|
کجائید ای شهیدان خدایی
|
|
۱۷:۱۴, ۶/بهمن/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/بهمن/۸۹ ۱۷:۱۶ توسط oO DaViD Oo.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
با سلام خدمت دوستان عزیزم
این تاپیک رو با این نیت شروع می کنم که یادی بکنم از کسانی که غیورانه و مردانه با دلی مملو از آرزوی وصال حق و برای حق به نبرد با باطل رفتند و شاهد لقای دوست شدند امیدوارم که همیشه به یاد این عزیزان باشیم و خودمان هم آرزوی شهادت و لیاقتش را داشته باشیم .( آل عمران ). وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شدهاند مرده مپندار بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند دوستان خاطراتی که در مورد شهدا دارند رو در این تاپیک ارسال کنند تا بقیه ی دوستان هم استفاده کنند با تشکر |
|||
|
|
۱۷:۵۴, ۶/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
نقل قول:او وصیت کرده بود که جسد بی سرش را در کتابخانه مسجد کوشک شیراز در قبری که خود حفر کرده بود به خاک بسپارند تا جسدش زیر گام های طالبان علم قرار گیرد. جالب اینکه قبری که خود حفر کرده بود به اندازه تن بی سر او بود! نوزاد عاشورا بود و شهید اربعین شد جنگ تحمیلی که آغاز شد شهید عباس اردستانی به گروه چریکی جنگ های نامنظم سردار شهید دکتر چمران پیوست. یک بار که ترکش خمپاره به دستش اصابت کرد و به منزل آمد قرار نداشت و خیلی زود به جبهه برگشت و در پاسخ خانواده که تو نمی توانی بجنگی گفت: با همین دست مجروح می توانم نزد حضرت ابوالفضل العباس(علیه السلام) بروم. او چند روز پس از آن در منطقه سر پل ذهاب در حال پاکسازی میدان مین مجروح و یکی از انگشتان خود را از دست داد و هنگامی که دوستانش از او خواستند به بهداری برود قاطعانه پاسخ داد: وقتی به بهداری می روم که لااقل سرم جدا شده باشد. او چند دقیقه بعد با گلوله توپ دشمن بعثی سر خود را تقدیم اسلام کرد. شهید عباس اردستانی که روز عاشورا متولد شده بود در روز اربعین حسینی در حالی که مانند مولایش حسین ابن علی (علیه السلام) سری در بدن نداشت به کاروان شهادت پیوست. به نقل از مادر شهید
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|||
|
|
۲۱:۰۲, ۶/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
من خیلی به شهدا ارادت دارم.اولین سفر جنوب که به همراه مدرسه رفتم بهترین سفری بود که در عمرم داشتم.
من میخوام از یک جانباز بگم.از کسی که تمام وقتو جونش رو پای این سفرهای راهیان نور گذاشته و در سفر ما به جنوب همراه مابود.یادش به خیر گردان مطهره..!! ![]() ایشون آقای حسنی بودن که 18 ترکش در گلوشون داشتن.گاهی اوقات موقع حرف زدن گلوشون میگرفت و قرمز میشدن و لی با تمام وجود برای ما از اون روزها و حال وهوای دوستاشون میگفتن.از کارهای که بچه میکردن.خلیلی به ایشون ارادت دارم و همیشه براشون دعا میکنم.بالاخره جانبازهاهم شهدای زنده هستند.در آینده انشاءالله خاطراتی رو که برامون گفتن میارم اینجا...! فقط یک سخن خیلی جالب از شهید چیت سازیان هست که خیلی من رو منقلب میکنه:
|
|||
|
|
۱۵:۵۹, ۷/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
پیش از نوشتن مطالبم پوزش میخوام اگر نام افراد رو نمینویسم.چون اصلا به خاطر ندارم نامشون رو.ولی در درست بودنشون شک نکنید چون این خاطرات توسط آقای حسنی گفته شدن.
مادر شهیدی بودن که جسد فرزندشون هنوز برنگشته بود.در منطقه طلاییه شهید شده بود. اون مادر با اصرار زیاد به بچه های تفحص میخواد تا فرزندش رو پیدا کنند. شهید خودش را نشان نمیداد ولی این مادر دست بردار نبود.در نهایت شهید رو بعد از جستجوهای طولانی پیداش میکنن. برمیگردونن به شهر.یک شب مادر خواب پسرشون رو میبینن و میگن پسرم،راضی شدی.خوشحالی؟ اون شهید در جواب میگن:مادر جان اونجا که بودم شبها حضرت زهرا میومدن و به ما سر میزدن اما حالا در اینجا.... ![]() در منطقه عملیاتی شلمچه یک رزمنده بود که خیلی آرزو داشت دختر دار شود و میگفت:خدا اول به من فاطمه میده و بعد شهید میشم. همین طور هم شد.روزی که بهش خبر دادند خدا بهت دختر داده همون روز شهید شد! ![]() شهدا در عین اینکه خیلی انسانهای با خدا و معنوی بودند،شوخ طبع هم بوده اند.چند نمونه از شوخ طبعی های جبهه برای اینکه بیشتر با عمق فروتنیشان آشنا شویم. اهل جنگ نبودن در شوخیها:ما میرویم به تهران امام تنها نماند پرخوری و خوش خوراکی:من از سرخ کردنی ها فشنگ،و از پختنیها آجر ،و از حاضریها فقط گل سرشور ر ادوست ندارم. پنهان کردن سوابق جبهه:مثلا میپرسند کدام عملیات بودی؟جواب:بیت المبین و فتح المقدس گزافه گویی برای جلوگیری از تعریف وتحسین دیگران:برادر اگر نیمه شب صدای ناله شنیدید ما هستیم. مدح شبیه نکوهش:توروخدا تو نماز قضاهات مارم دعا کن! القاءشبه با ایجاد سکته در کلام:الهی قلم پات بشکند....................گردن صدام رو هم وزن گویی:برای سلامتی خودتون اجمالا بر پا کلوا وشربوا.......و لا خودخفه(به جای ولا تسرفوا) منبع:کتاب فرهنگ جبهه-شوخ طبعی ها-سید مهدی فهیمی ![]() آقای حسنی میگفتن یک عالمه شهید هنوز در کانال کمیل (در فکه)هستن که هنوز اونجا موندن و نمیشه برشون گردوند. چون کانال هنوز پاکسازی نشده. ![]() جالبه بدونید اکثر شهدای فکه لب تشنه شهید شدند.. راه رفتن و نفس کشیدن در هوای داغ فکه خیلی سخته چه برسه به اینکه در جنگ هم باشی...والبته لب تشنه!
|
|||
|
|
۱۲:۵۶, ۲۳/بهمن/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/بهمن/۸۹ ۱۳:۰۱ توسط فریبا.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
یادش بخیر طلاییه...
شهدا می بینن شهدا میشنون شهدا حاجت میدن یه بار تو سخنرانی حاج احمد پناهیان برادر آقای علیرضا پناهیان صحبتی کردن در مورد حاجت دادن شهدا که خاطره این بود آقای پناهیان رفته بودن دانشگاه یزد و بین جوونهایی که مشغول تدارک مراسم بودن یه آقای مسنی هم بهشون کمک میکرده عین خود جوونا آقای پناهیان میگن چرا میذارید این پیرمرد کار کنه (فکر میکرده خدمه دانشگاست) میگن خودش نمیشینه ما بهش میگیم بعد متوجه میشه که رئیس دانشگاست براش سوال میشه چرا؟؟؟؟؟ میره با رئیس دانشگاه که صحبت میکنه می فهمه همرزم شهید همته و هنوز اون صفا تو وجودش هست که مثل باقی رئیس دانشگاها ... ازش میپرسه هنوز با شهید همت ارتباط داری جواب میده بله اون هم نه توخواب ! انگار یکبار که کارش طول کشیده بوده و تو دانشگاه مونده بود تو حس و حال شهدا شهید همت رو میبینه شهید همت بهشون میگه به مردم بگیدما رو فراموش نکنن از ما حاجت بخوان تا ما حاجتشون رو بدیم ! البته یکی از دانشجوهای خانم هم که این موضوع رو شنیده بوده از 5شهید گمنام دانشگاه یزد شفای مادرش رو میخواد و میگیره راستی یه نکته جالب که آقای پناهیان بهش اشاره کردن این بود : شهدا به لحاظ معرفتی سطحشون اون دنیا مثل ما میتونه بالا میره اشاره به این نکته که شهدا زنده هستن!!خیلی عجیبه نه ؟؟!! در مورد شهید پلارک این ماجرا هم هست که ایشون در حالتی که توالت های منطقه ای که توش بودن رو پاک میکردن شهید شدن و از موقعی که رفتن اونجا جنازه اش رو بیرون آوردن جنازه بوی گلاب میداده تا الان که مزارش بوی گلاب میده شهادت نتیجه اعمال ماست نه هدف |
|||
|
|
۱۸:۵۴, ۲۳/بهمن/۸۹
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
یک نکته رو عرض کنم
یکی از بزرگان می فرمودند که فقط لازم نیست که در میدان جنگ بر علیه باطل از دنیا برویم تا به مقام شهادت برسیم ایشون می فرمودند که اگر در زندگی خالصا ًبا تقوا باشیم و با خدا ، مردن ما هم شهادت خواهد بود ( جهاد اکبر و جهاد اصغر ) |
|||
|
|
۱۲:۲۲, ۸/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
توی این پست توضیحات خوبی در مورد اخلاص داده شده:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-43...ml#pid2426 |
|||
|
|
۲۰:۵۵, ۱۳/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
مدتي را در بيمارستان بود تا اينکه روزي مادر براي ملاقاتش آمد از او خواست که اگر دوباره آمد، حتما تسبيح قرمز حاج حسين را برايش بياورد.
چشم چپش آسيب شديدي ديد. به طوري که دکترها معتقدند بودند که بينايي چشم از دست خواهد رفت. چون چشمش قابل عمل کردن نبود. اوضاع بينايياش روز به روز بدتر ميشد. مدتي را در بيمارستان بود تا اينکه روزي مادر براي ملاقاتش آمد از او خواست که اگر دوباره آمد، حتما تسبيح قرمز حاج حسين را برايش بياورد. مادر دفعه بعد که به ديدنش آمد، تسبيح را آورد. شب به هنگام خواب تسبيح حاج حسين را بر روي چشمش گذاشت و از او شفاي چشمش را خواست. کاملا به خواب نرفته بود که ديد دو پسربچه به اتاقش آمدند و دو طرف تختش را گرفتند و او را به اتاق عمل بردند و زماني که وارد اتاق عمل شد ديد که بيشتر شبيه تکيههاي عزاداري است تا اتاق عمل. زماني که به هوش آمد، حسين را بالاي سرش ديد که با لبخندي شيرين و کلامي آرام صدايش ميکرد. حسين به او گفت: ديگر ناراحت نباش. غصه نخور، حالت خوب شده... با صداي دکتر، دکتر ِ پرستار کاملا از خواب بيدار شد. دکتر کنار تختش آمد و گفت: ما گمان کرديم که چشمتان خونريزي کرده است، چرا اين تسبيح قرمزرنگ را روي چشمتان گذاشتهايد؟ جريان را براي دکتر گفت. دکتر گفت: خانم اسکندرلو! حتما در خواب شما حکمتي بوده است. لطفا براي معاينه پزشکي آماده شويد تا ببينيم برادرتان چه کار کرده است. پس از معاينه دکتر گفت: خدا را شکر کنيد، او بينايي صد درصدي شما را بازگردانده است، حالت جراحت چشمتان عوض شده و هيچ احتياجي به عمل کردن و يا تخليه ندارد! شهـید حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علیاصغر(علیهالسلام) لشکر ۱۰ سیدالشهداست، که در منطقه فکه ذر سال ۱۳۶۵ به فیض شهادت نائل شد. *منبع: سایت یالثارات |
|||
|
|
۱۶:۳۰, ۹/فروردین/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۹/فروردین/۹۰ ۱۶:۳۱ توسط bamzi64.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
شهید گمنامي كه نشانی مزارش را داد!
سرويس دفاع مقدس تابناك ـ شهید حمید (حسین) عرب نژاد، فرزند اکبر، متولد سال 1345 در شهر خانوک از توابع استان کرمان، با آغاز جنگ تحمیلی و فرمان بسیج از سوی امام خمینی(رحمة الله علیه) مدرسه را رها کرد و راهی دانشگاه عشق (جبهه) شد. در عملیات بیت المقدس، یک شب مانده به آزادی خرمشهر به آسمان حضرت دوست نقب زد. شهید «حمید عرب نژاد» در این عملیات مفقودالاثر و پس از 24 سال به عنوان «شهيد گمنام» بر دوش مردم روزه دار تهران تشییع و در مسجد فائق دفن شد. به گزارش خبرنگار «تابناك»، آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (35 کیلومتری کرمان) میگوید: شبی داشتم از تلویزیون مراسم تشییع شهدا را نگاه میکردم. دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد. با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم و با همان حال خوابیدم. در عالم خواب، همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت: با شما کار دارند. وقتی رفتم، به من گفتند: شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی. زیر لب شروع کردم به خواندن اشعاری پيرامون امام حسین (علیه السلام) و گودال قتلگاه و همزمان شهدا را درون قبر قرار میگذاشتم. سومین شهید را که گذاشتم، یکباره متوجه شدم قبر روشن و به اندازه یک اتاق بزرگ شد. چند لحظه بعد شهید بر تختی نشست. ترس بر من غلبه کرد؛ خواستم از قبر بیرون شوم و یک دفعه به خودم آمدم و گفتم که شهید که ترس ندارد. برگشتم. شهید به من گفت: «همان شعرهایی که زمزمه میکردی بخوان». من میخواندم و او سینه میزد. پس از چند لحظه گفت: «از تو یک خواهش دارم. من حسین اکبر هستم، بچه خانوک. باید بروی به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.» تأکید کرد که حتما بروم و در مقابل به من قول شفاعت داد. از خواب بیدار شدم، گریه میکردم ساعت 5/ 1 بامداد بود. خانمم بیدار شد. برای او خوابم را تعریف کردم. دو روز بعد، از برادر همسرم خواستم که برود و به خانواده شهید خبر بدهید، چند روز گذشت و خبری نشد. خودم با موتور سیکلت رفتم خانوک. نشاني شهيد را از چند نفر پرسیدم. با توجه به گذشت 24 سال کسی یادش نبود. رفتم گلزار شهدا آنجا هم چيزي دستگيرم نشد. تا اينكه از یک نفر پرسیدم. او گفت: «به این نام یک نفر را دفن کردهاند. جنازه اش را همان سالها آوردهاند با ناامیدی برگشتم به طرف کاظم آباد.» همسرم گفت: «باید از یک فرد مسن تر مي پرسيدي». دوباره با همسرم به خانوك رفتيم. از یک نفر داشت از روبه رو میآمد، پرسیدم: «آیا شما شهیدی به نام حسین اکبر میشناسی که مفقود باشد.» گفت: «بله! پسر خواهرم است.» گفتم: «با پدر ایشان کار دارم.» تا اين جمله را گفتم، ماشینی از راه رسید. پدر شهید بود. به اتفاق هم به خانه ایشان رفتیم و من جریان خواب را تعریف کردم. چند عکس شهید آنجا بود. به همسرم در گوشی گفتم: «شهیدی که خواب دیدم بین اینها نیست.» پدر شهید متوجه شد و رفت عکس دیگری را آورد و دیدم همان عکس شهیدی است که من در خواب دیده ام. یکی از همرزمان شهید در ادامه این جریان میگوید: پدر شهید با من تماس گرفت و موضوع خواب را گفت. بنا شد در این باره تحقیق شود. بلافاصله از طریق هیأت مددکاری ایثارگران کرمان، جناب سرهنگ ورزنده، شماره ستاد معراج را پیدا کردم و پس از چند روز توانستم با مسئول امور شهدا صحبت کنم. پرسیدم: «آیا به تازگی تشییع پیکر شهید در تهران داشته اید؟» گفت: «بله! پنج شهید در روز شهادت مولا امیرالمومنین (علیه السلام) تشییع و در خیابان ایران مسجد فائق دفن شدهاند.» مشخصات شهدا را خواستم (مشخصاتی مثل محل شهادت، نام لشکر یا تیپ، سن با توجه به آزمایش پزشکی قانونی) وقتی مشخصات را خواند. سومین شهید مربوط به لشكر ثارالله کرمان بود و سنش 16 ساله و محل شهادت هم درست بود. باز هم با همرزم دیگر شهید سرهنگ شهریاری و برادران عملیات جناب سرهنگ ندافیان نقشه منطقه عملیاتی و محل شهادت را تست کردیم و یقینمان بیشتر شد. بلافاصله با دفتر سردار باقرزاده، مسئول پیگیری کمیسیون امور مفقودین مکاتبه كردم و جریان را به آگاهی ایشان رساندم. با پیگیریهای که شد، ایشان گفتند كه خانواده شهید را برای زیارت به تهران بفرستيد و به همراه خانواده شهید جهت زیارت قبرش به تهران رفتیم. معلوم شد شهید بزرگوار حمید (حسین) عرب نژاد، پس از حدود 24 سال مفقودیت روی دست روزه داران تهران در روز شهادت مولا امیرالمومنین علی(علیه السلام) تشییع و در مسجد فائق به خاک سپرده شده است. پدر شهید میگوید: بچه باهوشی بود، اهل نماز، مسجد و درس بود. در سن 16 سالگی تصمیم گرفت به جبهه برود و میگفت: تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمیتوانم با آرامش به مدرسه و کلاس درس بروم حالا میروم میجنگم و بعد از جنگ درس میخوانم. من تا به حال همیشه احساس میکردم او زنده است و برمیگردد و شاید اسیر شده باشد. شهادتش را باور نمیکردم. از زمانی که قبر شهید را در تهران زیارت کردم و از دلایلی که موضوع مفقودیت ایشان را به شهادتش اثبات کرد و پس از 24 سال انتظار، متوجه شدم که شهید شده و در کجا دفن شده، به آرامش رسیدم؛ گویی گمکرده چندین سالهام را پیدا کردم. خواهر شهید میگوید: در نامهای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته: «اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر میخواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.» منبع:http://www.tabnak.ir/fa/news/127376/%D4%E5ی%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86ی-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF! |
|||
|
|
۸:۵۵, ۱۲/فروردین/۹۰
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
آنان که در نظر خاک را کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟ مردان خدا را سزاوار نیست که سر و سامانی اختیار کنند، و دل به حیات دنیا خوش دارند، مگر نه اینکه کمال ایمان در هجرت و چهاد در راه خداست؟ هجرت بریدن از خانه و شهر و دیار و زن و فرزند و هر آنچه که آدمی را اسیر خود می گرداند است. و جهاد بریدن از خویش است، یعنی آخرین حجابی که بین بنده و محبوب حائل می شود. آنکه هنوز اسیر تعلقات و دلبسته عادات است کجا می تواند بال در فضای عالم قدس بگشاید؟ (شهید آوینی) اینجا میشه خیمه من و تو، هر وقت دلمون گرفت بیایم و نفسی تازه کنیم از پاکی و خلوص شیرمردهایی که رفتند و بین آتش و خون سرودی چون حماسه حسینی سردادند. اینجا جاییه که بگیم که اون عزیزان هم در جبهه و هم در دیارشان مردی و مردانگی رو معنا کردند. بگیم که در یک آن هم در جهاد اصغر و هم در جهاد اکبر پیروز بودند. از علی علیه السلام است که میفرمایند: کسی که در وجود خویش نهال تقوی بکارد، میوه های هدایت را از آن بدست می آورد. و بفهمیم و بدانیم که چطور آنان تقوی پیشه کردند، باشد که ماهم راه را پیدا کنیم. و الگوهایی که کم کم بخاطر غفلت هایمان خاک تنهایی می خورند رو دوباره در ذهنمان بیدار کنیم. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







![[تصویر: 81774_747.jpg]](http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/11/3/81774_747.jpg)
![[تصویر: 81771_626.jpg]](http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/11/3/81771_626.jpg)
![[تصویر: 54080010797250385669.jpg]](http://myup.ir/images/54080010797250385669.jpg)
![[تصویر: Aviny.jpg]](http://hajjmohammad.bravehost.com/myPictures/Aviny.jpg)
![[تصویر: 30.jpg]](http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/rowzaneh/30.jpg)
![[تصویر: 13860631_r241.jpg]](http://www.jomhourieslami.com/1386/13860631/13860631_r241.jpg)
![[تصویر: motevasselian.jpg]](http://amiryazdani.persiangig.com/image/holy_defence_martyr/commanders-war/motevasselian.jpg)
![[تصویر: h_kharrazi.jpg]](http://amiryazdani.persiangig.com/image/holy_defence_martyr/commanders-war/h_kharrazi.jpg)
![[تصویر: boroojerdi.jpg]](http://amiryazdani.persiangig.com/image/holy_defence_martyr/commanders-war/boroojerdi.jpg)
![[تصویر: kharazi.jpg]](http://amiryazdani.persiangig.com/image/holy_defence_martyr/commanders-war/kharazi.jpg)


![[تصویر: rsz_20.jpg]](http://s1.picofile.com/file/6303429574/rsz_20.jpg)
![[تصویر: rsz_62.jpg]](http://s1.picofile.com/file/6303424544/rsz_62.jpg)
![[تصویر: 11032009533.jpg]](http://s1.picofile.com/file/6303463778/11032009533.jpg)




