|
کجائید ای شهیدان خدایی
|
|
۱۷:۱۴, ۶/بهمن/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۷:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با سلام خدمت دوستان عزیزم
این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم .( آل عمران ). وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپندار بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند با تشکر |
|||
|
| آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۶:۰۶, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #41
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان . اون چیزی که بنده رو در بعضی سریال ها و فیلم های دفاع مقدس آزار می ده برخورد و منش فرماندهان با سایر رزمندگان هست که آنچنان ژست فرماندهی و رئیسی به خودشون می گیرن که از رفتارشون حال آدم به هم می خوره ، نمی گم اینجور فرمانده ها نبود چرا بود ولی وقتی ما این همه فرمانده فداکار و خاکی داشتیم که می تونستن بهترین الگو باشن چرا در فیلمها از تواضع و خوش اخلاقی اینان هیچ اثری نیست! چرا منی که شاید تو عمرم فقط یک فیلم دفاع مقدسی ساختم باید دست روی آدم بدها بگذارم و توی فیلمم فرماندهان رو شخصی بداخلاق و بدخو معرفی کنم! چرا هیچ کس از تواضع و فداکاری باکری ها ، خرازی ، همت و... فیلم نمی سازه ... عکسِ نه چندان واضحی که می بینید ، مردی را در حال شستن ظرف نشان می دهد. حدس بزنید این مرد کیست؟عکاس این تصویر به نگارنده عرض کرد که این عکس را با احتیاط و با دوربین 110 ( که دیگر این روزها در سمساری هم پیدا نمی شود. از این فیلم کوچک ها) گرفته ام. ![]() به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، امروز اگر حقایق ظریفی از خصوصیات نسل جوانانِ انقلاب کرده این سرزمین به نسل جوان ارائه شود ، به سختی آن را باور خواهد کرد و دلیل اصلی اش همان است که معادل چنین خصوصیاتی را شخصایا در کسی مشاهده نکرده و یا کمتر دیده است و این ، نه به عوض شدن زمانه ، که به حاکمیت نفس اماره بر انسان ها بر می گردد وا ین خطر ، زمان و مکان نمی شناسد. عکسِ نه چندان واضحی که می بینید ، مردی را در حال شستن ظرف نشان می دهد. حدس بزنید این مرد کیست؟ عکاس این تصویر به نگارنده عرض کرد که این عکس را با احتیاط و با دوربین 110 ( که دیگر این روزها در سمساری هم پیدا نمی شود. از این فیلم کوچک ها) گرفته ام. سعی کردم فاصله ام را با حاجی حفظ کنم که متوجه ام نشود و حسش به هم نخورد برای همین صورت حاجی زیاد واضح نیفتاد. از آن جایی که قرار بر اجرای مسابقه نیست باید عرض کنم که این این برادر ، شخصِ شخیص حاج احمد متوسلیان است. ![]() بنا بر قولِ عکاس ، این عکس در حول و حوش عملیات فتح المبین گرفته شده است. بنابراین ، در زمان ثبت آن ، حاج احمد متوسلیان فرماندهی لشکر 27 محمد رسول الله (صلوات الله علیه) یعنی بزرگ ترین یگان رزمی سپاه در کشور را بر عهده داشته است. همچنین مسئولیت یکی از سه قرار گاه اصلی سپاه در جبهه جنوب نیز به ایشان محول شده بود.با این وصف ایشان ، در زمان شستن این ظرف ها ، یکی از 10 نفر اول جبهه های جنگ بوده اند. به نظرتان آیا حرف دیگری باقی می ماند؟؟ روحمان با یادش شاد
|
|||
|
|
۱۵:۲۷, ۵/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #42
|
|||
|
|||
|
شهیدی در کنار مادر شهیدش این عکس از تاثرگذارترین یادگار های سال های دفاع مقدس است. جوانی که با لباس خاکی بسیج در این عکس مادرش را در آغوش کشیده ، «حسن بویزه» نام دارد و اهل دزفول است. به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، این عکس از تاثرگذارترین یادگار های سال های دفاع مقدس است. جوانی که با لباس خاکی بسیج در این عکس مادرش را در آغوش کشیده ، «حسن بویزه» نام دارد و اهل دزفول است. تنها زمانی که بدانید ، بانویی که در این عکس دیده می شود نیز شهیدی از تبار عاشوراییان است ، به ارزش اسنثنایی این عکس پی خواهید برد. قابل توجه این که جوان بسیجی و مادرش ، هر دو در یک زمان و در کنار هم به شهادت رسیدند. روز 30 مهر ماه سال 1362 ، زمانی که حسن بویزه در خانه و در کنار مادر و برادر و خواهرش بود ، بر اثر اصابت موشک ، به همراه آنان شربت شهادت نوشید. اما حکایت این خانواده به این جا ختم نشد. «حسین بویزه»، برادرِ حسن ، به فاصله کوتاهی از شهادت برادرش عازم جبهه شد و دو سال بعد در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید. حضرات! توجه داشته باشد ؛ خیلی بدهکاریم . خیلی. روحمان با یادشان شاد ![]() بسیجی شهید «حسن بویزه» در کنار مادر شهیدش |
|||
|
|
۱۹:۵۷, ۶/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/مرداد/۹۰ ۲۰:۴۶ توسط سپهسالار.)
شماره ارسال: #43
|
|||
|
|||
|
به ياد شهيد والامقام سرلشگر مسعود منفرد نياكي
به مال دنيا بي اعتنا بود. گاه برخي از فاميل به من ميگفتند: «همسرت فرمانده بزرگي است و حتما حقوق بالايي دريافت ميكند، آن وقت شما در زندگي ترقي نميكنيد و همان پيكان مدل پايين را داريد!» تا اينكه پس از شهادت ايشان، دريافتيم همه مبالغي را كه به عنوان فوق العاده دريافت ميكرده يا به سربازان شهرستاني به عنوان پاداش خوب جنگيدن ميداده يا... شهيد امير سرلشكر «مسعود منفرد نياكي» در دوم خرداد ماه سال 1308 در شهرستان آمل چشم به جهان گشود. او در سال 1331 و پس از گرفتن ديپلم طبيعي با علاقه به خدمت در لباس سربازي در دانشكده افسري استخدام و پس از گذراندن دوره سه ساله دانشكده، به درجه ستوان دومي نايل و با انتخاب رسته زرهي مشغول و در سال 1355 به درجه سرهنگي نايل شد. امير نياكي به پاس فداكاري و خدمات ارزشمند خود در سال 1359 به سمت فرماندهي لشكر 88 زرهي و در سال 1360 به سمت فرماندهي لشكر قدرتمند 92 زرهي منصوب گرديد و در اين مسئوليتها، در همه ميدانهاي دفاع از ميهن اسلامي و در برابر دشمنان به انجام وظيفه پرداخت. كارنامه سرلشگر نياكي در دوران دفاع مقدس سرشار از افتخارات و قهرمانيهاي زيادي است. وي در مسئوليتهاي فرماندهي در عملياتهاي بزرگ طريق القدس، فتحالمبين، بيت المقدس، والفجر و رمضان خدمت نموده و در سمت فرماندهي لشكر92 زرهي خوزستان و فرمانده قرارگاه فتح بارها به قلب دشمن تاخته و شكستهاي سنگين بر پيكره دشمن وارد آورده است. امير سرلشگر نياكي به واسطه شجاعت وافر خود در حكمي از سوي امير سپهبد شهيد صياد شيرازي به جانشيني فرمانده نيروي زميني ارتش در جنوب منصوب شد و در طراحي عمليات هاي بزرگ در جنوب، نقش كارسازي داشت. وي در سال 1363 با كولهباري از تجربيات گرانبها به سمت جانشيني اداره سوم ستاد مشترك ارتش منصوب و آماده ايفاي مسئوليتهاي سنگين و جديد ديگري شد. او در تاريخ 6/5/1364 به عنوان ناظر آموزش در رزمايش لشكر 58 تكاور ذوالفقار كه در شرايط واقعي جنگي اجرا شد، شركت كرد و تقدير الهي بر آن شد كه پس از سيوسه سال خدمت پر افتخار سربازي، در ميدان آموزش و تمرين نظامي به درجه رفيع شهادت برسد. خاطرات شهيد امير سرلشكر منفرد نياكي از زبان همسرش: به دور از بدقولي همه، برنامه خودشان را با ايشان تنظيم ميكردند، مثلا اگر قرار بود ساعت 8 جايي باشند، رأس ساعت آنجا بودند. تا زمان شهادت كسي از ايشان بدقولي و خلف وعده نديده بود. همواره به من تأكيد داشت كه انسان بايد براي حرف خودش ارزش بسياري قايل باشد تا ديگران هم براي حرفش ارزش قايل شوند. پاداش خوب جنگيدن به مال دنيا بي اعتنا بود. گاهي برخي از فاميل به من ميگفتند: «همسرت فرمانده بزرگي است و حتما حقوق بالايي دريافت ميكند، آن وقت شما در زندگي ترقي نميكنيد و همان پيكان مدل پائين را داريد!». تا اينكه پس از شهادت ايشان، دريافتيم همه مبالغي كه به عنوان فوق العاده دريافت ميكرده يا به سربازان شهرستاني به عنوان پاداش خوب جنگيدن ميداده يا براي گرفتن عكس از مناطق جنگي هزينه ميكرد، به گونه اي كه الان شايد بالغ بر هزار قطعه عكس از مناطق جنگي از ايشان به يادگار مانده است. مجذوب امام(رحمة الله علیه) علاقه بسياري به حضرت امام(رحمة الله علیه) داشتند و بارها توفيق پيدا كردند خدمت ايشان برسند. معمولا پس از پيروزي در هر عمليات مهم خدمت امام(رحمة الله علیه) ميرسيدند. پس از ديدار هم به طور مفصل برايم از ايشان ميگفت. از چهره نوراني و مجذوب ايشان و از قلب رئوف و احترام و اعتمادي كه به ارتش داشتند و همه اينها را از افتخارات اين مملكت ميدانست و ميگفت: «وجود امام(رحمة الله علیه)، بركتي است كه خداوند به ما داده است». فرزندان سربازم مهمترين حادثه تلخي كه در زندگي مشترك ما رخ داد، فوت دختر عزيزمان مژگان بود. درست زماني كه ايشان در جنگ بود، در حالي كه عاطفه پدري حكم ميكرد، در كنار دخترش باشد، وقتي به او تلگراف زديم و خبر فوت مژگان را به او داديم، ايشان در جواب تلگراف من، تلگرافي به اين مضمون فرستاد: «همسر عزيزم مليحه! آن فرزندم كساني را دارد كه در كنارش باشند، ولي من نميتوانم در اين بحبوحه جنگ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم». حكايت آن كارت هميشه كارتي در جبيش بود كه روي آن نوشته شده بود: «اگر زماني در حين خدمت، جانم را از دست دادم و قرار شد ارتش مرا به خاك بسپارد، هر جا كه براي ارتش راحتتر و ارزان تر است، مرا خاك كند». شرافت زماني كه ايشان در سر پل ذهاب معاون تيپ بود، ميتوانست از خانه سازماني فرماندهي استفاده كند، ولي براي اينكه خود را وابسته و مديون فرمانده نكند و بتواند حق را بر زبان جاري كند، نمي پذيرفت. همين موقع به او گفتم: «مسعود! براي چه ما بايد مستأجر باشيم، مگر اين خانه سازماني فرماندهي به تو تعلق نميگيرد؟» ايشان گفت: «چرا! اتفاقا اين خانه خالي است، ولي چون فرمانده تيپ آدم سالم و صالحي نيست، ما بايد از همه نظر حداقل ارتباط را با او داشته باشيم». معمولا افسران آن زمان سعي داشتند، خودشان را به فرمانده نزديك كنند ولي ايشان هيچگاه وجدان و شرافت خود را با اين مسائل معامله نميكرد. خبر شهادت هر زماني كه به تهران ميآمد به من ميگفت: «ممكن است اين دفعه آخري باشد كه بر ميگردم. من هم هميشه خودم را براي شنيدن خبر شهادت او آماده كرده بودم. البته با حرفهاي او متأثر ميشدم و ميگفتم: «از اين حرفها نزن»، ولي ايشان ميگفت: «اگر بداني چه جوانهاي رعنا قامتي شب عمليات غسل شهادت ميكنند و عاشقانه به سوي خدا پرواز مينمايند، اينگونه متأثر نميشدي.» خاطرات شهيد از زبان دوستان و همرزمانش مرد تلاش به نقل از امير سرتيپ نبي كريمي: شهيد نياكي بهرغم داشتن سن زياد از ورزيدگي مثال زدني برخوردار بودند. اعتقاد داشت كه يك نظامي بايد هميشه آماده رزم باشد. نزديك ده روز پيش از آغاز عمليات تپههاي الله اكبر به همراه تعدادي از نيروهاي ورزيده ارتش و سپاه به پشت نيروهاي عراقي نفوذ كرده و شناسايي لازم را انجام دادند. ما فكر ميكرديم كه اين عمل سنگين با يك راهپيمايي طولاني و طاقت فرسا براي فرد مسني چون او سخت است و او نميتواند پا به پاي نيروهاي جوان حركت كند، ولي در عمل ديديم كه در اين ده روز سخت و نفس گير، بدون آنكه كم بياورد يا احساس ناتواني بكند، همراه آن جوانان ورزيده به عمليات شناسايي رفت و بدون كوچكترين ضعف و قصوري از اين مأموريت برگشت. مقاوم و مقتدر به نقل از سرتيپ لطفي: شهيد نياكي آدمي پر توان، مقتدر و مقاوم بود. در گرما گرم تابستان دركانكس او كولر روشن نميشد و بيشتر وقتها به خاطر گرما فقط با يك زير پيراهن در داخل كانكس به كارها رسيدگي ميكرد و هميشه يك كلاه آهني به سر و كلتي بر كمر داشت. يك بار براي دقايقي وارد كانكس او شدم. گرما كشنده بود. گفتم: «جناب نياكي تو چطور در اين گرما در داخل اين كانكس بدون كولر زندگي ميكني؟» با لبخند گفت: «سربازهاي من در خط مقدم كولر ندارند چطور وجدانم را راضي كنم به داشتن كولر. آنها وقتي به كانكس من بيايند و ببينند من هم كولر ندارم با انگيزه بيشتري كار ميكنند». به شوخي گفتم: «تو با آنها فرق ميكني آنها جوان هستند ولي شما پير شدهاي.» با قيافهاي ورزشكارانه گفت: «درسته كه من پيرم ولي مقاومتم از همه بيشتر است.» غذاي سربازي به نقل از سرتيپ راعي دهقي: امير نياكي هميشه در يگان خود از غذاي سربازان استفاده ميكرد. حتي وقتي كه مهمان داشت. اصلا وقت خود را صرف تشريفات نميكرد و ميگفت: «ما بايد براي سربازان خود الگو باشيم.» او حتي از آب يخ استفاده نميكرد و آب معمولي ميخورد. جلوتر از تانكها به نقل از سرتيپ راعي دهقي: در منطقه همدان در نزديكي ارتفاعات الله اكبر نيروهاي ما كپ كرده بودند و جلو نميرفتند. شهيد نياكي كلت خود را بدست گرفت و به جلو افتاد و به تانكها اشاره كرد كه بدنبال او بروند و خود جلوتر از تانكها حركت كرد. تانكها پشت سر او به راه افتادند. شجاعت و از خود گذشتگي اين فرمانده لايق باعث شد كه عملياتي كه در آن منطقه گره خورده بود به موفقيت برسد. اي بسا اگر اين مرد حركت نميكرد نه تنها، نميتوانستيم پيشروي كنيم بلكه امكان اين خطر نيز وجود داشت كه در زير فشار حملات دشمن همگي نابود شويم. با خيال آسوده به نقل از كتاب «هجرت به فطرت»: روزي به همراه شهيد نياكي، يك محافظ و يك راننده به خط مقدم رفتيم. وقتي پياده شديم جناب سرهنگ به طرف مواضع دشمن حركت كرد و همينطور به جلو ميرفت. ما هم بايد پشت سرش ميرفتيم. عرض كردم: «جناب سرهنگ خطرناك است، صلاح نيست شما به عنوان فرمانده لشكر جلو برويد. اگر خداي ناكرده اسير شويد خيلي مشكلساز ميشود.» ايشان نگاه معناداري به من كرد و گفت: «اولا ما كه كارت شناسايي و درجه نداريم كه ما را بشناسند در ثاني من بايد بروم جلو و نقطه عملياتي را شناسايي كنم تا بتوانيم با خيال راحت و وجدان آسوده سربازان و درجه داران را براي انجام عمليات به اينجا بكشانم.» رزمنده ساده به نقل از حجت الاسلام ناطق نوري: زماني كه وزير كشور بودم براي بازديد به زاهدان رفتم، چند هفتهاي از جنگ گذشته بود. آنجا بود كه با امير نياكي كه آن زمان فرمانده لشكر88 زاهدان بود، آشنا شدم. يك روز در ستاد لشكر88 نشسته بوديم كه ايشان نامهاي را به من نشان داد كه خطاب به فرمانده كل قواي آن زمان (بني صدر) تقاضا كرده بود كه اجازه دهد به عنوان يك رزمنده ساده به جبهه اعزام شود. اين موضوع براي من خيلي جلب توجه ميكرد. چرا كه آن زمان خيليها به بهانههاي مختلف از جنگ فرار ميكردند، ولي ايشان كه فرمانده يك لشكر مهم ارتش بود، قصد داشت بعنوان يك رزمنده ساده و بسيجي به ميدان نبرد برود و تجربياتش را در اختيار رزمندگان اسلام قرار دهد كه به لطف خدا به خواسته قلبيشان رسيدند و بلافاصله به فرماندهي لشكر 92 زرهي اهواز منصوب شدند. نظر اول به نقل از ابراهيم نيكو منش: سرهنگ نياكي فرمانده لشكر ما بود. اما با آنكه مشغله زيادي داشت، در همه شرايط به يگانها سر ميزد. يك بار در معيت ايشان به جبهه سوسنگرد رفتيم. آن وقتها عراقيها سوسنگرد را دور زده بودند و سوسنگرد نسبتا به محاصره عراقيها در آمده بود. نيروهاي ما در مقابل نيروهاي عراقي خيلي كم بود. ايشان به من گفتند: «ما چه بخواهيم و چه نخواهيم وضعيت همين است و ما وظيفه داريم كه با اين نيرو به مقابله با دشمن بعثي بپردازيم. حالا من به عنوان فرمانده لشكر، نفر اول حركت ميكنم شما هم با يگان خود پشت سر من حركت كنيد.» دقيقا ساعت 4 صبح بود كه او به سوي نيروهاي عراقي حركت كرد و نيروهاي ما با ديدن ايشان روحيه گرفتند و با ديدن شجاعت و مردانگي فرمانده لشكر خود، همه به هيجان آمدند و ما توانستيم حدود ساعت 7 صبح يعني ظرف 3 ساعت محاصره را شكسته و سوسنگرد را از تيررس دشمن رها كنيم. غلبه بر گارد رياست جمهوري به نقل از اكبر معصومي: يكي از كساني كه قبل از عمليات «طريق القدس» به شناسايي ميرفت سرهنگ نياكي فرمانده لشكر92 زرهي اهواز بود. او به كمك افراد بومي به شناسايي منطقه رفته و نقاطي را براي رخنه به مواضع دفمن شناسايي كرد. يكي از آن نقاط منطقه رملي بود كه محل عبوري كه بتوان درآن دشمن را دور زد، وجود نداشت. شناسايي ايشان سبب شد نيروهاي گارد رياست جمهوري عراقي در آنجا مغلوب و مقهور شوند و بدين ترتيب اين پيروزي سبب شد جبهه مياني و غرب دشمن جدا شود و فضا براي عمليات آتي مناسبتر گردد. ماجراي آن بسته به نقل از سرتيپ تهامي: خسته از يك شناسايي سنگين برگشته بوديم و در حال گزارش به سرهنگ نياكي بوديم. ايشان گاه در بين صحبتهاي ما نكاتي را تذكر ميدادند كه ما يادداشت ميكرديم. در اين ميان من بي اختيار به فكر فرو رفتم. سرهنگ نياكي با لبخندي به من گفتند: «تهامي! گاهي اينجا نيستي، كجا ميري؟» من هم از پسرم و اينكه به فكر امتحانش هستم گفتم ايشان چيزي نگفت تا اينكه نوبت مرخصيام شد تا به مشهد بروم. موقع حركت، راننده اش به سمت من آمد و بستهاي به من داد و گفت: «اين بسته را سرهنگ نياكي دادند كه به شما بدهم». گفتم: مطمئن هستيد كه اين بسته را براي من دادهاند؟ گفت: مگر شما جناب تهامي نيستيد؟ گفتم: چرا؟ گفت: پس اين مال شماست. وقتي به مشهد رسيدم بسته را باز كردم. ديدم يك دستگاه ضبط صوت ساعتدار و يك برگ نامه است كه جناب نياكي با خطي خوش براي پسرم نوشته بود. متن نامه چنين بود: «پسرم تو افتخار كن كه پدر تو يك فرمانده ارتشي است و در جبههها افتخار ميآفريند. آنچه فكر پدرت را مشغول كرده مسئله درس و آينده توست من اين هديه ناقابل را براي تو ميفرستم كه يادآوري كنم كه وقتي پدر تو با آن همه خستگي از عمليات و شناساييهاي خطرناك بر ميگردد بايد از طرف تو آرامش فكري داشته باشد و نگران تو و خانوادهاش نباشد.» مرد مقاومت به نقل از آيت الله جزايري: به ما اطلاع دادند دختر جناب سرهنگ نياكي سخت مريض است و احتمال فوت ميرود. با «حجتالاسلام شيخ علي رباني» كه در آن زمان مسئول عقيدتي نيروها بودند به قرارگاه جناب سرهنگ نياكي رفتيم و از ايشان خواستيم سري به منزلشان بزنند. ايشان در جواب ما گفتند: «من فرزندان زيادي دارم. امروز بودن در كنار آنها بر من لازم و واجب است. سرتا سر نيروهاي مستقر در منطقه فرزندان من هستند. امروز نميتوانم صحنه عمليات را ترك كنم. چون نبرد من براي اين فرزندانم خطرناك است.» از عجايب است كه اين مرد مقاومت كرد و در همين عمليات بود كه خبر فوت دخترش را به او دادند. با اين حال در عزم آهنين اين فرمانده رشيد و حماسه ساز خللي وارد نشد و همچنان شجاعانه و قهرمانانه ايستاد. روزه در گرماي 50 درجه به نقل از سرلشكر حسني سعدي: ايشان فردي معتقد و با ايمان بود و با آنكه ماه رمضان با گرمترين روزهاي سال مصادف شده و دما بالاتر از 50 درجه بود. هرگز دست از روزه بر نداشت و در چله تيرماه و علي رغم اينكه علما فتوا داده بودند كه پرسنل حاضر در منطقه ميتوانند در ماه رمضان روزه نگيرند و در فرصتي ديگر قضاي آن را بجا بياورند، اما هر بار كه ايشان را مي ديديم متوجه مي شديم ايشان روزه اند و با غذاي ساده سربازي سحري و افطاري ميخورند. ما از جنگ بيزاريم اما... به نقل از يكي از همرزمان شهيد: بعد از آزادسازي خرمشهر، خبرنگاراني از 8 كشور براي تهيه گزارش آمده بودند يكي از آنها از شهيد نياكي سوال كرد: نظر شما راجع به ادامه جنگ چيست و آيا از اينكه اين جنگ طولاني شده است خسته نشدهايد؟ شهيد نياكي كه در آن روز لباس عملياتي پوشيده و سلاحي در كمر داشت و ظاهر ايشان نشان ميداد كه در جنگي چند روزه شركت داشت، بسيار با انرژي و هوشيارانه جواب دادند: «ما از جنگ و خونريزي بيزاريم، ولي چون اين جنگ خانمانسوز از سوي كشور عراق و صدام حسين و كشورهاي پشتيباني كننده او بر ما تحميل شده است؛ اين جنگ براي ما شيرين و عزيز است، چون دفاع است و تا بيرون راندن دشمن متجاوز اگر حتي سالهاي زيادي طول بكشد مردانه خواهيم جنگيد». پاسخ ارزشمند شهيد نياكي آنچنان در آن خبرنگار و خبرنگاران ديگر تاثير داشت كه همگي فرمايشات ايشان را تاييد كردند و براي انتشار يادداشت كردند. پورتال ارتش [size=large][align=center][size=x-large] |
|||
|
|
۲۰:۵۳, ۶/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #44
|
|||
|
|||
|
چیزی كه بسيار بر آن تأكيد داشته و اجرايش را بر شما واجب ميدانم ، نحوه تشييع جنازه و دفن من است . به ترتيبي كه مي گويم عمل كنيد: در هر ساعتي كه جنازه به دست شما رسيد ، بشوييد و بگذاريد تا غروب آفتاب شود .
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، « حمید قلنبر» در مرداد 1339به دنیا آمد و 21 سال بعد در ساعت ده شب دوشنبه دوم شهریور1360 در شهر کرمان به دست عوامل ضد انقلاب ترور شد و به شهادت رسید. وی در هنگام شهادت مسئولیت واحد اطلاعات ستاد منطقه شش سپاه شامل استانهای کرمان ،هرمزگان ،و سیستان و بلوچستان را بر عهده داشت. مزار پاک این شهید در قطعه 24 بهشت زهرای تهران به امانت سپرده شده است. این نوشته قصد مرور زندگی نامه شهید قلنبر را ندارد. حیات او ،در سه سال فعالیت سیاسی - نظامی اش پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، فراز و نشیب های فراوانی داشت که مجال مناسبی را می طلبد. در این مجال مختصر ، مقصود ما ، نگاهی است به وصیت نامه شهید قلنبر . این وصیت نامه یک نکته ویژه و نسبتا متفاوت با دیگر وصایای شهدا دارد و آن هم دستورات اکید و خاص شهید درباره شکل تدفینش می باشد. متن کامل وصیت نامه در زیر آمده است: روحمان با یادش شاد "انا لله و انا الیه راجعون" این کتابت وصیتنامه «بنده خداست »، حمید ، فرزند محمد .وانجام آن را سفارش می کنم بر والیان خون و جسدم و حقی است برای من بر آنان که ادا کنند. اول : برايم طلب آمرزش كنيد؛ بسيار شبها. و به برادران پاسدارم كه دستشان را از روي ادب ميبوسم ، سفارش كنيد در هنگام پست ، به خصوص شب ها ، برايم طلب عفو كنند. دوم : مقداري مقروض هستم ؛ البته خدا گواه است و دوستانم ، كه ديناري براي خود خرج نكرده ام . مقداري راتهيه كرده و مي دهم ، آن چه ماند دوستانم به هر نوعي كه ميتوانند ادا كنند؛ چرا كه براي خدا كار كردهام و حالا گرفتار قرض شدهام . سوم: چیزی كه بسيار بر آن تأكيد داشته و اجرايش را بر شما واجب ميدانم ، نحوه تشييع جنازه و دفن من است . به ترتيبي كه مي گويم عمل كنيد: در هر ساعتي كه جنازه به دست شما رسيد ، بشوييد و بگذاريد تا غروب آفتاب شود .آنگاه جنازه ام را تنها چهار تن از دوستانم كه نام ميبرم از سردخانه تا گور به دوش كشند. 1 - محسن مقدس زاده 2 - رضا حاج محمدی 3 - حسن رضایی 4 - رضا موسوی فر مادرم را بگوييد تو را به جان فاطمه گريه نكند ، برادرم هم همين طور. از سردخانه تا گور به جز چهار نفري كه اسم شان را بردم ، هيچ كس حق ندارد بيايد ، آنها جسدم را در قبر بگذارند و رويم خاك بريزند و در كنار قبرم صد مرتبه طلب عفو كنند ، با گفتن «ارحم عبدك يا غفور». هيچ مجلسي در ياد بودم نگيريد و برايم عكس چاپ نكنيد . تمام سعي تان را بكنيد گمنام بميرم . چهارم: شعرها را كه حاصل عمر من است به رضا برادرم و خديجه همسرم هديه ميكنم كه به آنها عمل كنند. پنجم: خواهرها و برادرهاي مرتبط با من را بگوييد حلالم كنند و بيشتر براي خدا بكوشند. ششم : به همه بگوييد از حق شان بر من بگذرند و برايم طلب عفو و رحمت كنند. هفتم : برايم نماز و روزه به جاي آوريد. هشتم: همه شما را به پيروي از امام و آمادگي براي قيام حضرت صاحب ، سفارش ميكنم. مراحلال كنيد . به مادرم بگوييد مراحلال كند، حتماً من او را خيلي اذيت كرده ام. برايم طلب رحمت كنيد. 1359/11/5 بنده خدا حميد قلنبر ![]() شهید حمید قلنبر ![]() مراسم ختم شهید حمید قلنبر ![]() شهید حمید قلنبر ![]() شهید قلنبر در بین همرزمان ![]() شهید حمید قلنبر مسئول اطلاعات عملیات منطقه ششم سپاه ![]() دوستان حمید قلنبر در مراسم ختم این شهید ![]() شهید حمید قلنبر نشسته از راست، نفر دوم |
|||
|
|
۱:۵۸, ۷/مرداد/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/مرداد/۹۰ ۲:۱۰ توسط سپهسالار.)
شماره ارسال: #45
|
|||
|
|||
|
شهادت سه برادر در یک روز
حسین گفت: کسی شهید نشده ولی رضا مجروح شده... به چشمانش خیره شدم و گفتم: رضا شهید شده؟ حسین در حالی که دستهایم را گرفته بود گفت: بله، گفتم بگو علی هم شهید شده؟ گفت بله. گفتم بگو حسن هم شهید شده گفت: بله مادر. آرام به داخل خانه رفتم و... شهادت سه برادر در یک روز ![]() نگاهی گذرا به زندگی این سه برادر شهید : شهید حسن مظفر تاریخ تولد : 29/2/34 شغل : کارمند تاریخ شهادت : 6/5/1367 – عملیات مرصاد شهید : علی مظفر تاریخ تولد : 5/7/1337 شهرستان : پاکدشت محل شهادت : منطقه عملیاتی مرصاد تاریخ شهادت : 6/5/1367 ایشان در طول دفاع مقدس در چندین عملیات حضور چشمگیر داشت و بارها مجروح شد. این شهید بزرگوار که یکی از معروفترین اساتید مراکز تربیت معلم و عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمنهای اسلامی شهرستان پاکدشت بود سرانجام در عملیات ظفرمند مرصاد به آرزوی دیرینه خود که همان شهادت بود رسید. شهید رضا مظفر تاریخ تولد : 12/2/1340 تحصیلات : خارج فقه و اصول مسئولیت : حاکم شرع دادگاه انقلاب مسئولیت اجتماعی تاریخ شهادت : 6/5/1367 عملیات مرصاد شک کرده بودم که چطور اینها با هم آمدند. وقتی کنار رفتم تا حسین داخل حیاط شود ناگهان بی اختیار یقه لباس حسین را گرفتم و گفتم: حسین جان جان مادرت نگذار مردم خبر شهادت فرزندانم را به من بگویند اول تو بگو. حسین گفت: مادر هیچ کس شهید نشده... گفتگو با مادر شهیدان مظفر کوکب اسکندری مادر سه شهید (شهدای مظفر) سالهاست راوی مظلومیت شهدا و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس است. روایتی شیرین از ایثار و شهادت اما تلخ از زبونی دشمن و منافقین کوردل که هزاران جوان ایرانی را قربانی کشورگشایی خود کردند. مادر شهیدان مظفر در مورد پسرانش میگوید: آنها 6 برادر بنامهای حسین، حسن، علی، رضا، احمد و محمود بودند که با دسترنج حلال شاطر محمد مظفر (همسرم) بزرگ شدند. در سال 57 اوج مبارزات ملت ایران علیه رژیم ستمشاهی حسین معلم بود، حسن مدیر فرهنگی دانشگاه ابوریحان، علی مسئول امور تربیتی شهرستان ورامین، رضا طلبه حوزه علمیه که بعدها دادستان ورامین شد و احمد و محمود که دو پسر دوقلو بودند تحصیل میکردند. در دوران انقلاب به فعالیتهای مبارزاتی خود ادامه دادند تا اینکه انقلاب پیروز شد پس از پیروزی انقلاب «حاج رضا» مبارزات خود را از ایران به لبنان برد و بیش از یک سال هم صدا با مجاهدان مسلمان لبنانی در تمامی مبارزات علیه رژیم صهیونیستی حضور داشت و با از آغاز جنگ تحمیلی به ایران بازگشت. حسن، رضا و علی قبل از شهادت ازدواج کرده و صاحب فرزند بودند. حاج حسن سه فرزند به نامهای محمد، مریم و زهرا، حاج علی دو فرزند بنامهای سپیده و سمانه و حاج رضا یک فرزند به نام حبیب داشت که تمامی خاطرات، آرزوها، اموال، فرزندان، همسر و دلبستگیهایشان را برای دفاع از کشور و اسلام به خدا سپردند و عاشقانه به جبهه رفتند. احمد و محمود هم که سن و سالی نداشتند به هر صورتی شده با تغییر تاریخ شناسنامه خود را به جبههها رساندند. حتی پدر خانواده خمیر نان را کنار گذاشت و پا به پای جوانان در جبههها حضور داشت. خود من هم در پادگان علم الهدی اهواز با سایر خواهران بسیجی خدمات پشت جبهه را تأمین میکردم. شهادت سه برادر در یک روز ![]() محمود مظفر برادر شهدای مظفر (رئیس سازمان امداد و نجات هلال احمر کشور) در مورد شهادت برادرانش میگوید : اواخر جنگ (سال 1368) نزدیک عملیات مرصاد بود. درست زمانی که منافقان قصد ضربه زدن به کشور را داشتند. یادم هست که یک شب پدر و مادرم تمام فرزندانشان را به میهمانی دعوت کردند. وقتی که سفره غذا جمع شد پدرم گفت: اگر میخواهید نان من حلالتان باشد و از شما راضی باشم باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید. تازه از جبهه به مرخصی آمده بودیم تا کمی به احوالات خانواده برسیم ولی این کلام پدر تصمیم ما را برای حضور در عملیات مرصاد محکمتر کرد و همان شب ما 6 برادر به دو قسمت تقسیم شدیم. من (محمود) و حسین و احمد با یک گردان و علی و رضا و حسن هم با گردان دیگری از بچههای بسیجی پاکدشت راهی کرمانشاه (مرصاد) شدیم. جنگ سختی بود. یادم هست گردانی که برادرانم آنجا بودند به خط دشمن میزدند و بر میگشتند و بعد گردان ما جایگزین میشد تا گردان قبلی تجدید قوا کند. محمود در مورد لحظه با خبر شدن از شهادت برادرانش میگوید: داشتیم سوار کامیونها میشدیم تا جایگزین گردان جلو شویم. چند باری خواستم سوار شوم ولی میگفتند شما فعلاً بمانید...! هر دفعه به بهانهای از سوار شدن من به کامیون جلوگیری میشد. تا اینکه چند نفر از بچههای گردانی که (رضا، حسن و علی) آنجا بودند با صورتی گرفته و نگران بدون سلام و علیک به سمت من آمدند. بعد از چند ساعت گفتند: شما دیگر لازم نیست به جلو بروید جنگ تمام شده و ما پیروز شدیم ولی حسن، علی و رضا و با چند نفر دیگر از رزمندهها با نارنجک و تیربار محاصره شده و ... تا اینکه شهادتشان را خبر دادند. مادر شهیدان مظفر میگوید: یادم هست زمانی که همسرم به تمامی فرزندان گفت که باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید حتی دامادها هم رفتند یکی با هواپیما، یکی با اتوبوس و دیگری با قطار. فقط حسین مانده بود و قرار بود چند روز دیگر با هواپیما برود هرچند که قلبا دوست داشتم همه حضور داشته باشند ولی زمانی که وقت رفتن آخرین فرزندم رسید به حسین گفتم: حسین جان فکر میکنم در این عملیات تمام برادرانت شهید شوند تو بمان و نرو. حسین یک نگاه شیرینی به من کرد و گفت: مادر خداحافظ... و من ماندم با چهار خانواده بی سرپرست. ![]() یادم هست که یک شب پدر و مادرم تمام فرزندانشان را به میهمانی دعوت کردند. وقتی که سفره غذا جمع شد پدرم گفت: اگر میخواهید نان من حلالتان باشد و از شما راضی باشم باید در عملیات مرصاد حضور داشته باشید با اینکه دوست داشتم خودم هم در عملیات نقشی داشته باشم ولی ماندم تا عروسهای جوان و نوههای کوچکم بهانه گیری نکنند و برایشان مادری کنم. خانم اسکندری میگوید: یک روز که داشتم اخبار جنگ را از تلویزیون نگاه میکردم اعلام شد: ایران در عملیات مرصاد پیروز شده است. خیلی خوشحال بودم و گریه میکردم ولی وقتی تصاویری از خودروهای منفجر شده و اجساد سوخته نشان دادند تنم لرزید گفتم نکند فرزندان من جزو این اجساد باشند و با ذکر حسین (علیه السلام) و مظلومیتش در صحرای کربلا خودم را آرام کردم. فردای آن روز حالم زیاد خوش نبود. برای همین تصمیم گرفتم بروم دکتر. چادرم را سر کردم وقتی درب حیاط را باز کردم دیدم یک ماشین پیکان جلوی خانه توقف کرده است. داخل پیکان تا حاج حسین من را دید از ماشین پیاده شد. هر چند که مادران از سلامت فرزندشان بعد از جنگ خوشحال میشوند ولی من بلافاصله گفتم: حسین جان چرا آمدی...؟ حسین گفت: مادر جان جنگ تمام شده و ما پیروز شدیم. در حال صحبت کردن بودیم که همسرم هم از ماشین پیاده شد. شک کرده بودم که چطور اینها با هم آمدند. وقتی کنار رفتم تا حسین داخل حیاط شود ناگهان بی اختیار یقه لباس حسین را گرفتم و گفتم: حسین جان جان مادرت نگذار مردم خبر شهادت فرزندانم را به من بگویند اول تو بگو. حسین گفت: مادر هیچ کس شهید نشده... بعد از چند دقیقه دوباره به حسین گفتم: بگو... حسین گفت: کسی شهید نشده ولی رضا مجروح شده و باید به ملاقاتش برویم. شهادت سه برادر در یک روز وقتی حسین این را گفت به چشمهایش خیره شدم و گفتم: رضا شهید شده...؟ حسین در حالی که دستهایم را گرفته بود گفت: بله مادر شهید شده. گفتم بگو علی هم شهید شده؟ گفت بله. گفتم بگو حسن هم شهید شده گفت: بله مادر و آرام آرام به داخل خانه رفتم و نشستم. حسین گفت: مادر گریه کن. گفتم 35 سال قبل وقتی به زیارت امام حسین (علیه السلام) رفتم گفتم: یا سیدالشهدا آیا ما از زنهای بنی اسد کمتر بودیم که در کربلا یاریات کنیم. آلان جوان دارم تا در راه تو قربانی کنم. بعد سجده کردم و گفتم: یا بانو زینب کبری (سلام الله علیها) یا سیدالشهدا (علیه السلام) دیدید سر قولم بودم و فرزندانم را در راه تو و خدای تو قربانی کردم. وقتی حسین خبر شهادت ولی الله قومی یکی از همسایگانمان را داد آن وقت گریستم چون ولی الله مادر نداشت. پنج روز بعد جنازههای فرزندان شهیدم را به دانشگاه ابوریحان پاکدشت آوردند. من به همراه همسران و فرزندان شهدا به دانشگاه رفتم. وقتی بالای سر شهدا رسیدم به همسران و فرزندانشان گفتم: اگر گریه کنید نمیگذارم روی ماهشان را ببینید. به آنها گفتم عزیزانم شهادتتان مبارک. سلام مرا به مولایم حسین (علیه السلام) برسانید... بعد به بهشت شهدای پاکدشت (ده امام) رفتیم. من خودم وارد قبر شدم و فرزندانم را یکی یکی بوسیدم و در دل خاک به امانت گذاشتم. پنج روز بعد جنازههای فرزندان شهیدم را به دانشگاه ابوریحان پاکدشت آوردند. به آنها گفتم عزیزانم شهادتتان مبارک. سلام مرا به مولایم حسین (علیه السلام) برسانید... بعد به بهشت شهدای پاکدشت (ده امام) رفتیم. من خودم وارد قبر شدم و فرزندانم را یکی یکی بوسیدم و در دل خاک به امانت گذاشتم مادر شهدای مظفر پس از گذشت 33 سال از انقلاب اسلامی میگوید: نسل امروز تعریفی از انقلاب اسلامی، مبارزه و شهادت در راه خدا ندارند و این نیاز به فرهنگ سازی و بازگویی تاریخ انقلاب دارد و وظیفه تمام دستگاههای دولتی است. مادر شهید در پاسخ به این پرسش که آیا رسانهها و صدا و سیما در تولید برنامههایی با ترویج فرهنگ ایثار و شهادت موفق بودهاند گفت: خیر متأسفانه هر وقت کارشان گیر میکند چند برنامه ویژه شهدا میسازند و چند شهید گمنام را تشییع میکنند در حالی که شهدا ابزار نیستند وقتی هم کارشان تمام شد شهدا بی شهدا و فراموش میشوند. بخش فرهنگ پایداری تبیان منابع : مهر ،ساجد ،هابیلیان ،جلوه ایثار |
|||
|
|
۲۱:۱۴, ۹/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #46
|
|||
|
|||
|
آذر ماه سال 1360 ، وقتی غلامعلی پیچک به ضرب گلوله ی بعثیان ، روی ارتفاعات «برآفتاب» افتاد ، علی رضا انگشت به دهان ماند که این چه رفاقت نیمه راهی بود.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، غلامعلی پیچک و علی رضا موحد دانش در جبهه های غرب با هم آشنا شدند و این آشنایی به صمیمیتی عمیق و محکم تبدیل شد. 20 آذر ماه سال 1360 ، وقتی غلامعلی پیچک به ضرب گلوله ی بعثیان ، روی ارتفاعات «برآفتاب» افتاد ، علی رضا انگشت به دهان ماند که این چه رفاقت نیمه راهی بود. وقتی به تهران بازگشت تا در آخرین وداع با غلامعلی شرکت کند ، در بهشت زهرا ، پیش از شستن بدن غلامعلی ، صورت بر صورت رفیق گذاشت و ... شاید نجوایی کرد که کسی نشنید . اما دوربینی ، بی سر و صدا از این حالات دو رفیق و بوسه آخر حاج علی رضا بر گونه غلامعلی تصویری به یادگار ثبت کرد. مشرق امروز این دو تصویر را هدیه می کند به تمام دل هایی که در گرو رفاقت با شهیدانند. روحمان با یادشان شاد ![]()
|
|||
|
|
۱:۱۳, ۱۱/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #47
|
|||
|
|||
|
قربون کبوترای حرمت امام رضا(علیه السلام)
قرار بود آن شب حرکت کنیم به سمت اسلام آباد و نزدیک غروب بود که متوجه شدم آقا غلامعلی برای بچه های دسته، روضه حضرت رقیه می خواند .آنقدر این روضه را با سوز می خواند که بچه های گردان دور او حلقه می زدند . به یکی از بچه ها گفتم : غلامعلی نوربالا می زنه، بعید میدونم سالم برگرده ![]() شهید غلامعلی جندقی معروف به رجبی در سال 1333 در محله خیابان آذربایجان تهران در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد .پدر وی حاج حسن که از اساتید برجسته اخلاق و عرفان زمان خود بود، اهتمام ویژهای در تربیت فرزندان خود ورزید . غلامعلی بنابر راهنماییها و تربیت پدر بزرگوارش مداحی اهل بیت (علیه السلام) را از همان سنین نوجوانی آغاز و به دلیل آشنایی با معارف قرآنی و اسلامی استعداد در حفظ شعر و سوز صدای وی توانست در این عرصه سریع رشد نماید تا بدان جا که از سبکها و اشعار وی مداحان برجسته بسیاری استفاده مینمودند. شعر معروف: قربون کبوترای حرمت قربون این همه لطف و کرمت از نمونه این اشعار است . وی با انتخاب شغل معلمی راه پدر بزرگوارش را ادامه داد و در مدت عمر کوتاه خود توانست تأثیرات به سزایی بر اطرافیان خود به ویژه جوانان بگذارد . تربیت نسل جوان در محیط مسجد و مدرسه، شهید غلامعلی رجبی را از حضور در جبهههای حق علیه باطل باز نداشت و سرانجام در 5 مرداد سال 1367در سن سی و چهار سالگی در عملیات مرصاد توسط گروهک منافقین به شهادت رسید . دوستان و نزدیکان این شهید بزرگوار که مادحین و سخنوران معروف و مشهوری هستند در خاطرهای از شخصیت بزرگوار این شهید این گونه میگویند: * آمار شهدای مدرسه در زمانی که مدیر بود افزایش داشت احاطه کاملی روی دانش آموزان داشتند . به بعضی از ما که شناخت بیشتری داشتند مأموریت میدادند تا روی دیگر دانش آموزان که از لحاظ درسی و اعتقادی ضعیفتر بودند با نظارت و راهنمایی خودشان کار کنیم و واقعاً هم نتیجه میگرفتیم. مثلاً آمار شهدای مدرسه در زمانی که ایشان مدیر بودند افزایش محسوسی داشت . خاطره از سید فرهاد حسینی *هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست بلکه محل ادب است صفات برجسته و ویژهای داشتند که نتیجهی اخلاص ایشان بود . با وجودی که اهل ذوق و اهل فن در ذکر مصیبت اهل بیت (علیه السلام) بود ولی در مجالس غالباً مستمع بود. یادم میآید یکبار در منزل یکی از دوستان با اصرار صاحب خانه شروع به خواندن کرد اما چون مداح دیگری در آن مجلس جلوه کرده بود سعی کرد خودش جلوه نکند . به خاطر همین به چند بیت اکتفا و دعا کرد. اینجانب غلامعلی جندقی وصیت می کنم که همه آشنایان، دوستان، پدر، مادر، برادرانم و خواهرانم همگی را شفاعت خواهم کرد.مرا در هیئت ها فراموش نکنید.در مجلس ختم و غیره فقط و فقط روضه اباعبدالله علیه السلام........خوانده شود........و شما را هم سفارش میکنم به عزاداری ها که بلا را دفع میکند و اشک بر حسین علیه السلام کلید پیروزی است.اگر گاهی در هیئت ها یک قطره از اشک برای ارباب را به من هدیه کنید از همه چیز برایم بالاتر است آنقدر که این یک قطره اشک را به تمام بهشت نمی فروشم با وجودی که با آمادگی کامل به آن مجلس آمده بود . بعد از جلسه صاحب خانه از آقا غلامعلی گلایه کرد که چرا بیشتر و بهتر از فلانی نخواندی ؟! ایشان گفتند: هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست بلکه محل ادب است . خاطره از مداح اهل بیت ؛ حاج محسن طاهری *کس دیگری قسطها را میدهد نمیدانم پولها را از کجا آورده بود. خودش میگفت :از چند جا وام گرفتهام . به من داد تا بدهم به بچههایی که مشکل مالی داشتند . وقتی به ایشان گفتم : اگر وام است پس دفترچه اقساط را هم بده؛ در جوابم خندید و گفت : ولش کن، کس دیگری قسط ها را می دهد . ایشان با وجودی که حقوق معلمی می گرفت ولی به همه کمک می کرد . خاطره از حاج مصطفی خدایاری * از امام رضا (علیه السلام) اذن شهادت را گرفتم نمی دانستم به مشهد آمده . در صحن گوهرشاد او را دیدم . بعد از سلام و احوالپرسی گفت :از امام رضا (علیه السلام) انشاء الله اذن شهادت را گرفتم . به او گفتم: فعلا باهات کار داریم ، دعای عرفه امسال را باید تو بخوانی ... دو روز مانده به عرفه پیش من آمد و گفت :عملیاتی در پیش است .گفتم برنامه عرفه و محرم را چکار می کنی ؟ جواب داد : نمی خواهم از جهاد باز بمانم . احتمالا آخرین عملیات (مرصاد) است . انشاءالله تا محرم مرغ از قفس پریده . خاطره از خطیب ارجمند ،حاج شیخ حسین انصاریان *غلامعلی نوربالا می زنه، بعید میدونم سالم برگرده قرار بود آن شب حرکت کنیم به سمت اسلام آباد و نزدیک غروب بود که متوجه شدم آقا غلامعلی برای بچه های دسته، روضه حضرت رقیه می خواند .آنقدر این روضه را با سوز می خواند که بچه های گردان دور او حلقه می زدند . به یکی از بچه ها گفتم : غلامعلی نوربالا می زنه، بعید میدونم سالم برگرده .بعد از اتمام ذکر مصیبت بچه ها روحیه عجیبی پیدا کرده بودند . خاطره از قاسم کارگرفرمانده گردان حضرت مسلم(علیه السلام) ![]() *تایید نوکریش در عیدقربان شهیدغلامعلی ازرزمندهای قدیمی تیپ سیدالشهدا علیه السلام بود. قبل از عملیات مقدماتی در مقر چنانه با نفس قدسی اش فضا را معطر می کرد.این شهید عزیز هر وقت جبهه به او نیاز داشت خودش رو می رسوند، قبل از عملیات با صدای گرمش همه را آماده شهادت می کرد و شب عملیات پا به پای رزمندگان سلاح بردوش به مصاف دشمن می رفت. شاید خیلی ها ادعای این رو دارند که اگر کربلا بودن امام حسین را یاری می کردند اما موقع امتحان میدون را خالی می کنند اما غلامعلی از امتحان سربلند بیرون اومد. قبل عملیات خیبر بود شهید رستگار فرمانده تیپ سیدالشهدا برای گردان های عازم عملیات سخن می گفت ،فضا خیلی حماسی شده بود و همه بچه ها منتظر بهانه بودند برای گریه کردن ، که یکدفعه شهید غلامعلی پشت میکروفون قرارگرفت صدای گیرایی داشت قبل از همه خودش گریه می کرد و در چند دقیقه آن قدر فضا را عاشورایی کرد که همه برای حضور در عملیات از هم سبقت می گرفتند .شهید غلامعلی در فواصل بین عملیات ها چون شغلش معلمی بود خودش را به میدان تعلیم و تربیت می رسوند و خدا خیلی دوستش داشت .در عملیات مرصاد در ایام عرفه و عید قربان و شهادت حضرت مسلم علیه السلام جلودار گردان حضرت مسلم ابن عقیل (علیه السلام) لشگر حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در عملیات شد. و چه زیبا، تایید نوکریش در عید قربان به دست اربابش امام حسین امضا شد. خاطره از جعفر طهماسبی قربون کبوترای حرمت امام رضا* آشنایی با اولیاء خدا توفیقی است که از طرف حضرتش ممکن است برای هر کس مقدر شود، لذا اهل بیت(علیهم السلام) همانطور که ما را در محافل خود راه داده اند با دوستان خود نیز آشنا کرده اند.یکی از آن هایی که ما توفیق مجالست و مؤانست با آن بزرگوار را داشتیم شهید غلامعلی جندقی معروف به رجبی بود.یادم هست در سال 1355 به همراه مرحوم چمنی به مشهد الرضا مشرف شده بودیم که در آن سفر ایشان تا صبح در حرم می خواند و ما هم گریه می کردیم.در همان سفر به من فرمودند:هیئتی هست به نام حسین مظلوم یا دیوانگان حسینی که خیلی از گریه کن های امام حسین (علیه السلام)در آنجا جمع اند و در یکی از حسینیه های مشهد جا گرفته اند برویم و استفاده کنیم و واقعاً قبل از انقلاب کمتر هیئتی به این شور و ناله و نوا پیدا می شد. آن موقع شعری در مورد حضرت زینب(علیها سلام)که از سروده های استاد عزیزم حاج آقا آرام بود حفظ کرده بودم وقتی به هیئت دیوانگان حسینی رفتیم آن را خواندم و مجلس عجیبی هم شد، از جمله کسانی که در آنجا بود شهید غلامعلی بود که در آن موقع سنی هم نداشت. حال بکاء ایشان و اطرافیانشان سبب آشنایی ما شد و تا سال 1367 که به مشهد الرضا مشرف می شدیم از ایشان فیض می بردیم که بعد از آن رفتند و به شهادت رسیدند. خیلی ها در مورد شعر صحبت کرده اند اما به نظر بنده شاعری که برای اهل بیت شعر می سراید خود باید جزیی از آن شعری که سروده است باشد.یعنی به آن چه نوشته رسیده و اهل آن باشد و ما می بینیم که شهید غلامعلی به آن رسیده و اهل آن بود.او در انتقال حال واقعا استاد بود و بدون اشک و سوز و آه هرگز نمی خواند و شعر هم نمی گفت.این برای شعرا بسیار مهم است که بسوزند و بگریند و بسرایند. یکبار در منزل یکی از دوستان با اصرار صاحب خانه شروع به خواندن کرد اما چون مداح دیگری در آن مجلس جلوه کرده بود سعی کرد خودش جلوه نکند . به خاطر همین به چند بیت اکتفا و دعا کرد.با وجودی که با آمادگی کامل به آن مجلس آمده بود . بعد از جلسه صاحب خانه از آقا غلامعلی گلایه کرد که چرا بیشتر و بهتر از فلانی نخواندی ؟! ایشان گفتند: هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست بلکه محل ادب است غلامعلی اگر می گفت قربون کبوترای حرمت، منظورش فقط این نبود که فدای کبوتر های ظاهری حرم بشود بلکه او فدایی تمام کسانی بود که به سوی امام رضا پرواز می کردند حالا یا به واسطه تقوی، زیارت و یا حتی با شهادت.لذا او فدایی نوکران اهل بیت بود تا اینکه فدایی خدا شد.حرکات و سکنات غلامعلی دم از حسین می زد و فقط این نبود که با زبان مردم را جذب این دستگاه کند یعنی هیچ گاه لباس نوکری را از تن بیرون نمی آورد.وقت گریه اشک می ریخت.وقت خواندن می خواند و هیچ ابایی از ظرف شستن و دیگر کارهایی که باید در هیئت انجام شود نداشت.اگر زیاد جبهه نمی رفت می دانست که باید با معلمی سنگر فرهنگی جامعه را گرم نگه دارد و با فعالیت های مختلفی که داشت، با تهاجم فرهنگی به نحو شایسته ای مبارزه می کرد.تا جایی که از دیر آمدن او به هیئت در دهه اول محرم، پدر بزرگوارش حاج حسن آقای رجبی ناراحت می شوند.بعدا متوجه می شوند که وقتی به طرف هیئت می آمده از داخل خیمه ای که کودکان برای محل، برای عزاداری آماده کرده بودند می شنوند که ای کاش غلامعلی می آمد و برای ما می خواند.بعد از شنیدن این جمله هر شب اول به خیمه آنها می رفته و برای کودکان و نوجوانان نوحه سرایی می کرده و بعد به هیئت خودشان می آمده است.یعنی برایشان فرق نمی کرد که مستمعین و اهل هیئت نوجوان باشند یا یکسری هیئتی قدیمی.او می گشت و محل رضای حضرت زهرا را پیدا می کرد و در آنجا به انجام وظیفه مشغول می شد. شهیدی که قول داد همه را شفاعت کند در آن زمان ایشان به همراهی مرحوم قاسم ملکی شعر گفتن به زبان ساده را رسم کردند، که خیلی ها نسبت به این کار ایراد گرفتند و انتقاد وارد کردند، اما این اشعار اوج صفا و صمیمیت آنها را با اهل بیت نشان می داد و واقعاً این نوع شعر جایگاه خود را در میان خوانندگان جوان و رزمنده پیدا کرد. از شاخصه های این بزرگوار این بود که اشعاری را که خود ایشان سروده بودند را اول به شخصی دیگر می داند که او بخواند و بعد خود در هیئات می خواندند. این شهید بزرگوار هیئت را مرکز مقابله با تهاجم فرهنگی دشمن قرار داده بود و اگر کسی بخواهد خدمتی به دین حق و مکتب اهل بیت(علیهم السلام)بکند همین یک حرف برای او کافیست. از خصوصیات شهید غلامعلی این بود که با دعای کمیل مأنوس بود و در اجابت خواسته های خود از لسان امیر المؤمنین موفق شده بود . در خاتمه باید عرض کنم که شهید غلامعلی رجبی جزء عاشوراییان شده بود و با شهادتش این را به اثبات رساند و واقعاً در بسیار ی از حالات مظهر ارباب بود و در وسع خود در هر زمینه ای که بگوییم الگو و اسوه بود. خاطره از حاج منصور ارضی ![]() *قسمتی از وصیت نامه شهید به خون خویش نویسم به روی سنگ مزارم که من به جرم محبت قتیل خنجریارم اینجانب غلامعلی جندقی وصیت می کنم که همه آشنایان، دوستان، پدر، مادر، برادرانم و خواهرانم همگی را شفاعت خواهم کرد.مرا در هیئت ها فراموش نکنید.در مجلس ختم و غیره فقط و فقط روضه اباعبدالله علیه السلام........خوانده شود........و شما را هم سفارش میکنم به عزاداری ها که بلا را دفع میکند و اشک بر حسین علیه السلام کلید پیروزی است.اگر گاهی در هیئت ها یک قطره از اشک برای ارباب را به من هدیه کنید از همه چیز برایم بالاتر است آنقدر که این یک قطره اشک را به تمام بهشت نمی فروشم. به امید دیدار در قیامت غلامعلی جندقی(رجبی)-اندیمشک 4/5/67 ![]() از سروده های شهیدغلامعلی رجبی (زبان حال حضرت سکینه بنت الحسین علیه السلام) هر کی گوشش به سخن های منه دیگه از تشنگی فریاد نزنه هر چی یار داشته بابا فدا شده بچه ها دیگه بابا تنها شده بابای ما دیگه سقا نداره رفته و برای ما آب بیاره من از اون گوشه ی خیمه می دیدم حرفاشو با قوم کافر شنیدم می خواد از ماها خجالت نکشه داره از دشمن و منت می کشه نمی گم منت ذلت می کشه بلکه منت هدایت می کشه بچه ها دست بابا خونی شده گمونم شش ماهه قربونی شده عباشو طوری رواصغر کشیده گمونم خیلی خجالت کشیده بخش فرهنگ پایداری تبیان منبع : فارس |
|||
|
|
۱۰:۳۹, ۱۴/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #48
|
|||
|
|||
|
سردار شهید قربانعلی عرب ،قائم مقام فرمانده عملیات لشکر 14 امام حسین (علیه السلام) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در عملیات محرم در تپه های 175 بودم. سردار شهید قربانعلی عرب مسؤولیت آنجا را به عهده داشت. به نگهبان ها گفته بود هر کس را در شب دیدید و ایست دادید و اسم شب را نگفت، بدانید که از این عرب ها و عراقی ها هستند و باید تیراندازی کنید. یک شب برای سرکشی از خط حرکت می کند. در یکی از تپه ها یکی از نگهبان ها به او ایست می دهد و می پرسد کیستی؟ در جواب می گوید: عرب. نگهبان با شنیدن کلمه عرب شروع به تیراندازی می کند ![]() مهم نیست شب باشد یا روز ،؛ مهم نیست سال 1336 باشد و یا هر سال دیگری و اصلا اهمیتی ندارد که روستای مار کده در شهرستان شهر کرد باشد یا هر جای دیگر این ملک پر گوهر . مهم این است که هم زمان با طلوع ولایت علی همان روزی که دین کامل می شود و نعمت الهی تمام ، ستاره ای متولد شد که چون قرار بود فدای راه علی (علیه السلام) شود نامش را قربانعلی گذارده اند . نه اینکه مونس اش آب بود ، خلاک بود و نور ، پس مثل خاک بخشنده شد ، مثل آب زلال و مثل نور پاک و شفاف . همدم قربانعلی هم شد کار و تلاش ،قرار شد او بکارد تا دیگران درو کنند. قربانعلی کم کم بزرگ شد تا شش ساله شود ، آن وقت که پدر توی دنیا چشم هایش را بست . برادر بزرگتر شد سایه سر قربانعلی . گفتند : به اصفهان می رویم تا فرجی شود . قربانعلی درس هم می خواند اما خانواده زور و بازویش را بیشتر نیاز داشت . او علم اکتسابی را رها کرد تا بعد ها حکیمانه حرف بزند . قربانعلی شد در و پنجره ساز . سال 1356 به خدمت سربازی رفت تا خیلی زود سرباز امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شود . سال 1357 که انقلاب پیروز شد ، قربانعلی هم یکی از همان میلیون ها نفر بود که به خیابان ها رفت ، شعار داد و مبارزه کرد ، همان سال ها هم نیمی از دینش را به دست آورد . کردستان بلوا شده بود ، قربانعلی رفت تا مبادا انقلاب دست نا اهلان بیافتد .جنگ شد ، قربانعلی به خوزستان رفت ، دارخوین روستاهای محمدیه و سلیمانیه خط شیر ایجاد شد و یکی از شیر مردانش همین قربانعلی عرب بود . در جبهه همه کاری می کرد ،از نظافت و شستشو . تا کندن کانال ، تازه فرمانده ام بود . تا اینکه سال 1364 به عنوان جانشین عملیات لشگر امام حسین (علیه السلام) و مسئول محور (جاده خندق) انتخاب گردید و سرانجام در دوازدهم اردیبهشت سال 1364 در جاده خندق (منطقه عملیاتی بدر) به فیض عظیم شهادت نائل آمد .. غسل کرد و رفت تا دینش کامل و نعمت الهی بر او تمام شود . روحش شاد و یادش گرامی آقای گل تکیه کلام او در صدا زدن افراد بود. به عنوان مثال یک بسیجی را که می خواست صدا بزند یا هر شخصی را که می خواست صدا بزند و اسمش را نمی دانست یا اگر هم می دانست می گفت « آقای گل ... » « فرمانده شهید لشکر امام حسین (ع ) شهید خرازی » برگی از وصیت نامه شهید قربانعلی عرب «بسم رب الشهدا والصدیقین» خداوندا! تو را شکر می کنم که به من این نعمت بزرگ را عطا نمودی که دین مبین اسلام را اختیار کنم و تو را شکر می کنم که راهنمای مرا قرآن، رسول گرامیت و ائمه (علیه السلام) قرار دادی. خداوندا! نور ایمانت را در قلبمان برافروز تا بتوانیم در تاریکی ها از آن استفاده کنیم. خداوندا! مرگ مرا شهادت در راه خودت عطا بفرما و موقع شهادت به جای ناله، ذکر خودت را بر زبانم جاری ساز و با چهره خندان ببر. خداوندا! لذت عشق عبادت هایت را به ما بچشان که بهترین لذت هاست. خداوندا! تو را شکر می کنم که مرا در عصری عمر دادی که رهبر آن پرچمی را برداشته است که حسین (علیه السلام) برداشته بود. خداوندا! تو را شکر می کنم که بزرگترین نعمت ها را به من عطا کردی که شیعه علی (علیه السلام) شوم (...) ای مردم زمانه ! زمان تاریکی است. خداوند بر ما مسلمانان منت نهاد و به ما نوری عطا کرد که ما بتوانیم با این نور از تاریکی ها گذر کنیم و به روشنایی برسیم و این نور امام عزیز است. خدایا! هجرت کرده ام برای رضای تو، در جهاد مقدس تو با آنچه که در توان داشته ام و این توان نیز از خودت است ما چیزی از وجودمان نداریم و هر چه داریم از توست. ![]() سردار شهید قربانعلی عرب در آینه خاطره ها و گفتارها : من عرب هستم، همان عرب خودتان در عملیات محرم در تپه های 175 بودم. سردار شهید قربانعلی عرب مسؤولیت آنجا را به عهده داشت. به نگهبان ها گفته بود هر کس را در شب دیدید و ایست دادید و اسم شب را نگفت، بدانید که از این عرب ها و عراقی ها هستند و باید تیراندازی کنید. یک شب برای سرکشی از خط حرکت می کند. در یکی از تپه ها یکی از نگهبان ها به او ایست می دهد و می پرسد کیستی؟ در جواب می گوید: عرب. نگهبان با شنیدن کلمه عرب شروع به تیراندازی می کند. خوشبختانه کنار او یک تخته سنگ وجود داشت و بلافاصله پناه می گیرد و فریاد می کشد تا پاس بخش می آید. آهسته به طرفش می آیند و او فریاد می زند: من عرب هستم، همان عرب خودتان، قربانعلی. آن شب به خیر گذشت. روز بعد می گفت: دیگر توبه کار شدم که در شب به نگهبان اسمم را بگویم. خاطره برادر سید علی بحر *** من چندین بار از زبان آقای خرازی شنیدم که لقب (مالک اشتر) را به آقای عرب می دادند و در موقعی که خبر شهادت ایشان را به حاج حسین دادم از او به نام مالک اشتر یاد کردند. « حاج حسین رضائی برزانی » *** آقای گل تکیه کلام او در صدا زدن افراد بود. به عنوان مثال یک بسیجی را که می خواست صدا بزند یا هر شخصی را که می خواست صدا بزند و اسمش را نمی دانست یا اگر هم می دانست می گفت « آقای گل ... » « فرمانده شهید لشکر امام حسین (ع ) شهید خرازی » خداوندا! مرگ مرا شهادت در راه خودت عطا بفرما و موقع شهادت به جای ناله , ذکر خودت را بر زبانم جاری ساز و با چهره خندان ببر *** در اتاق عمل بیمارستان بعد از آنکه سینه مجروحش تحت عمل جراحی قرار گرفت پرستار اتاق عمل می گفت : او درحالت بیهوشی با دست به سینه زخمی خود می زد و حضرت زهرا(س ) را فریاد می نمود. « برادر شهید » -مرحله اول « عملیات بستان » شروع شده بود. بستان به محاصره درآمده بود و نیروهای عراقی در آن شهر گیر افتاده بودند. آقای عرب دو گردان پیاده را فرماندهی می کرد. ما به عنوان نیروی اطلاعاتی هر وقت با او کار داشتیم , می باید آنقدر در خطوط مقدم زیر آتش رگبار و خمپاره می گشتیم تا کنار سنگری و یا در میان چند بسیجی او را می یافتیم و... « حمید رئیسی » *** همیشه یک قرآن جیبی همراه داشت و روزانه چند آیه آن را تلاوت می کرد. تاکید خاصی بر ترجمه آیات داشت به همین جهت قرآنی تهیه کرده بود که متن آن ترجمه شده باشد. « ناصر علی بابائی » *** آقای گل جبهه ها ![]() در منطقه بودم که خبر مجروح شدن قربانعلی را برایم آوردند. خود را به بیمارستان رساندم و چند روزی کنارش ماندم. او با وجود اینکه زخم ها و جراحات عمیق و زیادی در بدن داشت، لب به شکایت و ناله نمی گشود. تنها چیزی که از زبانش نمی افتاد، ذکر خداوند و درود و سلام بر اهل بیت (علیه السلام) بود. در یکی از روزها استاندار اصفهان همراه هیأتی برای عیادت از او به بیمارستان آمدند و در مورد حماسه آفرینی ها و فداکاری های قربانعلی صحبت کردند و او را مورد تکریم و تمجید قرار دادند. پس از رفتن آنها، دیدم که چشمان قربانعلی پر از اشک شده و او به شدت گریه می کند. پرسیدم: «چرا گریه می کنی؟ مگر فراموش کردی که گریه برای بخیه هایت مضر است؟» پاسخ داد: «من با چشم خود شهادت و رشادت رزمندگان را در شب عملیات دیده ام و بسیاری از آنها در کنار خودم به شهادت رسیدند. کار اصلی بر دوش آنهاست آن وقت نام و افتخارش را به من می دهند. آخر فردای قیامت چگونه جواب شهدا را بدهم؟!» راوی:برادر شهید *** قربانعلی به وجود امام خمینی (رحمة الله علیه) عشق می ورزید و برای دیدار ایشان لحظه شماری می کرد. یکبار توفیق حاصل شد و او به دیدار خصوصی حضرت امام (رحمة الله علیه) نائل گردید. هنگامیکه به سوی اطاق قدم برمی داشت، هر آن طپش قلبش بیشتر و آتش وجودش سوزان تر می شد. به ورودی اتاق رسید اما ایستاد و جلو نرفت، همه همراهان از عشق او به دیدن روی امام آگاه بودند و از این عمل قربانعلی متعجب شده بودند. «چرا داخل نمی شوی؟ مگر نمی خواستی ایشان را ببینی و به دست بوسی شان بروی ؟» قربانعلی سر به زیر انداخت و آهسته گفت: «می ترسم امام چهره واقعی مرا ببینند و به سیرتم پی ببرند. من از سیرتم شرمسارم و نمی خواهم امام ناراحت شوند ...» من چندین بار از زبان آقای خرازی شنیدم که لقب (مالک اشتر) را به آقای عرب می دادند و در موقعی که خبر شهادت ایشان را به حاج حسین دادم از او به نام مالک اشتر یاد کردند از گفتارهای شهید جبهه انسان را می سازد , جنگ ما واقعا سازنده است , اینجا شفاخانه است . باید بجنگیم تا زمانی که انشاالله به پیروزی برسیم . ... یک بار در تنگه چزابه از طرف دشمن آتش ریخته می شد و ما نمی توانستیم سنگر بسازیم . حجم آتش زیاد بود. به برادران گفتیم : « بیائید دعای فرج بخوانیم . » پس از خواندن دعای فرج , آتش به طور کلی قطع شد و دیگر آنجا آتش نریختند. بخش فرهنگ پایداری تبیان منابع : نوید شاهد راسخون وبلاگ پله پله تا ملاقات خدا وبلاگ عصر موعود وبلاگ خادم الشهدا |
|||
|
|
۱۵:۱۹, ۱۷/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #49
|
|||
|
|||
|
این سه تن که به حقیقت باید آنان را سه برادر افسانه ای نامید ، با هم پای به کردستان گذاشتند. از قضای روزگار به تیر عشقِ «محمد پدردره گرگی» معروف به محمد بروجردی گرفتار شدند.
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، تاریخ مناطق کردنشین ایران پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، گنجینه ای است از خاطرات مردانی که این سرزمین تا سالیان سال دیگر به خود نخواهد دید. تقریبا تمامی سردارانِ سپاهِ حضرت روح الله اولین تجارب جهادی خود را در کوه های سرد و مردافکنِ کردستان پشت سر گذاشته اند. با شروع جنگ تحمیلی در جبهه های جنوب ، بسیاری از آنان به خوزستان هجرت کردند اما پس از پایان عملیات بیت المقدس ، گروهی از آنان که دل های خود را در کردستان جا گذاشته بودند بار دیگر به جبهه های شمال غرب بازگشتند و سرانجام نیز خنکای شراب شهادت را در همان جا چشیدند. عکس نه چندان شفافی که می بینید ، از آن لحاظ منحصربفرد به شمار می رود که سه تن از تارخ سازان کردستان را با هم به ثبت رسانده است. این سه تن که به حقیقت باید آنان را سه برادر افسانه ای نامید ، با هم پای به کردستان گذاشتند. از قضای روزگار به تیر عشقِ «محمد پدردره گرگی» مهروف به محمد بروجردی گرفتار شدند و سرانجام نیز در مکتب همان پیر فرزانه پای در رکابِ براقِ شهادت نهادند و خاک کردستان را به خون خویش مشرف نمودند. این تصویر ، اولین روزهای حضور این سه سردار در جبهه های کردستان را نشان می دهد. از راست: *شهید محمود کاوه:به سال 1340 در مشهد به دنیا آمد. در سال 1358 ، زمانی که تنها 19 سال داشت ،وارد جبهه کردستان شد. سه سال بعد به فرماندهی تیپ 155 ویژه شهدا رسید . وی سرانجام در شهریور سال 1365در منطقه عمومی حاج عمران شولای شهادت پوشید. *شهید محمد علی گنجی زاده زواره : به سال 1340 در زواره متولد شد. در سال 1358 ، وارد جبهه کردستان شد. در سال 1360 به دنبال تشکیل تیپ 155 ویژه شهدا ، اولین خکم فرماندهی این تیپ ، به نام او توسط شهید محمد بروجردی امضا شد و سراجام در شهریور 1361 در عمليات پاكسازي پيرانشهر بال در بال ملائک گشود. *شهید علی قمی کردی: به سال 1339 در شهر قم دیده به جهان گشود. در سال 1358وارد جبهه کردستان شد. همزمان با تشکیل تیپ 155 ویژه شهدا ، در جمع موسسین ت حضور داشت و سرانجام در تیر ماه 1363 در حالی که قائم مقام فرماندهی تیپ را بر عهده داشت ، با خون خویش وضو گرفت. در این عکس البته جای شهید ناصر کاظمی خالی است. ناصر ، پس از شهید بروجردی ، مرادِ بچه های کردستان بود و او بود که از سوی شهید بروجردی ماموریت پیدا کرد یک تیپ عملیاتی ویژه برای نبرد در کردستان تشکیل دهد. ناصر کاظمی هم این سه تن را به عنوان زبده ترین نیروهایی که می توانستند بار فرماندهی این تیپ را بر دوش بکشند انتخاب کرد و پخته ترینِ آن ها یعنی محمد علی گنجی زاده را به عنوان اولین فرمانده ی تیپ به بروجردی پیشنهاد نمود. جالب آن که همه فرماندهان و موسسان تیپی که نام «شهدا» بر آن نهاده شد ، یک به یک به خیل شهیدان پیوستند. روحمان با یادشان شاد
|
|||
|
|
۸:۴۶, ۷/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #50
|
|||
|
|||
|
دیدم عباس عزیز، سر در بدن ندارد اما با تعجب بسیار مشاهده کردم پیکر بی سر عباس بلند شده و روی دو پا نشست، آنگاه از بدن صدای سلام بر مولایمان حسین علیه السلام را شنیدم که گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله!»
پس از مدتی مرخصی، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشین که شدم برای یک لحظه مسافران را برانداز کردم که ناگاه چشمم به او افتاد که روی صندلیهای ردیف آخر نشسته بود. آشنایی مختصری با او داشتم. طلبهای بسیجی که بسیار مؤدب و مقید به آداب اجتماعی بود. او در یکی از مدارس جنوب تهران مشغول تحصیل بود... با اشتیاق رفتم و کنارش نشستم. با احترام زیاد به من جا داد و پس از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم: «راستی عباس! اهل کجای تهران هستی؟» در حالی که سرش را به زیر انداخته بود با گوشهی چشم نگاهی به من کرد و گفت: «خانه مان در کوی مهران است». خیلی تعجب کردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبهی هم محل ما هستی که بچه ها به من گفته بودند!؟ منم بچهی همان کوچه ام!». عباس با لبخند ملیحی گفت: «پس شما هم همان طلبهای هستید که شنیده بودم ساکن کوی مهران است؟» بعد هر دو خندیدیم و خوشحال از این اتفاق جالب، ساعتهایی را کنار هم گذراندیم. آنچه مرا به حیرت واداشته بود، اخلاص، ایمان و بیآلایشی او بود. ساعت دو نیمه شب میبایست از هم جدا میشدیم. او باید اندیمشک پیاده میشد و من مقصدم اهواز بود. ساختمانهای پرخاطرهی پادگان دوکوهه پیدا شد، مکان مقدسی که قدمگاه هزاران شهید بسیجی و دهها سردار دلاور همچون حاج احمد، حاج همت، حاج رضا، حاج عباس، حاج دستواره و ... بوده و هست. عباس از جایش برخاست، گویی نیرویی مرا به طرف او میکشید. با آرامی گفت: «حمید آقا! امشب بیا پیش ما، فردا صبح برو». گفتم: «نه خیلی ممنون! حتماً باید بروم؛ کار دارم». او به آرامی خداحافظی کرد و من با تأسف از این جدایی، پیشانی او را بوسیدم. اگر میدانستم این آخرین دیدار ما است، آن شب او را ترک نمیکردم. پس از عملیات کربلای پنچ، من بر اثر جراحتی مختصر در بیمارستان بستری شدم. همان جا بود که بچه ها خبر آوردند «عباس» شهید شد. من اصلاً نمیخواستم این حرف را باور کنم، گفتم: «چی... عباس؟ عباس آقا؟»؛ اما به ناچار میبایست قبول میکردم که او هم پرید. یکی از بچهها داستان عجیب شهادت عباس را از زبان رفیق و هم سنگرش این چنین میگوید: «ما در خط مقدم مشغول کار بودیم که ناگهان دیدم هوا پر از غبار شد. به طرف عباس رفتم. دیدم عباس عزیز، سر در بدن ندارد اما با تعجب بسیار مشاهده کردم پیکر بی سر عباس که به طرف قبله افتاده بود، بلند شده و روی دو پا نشست، آنگاه از بدن صدای سلام بر مولایمان حسین علیه السلام را شنیدم که گفت: «السلام علیک یا اباعبدالله!» او می گفت در این حال بیهوش شد و مرتب هم تکرار میکرد: «به خدا راست میگویم؛ اما شما شاید حرف مرا باور نکنید». بعد از این شهادت، پدر صبور عباس تعریف میکرد: «عباس سه وصیت جالب داشت؛ اول این که مرا در عمامه ام کفن کنید. من که ابتدا وصیت نامه او را خواندم تعجب کردم که آن پیکر رشید و این عمامهی کوچک باریک، با هم چه تناسبی دارند؟ اما هنگامی این تناسب برایم یقینی شد که پیکر مطهر عباس را دیدم؛ عباس من سر در پیکر نداشت و یک دست او هم قطع شده بود.» دوم این که عباس گفته بود: هنگام برداشتن جنازهی من برای تشییع، چهارده سید به یاد چهارده معصوم علیهم السلام جنازهی مرا بردارند که آن را عملی ساختیم. سوم این که فرموده بود: هنگام تدفین جنازه ام اذان بگویید و ما هنگام تدفین او در صدد اذان گفتن بودیم که ناگهان صدای اذان از بلندگوهای بهشت زهرا طنین انداز شد. به ساعت که نگاه کردیم دیدیم ساعت دوازده ظهر است و ما در تعجب از این همه لطف خدا بودیم که هر وقت حضرتش بندهای را دوست بدارد چگونه به خواستههای او جامهی عمل می پوشاند. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







![[تصویر: 79753_600.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/2/79753_600.jpg)
![[تصویر: 79754_500.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/2/79754_500.jpg)


![[تصویر: 80756_855.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/5/80756_855.jpg)
![[تصویر: 80420_336.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80420_336.jpg)
![[تصویر: 80421_396.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80421_396.jpg)
![[تصویر: 80422_105.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80422_105.jpg)
![[تصویر: 80423_308.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80423_308.jpg)
![[تصویر: 80424_526.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80424_526.jpg)
![[تصویر: 80425_885.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80425_885.jpg)
![[تصویر: 80426_201.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/4/80426_201.jpg)
![[تصویر: 11313356502786216159227232247131391803588.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/11313356502786216159227232247131391803588.jpg)
![[تصویر: 182124219113117371872272241312032031741213714.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/182124219113117371872272241312032031741213714.jpg)
![[تصویر: 1831112282281361623012488132527810845166251.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/1831112282281361623012488132527810845166251.jpg)
![[تصویر: 81877_722.jpg]](http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1390/5/9/81877_722.jpg)
![[تصویر: 86159323195732121991611021681206912910041.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/86159323195732121991611021681206912910041.jpg)
![[تصویر: 212215513620019113183212142851491361084105.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/212215513620019113183212142851491361084105.jpg)
![[تصویر: 9422250722081312321588624014812519222511242.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/9422250722081312321588624014812519222511242.jpg)
![[تصویر: 251641932821512021732201428419064134132150.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/251641932821512021732201428419064134132150.jpg)
![[تصویر: 346514231833357242139872441571022499110.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/346514231833357242139872441571022499110.jpg)
![[تصویر: 1971441031374418233182228237231212792227176.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/1971441031374418233182228237231212792227176.jpg)
![[تصویر: 2231611439773522501433025520714214033151249.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/05/2231611439773522501433025520714214033151249.jpg)