها را به عقب بیاورد.

پارههای کاغذ رفتهبودند و آب میغلتید و جلو میرفت. دوربینش را از کوله بیرون آورد. بغضی سنگینی راه گلویش را بستهبود. درِ پشت دوربین را باز کرد و جای خالی فیلم را با انگشتش پر کرد.


فاطمه دهقان نیری(درنا نیری)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: rastin ، محب الزهرا ، yektasepas ، خادمة الزهرا
۲۱:۴۲, ۸/تیر/۹۰
شماره ارسال: #33
آواتار
به نام خدا



[تصویر: %D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA.jpg]


صدای انفجار آمد و سنگرش رفت هوا.
هر چه صدایش زدیم جواب نداد ...
رفتیم جلو سرش پر از ترکش شده بود.
جیبهایش را خالی کردیم یک کاغذ تویش پیدا کردیم که روش نوشته بود:

گناهان هفته:
شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل؛
یکشنبه: زود تمام کردن نماز شب؛
دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر یومیه؛
سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن؛
چهارشنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن؛
پنج شنبه: پیش دستی فرمانده در سلام کردن؛
جمعه: تمام نکردن صلواتهای مخصوص جمعه
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Seyed Mohsen ، netlog36 ، فرهاد ، rastin ، yektasepas ، ريحانه الرسول ، وحید110 ، parisan ، najmeh ، MAHDI59 ، حلما ، خادمة الزهرا ، jamandeh ، taleb ، ali.khm ، Farzaneh
۸:۵۲, ۱۴/تیر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/تیر/۹۰ ۸:۵۶ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #34
آواتار
در ایام جنگ یک روز به یکی از رزمندگان دستور دادم تا برای شناسایی قبل از عملیات، مسیری را شناسایی کند تا از آن معبر عملیات کنیم.
فردای آن روز وقتی به سنگر رفتم دیدم همه بچه های لشکر جمع هستند؛
رزمنده ای که قرار بود کار شناسایی را انجام دهد برای بچه های لشکر صحبت می کرد.
بدون اینکه کسی متوجه حضورم شود به حرفهای او گوش دادم.
داشت به بچه ها می گفت :
«من دیشب خواب آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدم، ایشان به من گفتند که فردا نباید از آن مسیر عملیات کنید و مسیر دیگری را برای عملیات به من نشان دادند و . . . »
برم لبریز شد.
رفتم جلو و پس گردنی محکمی بهش زدم.
کلی دعوایش کردم که
«این حرفها چیه می زنی؟»
بعد با همان عصبانیت گفتم:
«برو به همان محوری که امام زمان در خواب به تو گفته و آن محور را شناسایی کن. ما که توی خواب تو نبودیم که ببینیم امام زمان چه محوری رو برای شناسایی و عملیات معرفی کرده!»
چند ساعت بعد از این حرفها و درگیری لفظی، این رزمنده آمد پیشم و گفت:
«حاج باقر معذرت میخواهم؛ ببخشید. اون حرفهایی که داشتم به بچه های لشکر در مورد خوابم می گفتم همش دروغ بود. حلالم کنید.»
ازاو پرسیدم:
«چرا این حرفها رو زدی ؟»
جواب داد :
«حاج آقا راستش رو بخواهید ترسیده بودم برای شناسایی برم. برای اینکه شما من رو از شناسایی آن محور معاف کنید مجبور شدم این حرفها رو بزنم؛ ببخشید. آخه خیلی ترسیده بودم»
بعد از شنیدن حرفهاش از او خواهش کردم به مشهد برگردد و دیگر به لشکر ما نیاید.
همیشه دیده ام آدمهایی را که برای نقصها و کم کاریهایی که درکارهایشان دارند از دین هزینه می کنند. برای اینکه خود را حفظ کنند دین را سپر خود قرار می دهند. و چه ضربه های از این راه به دین وارد شده و چه انحرافهایی که در دین آمده است.
امروز نیز صحنه جنگ است. اگر روزی با سلاح از دینمان دفاع کردیم، امروز باید با عملکردمان به دفاع از دین بپردازیم.
کارنامه خود را ببینیم، آیا باعث تعالی دین و باورهای دینی شده ایم؟ یا سبب دین گریزی و تخریب باورهای دینی شده ایم؟



راوی و نویسنده: محمدباقر قالیباف
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه *** هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه

بشکسته سبوهامان خون است به دلهامان *** فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه

هرسو نظر اندازیم صد خاطره می سازیم *** زانها که سفر کردند دلشاد از این خانه

تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد *** فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه

ای وای چه یارانم گلهای بهارانم *** رفتند از این خانه رفتند غریبانه
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ريحانه الرسول ، rastin ، خادمة الزهرا
۱:۳۰, ۱۹/تیر/۹۰
شماره ارسال: #35
آواتار
وقتايي به اين تاپيك ميام كه دلم براي آقام خيلي تنگ باشه .

و وقتي اين نوشته ها رو ميخونم بيشتر از خودم خجالت ميكشم و شرمنده ميشم .

از اينكه چقدر ضعيفم .

از اينكه چرا گاهي نميتونم از خودم اون طور كه بايد بگذرم
از اينكه شيطان هر روز از يه طريقي يه راهي براي دور زدن من پيدا ميكنه و من نه دفاع ميكنم نه حمله .

از اينكه از هر طرف كار ميگيرم از يه طرف ديگه در ميره .

دلم براي دين خيلي ها تنگه .

براي ديدن شهداي زنده .

براي ديدن شيميايي هايي كه ذره ذره آب ميشن .

براي ديدن رفقايي كه دوري از رفيقاشون داره ذره ذره آبشون ميكنه .

دلم براي نفس پاكشون تنگه .

دلم براي يه ذره حيا ، يه ذره غيرت ، يه ذره همت ، يه دل سير ديدن حاج همت و حاج حسين و براي ديدن خنده هاي چمران و متوسليان تنگه .

اونا كه رفتن خوش به حالشون
اما

الهي هيچ مسافري از رفقاش جا نمونه.

نفس كشيدن با اين بچه ها خودش لياقت ميخواد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، خادمة الزهرا
۱۶:۱۹, ۲۴/تیر/۹۰
شماره ارسال: #36
آواتار
شهید سید محمد صنیع خانی


[تصویر: 224_838.jpg]
سيد محمد صنيع خاني، فرزند، سيدموسي،در روز پانزدهم دي ماه سال1332 در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. او در يك خانواده مذهبي رشد كرد و در دوران كودكي به همراه پدر در محافل قرآني و مراسم مذهبي شركت مي كرد.
خانواده صنيع خاني در سال1338به تهران عزيمت كردند و در محله يخچال شوش، روبروي كوره مركزي، ساكن شدند و پس از يكسال به نازي آباد نقل مكان نمودند.
سيد محمد سال اول دبستان را در دبستان پور جوادي، در خيابان خزانه گذراند و درسال 1354 از دبيرستان الهي در رشته طبيعي ديپلم گرفت. وي كه در دوران نوجواني وارد مبارزات سياسي عليه رژيم طاغوت شده بود، در پاييز 1357 در حال توزيع اعلاميه هاي امام (رحمة الله علیه) توسط ساواك دستگير و زنداني گرديد.
سيد محمد با اوج گرفتن مبارزات مردمي و بازشدن درب زندانها، همراه باساير انقلابيون در بند آزاد شد و در تظاهرات و حركتهاي مردمي تا طلوع فجر انقلاب اسلامي حضوري فعال يافت.
او در روز تاريخي 12بهمن ماه 1357 در كميته استقبال از امام خميني(رحمة الله علیه) در بهشت زهرا(سلام الله علیها) در گروه انتظامات مراسم، عاشقانه خدمت كرد و در حماسه 19 تا 22 بهمن در تسخير مراكز مهم و پادگانها نقش ارزنده اي ايفا نمود.
سيد محمد از پايه گذاران كميته انقلاب نازي آباد (منطقه 13) بود و با توجه به قرار داشتن یکی از مراکز توزیع مواد مخدر در محله باغ آذری در حیطه جغرافیایی منطقه 13، عملا ماموریت مبارزه با قاچاقچیان توسط این کمیته انجام می شد که سید محمد مسئولیت آن را بر عهده داشت.
سيد محمد صنیع خانی در بهار سال1358 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و با توجه به اینکه سپاه منطقه 13 و کمیته منطقه 13 عملا در هم ادغام شد و هر دو با مدیریت واحد اداره می شد و پس از مدتی کل مجموعه مبارزه با مواد مخدر به همراه افراد شاغل به واحد اطلاعات سپاه منتقل گردید.
سيد محمد از ابتدای جنگ تحميلي با ایجاد مرکز اعزام نيروي سپاه در محل لانه جاسوسي آمريكا، مسئوليت اعزام رزمندگان را به مناطق عملیاتی بر عهده گرفته بود.
سردار شهید سید محمد صنیع خانی بنيانگذار و فرمانده ترابري سپاه بود. وی نقش موثر و تعیین کننده ای در ایجاد تحرک در یگانهای رزم و پشتیبانی و رفع کمبود وسائل نقیله سنگین ایفا نمود و به شایستگی از عهده این وظیفه خطیر بر آمد.
ترابری سپاه در عمليات والفجر8 در سال 1364 عمليات جابجايي امكانات،تجهيزات و نيروي انساني، را با رعايت اصل غافلگيري با موفقيت به انجام رسانيد كه يكي از عوامل موثر در پيروزي اين عمليات به حساب مي آمد.


[تصویر: x3a.jpg]

توصيفي كه درباره سيره اين فرمانده شهيد مي توان گفت اينكه؛ سيدمحمدصنيع خاني، مومن ، مردمي ، ساده زيست، صادق و با صفا و دريك كلام پاسدار بوده است و از طريق مطالعه كارنامه اين مرد بزرگ مرام اينچنيني را مي توان تعريف حقيقي واژه مقدس؛ پاسداري گرفت.
سيد محمد صنيع خاني پس از پايان جنگ علي رغم درد و رنج مجروحيتش، به كشور و مردم محروم خدمت كرد و آرام آرام همانند شمعي سوخت و به متن جامعه، نورانيت بخشيد. او كام بسياري از هموطنان محرومش را با ياري بي ريغ شيرين كرد و در نهايت در روز چهاردهم شهريور ماه سال 1374 به آرزوي ديرينه اش رسيد.
پيكر پاكش در تهران به طرز باشكوهي تشيع شد. چندين هزار نفر از مردم تهران و یاران و همرزمانش حضور داشتند و او كه عاشق امام (رحمة الله علیه) بود، در حرم مراد و رهبرش آرام گرفت و همانطور که خودش آرزو کرده بود در جایی دفن شد که زیر پای زائران امام خمینی (رحمة الله علیه) باشد.
[تصویر: image.php?id=Zm49NTk2NjQuanBn-yZ3aD13aCZ3PTI0MCZoPQ__]
سردار شهيد، سيدمحمد صنيع خاني در زمان شهادت 42 سال داشت.دو فرزند پسر به نام هاي سيد وحيد و سيد رضا و يك فرزند دختر بنام خديجه السادات از ايشان به يادگار مانده است.
برادر كوچكش،سيد محمد حسن، در سال 1361 در جريان عمليات بيت المقدس در فاو به شهادت رسيد. وي در زمان شهادت 17 سال داشت و بر اثر اصابت گلوله دشمن بعثی به قلبش شهید شد.
پیکر پاک شهید پس از گذشت 8 روز از شهادتش در تهران بدست خانواده اش رسيد.


[تصویر: 222_199.jpg]

ساخت حرم و حسینیه امام خمینی(رحمة الله علیه)
به گزارش پایگاه 598، شهید صنیع خانی طراح و مجری ساخت ضریح مطهر حضرت امام خمینی(رحمة الله علیه) بوده است. شهید سید محمد صنیع خانی در برگزاری مراسم تشييع، خاكسپاري، شب هفت امام و چهلم و سالگرد امام(رحمة الله علیه) و آماده سازي و ساخت حرم مطهر نقش مهمی را ایفا نمود. عمده مسئوليت وی طراحی و اجرا و جابجايي و حمل و نصب سازه هاي فلزي حرم امام خمینی (رحمة الله علیه) بود.

[تصویر: 223_919.jpg]

سید محمد در حماسه 19 تا 22 بهمن سال 1357 ومبارزات مسلحانه برای پاکسازی پادگان ها و کلانتری ها، تلاش و همت زیادی از خود نشان داد.

وی موسس کمیته انقلاب اسلامی در نازی آباد بود. در اواخر سال 1358 وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.

او مسئولیت تاسیس «ستاد مبارزه با مواد مخدر کل کشور» را بر عهده گرفت و چندین باند بزرگ مواد مخدر را در تهران شناسایی و منهدم کرد.

با آغاز جنگ تحمیلی، مرکز اعزام نیرو در سپاه را تشکیل داد و خود در فاصله بیست روز از آغاز جنگ وارد جبهه شد.

شهید صنیع خانی بنیان گذار و فرمانده ترابری سپاه بود.

در عملیات کربلای 8 و بندر مهم فاو با ایجاد سرعتی چشم گیر در جابجایی نیروها و تجهیزات رزمی، ایجاد یک باند مهم مراسلاتی از طریق قایق های عاشورا و تاسوعا در اروند و ساخت جاده های ارتباطی در جبهه و سنگرهای رزمندگان سهم به سزایی در به انزوا کشیدن دشمن متجاوز داشت.

برابر اسناد موجود؛ او تنها در شلمچه، در یک شب دو هزار وسیله سنگین را با رعایت همه جوانب حفاظتی و استتار کامل به خطوط مقدم رساند.

ترابری سپاه با وجود او یک ستاد عملیاتی بودکه در تمامی اوقات شبانه روز آماده ارائه خدمات به جبهه و پشت جبهه بود.

کارهایی که محمد صنیع خانی و یارانش انجام می دادند بسیار خیره کننده بود.

پس از بمباران پل قطور و تخریب آن و قطع ارتباط شبکه راه آهن ایران – ترکیه و اروپا، که از ابعاد سیاسی و اقتصادی برای کشور بسیار حساس بود، بلافاصله وارد صحنه شد و در مدت کوتاهی با یک ابتکار حرفه ای، مسیری جدید در کوه ساخت و با استقرار تجهیزات، کالاهای هردو طرف مسیر را به طرف مقابل می رساند.

اگر سیل و یا زلزله ای در کشور زخ می داد، اولین فردی که برای امداد و کمک رسانی در ذهن مسئولین عالی نظام تداعی می کرد؛ سید محمد بود.


آخرین مسئولیتش؛ قائم مقامی بنیاد تعاون سپاه بود.

حضور مستمر در صحنه های جنگ و مدیریت پشتیبانی او در زیر انبوه بمب های شیمیایی، خمپاره ها، ترکش ها و .... زخم های عمیقی را بر پیکر او وارد ساخته بود.

او در عملیات والفجر8 (فتح فاو) شیمیایی شده بود و سالهای بعد از جنگ چندین بار در داخل و خارج از کشور به درمان پرداخت.

سید محمد سالها در و رنج ناشی از مجروحیت را تحمل کرد و در نهایت در روز چهاردهم شهریور ماه سال 1374 به فیض شهادت رسید.


منبع
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، rastin ، mosafer ، netlog36 ، خادمة الزهرا ، حسن عزتي
۱۴:۰۷, ۳۰/تیر/۹۰
شماره ارسال: #37
آواتار
[تصویر: 1_8907041592_L600.jpg]
تاريخ تولد :2/2/1334
نام پدر :حسن علي
تاریخ شهادت : 29/5/1363
محل تولد :بوشهر /بوشهر /-
طول مدت حیات :29
محل شهادت :جزيره مجنون
مزار شهید :گلزار شهداي وحدتيه

دومين روز از ارديبهشت‌ماه سال 1334 در محله‌ي وحدتيه استان بوشهر ديده به جهان هستي گشود و مادر بنا بر روياي آسماني‌اش او را " ابراهيم " ناميد تا در راه يكتاپرستي گام بردارد.

7 ساله بود كه جهت يادگيري كلام وحي به مكتب‌خانه پا نهاد و توانست در مدت كوتاهي قرآن و كتاب‌هاي اشعار شاعران بزرگ را فرا گيرد.

سال 1343 به دبستان كاووسي راه يافت و آموختن علم را آغاز نمود. سال چهارم ابتدايي،‌ درس و مدرسه را رها كرد و همراه پدر به كشاورزي پرداخت.

سال 1356 زندگي مشترك خود را آغاز نمود؛‌ مدتي در يك شركت خارجي مشغول به كار بود اما با پيروزي انقلاب و تعطيلي اين شركت، به كارگري و نگهباني در شركت‌هاي ديگر مبادرت ورزيد.

ابراهيم در زمان مبارزات مردم عليه استبداد حكومت پهلوي، همراه آنان فرياد "‌مرگ بر شاه" سر داد و در زمان جنگ تحميلي در شانزدهم خردادماه سال 1360 به خيل سپاهيان غيور كشور پيوست و در شهريورماه همان سال عازم غرب كشور شد تا با متجاوزين پيكار كند.

پنجم مهرماه سال 1361 جهت آموزش حفاظت و فرماندهي به مدت 2 ماه به شيراز رفت و پس از اتمام آموزش به عنوان محافظ امام جمعه‌ي برازجان به واحد حفاظت رفت و يك سال و نيم در كنار ايشان خدمت كرد.

هادي‌پور در تاريخ 14/1/1363 به عنوان فرماندهي گروهي از برادران بسيجي در منطقه‌ي غرب كشور به پاسداري و حفاظت از مرز پرداخت.
سپس فرماندهي دسته در جبهه‌ي جنوب را عهده‌دار شد.

او از طريق لشكر 19 فجر پس از طي يك ماه دوره‌ي قايق‌راني و شنا در شيراز به جبهه‌ي جنوب رفت تا اينكه سرانجام در جزيره‌ي مجنون روز بيست و نهم مردادماه سال 1363 در سنّ 29 سالگي بر اثر اصابت گلوله‌ي توپ به سنگر، به خون سرخ خود كفن شد و در گلزار شهداي وحدتيه آرام گرفت. از او 2 فرزند به يادگار ماند.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

وصیت نامه شهید

بسم رب الشهداء و الصديقين

اگر چه خود را بيشتر از هر كس محتاج وصيت و پند و اندرز مي‌دانم، قبل از آغاز سخن از خداوند منان تمنّا مي‌كنم قدرتي به بيان من عطا فرمايد كه بتوانم از زبان يك شهيد‌، دست به قلم ببرم چرا كه جملات من اگر لياقي پيدا شد و مورد عفو رحمت الهي قرار گرفتم و توفيق و سعادت شهادت را پيدا كردم، به عنوان پرافتخارآفرين وصياي شهيد خوانده مي‌شود.

خدايا تو را گواه مي‌گيرم كه در طول اين مدت از شروع انقلاب تاكنون هر چه كردم براي رضاي تو بوده و سعي داشتم هميشه خود را مورد آزمايش و آموزش در مقابل آزمايش‌ها قرار دهم.
اميدوارم اين جان ناقابل را در راه اسلام عزيز و پيروزي مستضعفين بر متكبرين بپذيري.

خدايا هر چند از شكستگي‌هاي متعدد استخوان‌هايم رنج مي‌برم،‌ ولي اهميتي نمي‌دادم؛ به خاطر اين‌كه من در اين مدت چه نشانه‌هايي از لطف و رحمت تو نسبت به آن‌هايي كه خالصانه و در اين راه گام نهاده‌اند، ديده‌ام.

خدايا،‌ اي معبودم و معشوقم و همه كس و كارم، نمي‌دانم در برابر عظمت تو چگونه ستايش كنم ولي همين قدر مي‌دانم كه هر كس تو را شناخت، عاشقت شد و هر كس عاشقت شد، دست از همه چيز شسته و به سوي تو مي‌شتابد و اين را به خوبي در خود احساس كردم و مي‌كنم.

خدايا عشق به انقلاب اسلامي و رهبر كبير انقلاب چنان در وجودم شعله‌ور است كه اگر تكه‌تكه‌ام كنند و يا زير سخت‌ترين شكنجه‌ها قرار گيرم، او را تنها نخواهم گذاشت.

و به عنوان يك فردي از آحاد ملت مسلمان به تمامي ملت خصوصاً مسئولين امر تذكر مي‌دهم كه هميشه در جهت اسلام و قرآن بوده باشيد و هيچ مسئله و روشي شما را از هدف و جهتي كه داريد، منحرف ننمايد.

ديگر اين كه سعي كنيد در كارهايتان نيت خود را خالص نموده و اعمالتان را از هر شرك و ريا، حسادت و بغض پاك نماييد تا هم اجر خود را ببريد و هم بتوانيد مسئوليت خود را آن‌چنان كه خداوند، اسلام و امام مي‌خواهند، انجام داده باشيد اين را هرگز فراموش نكنيد تا خود را نسازيم و تغيير ندهيم، جامعه ساخته نمي‌شود.

والسلام و عليكم و رحمه الله و بركاته
ابراهيم هادي‌پور
[تصویر: image.php?u=143&type=sigpic&...1303132769]


[تصویر: rbgdyg7ckn8drcrhqh6a.gif]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سپهسالار ، netlog36 ، MAHDI59 ، rastin ، parisan ، mosafer ، خادمة الزهرا ، حسن عزتي ، ali.khm
۱۹:۰۹, ۳۱/تیر/۹۰
شماره ارسال: #38
آواتار
این سعادت را مفت بدست نیاورده ام.حداقل حاصل سال ها دوری از والدین و وطن بوده و متحمل شدن بسیاری از سختی ها در شب های تاریک و در بیابان ها و روزهای گرم و سوزان در میان طوفان ها و در میان گل و لای ها،البته توفیقی بوده که خود عنایت کردی.
[تصویر: dm6kemh5jzbtf9erqa.jpg]
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، علی حاجبی به سال 1341 در رو ستای رودخانه بخش رودان از محروم ترین توابع استان هرمزگان متولد شد. علی یکی از همان ها بود که حضرت روح الله ، در سال 1342 آدرسشان را به پهلوی ها اعلام کرد: «سربازان من هنوز در گهواره اند»
حاجبی 16 سالش بود که دست بیعت به امام داد و 18 ساله بود که پای در خیلِ پاسداران انقلاب اسلامی گذاشت و 23 ساله بود که پنجه بر بام عرش انداخت و خود را بالا کشید.
او در زمان شهادت ، به عنوان قائم مقامِ رییس ستاد لشکر 41 ثارالله شناخته می شد.
آن چه خواهید خواند ، بخشی از یادداشت های آن عزیز است.
روحمان با یادش شاد:

ای خدایی که نامت تسکین دهنده قلب های بیماران است.
ای خدائی که ذکر اسمت زنگار درد و محنت و رنج و بلاها را و از پیکرهای غم آلود می زداید.
ای خداوند منان،
ای خداوند ستار و ای خداوند غفار،
تو خود می دانی که زبان ها و قلم ها از ستایش و توصیفت عاجزند،
پس چگونه من عاصی به خود اجازه می دهم که با تو درد دل کنم.
خداوندا ! اگر یقین نداشتم که تو غفار الذنوبی، هرگز لب به سخن گفتن با تو نمی گشودم
ولی تو در عین حال که غفاری و ستار هم هستی ، با وجودی که تمام اعمال سر و نهان را می دانی اما ذره ای پرده از کارم بر نمی داری و پیوسته الطاف خود را در تمام امور شامل حالم می نمائی.
خدایا ! خود بهتر می دانی که تا به حال چه عیب هائی و چه نعمت هایی به من عطا نموده اید
چه عنایتهای بزرگی که من هرگز لیاقت آن را در خود نمی دیدم و این ها چیزهایی بود که من شعور درک آن را نداشتم و چه بسیار نعمت هایی که من قادر به درک آن نیستم.
خدایا ! از این که توان داده ای تا در جوار پیکار گران راه تو باشم و همراه آن ها در جنگ عیله کفر شرکت نمایم نعمتی است که به هیچ عنوان من قادر به سپاس گذاری آن نخواهم بود.
خدایا! به جبهه نیامده ام که از این راه شهرتی کسب کنم،
به جبهه نیامده ام که نامم بر سر زبانهای دوستان و آشنایان باشد،
به جبهه نیامده ام که دسته های گل بر گردنم بیندازند،
به جبهه نیامده ام که از شر غم ها و ناراحتی های دنیا در امان باشم،
بلکه جبهه را چون که راه انبیاء و اولیاء و محبان تو بود و اصلاً چو ن راه رسیدن به تو بود انتخاب کردم.
پس ای قادر منان ! مرا در آتش آرزوی رسیدن به خود نسوزان و ره را هر وقت که صلاح می دانی بر این حقیقت هموار گردان.
خدایا ! سعادتِ همگام بودن با رزمندگان را مفت بدست نیاورده ام.
حداقل حاصل سال ها دوری از والدین و وطن بوده و متحمل شدن بسیاری از سختی ها در شب های تاریک و در بیابان ها و روزهای گرم و سوزان در میان طوفان ها و در میان گل و لای ها ، البته توفیقی بوده که خود عنایت کردی،
پس عاجازنه از تو میخواهم که لحظه ای مرا به حال خود رها نکنی و تا پایان راه همچنان خود راهنمائی باشی و مرا از فیض عظمای دیدارت محروم مگردان.
خدایا ! من معترف هستم که گناه بسیار مرتکب شده ام، چه به لحاظ نادانی و چه از لحاظ سهل انگاری، اما همچنان چشم به درگاه رحمت تو بوده، زیرا که این تن ضعیف من طاقت و تحمل عذاب تو را ندارد و
پس ای خداوند مهربان ! از تو می خواهم که با من با فضلت رفتار کنی و نه با عدالت.
خدایا ! این تقاضا ها و دردهای دلم را به تو گفتم، گرچه خود بر همه آن ها واقفی، آن است که همچنان که مرا در پرتو عنایات خود غوطه ور نموده ای ، باز هم در همه جا در همه حال رحمتت را شامل حالم گردانی.

[تصویر: fgfwxmmxsrzq9opi6s2.jpg]
سردار شهید حاج علی حاجبی جانشین فرماندهی ستاد لشکر 41 ثارالله

[تصویر: ijv409rk2mk6x53e5uv.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، rastin ، parisan ، mhklord ، خادمة الزهرا ، حسن عزتي
۱۴:۱۸, ۱/مرداد/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱/مرداد/۹۰ ۱۴:۲۱ توسط mohammad008.)
شماره ارسال: #39
آواتار
اینجانب اصغر وصالی سرباز الله برای جنگ با کفار عازم غرب می گردم، خواهشمندم امام را تنها نگذارید.

سردار شهید وصالی به سال 1329 در منطقه دولاب تهران به دنیا آمد که به دلیل تقارن میلادش با ماه محرم نامش را علی اصغر گذاشتند.

وی در سال های جوانی توانست با مشقت فراوان از ایران خارج شده و دوره‌های چریکی را در میان مبارزان فلسطینی طی کند. سپس به ایران آمد و زندگی مخفی خود را شروع نمود اما سرانجام توسط عوامل رژیم طاغوت بازداشت شد.

او در دادگاه به دوازده سال زندان محکوم شد و در اواخر سال 56 پس از طی پنج سال و نیم حبس، از زندان آزاد شد.

با پیروزی انقلاب، علی اصغر انتظامات زندان قصر را تشکیل داد و در سال 59 وارد تشکیلات نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و از بنیانگذاران اصلی بخش اطلاعات سپاه گردید مدتی فرماندهی بخش اطلاعات خارجی را نیز بر عهده گرفت.

روحیه علی اصغر به هیچ وجه با امور اداری و ستادی سازگار نبود و به همین دلیل مسوولیت خود را در ستاد کل سپاه رها کرده و به جبهه غرب شتافت تا به نبرد رویارو با ضدانقلاب و متجاوزین بعثی بپردازد. او و گردان تحت امرش در سخت ترین جبهه های غرب کشور خوش درخشیدند و جمع قابل توجهی از آنان به شهادت رسیدند. نیروهای تحت امر «علی اصغر وصالی» به دلیل بستن دستمال سرخ بر گردن هایشان به «گروه دستمال سرخ ها» شهرت داشتند .(وجه تسمیه این گروه به شهادت یکی از اعضای جوان آن باز می گردد.او به هنگام شهادت ، لباسی سرخ بر تن داشت که همرزمانش به عنوان یادبود وی ، تکه هایی از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش ، آن را از خود جدا نکنند)

روز تاسوعای سال 1359 تصمیم گرفته شد عملیاتی برای روز عاشورا تدارک دیده شود.

حوالی ظهر عاشورا،علی اصغر در تنگه حاجیان از ناحیه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت ، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.
پیکر پاک شهید اصغر وصالی تهرانی فرد در قطعه 24 بهشت زهرای تهران در کنار برادرش و در میان یارانش (گروه دستمال سرخ‌ها) به خاک سپرده شد.


*آنچه خواهید خواند قسمتی از وصیت نامه شهید اصغر وصالی، فرمانده گروه دستمال سرخ ها است.

«اینجانب اصغر وصالی سرباز الله برای جنگ با کفار عازم غرب می گردم، خواهشمندم امام را تنها نگذارید و یک سوم از آنچه از مال دنیا دارم برای نماز و روزه من که قضا شده است، خرج کنید. امام را حتماً یاری کنید. انقلاب را تنها نگذارید.»

روحمان با یادش شاد
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ريحانه الرسول ، parisan ، سپهسالار ، MAHDI59 ، mhklord ، خادمة الزهرا ، حسن عزتي
۱۴:۴۸, ۲/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #40
آواتار
درخواست يك شهيد از خدا

مولاي من؛ دوست دارم آنچه را كه تو دوست داري و مي‌پسندي. چنانچه جنازه‌ام به دست آمد ميل دارم در گلزار شهداي بهشت زهرا دفن شوم تا شايد نسيم صبحگاهي، بوي عطرآگين مزار شهيد مظلوم بهشتي را هر صبح به مزارم آورد و آرامش گيرم، و تو نيز به واسطه آن گناهانم را بر من ببخشايي.

به گزارش فارس، شهيد حاج مرتضي گركاني از اهالي محله رستم آباد تجريش تهران است. وي در سال هاي انقلاب اسلامي، فعاليت سياسي زيادي داشته . به طوري كه حجت الاسلام و المسلمين شيخ حسين انصاريان مي گويد:

«... كار ديگري كه بچه هاي انقلابي انجام مي دادند ، پخش اعلاميه ، آن هم در سطح وسيع ، بود . من شبها در منزلي واقع در خيابان زيبا منبر داشتم كه جمعيت زيادي شركت مي كردند و در سطح خيابان مي نشستند . در آن جا اعلاميه هاي فراواني پخش مي شد . من از جوانان خواستم مقداري از اعلاميه ها را هم براي مجلس ظهر بياورند و در مسجد لاله زار پخش كنند . در اين كار شهيد اسماعيل كابلي ، از كارمندان وزرات دارايي ، و شهيد مرتضي گركاني نقش فعالي داشتند.»

آنچه كه پيش روي شماست وصيت نامه اين شهيد بزرگوار است كه در آن ماه به شهادت رسيدن خود را تعيين كرده است:


بسم‌الله الرحمن الرحيم
الحمد‌الله رب‌العالمين و صلي‌الله علي محمد و آله‌ الطيبين الطاهرين
السلام عليك يا ابا عبدالله، و علي ارواح‌التي حلت بفنائك، عليك مني سلام‌الله ابدا ما بقيت و بقي‌اليل والنهار ولا جعله‌الله الاخر العهد مني لزيارتكم، السلام علي‌الحسين و علي علي‌بن الحسين و علي اولاد‌الحسين و علي‌ اصحاب‌الحسين والذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه‌السلام.

اگر ايران شكست بخورد اسلام شكست خورده است.

بارالها؛ تو را سپاس مي‌گويم كه پس از 1240 روز انتظار، ديگر بار رخصتم دادي تا قطره ناقابل وجودم را به درياي عظيم و مواج راهيان كربلا آميخته و به سويت اي محبوب دلها پرواز نمايم.

اين عزيزي كه عمروبن جموح را پذيرفتي، و دعايش را مستجاب و كتابش را به مهر شهادت زينت‌ بخشيدي، مرا نيز مشمول فيض عظيمت قرار ده (اللهم ارزقني شهاده في سبيلك ولا تردني الي بيتي ابدا).
خداي من؛ مگر نه اينكه عمرو به عشق ياري پدر فاطمه (سلام الله علیها) لباس رزم پوشيد، من نيز به عشق ياري پسر فاطمه (سلام الله علیها) لباس پوشيدم؛ اگر عمرو به سرزمين احد شتافت من نيز به سوي كربلاي حسين تو شتابانم و در اين راه، اگر قلم تقدير تو فرمان شهادتم را به امضاء رسانيد، چنان كن كه ابتدا مزه فتح را بچشم و دشمنان تو را به ذلت اسارت و شكست دراندازم و آنگاه، از اين محيط خراب‌آباد، به سوي ملكوت اعلاي تو پرواز كنم؛ اما نه به شوق آن عطايا و مواهب كه در گنجينه فردوس برين ذخيره فرموده‌اي و نه به آرامگاه خويش در جوار مقدس تو، و نه درك كرامت خود در پيشگاه اقدست، و نه به شوق ديدار فرشتگان سپيد ‌پوش و وصل حوران بهشت آرا و نهر‌هاي سرشار از شير و شهد و شراب و درختان سايه گستر و ميوه افشان و ...، بلكه به عشق ديدن يار و نظاره يك لحظه لبخند حاكي از رضايت حسين تو، به سوي ملكوت اعلاي تو پرواز كنم.
اي خالق من؛ آيا مي‌شود كه به خواب من تحقق بخشي، تويي كه منبع نور و نعمتي، بر من كه در اثر ارتكاب معاصي قلبم سياه و دلم تاريك است؛ تويي كه بر مبدا و معاد قدرت داري، بر من كه در اين عالم فاني، كمترين بلكه هيچم، تويي كه به هرچه مشيت علياي تو تعلق گيرد توانايي، بر من كه اگر تو نخواهي جز لاشه گنديده‌اي بيش نيستم.
اي خالق من؛ تويي كه خواب همسرم را در خصوص علي فرزند خردسالم محقق كردي، خواب مرا نيز به ظهور برسان و آنچه در ذيل درخواست اعزامم نوشته شده بود جامه عمل بپوشان " به دايره شهرستان‌ها معرفي شوند تا اين عزيز نيز طلعت خويش را از حسين عليه‌السلام بستاند. "
محبوبم؛ حاشا به كرامت اگر مرا نپذيري و راهم ندهي؛ عزيز دلم من با اين اشاره خودم را مهياي لقائت نموده‌ام، آيا ممكن است گوشه چشمي هم به اين بنده گنه كار بيندازي (يا محسن قد اتاك المسيء)
خداي من؛ من با دست خالي ولي با دلي پر اميد به در خانه تو آمده‌ام، آيا مرا از درگاهت ميراني؟ نه نه، تو مرا هرگز از درگاهت نخواهي راند، زيرا كه علي عليه‌السلام اميرمومنان و نور ديده رسول الله (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، و آنكه بيش از هر كسي در اين عالم عاشق لقاء تو بود، و اول مظلوم و اول شهيد بود، در خطبه 124 نهج‌البلاغه فرمود: "كساني كه شوق لقاءالله را دارند، همچون تشنه‌اي كه به آب خواهد رسيد، به اين فيض عظيم نائل مي‌گردند. "
اي خالق من؛ به خودت قسم كه من هم تشنه شهادت در راه تو و حسين تو هستم، تا به آن حد كه مايل نيستم در شهادتم به بازماندگانم تبريك و تسليت بگويند، بلكه دوست دارم فقط تبريك بگويند، زيرا كه شايسته نيست در مقابل لطف و احسان تسليت گفت، اين ناشكري است، اين رد احسان است، اين نشناختن حقيقت شهادت است، مگر نه اين كه شهادت زندگي جاويد است، حقيقت ايمان است، فلاح و رستگاري است، پيوستن به جمع اولياء و انبياء است، عالي‌ترين نوع تكامل و مورد رضاي تو است؛ و لذا پروردگار من، دوست ندارم در شهادتم كسي لباس سياه بپوشد، زيرا كه شهيد‌ شدن عين سعادت و نيكبختي است، معامله جان است، معامله‌اي كه هرگز زيان ندارد، فداي تو كه با تمام كمبودها و نقصان ها خريدار جانهاي عاشقان خودت هستي. حالي كه چنين است معبود من، دوست دارم خودم را در راه تو كشته ببينم، دوست دارم با اين معامله كه با من خواهي كرد، پدر و مادر در دنيا سربلند و در آخرت سعادتمند باشند؛ همسرم زينب گونه باشد و رسالت زينبي‌اش را كه تو برعهده‌اش گزارده‌اي به نحو اكمل به انجام برساند، بر فقدان من صبر نموده و استقامت پيشه كند، تا دشمنان اسلام و دين مبين را خجل و شرمنده سازد.
دوست دارم در پشت جنازه‌ام با استواري گام برداشته و در هر قدم استكبار و اقمارش را در زير گامهايش له نمايد. دستان كوچك و معصوم فرزندانم را در دستانش گرفته تا مايه قوت و دلگرمي دوستان گشته و منافقان و سست عنصر‌ها و كافران ببينند كه در اين راه تنها نيست و نماينده‌هاي نسل آينده كه ادامه دهنده راه انقلابمان خواهند بود، او را همراهي مي‌كنند.
دختري هشت ساله كه ازهم‌اكنون عاشق شهادت است و اين را به زبان خودش بيان كرده كه "باباجون من هم دوست دارم كه شهيد بشم، شهيدان زنده‌اند و هرگز نمي‌ميرند. " و پسري چهار ساله كه فرزند انقلاب است و پيرو راه علي عليه‌السلام و راضي به رضاي تو، و به همين دليل است كه او را عليرضا ناميده و اميدوارم تحت تربيت مدبرانه مادر مهربان و در سايه رهبر كبير انقلاب، چنان رشد نمايد كه موجب مباهات خانواده و سرباز راستين امام زمانش باشد؛ و چنانچه ضرورت ايجاب نمود، از كشتن و كشته شدن در راه تو حتي براي يك لحظه بيم و هراس به دل راه ندهد؛ چرا كه اميرمومنان علي عليه‌السلام در همان خطبه فرموده است: "مسلم بدانيد كه فرار از جنگ خشم الهي و سرافكندگي‌ دايمي و ننگ ابدي را در پي خواهد داشت و نيز هر كس از صحنه جنگ بگريزد به عمرش افزوده نمي‌گردد و فرار مانع از مرگش نمي‌شود. "
مولاي من؛ ميل دارم در شهادتم از ميهمانان همچنان كه در اعياد و جشن‌ها پذيرايي مي‌كنند، استقبال نمايند و در صورت امكان لباس سپيد بپوشند و بدون استفاده از حجله چراغان نمايند، و زنها بر مصيبت حسين عليهم‌السلام با خانم فاطمه زهرا سلام‌الله عليها و مردها با رسول الله(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و پدر گراميش علي عليه‌السلام و برادر جگرسوخته‌اش حسن عليه‌السلام همراهي نموده و گريه كنند، زيرا آنگاه كه من و همرزمانم در جبهه‌ها آب گوارا مي‌نوشيديم، حسين عليه‌السلام در كربلا تشنه بود؛ آن زمان كه من بر زمين قرار گيرم در جمع ياران خواهم بود، ليكن حسين عليه‌السلام تنها و بي‌كس بود.
مولاي من؛ امكان آن هست كه بدن ما شناخته شود و اگر در بيابانها بمانيم كسي چشم طمع به لباس ما نخواهد داشت ولي تو خود بهتر مي‌داني كه با حسين عليه‌السلام چه كرده‌اند؛ و لذا مطمئن باشيد كه من هم با شما در عزاي حسين عليه‌السلام گريه خواهم كرد.
خداي من؛ به لحاظ اين كه راه گم نشود، مراسم سالگرد را نفي نمي‌كنم، ولي بيشتر انتظار دارم همه ساله، در سالگرد شهادت حضرت زينب (سلام الله علیها)، دوستان گرد هم آيند و بر مصائب آن بانويي كه در يك شب گيسوان سپيد كرد و نماز شبش را نشسته خواند گريه كنند؛ تا همسرم بداند و از زبان گويندگان بشنود، كه زينب (سلام الله علیها) كه بود و چه كرد، او نيز الگو گرفته، و با قامتي افراشته، در جلو امت بايستد و فرياد بكشد كه ما در راه قرآن و اسلام از كشتن و كشته شدن باكي نداريم و همه چيز و همه كس خود را به خاطر خدا فدا خواهيم كرد.
مولاي من؛ دوست دارم آنچه را كه تو دوست داري و مي‌پسندي. چنانچه جنازه‌ام به دست آمد ميل دارم در گلزار شهداي بهشت زهرا دفن شوم تا شايد نسيم صبحگاهي، بوي عطرآگين مزار شهيد مظلوم بهشتي را هر صبح به مزارم آورد و آرامش گيرم، و تو نيز به واسطه آن گناهانم را بر من ببخشايي و خانواده‌ام نيز در صورت امكان آنچنان عمل نمايند كه نسيم صبحگاهي.

محبوبم؛ دوست دارم بر سنگ مزارم بنويسند:

كمال المطلوب لقاء المحبوب

شهيد حاج مرتضي گركاني، فرزند محمد علي

عاشقي كه حسين عليه‌السلام را زيارت كرد و به ديدار او شتافت

تولد 10/11/1328، شهادت ..../ 2/ 1365، محل شهادت ....

بار الها؛ من دوستي تو را آرزو مي‌كنم و مي‌طلبم و دوستي هر عملي كه موجب قرب و نزديكي و دوستي تو گردد.
خداوندا؛ بر من منت نه، كه روح توكل به تو در من قوي گردد و كارهايم را به تو تفويض و واگذار نمايم.
پروردگارا؛ مرا به حال خودم، حتي لحظه‌اي وامگذار كه كارم زار و عمرم تباه مي‌گردد. بارالها؛ امور مرا اصلاح فرما و حوائج شرعيه مرا برآور.
بارالها؛ به آرزوي پدر و مادر و همسرم جامه عمل بپوشان و توفيق زيارت امام امت، اين بت‌شكن قرن در ذريه‌ صديقه كبري فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را به حق مادر پهلو‌ شكسته‌اش، به ايشان عطا فرما؛ و شما اي پدر و مادر مهربان و همسر خوبم، هرگاه موفق به زيارت حضرتش شديد، سلام من را نيز به ايشان برسانيد و بگوييد مرتضي عاشق جبهه و شهادت در راه دوست بود و به اختيار اين راه را انتخاب كرد و به آرزويش رسيد؛ شما نيز اي پسر فاطمه (سلام الله علیها)، و اي نائب بر حق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از او راضي باش تا در قيامت كه دير نخواهد بود، در حضور سرور و سالار شهيدان "حسين عليه‌السلام " شرمنده و سرافكنده نباشد.
والسلام علي من‌التبع‌الهدي.

خدايا: خدايا: تا انقلاب مهدي، حتي كنار مهدي، خميني را نگهدار.
مرتضي گركاني

21/1/1365

کد خبر:96632 - رجانیوز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohammad008 ، rastin ، MAHDI59 ، خادمة الزهرا
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا