شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
توصیه آیة الله بهجت برای زیارت امام رضا(علیه السلام)
زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام میروند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام میآیند.
«أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟»
به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟ اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه السلام به شما اجازه داده است. اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه السلام گریه است، اگر اشک آمد امام حسین علیه السلام اذن دخول دادهاند و وارد شوید.
اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.
زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام میروند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام میآیند.
بسیاری از حضرت رضا علیه السلام سؤال کردند و خواستند و جواب شنیدند، در نجف، در کربلا، در مشهد مقدس،- هم همین طور - کسی مادرش را به کول میگرفت و به حرم میبرد. چیزهای عجیبی را میدید.
ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ماشاءالله! به تحقق پیوسته. یکی از معاودین عراقی غدهای داشت و میبایستی مورد عمل جراحی قرار میگرفت. خطرناک بود، از آقا امام رضا خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه علیهاالسلام را در خواب دید که به وی فرمود: «غده خوب میشود. احتیاج به عمل ندارد!» ارتباط خواهر و برادر را ببینید که از برادر خواسته خواهر جوابش را داده است.
همه زیارتنامهها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امین الله مهم است. قلب شما- این زیارات را بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیه السلام بشمرید. حضرت علیه السلام میدانند! مبالغه در دعاها نکنید! زیارت قلبی باشد. امام رضا علیه السلام به کسی فرمودند: «از بعضی گریهها ناراحت هستم!»
یکی از بزرگان میگوید، من به دو چیز امیدوارم اولاً قرآن را با کسالت نخواندهام. بر خلاف بعضی که قرآن را آنچنان میخوانند که گویی شاهنامه میخوانند. قرآن کریم موجودی است شبیه عترت.
ثانیاً در مجلس عزاداری حضرت سیدالشهداء گریه کردهام.
حضرت آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله مبتلا به درد چشم شدند، فرمودند: در روز عاشورا مقداری از گِلِ پیشانی عزاداری امام حسین علیه السلام را بر چشمان خود مالیدم، دیگر در عمرم مبتلا به درد چشم نشدم و از عینک هم استفاده نکردم!
پس از حادثه بمب گذاری در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام حضرت به خواب کسی آمدند، سؤال شد.
«در آن زمان شما کجا بودید؟ فرمودند: کربلا بودم.»
این جمله دو معنی دارد:
معنی اول این که حضرت رضا علیه السلام آن روز به کربلا رفته بودند.
معنی دوم یعنی این حادثه در کربلا هم تکرار شده است. دشمنان به صحن امام حسین علیه السلام ریختند و ضریح را خراب کردند و در آن جا آتش روشن کردند!
کسی وارد حرم حضرت رضا علیه السلام شد، متوجه شد سیدی نورانی در جلوی او مشغول خواندن زیارتنامه میباشد، نزدیک او شد و متوجه شد که ایشان اسامی معصومین - سلام الله علیهم - را یک یک با سلام ذکر میفرمایند. هنگامی که به نام مبارک امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ رسیدند سکوت کردند! آن کس متوجه شد که آن سید بزرگوار خود مولایمان امام زمان- سلام الله علیه و ارواحنا له الفداء- میباشد.
در همین حرم حضرت رضا علیه السلام چه کراماتی مشاهده شده است. کسی در رؤیا دید که به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف شده و متوجه شد که گنبد حرم شکافته شد و حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از آنجا وارد حرم شدند. تختی گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضا علیهالسلام را زیارت کردند.
روز بعد آن کس در بیداری به حرم مشرف گردید. ناگهان متوجه شد حرم کاملاً خلوت میباشد! حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از گنبد وارد حرم شدند و بر تختی نشستند و حضرت رضا علیهالسلام را زیارت کردند. زیارت نامه میخواندند. همین زیارت نامه معمولی را میخواندند! پس از خواندن زیارتنامه از همان بالای گنبد برگشتند. دوباره وضع عادی شد و قیل و قال شروع گردید حال آیا حضرت رضا علیه السلام وفات کرده است؟
حرف آخر این که: عمل کنیم به هر چه میدانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمیدانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم.
منبع: کتاب به سوی محبوب، و کتاب برگی از دفتر آفتاب. آیة الله بهجت
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
برآوردن نياز درمانده از سفر
روزى گروهى از مردم در محضر امام رضا (علیه السلام) اجتماع نموده و از آن حضرت درباره مسائل دينى استفتا مىكردند. ناگاه مردى وارد مجلس شد و گفت: « اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسوُلِ اللَّه ». من از دوستان و شيعيان شما و اجداد طاهرين شما هستم. هماكنون از سفر حج برگشتهام و خرج راه را گم كرده و تهىدست شدهام و براى رسيدن به وطن نياز به مبلغى پول دارم. اگر براى شما ممكن است، پولى را به من عنايت كنيد تا به وطن برسم و در آن جا به همان مقدار از طرف شما صدقه دهم؛ زيرا من در شهر خود ثروتمندم.
حضرت فرمود: بنشين، خدا تو را رحمت كند! سپس رو كرد به مردم و پاسخ مسائل شرعى آنان را داد تا اين كه خانه از مردم خالى شد و همگان پراكنده گشتند، مگر سه چهار نفر. آنگاه امام (علیه السلام) وارد اندرونىِ خانه شد و پس از دقايقى بازگشت، اما به آن اتاق وارد نشد، بلكه از پشت در صدا زد: كجا است آن مرد خراسانى كه نفقه راه خويش را گم كرده بود؟ آن مرد برخاست و عرض كرد: اينجا هستم. امام (علیه السلام) از بالاى در، دويست دينار (اشرفى) را به او داد و فرمود: اين مقدار را بگير و هزينه سفر و بازگشت به وطن كن، و لازم نيست آن را از جانب من صدقه بدهى. اكنون از اين جا بيرون برو تا من تو را نبينم و تو نيز مرا نبينى.
مرد خراسانى اشرفىها را گرفت و از امام تشكر كرد و از آن جا بيرون رفت. سپس امام وارد اتاق شد يكى از اصحاب، كه ناظر اين جريان بود، از امام (علیه السلام) پرسيد: فداى تو گردم، عطاى وافر بخشيدى و بىنيازش كرد، اما چرا روى از او پوشاندى؟ امام (علیه السلام) فرمود: زيرا نخواستم ذلت سؤال را در چهره او مشاهده كنم. جدم، پيامبراكرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: پنهان كننده نيكى، هر عملش معادل هفتاد حج است.
امام رضا(علیه السلام) با اين عمل خويش به شيعيان و مسلمانان آموخت در برابر وضعيت نامطلوب همكيشان و برادران خود احساس مسؤوليت كرده و بدون چشمداشت يا منّتى، نيازهاى او را برآورده نمايند و اين گونه، صفا و صميميت را در جامعه حاكم گردانند.
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الله
.
.
.
ابراهيم بن موسى گويد:
.
راجع بطلبى كه از امام رضا عليه السلام داشتم ، اصرار و پافشارى مى كردم و او مرا وعده مى داد، يك روز كه باستقبال والى مدينه مى رفت ، من همراهش بودم ، نزديك قصر فلان رسيد و در سايه درختان فرود آمد، منهم فرود آمدم و شخص سومى با ما نبود.
.
عرض كردم : قربانت ، عيد نزديك است و بخدا كه من در هم و غير درهمى ندارم ،
حضرت با تازيانه اش بسختى زمين را خراش داد، سپس دست برد و شمش طلائى از آنجا برداشت و فرمود اين را بهره خود ساز و آنچه ديدى پنهان دار.
.
اصول کافی / جلد 2
.
.
.
-------------------------------------------------
دوستان بیایید مطلب بذارید؛ خدا رو شکر مطلب در مورد ایشان ( کرامات ، حدیث ،شرح داستان از زندگانی و ...) خیلی زیاد است.
مطلب بذارید که شرمنده آقایمان،ولی نعمتمان نشویم.
.
.
=============================
------------------------------------------------------
من این تکه شعر را خیلی دوست دارم .
در صفحه ی اول هم گذاشتم اما باز هم میگذارم.
واقعا زیباست...:
.
.
سوال می کند از خود هنوز آهویی ............................ که بین دام و نگاهت کدام صیاد است
دلم که دست خودم نیست این دل غمگین ................... همان دلی ست که جا مانده در گهرشاد است بدون فن غزل بی کنایه میگویم ......................... دلم برای تو تنگ است شعر من ساده ست
. قسمتی از شعر حمیدرضا برقعی
بسم الله
.
.
.
امام رضا (ع ) فرمود:
كسيكه جز به روزى زياد قناعت نكند، جز عمل بسيار بسش نباشد
و هر كه روزى اندك كفايتش كند، عمل اندك هم كافيش باشد.
.
.
اصول کافی/ جلد 3
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
معجزه ای آموزنده
هرثمه بن اعین (خواجه مراد) نقل می كند: صبیح دیلمی یكی از اصحاب خاص مامون گفت : شبی مامون مرا با سی نفر از غلامان مخصوص خود طلبید و به ما گفت : مرا به شما حاجتی است كه اگر آن را برآورید به هر یك از شما یك همیان پر از طلا و ده ملك مستقل می دهم و تا زنده ام شما مقرب ترین افراد نزد من خواهید بود، آیا حاضرید حاجت مرا برآورید؟ همه گفتند: اطاعت امیرمؤ منان مامون بر ما واجب است . آنگاه دستور داد و به هر یك از ما یك شمشیر زهر آلودی دادند و گفت همین ساعت به منزل علی بن موسی الرضا (علیه السلام) می روید و دور او را می گیرید و از دو شمشیر او را قطعه قطعه می نمائید، و خون و مو و گوشت و استخوانش را مخلوط می كنید و این دستور را پنهان كنید و به هیچ كس نگوئید. ما طبق دستور بطور ناگهانی به منزل حضرت رضا (علیه السلام) رفتیم ، آن حضرت را در رختخواب دیدیم ، دورش را گرفتیم ، به او حمله كرده و بدنش را قطعه قطعه نمودیم و خون شمشیرهای خود را با رختخواب آن جناب پاك نمودیم و سپس به منزل مامون بازگشتیم و خبر كشتن امام را به او دادیم و سوگندهای زیاد خوردیم كه مطابق دستور عمل شد. مامون از ما تشكر كرد و به ما اجازه مرخصی داد. چون صبح زود نزد مامون رفتم ، دیدم لباس سیاه در بر نموده و با سروپای برهنه قصد دارد (به عنوان عزاداری رحلت امام) از منزل بیرون آید، من جلو در به همراه او شدم ، وقتی كه نزدیك حجره امام رضا رسیدیم ، صدای آن حضرت به گوش ما رسید، مامون لرزان شد و به من گفت : زود وارد حجره بشو و خبری برایم بیاور وارد حجره شدم دیدم آن حضرت در كمال سلامتی ، مشغول عبادت است ، به من رو كرد و فرمود: ای صبیح ! یریدون ان یطفوا نور الله بافواههم و یابی الله الا ان یتم نوره و لوكره الكافرون . آنها می خواهند نور خدا را بادهان خود خاموش كنند ولی خدا جز این نمی خواهد كه نورش را كامل كند هر چند كافران نپسندند. سپس فرمود: سوگند به خدا نیرنگ آنها (دشمنان) به ما ضرر نمی رساند تا وقتی كه اجل فرا رسد. صبیح گوید: برگشتم و سلامتی امام را به مامون اطلاع دادم مامون با كمال شرمندگی به خانه اش بازگشت . هرثمه گوید: خداوند را بسیار شكر كردم و بحضور امام رسیدم فرمود: این مطلب را به هیچ كس نگو مگر به كسی كه قلبش سرشار از ایمان و ولایت ما است . از گفتار حضرت رضا (علیه السلام) است : مثل استغفار (توبه) مثل برگهای درختی است كه وقتی آن درخت را تكان می دهند، برگهایش می ریزد (یعنی توبه این چنین گناهان را می ریزد)، و كسی كه استغفار از گناه می كند و در عین حال آن را انجام می دهد مانند كسی است كه خداوند را به مسخره گرفته است.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
ميهمان دوستى امام(علیه السلام)
راوى: يكى از نزديكان امام رضا(علیه السلام)
مرد گفت: «سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد». امام رضا (علیه السلام) فرمودند: «خوش آمدى!»
ـ « ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بىپناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زدند و فرمودند: «با ما تعارف نكن! ما خانوادهاى ميهمان دوست هستيم».
در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعلهاش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت: «شرمندهام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمىانداختم».
امام در حالى كه با تكه پارچهاى، روغن را از دستش پاك مىكرد، فرمودند: ما خانوادهاى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».
منبع سایت راسخون
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
شما امام من هستيد
يكى از دوستان ابن ابى كثير از وی نقل میکند:
بعد از شهادت امام موسى كاظم (علیه السلام)، همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.
يك روز، كنار كعبه، على بن موسى الرضا(علیه السلام) را ديدم. با خود گفتم: «آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا (علیه السلام) اشارهاى كردند و گفتند: «به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».
خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبودهام و با صداى بلند چيزى گفتهام. اما خوب كه فكر كردم، يادم آمد كه حتى لبهايم هم تكان نخوردهاند. با شرمندگى به امام رضا (علیه السلام) نگاه كردم وگفتم: «آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد» .
حرف «ابن ابىكثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
به سوى شهر غربت
راوى: سجستانى
روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام، همه و همه، نشانههاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) وداع كند، چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.
طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود، به ايشان تبريك گفتم، اما با ديدن اشك امام، دلم گرفت. سكوت تلخى روى لبهايم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».
فِداکَ یا امامَ الغَریب یا مولا علیّ بن موسَی الرِّضا
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
رهاتر از آهو
دوباره آن را در جلوي خود ميديد. دقيقاً بعد از آن ماجرا اينطور شده بود و هر جا كه ميرفت آن بچه آهو را جلوي خود ميديد. با همان چشماني كه اشك، خيسشان كرده بود و حالا داشت همينها را به ابن يعقوب سراج ميگفت: به او گفت كه آن بچه آهو رهايش نميكند. هر جا ميرود، توي بازار... توي خانه... توي كوچه... آن آهو را ميبيند و وقتي به او نزديك ميشود ديگر هيچ چيز نيست... هيچ چيز.
از ابن يعقوب پرسيد: تو چطور؟ تو هم هنوز به آن بچه آهو فكر ميكني؟
ابن يعقوب گفت: گاهي ميشود كه من هم ساعتها به آن روز فكر ميكنم و سپس گفت: عبدا... به هر حال آن اتفاق، اعتقاد ما را تغيير داد. ميخواهم بگويم اتفاقي به آن مهمي را كه نميتوان فراموش كرد.
آن روز فراموش ناشدني بود. همين چند وقت پيش كه هنوز امامت پيشواي هشتم را قبول نداشتند، يكروز به دنبالش راه افتاده بودند. پيشوا به بيابان رفته بود. بعد آنجا به يك دسته آهو رسيده بودند. بچه آهويي جدا از دسته ايستاده بود. آنها ديده بودند كه چطور پيشوا به آهو اشاره كرده بود و بعد در حالي كه هيچ انتظارش نميرفت بچه آهو پيش آمده و نزديك شده بود. اينكه او چطور معني اشاره پيشوا را فهميد، گيجشان كرده بود. عبدا... و ابن يعقوب دورتر ايستاده بودند اما ميتوانستند ببينند كه آهو در ميان دستهاي پيشوا بيتابي ميكند. پيشوا دست بر سر آهو ميكشيد و چيزهايي را زمزمه ميكرد. عبدا... و ابن يعقوب به بچه آهو خيره مانده و فقط چيزهايي را حس ميكردند. بچه آهو در حالي كه اشك ميريخت از پيشوا جدا شده و رفته بود.
پيشوا به سمت آن دو برگشته بود و قبل از اينكه آنها سؤالي بكنند گفته بود: ميدانيد آن بچه آهو چه گفت؟ آنها سري تكان دادهِ بودند.
«وقتي آن آهو را صدا زدم با خوشحالي پيش من آمد. گفت اميدوار بوده از گوشت او خوراكي تهيه كرده و بخورم. اما وقتي به او گفتم برود ناراحت شد و اشك ريخت. دليل گريهاش همين بود.»
عبدا... قبل از اين توضيح چيزهايي را كم و بيش دريافته بود. آن موقع احساس ميكرد وجودش به طرز غريبي آرام گرفته و رها شده است، آنهم بيآنكه سعي كرده باشد. به چشمان ابن يعقوب خيره مانده بود. ديگر از بياعتقادي كه تا ساعتي قبل گريبانگيرشان بود خبري نبود، چون كه حقيقت غافلگيرشان كرده بود.
و هنوز عبدا... هر جا ميرفت، اينجا و آنجا، توي خلوت و بين جمعيت، آن بچه آهو را جلوي چشم خود ميديد. آن هم بچه آهويي كه حلقه اشك در چشمانش ميلرزد.
جلد دوازدهم بحارالانوار تأليف مرحوم محمدباقر مجلسي ـ ترجمه موسي خسروي
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
بسم الرب الحسین
السلام علیک یا مولای یا ابا محمد الحسن بن علی
سلام علیکم
خبر از شهادت خویش به اباصلت
اباصلت هروی می گوید: من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.» من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاکها را بویید و فرمود:« میخواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگهای خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو میآموزم بخوان. همهی آبها فرو می روند. همهی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.»
حضرت امام رضا علیه السلام ولایتعهدی را قبول نمیکرد و مکرر میفرمود: این عهد و بیعت ناتمام خواهد ماند.
روزی مأمون به او گفت: خوب است شما به عراق بروید و من جانشین شما در خراسان باشم.
امام لبخندی زد و فرمود: نه، به جان خودم قسم من در همین جا اقامتی کوتاه دارم و پیش از اینکه از اینجا بیرون نمیروم مگر اینکه مرگ مرا در مییابد. یا در عهدنامهای که امام به خط خود نوشت، مرقوم داشت که علم جامعه و جفر دلالت دارد بر اینکه این امر به سرانجام نخواهد رسید.
یا گاهی که مأمون مینشست و از امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام سخن میگفت، امام به اصحاب خاص خود میفرمود: از این سخنها گول نخورید. به خدا قسم خود مأمون میکشد ولی من باید صبر کنم تا هنگام فرمان الهی برسد.
حضرت صادق علیه السلام فرمود: از پسر من، موسی، پسری به دنیا خواهد آمد که نامش نام علی علیه السلام است. او در سرزمین طوس در خراسان با زهر شهید میشود و در غربت دفن میگردد. هر کس حق او را بشناسد و زیارتش کند، خداوند به او پاداش کسانی را که قبل از فتح مکه انفاق کردهاند و جهاد نمودهاند عطا میفرماید.
الّلهم صلّ عَلی عَلیّ بن موسَی الرِّضا المُرتَضی
موفق باشید و خدایی.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13