بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک
دیدم تو سال جدید برخی عزیزان توفثق سفرهای زیارتی نصیبشان شد. با خود گفتم چه خوب است تا عزیزان خاطرات زیبایشان را برای یکدیگر نقل کنند ،چه مربوط به امسال و چه سالهای قبل .
قطعا این خاطرات هم برای آنانی که به این مکانهای زیارتی سفر کرده اند تجدید خاطره خواهد شد و هم برای آنانی که هنوز توفیق نصیبشان نشده اشتیاق مضاعف در پی خواهد داشت.
این خاطرات از سفر حج و عتبات و سوریه تا زیارت مشهد و قم و جمکران و ری و ... را شامل میشود.
انشاالله دوستان در بیان خاطراتشان این تاپیک را پر محتوا نمایند.
ارسالات میتوانند هم رنگ و بوی معنوی داشته باشند و هم رنگ و بوی طنز ، یعنی یه اتفاق خیلی با مزه و قشنگ .
منتظر ارسالاتتان هستم.
ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
سال نو، سال مهدی طلبان ، مبارک
1.
اسفند 1388
بهمراه کلیه افراد خانواده عازم عراق برای زیارت عتبات شدیم
میگن زیارت حسین اگه توش سختی نداشته باشه به آدم نمیچسبه
دفعه اول که به فرودگاه رفتیم به علت خرابی هوا پرواز کنسل شد
تقریبا ده دوازده ساعتی همه سرگردون بودند
تو هواپیما وقتی خبر کنسل شدن پرواز را دادند اکثریت به طرز عجیبی گریه میکردند
انگاری که بلای بزرگی بهشون رسیده
واقا هم رسیده بود
دلهای آسمونی یکباره زمینی شده بودند
بعضی به زور از هواپیما پیاده شدند
رؤسای کاروانها برای آنکه زائرین را آرام کنند قول می دادند که به محض خوب شدن هوا پرواز انجام گیرد ، اما خود هم مطمئن نبودند
سه روزی گذشت تا دوباره تماس گرفته شد و همگی دوباره آماده سفر آسمانی شدند
و این بار پرواز انجام گرفت
پرواز عشق...
2.
از کاظمین به سمت کرببلا حرکت کردیم
هنوز از شهر خارج نشده بودیم که اتوبوس خراب شد
تسمه پروانش پاره شده بود و یدکی هم نداشت
بهر حال تا اتوبوس جایگزین برسد یه دو ساعتی کنار خیابون منتظر بودیم
تا حالا همچین مسافرتی نرفته بودم
مسافرتی که دل مشتاقان را مشتاق تر میکرد
انگاری همه چی دست بدست هم داده بودند تا حسین را نبینیم
ولی مگه میشد این دلهای کرببلایی را دیگر نگه داشت
حاضر بودند حتی با پای پیاده بروند ولی بروند
عشق حسین چه ها که نمیکند با دل مرده ما
3.
هوای گرم و زائرینی که واقعا تو این کِش و قوسهای رسیدن به کرببلا خسته بودند و در چرت ظهرگاهان بسر میبردند
عاشورام رو خوندم و سرم رو بلند کردم و داشتم ذکر حسینی میگفتم که از دور چشمانم به گنبد طلای حسین افتاد
آروم به مادرم گفتم :
مادر به آقا سلام بدین ، بالاخره رسیدیم
مادرم ناگهان فریاد زد:
یا ابوالفضل ، یا ابوالفضل ، یا ابوالفضل ..
زائرینی که تو چرت بودند هاج و واج دور و برشون رو نگاه میکردن
گیج بودن که چه خبر شده
چند نفر بلند ندا دادند:
السلام علیک یا اباعبدالله
4.
از محل پیاده شدن از اتوبوس تا هتل را باید پیاده میرفتیم
تو حال خودم بودم که از توی یک خیابون نچندان پهن چشمم به گنبد و بارگاه حسینی افتاد
بی اختیار هر چی تو دستم بود رو ول کردم و به حال سجده روی خاک افتادم
نمیدونم چقدر طول کشید ولی وقتی سرم رو برداشتم دیدم بیشتریها ایستادند و زار زار گریه میکنند
این همه سختی بالاخره ثمر داد و دیدن روی یار مرهمی بر سختی های راه بود
ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
آقا سید عزیز. ممنون بخاطر ایجاد تاپیک باارزشت.
هواییم کردی.
امسال تابستون دعوت شدیم کربلا.
سختی ها رو به جون خریدیم.
تو هوای گرم ماه رمضون از این طرف به اون طرف. دنبال کار نظام وظیفه و ازاین حرف ها.
تا یه غُر میزدم و میگفتم خسته شدم، رفیقم میگفت: عزیزم؛ فکر کن داری کجا میری. پس باید این سختی ها رو تحمل کنی. اینها که چیزی نیست.
*
*
*
انتظار به پایان رسید و وارد نجف شدیم. این طرف و اون طرف دنبال گنبد میگشتیم. نمیدونستیم که هتلمون کلی با حرم فاصله داره.
غسل زیارت رو انجام دادیم و بعد از نماز مغرب و عشاء رفتیم حرم. حرم مولا.
وای چه حس وصف نشدنی... امیرالمؤمنین بود و حرمش هم مثل خودش ابهّتی داشت. ایوان نجف چقدر زیبا بود.
چه جلالی چه شکوهی چه عظمتی.
همه از هم جدا شدیم. رفتیم درد دل با آقا... تشکّر... در خواست... گریه و زاری و تضرّع... تشکّر... در خواست...
خدایا شکرت. مولا جان شکرت.
*
*
*
وارد بهشت شدیم.
کربلا... کربلا... کربلا... بین الحرمین... خیابون بهشتی...
وسایل رو گذاشتیم تو هتل. هر کس تو خودش بود. حس عجیبی بود.
(امروز رفتم دیدار یه عالمی. میگفت هر کسی تو کربلا بالأخره یه جایی یکدفعه گریش میگیره. نه اینکه خودش بخواد بره تو حس. اصلا ناخودآگاه گریش میگیره و به سبب اصلی متصل میشه.)
من هم خدا رو شکر اذن دخولم رو از مولام حسین (علیه السلام) گرفتم و با حالت گریه ای ناتمام وارد حرمش شدم...
گریه تمومی نداشت. میخواست تموم بشه ناگهان چشمم به ضریح آقا افتاد و دوباره... چشمم به قتلگاه افتاد و دوباره...
خدایا. عجب بهشتی بود.
خدا رو شکر آقام ابالفضل (علیه السلام) و آقام حسین (علیه السلام) خیلی نسبت به من حقیر سر تا پا تقصیر لطف داشتند.
آقا ابالفضل که خیلی شرمندشونم به من اجازه دادند تا دو شب برای زائرینش تو حرم قرآن بخونم. فرش های حرمش رو جمع کنم.
شب آخر بود...
مولام حسین هم زیر پا نگاه کردند و منو به خادمی خودشون پذیرفتند و اجازه دادند تا لباس کارگریشونو بپوشم و تو باز سازی حرمشون سهیم باشم. انگار تموم دنیا رو بهم دادن وقتی گفتن لباست در بیار و این لباس ها رو بپوش. منو کار گاری امام حسین؟؟؟
کارم که تموم شد، رفتم حرم آقا ابالفضل. نمی تونستم از ضریحش جدا شم. نمیخواستم جدا شم... قلبم رو چسبونده بودم به ضریحش... ولی... ... ... جدام کردن... ... ...
زیارت وداع خودنم. بهم گفتن: برای چی میخونی؟ مگه نمیخوای دوباره برگردی؟ گفتم عزیز من تو همین زیارت نوشته که : « اَللّهُمَّ لاتَجْعَلْهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنْ زِیارَتِی قَبْرَ ابْنِ أخِی رَسُولِک صَلَّی اللّه عَلیهِ وَآلِهِ...»
واقعا شرمندشونم. من نالایق رو پذیرفتن. قربون کرمشون.
اصلا اگه بخوام از کربلا بگم، حالا حالا ها باید بنویسم...
*
*
*
به طرف سامرا حرکت کردیم. نامسلمون ها چی به سر حرم آوردن. چطور حرم یک نور رو اینجور تخریب کردن. مظلومیت حس میشد... چه مظلومیتی داشتند پدر و مادر امام زمانمون... گریه امون نمیداد... مداحمون روضه بسیار زیبایی تو سرداب امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خوند و قلب ما رو به قلب حضرت متصل کرد... خدا خیرش بده.
*
*
*
و یک شب هم تو کاظمین موندیم. حرم دو امام رئوف... باب الحوائج... پدر و فرزند امام هشتم...
دو امام با دو گنبد و یک ضریح. بسیار زیبا بود. بسیار زیبا.
هر چه خواستیم دریغ نکردیم و با باب الحوائج در میون گذاشتیم...
*
*
*
برگشتیم... ولی حسرت در دل ماند...
جاده هراز... مداح شروع به خواندن کرد... یاد ایّامی که در بهشت زمین به سر می بردیم و خواب بودیم... تمام بچه ها با چشم هایی خیس و بارانی آرزویی در دل داشتند که شاید روزی بر آورده شود و شاید هم تا ابد در دل بماند...
اللّهمّ ارزقنا شفاعة الحسین و ارزقنا زیارة الحسین و ارزقنا شهادة فی سبیلک
الهی آمین
سلام همسنگرای خوبم ان شاءالله که سال جدید براتون همراه باشه با برکات مادی و معنوی توامان .
یک تشکر ویژه برای آقا سید بخاطر این تاپیک ارزشمند . خدا حفظتون کنه .
سال 91 رو روبروی ایوان طلای مولا علی علیه السلام تحویل گرفتیم . نمیتونم حسم رو وصف کنم دعای یا مقلب القلوب و .... ایوان طلای نجف و کلی زائر دلسوخته که هر کی داشت به زبان خودش با مولا درد و دل میکرد. خدا قسمتتون کنه ...
خلاصه سال تحویل شد و رفتیم عید دیدنی خونه مولا تو راه برگشت هم جاتون خالی عروسی دعوت شدیم و کلی خوش گذشت . روبه روی ایوان نجف یه دختر و پسر خوشبخت به عقد و ازدواج همدیگه در اومدن و در محضر مولا زندگی مشترکشونو شروع کردن . خدا قسمت جوونای تالار کنه ان شاءالله بعد هم با کلی دعای خیر دست تو دست رفتن زیارت مولا . اینم خاطره این سفر من بود که برام خیلی شیرین بود .
یا علی مدد
(۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۶)neda نوشته است: [ -> ] بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه فرمودند: من به تو استغفاری می آموزم که آن را هر شب قبل از خواب قرائت کنی، خداوند روزی تو را زیاد خواهد کرد. حضرت نسخه ای از آن استغفار را نوشتند و به آن مرد دادند و فرمودند:
هر گاه به بستر رفتی و خواستی بخوابی،این استغفار را بخوان و گریه کن و اگر اشکت نیامد حالت گریه به خود بگیر....
ای برادر عرب سوگند به آن خدایی که محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را به رسالت برانگیخته است هربنده ای که این استغفار را قرائت کند و با این کلمات خدای را بخواند خداوند گناهان او را ببخشد، حوائج او را برآورده سازد و از برکت تلاوت این استغفار مال و فرزند به او دهد.
[b]دوستان، شاید نتوان هر شب این کار را کرد اما هر هفته چطور؟ یا هر ماه؟
[/b]
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ندا خانم . خیلی ممنون خاطره قشنگی بود و مثل همیشه عالی نوشتید و ما را هم هوایی کردید.
نگفتید استغفاری که مولا علی (علیه السلام) به آن مرد آموخت چگونه بود؟
یا زهرا(سلام الله علیها)
(۱۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۴۶)neda نوشته است: [ -> ] ما ماندیم و بچه های یکی از اتوبوسهای دیگه.... منتظر نشسته ایم... و این چه انتظار سختی است... هرچه در مرز عراق بیشتر بمانیم از حضورمان در نجف اشرف کم می شود.... خدایا کم کم داره طولانی میشه... چیکار کنیم... چه انتظار سختی... همیشه همه ی انتظارها سخت هستند ... هرچه مقصد انتظار بزرگتر، این انتظار سخت تر.... اما نمیدانم چرا انتظار امام زمانمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آنقدر برایم سخت نشده است که انتظارش برایم سخت شده باشد...
استغفار هفتاد بندی مولا
دوستان، شاید نتوان هر شب این کار را کرد اما هر هفته چطور؟ یا هر ماه؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکِ یا بنت رسول الله یا
فاطمة الزهرا
میگن زیارت
حسین اگه توش سختی نداشته باشه به آدم نمیچسبه
(نوشته شده در خاطره آقا سَیّد)
اصلا زیارت
حسین بدون سختی قشنگ نیست ، رنگ و بوی خدایی نداره ، آدمو یاد سختی های سفر حسین در سال 61 هجری نمیندانزه .
استغفار هفتاد بندی مولا
یه زمانی بنا داشتم که ختم را به دوستان توصیه کنم ، اما به دلایلی منصرف شدم .
یک دلیلش آن بود که خود موفق نشدم پس از چند بار اجرایی کردن آن حتی چهل شب متمادی آن را بخوانم .
یادم هست در اولین بار که این استغفارها را میگفتم آنچنان گریه میکردم که تا آن زمان اینچنین نشده بودم.
انگاری مولا برای این بنده سراپا تقصیر این استغفارها را توصیه نموده بودند.
اما اثرات همین چند روز هم فوق العاده بود.
امید که یاران خداییم بتوانند از این استغفارها بهره معنوی گیرند.
ربّنا ! حوّل حالنا الی احسن الحال
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و
خدایی .
به نام خدا
منم پارسال بعد كلي انتظار تو ايام فاطميه دوم رفتم حج عمره . پروازمو به جده بود چون انگار فرودگاه مدينه در دست تعميير بود . قرار شد ساعت 2 نيمه شب باشيم فرودگاه ، اما به دليل يه سري مشكلات تو فرودگاه ساعت ده صبح پرواز كرديم..
خسته و كوفته حالا بكوب از جده پنج ساعت رو برو مدينه .. خلاصه ساعت يازده شب رسيديم مدينه..
گفتند تو هتل استراحت كنيد . از طرف بعثه مقام معظم رهبري واسمون كلاس مدينه شناسي گذاشته بودند.. اما ما نرفتيم گفتيم ميخوايم بريم به پيامبر سلام بديم..
خدايا .. خدايا .. خدايا.. تو مسجدالنبي انگار نه انگار كه شب بود .. همه جا روشن روشن بود .. نمي دونم وقتي چشام به گنبد سبز رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) افتاد .. فقط گفتم : اااا... هموني كه تو تلويزيون نشون مي ده .... فقط همين .. بعدها مامانم گفت : معرفتم كم بوده واسه زيارت رسول خدا..
اما وقتي رومو برگردوندم ، خداييش اصلا نمي دونستم پنجره هاي بقيع كدوم سمت مسجد النبي قرار داره..ولي وقتي به پيامبر سلام دادم همون جا تو حياط روبروي باب جبرئيل نماز خوندم سلام دادم . يه نگاه انداختم به اطرافم.. چشمم افتاد به پنجره هاي سياه و تاريك بقيع... شكل پنجره هاشو قبلا تو تلويزيون و عكس ها ديده بودم ... يا زهرا .. اشك امونم نداد.. اطزافيان با تعجب نگام مي كردند... گفتم : خدايا غربت تا اين حد..
گفتم : سلام امام حسن (علیه السلام) سلام امام صادق (علیه السلام) سلام... گفتم تو شهر خودتون غريبيد هنوز بعد اين همه سال .. گفتم : غصه نخوريد چيزي نمونده ، آقا مياد شما ديگه غريب نيستيد اونوقت .. گفتم : تو اين شب روشن مسجدالنبي شما اينقدر چرا خاموشيد .. شما امام مائيد شما بزرگ ماييد .. هنوزم كه يادم مياد اشكام در مياد . تاريكي مطلقه شب هاي بقيع .. حتي نكردند روي درش يه چراغي بذارن.. چي بگم .. گفتم: خدا براتون قضاوت مي كنه و خوب قضاوت مي كنه.. خوب داوري مي كنه.. ما همه صبر ميكنيم .. خيلي وقته كه صبر مي كنيم .. شايد اون زمان من زنده نباشم اما.. آوازه اش به گوشم ميرسه حتي اگه تو جهنم باشم .. ميگن آهاي آقا اومده.. ميگن ديگه بقيع خاموش نيست ... ميگن واسه زهرا (سلام الله علیها) حرم ساختند به چه خوشگلي.. صحنش از صحن امام رضا (علیه السلام) هم بزرگ تره..