تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: خاطرات زیارتی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
سلام بر حسین .جای شما خالی من در کل سفرم جایی که در آن آینده رو میدیدم مسجد کوفه بود .برای نماز مغرب و عشا جا پیدا نمیکردیم التماس خانوم یه خورده جا بدید و کلی خواهش .من رکعت اول نماز رو عقب افتادم وقتی همه رفتن سجده مسجد وفضایش آنقدر با عظمت جلوه کرد که در دل میلرزیدم با خود میگفتم خدایا اینجا همون محرابیه که آقا علی نماز میخوندند ودر این جاست که پسرشون نماز جماعت بر پا خواهد کرد این همان منبر علی (علیه السلام)است که مهدی(علیه السلام) بر آن تکیه خواهد زد و جهانی را حکومت خواهد کرد وبعد از تمام شدن اعمال احساس میکردم روحمو شستشو دادند نشاطی بود که تا بحال احساس نکرده بودم و وقتی مردم با صدای بلند میگفتند الهم عجل لولیک الفرج ............
انشاالله قسمت همه ی شما عزیزان بشه
سلام
یه خاطره ی خنده دار از استراحت یک شبه تو مسجد:
شب بود همه تو مسجد خوابیده بودیم ،هواهم سرد شد و پتو نداشتیم هممون یخ میزدیم .
نصفه شب یهو با صدای جیغ یه نفر از خواب پریدیم تا ما به خودمون بیایم که اینجا کجاست و ما اینجا چیکار میکنیم جیغ ها بیشتر و بلندتر شد،هراسان بودم کل تنم میلرزید چشمامو که باز کردم دیدم یه شبح داره میاد به طرف ما .کم مونده بود منم جیغ بزنم که شکر خدا چراغو روشن کردن.Blush
تا صبح نه تنها من بلکه کل زائرا از شدت ترس داشتن میلرزیدن.
موضوع از این قرار بوده که یه بنده خدائی خواب ترسناک میبینه چشاشو باز میکنه دوستاشو میبینه که پتو سرشون انداختن بالا سر اون دارن باهمدیگه حرف میزنن میترسه و شروع به جیغ زدن میکنه و همچنین دوستاشم از جیغ اون میترسن و اوناهم شروع به جیغ زدن میکنن و یه جمع300 نفره رو میترسونن.
واما شبحی که من دیدم:گویا پتو به سری بدنبال پریز برق میشتافته که......
خیلی خاطره خوبی بود فک کنم اگه تا اخر عمرم الزایمر نگیرم این خاطره تو ذهن بمونهSmileBig GrinWink
یه بار با خودم فکر کردم این داستان هایی که میشنویم امام رضا(علیه السلام)مریضی را شفا دادن پس چرا تا حالا من ندیدم؟چرا وقتی میرم مشهد از این چیزا نمیبینم؟
تایستان 87 بود اولین سفر دانشجوییم بود!5شنبه ظهر رسیدیم مشهد.با دوستام تصمیم گرفتیم که کمی استراحت می کنیم وعصر باهم میریم زیارت!من و یکی از دوستام خوابمون نبرد تصمیم گرفتیم بریم زیارت!نزدیک تولد خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها) بود .خیلی شلوغ بود وارد حرم شدیم زیارت کردیم هنوز خورشید غروب نکرده بود توی صحن انقلاب صف های نماز کم کم داشت بسته میشد من و دوستم رفتیم پشت پنجره فولاد زیر اونجایی که ناقاره میزنند ،در صف دوم نشستیم.در حال لذت بردن از آن حال و هوا بودیم مشغول خواندن دعایی بودیم که ناگهان دیدم پشت پنجره فولاد شلوغ شد و همه دارند می گویند یا امام رضا (علیه السلام)!
با تعجب به هم نگاه کردیم دوستم گفت یعنی چی شده؟گفتم شاید کسی شفا پیدا کرده.بهت زده به اطراف نگاه می کردیم!یک باره قبل از موعد ناقاره را نواختند.خادمی دست یک مرد بسیار لاغر و برهنه ای را گرفته بود و او را می دواند مرد انگار تازه پاهایش به حرکت درآمده باشند آرام می دوید.مردم لباس هایش را به عنوان تبرک از تنش جدا ساخته بودندپشت سرم را نگاه کردم همه ی صحن از جا بلندشده بودند و دست ها و صورت هایشان به سمت آسمان بلند بود و یا رضا و یا الله می گفتند.صحنه ی خاصی بود.همه اشک هایشان جاری بود.ناقاره لحظه ای قطع شد و دوباره ناقاره ی قبل از غروب آفتاب را زدند.از خانمی پرسیدم آن مرد چه مشکلی داشت؟گفت انگار تمام بدنش فلج بوده و حالا شفا یافته!!!!
یا امام رضا(علیه السلام)
سلام
بازم سوتی های طالب Blush
آخرین شبی بود که تو حرم امام رضا ع بودیم ، با برادرا و خواهرامون بطور دسته جمعی اول زیارت عاشورا برپا کردیم
بعدش قرار شد هرکی بره دنبال کار خودش و شب آخری رو حال کنه (دعا و گریه و زاری و....)Angel

منو عبد(یکی از کاربرای خانوم ) باهم یکم چرخیدیم بعدش اومدیم تو صحن الغدیر (اونجایی که گل پخش میکنن) خیر سرمون نشستیم تا دعایی چیزی بخونیم
سر راه که میومدیم من یه مفاتیح بزرگ قرمز رنگ برداشتم که مثلا دعا بخونم ..... Angel
رفتیم به ستون تیکه کردیم دوستم سرشو گذاشت رو شونه هام و خوابید
و باتوجه به اینکه مجاورت مشابهت میاورد (این جمله رو اونجا یاد گرفتم یکم روش فکر کنین!!!!!)
منم خوابم گرفت ، آخرین چیزی که یادمه اینه که کیفمو محکم گرفتم که ندزدنش.....
یه دفعه چشمو باز کردم دیدم که رو فرشا نشستیم و دارن اذان و اقامه رو میدن و من هم پا میشم که نماز بخونم
دیدم عبد میگه : وضو وضو نداریم خوابیدیم وضومون باطل شده....
یواش یواش داشتم مراحل بوت شدن رو طی میکردم
بهرحال رفتم باهزار مصیبت از حوض وضو گرفتم نماز خوندم و..........
بعد نماز هم هنوز کامل کامل حواسمون سر جاش نبود یه نایلونی دستم بودکه توش چادر نمازمو گذاشته بودم
رفتیم و رفتیم و رفتیم
تا بالاخره یهویی عبد در نایلونو باز کرد
باور نمیکنین
اگه گفین توش چی بود؟؟؟؟؟
مفاتیح قرمز رنگ توش بود
یواش یواش اینکه چه اتفاقایی برامون افتاده و چطور رفتیم نشستیم بین نمازگزارا یادمون افتاد
یادمون افتاد که با صدای اذان بطور اتوماتیک پاشدیم و هرچه سریعتر وسایلمونو جمع کردیم ....
و عبد میگفت مفاتیح تو نایلونه جا نمیشده به زور دوتایی توش کردیم و خادما هم باتعجب مارو نگاه میکردن.... Blush
منکه چیزی یادم نمیاد
چطور سردرآوردیم رو فرشا الله اعلم...
.
.
.

اون لحظه خادما راجع ما چه فکر کردن؟؟
اونم الله اعلم....
چیکار کنیم از دست این سوتی ها Blush
یکی دوتا نیستن که.....
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
الهی اَنطِقنی بِالهُدی و وفّقنی بِالتَّوبَة
السلام علیکَ یا مولانا یا بقیة الله فی ارضه(علیه السلام)

اوایل صبح بود ،
از شب قبل مدیر کاروان اعلام کرد که فردا صبح ان شاءالله به مسجد سهله میرویم .
مسجد سهله ..
چه حکایاتی که نشنیده بودم .
حکایت زیبای دیدار آیت الله العظمی مرعشی نجفی (قدس سره) و دیدار یار غایب دوباره به سراغم آمد .
هوای غبار آلود شهر نجف اجازه تنفس درست و حسابی نمیداد .
هر چه میخواستم تا هوایی که بزرگان و مراجع و انسانهای خدایی در آن تنفس نموده اند را استشمام نمایم ، نمیشد و تنها گرد و غباری بود که شدیداً آزار دهنده شده بود .
هرطور بود به مسجد رسیدیم ..

[تصویر: DSC00751.jpg]

مسجد سهله اینجاست ،
نه گنبد آنچنانی و نه مناره های بلند .
در کمال سادگی ، تنها برای دلدادگی .
دلم میخواست هرچه زودتر به آخرین مقام برسم مقام هفتم ، مقام صاحب و مولامان ، و یک دل سیر با مولا راز دل کنم .
چقدر خدا دوست داره بنده اش بعد رکوع و سجود فراوان و اظهار بندگی نزد او ، با ولی و امام و مولایش صحبت نماید .

یا صاحب الزمان ،
چقدر دل آلوده ز گناهم در اینجا مشتاق دیدار شماست .
چقدر چشمان مملو از معصیتم بارانی است برای نورانی شدن .
چه حال خوبی دارد نوکری و دلدادگی برایت .

حیف که نمیشد بیشتر در آنجا باشم .
با دلی طوفان زده و چشمانی باران خورده بسمت اتوبوسها آمدیم .
چقدر سبک شده بودم و چه لذتی را با خود همراه داشتم ..
لذت سر سپردگی به مهدی فاطمه (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

[تصویر: DSC00765.jpg]

سلام علی ربیع الانام
اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
سلام
یک خاطره خنده دار از من (البته جک گفتن بلد نیستم)
رفته بودم مسجدانبی ، اون موقع تازه بالغ شده بودم ، بعد موقع نماز شد ، من مجبور شدم اون اواسط برم تا بیرون ، برگشتنا اومدم برگردم پیش خانواده ، وسط نماز بود ، بنا بر عادت مثل ایران داشتم از بین صفوف بر می گشتم ، بعد دیدم یک عربه ای دستش رو گرفت جلوم نمی گذاشت رد بشم ، فکر کردم می خواد بره رکوع ، می خواد من مزاحم نشم ، سریع از جلوش با دو رفتم که مزاحم رکوعش نشم ، رفتم جای پدرم ، قضیه رو گفتم ، بعد تازه فهمیدم که این اهل تسنن خیلی روی راه رفتن توی نماز جلوشون حساس اند و شدیدا ناراحت می شند (مثل فحش می مونه براشون ظاهرا) ، من هم از روی تفکر خودم انگار به طرف بی احترامی کرده بودم.
بسم الله الرحمن الرحیم

کربلا ،عاشورا،حضرت معصومه(سلام الله علیها)

تازه از کربلا آمده بود احساس می کرد از بهشت بیرون آمده و او را داخل زندانی انداخته اند.انگار وزنه ی سنگینی روی قلبش قرار داشت .حوصله ی هیچ کار نداشت دلش می خواست به حرم حضرت علی بن موسی الرضا برود تا دردو دلی کند.تاسبک شود.امکان سفر به مشهد الرضا را نداشت.یک هفته یا دو هفته ی بعد بود دعوت شد به زیارت حضرت معصومه(سلام الله علیها)!زیارت عاشورا خواند.


[b]گفت:" چنان گریه ام گرفت که تا آن موقع این گونه گریه نکرده بودم احساس می کردم که خانم مرا مانند مادری که دخترش را مهرباننه در آغوش می گیرد،مرا در آغوش گرفته اند.آنقدر گریه کردم و به حضرت گله کردم که من در کربلا معرفت نداشتم و از این بابت از خودم ناراحتم!خانم دلم هوای کربلا دارد!!!!!!!و....گفتم و گفتم تا سبک شدم"
بار دیگر مشرف شد زیارت نامه ی حضرت را خواند هیچ احساسی نداشت با خودش گفت:ای وای بر من!که با آن لطف خانم الان بی هیچ احساس و اشکی این جا ایستاده ام.زیارت عاشورا خواند به گریه افتاد آن حال خوب را به دست آورد


فهمید با زیارت عاشورا آن حال خوب به دست می آید

بار دیگر که مشرف شد گفت یادم باشد حتما زیارت عاشورا بخوانم.اول زیارت نامه ی حضرت را خواند باز حال خوب نداشت یادش آمد عاشورا بخواند.خواند و گریه افتاد فهمید این قراری است بین او و حضرت معصومه(سلام الله علیها)!

انگار از وقتی که از کربلا آمده ،خانم او را با امام حسین (علیه السلام)قبول می کنند انگار اول باید از حسین(علیه السلام) بگوید.اول باید زیارت عاشورا بخواند بعد با خانم درد و دل کند!
این بار ولی اتفاق زیباتری افتاد!گفت من عادت نداشتم وقتی سائلی را می بینم به او کمک کنم.به آنها شک داشتم.این بار در راه قم دو سه تا سائل دیدم کمک بسیار ناچیزی به آنها کردم.نمی دانم چرا؟شاید می خواستم بهره ی خوبی از سفرم ببرم.رفتم زیارت این بار تصمیم گرفتم اول زیارت عاشورا بخوانم بعد زیازت نامه ی حضرت را بخوانم برای همین از خانه و در راه دو سه باری زیارت عاشورا را به نیت خانم خواندم.این دفعه هم دلم گرفته بود آمده بودم برای حل مشکلم.در حرم هم عاشورا خواندم وقتی خواستم زیارت نامه را بخوانم آن حال خوب به من دست داد.این بار هم آغوش خانم را حس کردم انگار دلداریم می دادند.

رو به روی ضریح ایستاده بودم که فردی آمد و گفت: این مال تو! متبرک از ضریح امام حسین(علیه السلام) است .مهر داشت رویش نوشته بود:"متبرک من داخل ضریح امام حسین (علیه السلام)" تعجب کردم گفتم مال منه؟گفت: بله
گرفتم و رو به سمت ضریح خانم ضجه زدم ،گریه ام بند نمی آمد.گفتم :خانمم ممنونم
گفت درست است که تکه کاغذی بیش نبود و ارزش مالی چندانی نداشت ولی احساس می کنم خانم مدال طلایی را به من هدیه کردند
گفت این داستان را بگو تا همه بفهمند که خاندان عصمت و طهارت چه الطافی را نثار بنده های حقیر و گنه کار می کنند.
تا بفهمند که حضرت معصومه چه قدر بزرگ،با عظمت و مهربانند
خدایا شکرت
خیلی وقته سفر زیارتی نرفتم ، البته به جز امامزاده ها.

فکر کنم 8 سال پیش ارین باری بوده که رفتم مشهد ، دیگه لیاقت نداشتم.

تقریبا 3 سال پیشهم سوریه رفتیم که یکی از بهترین سفر های عمرم بود.

2 ماه پیش ولی رفتم قم ، حرم حضرت معصومه . نمیدونم چطوری اون حسیو که داشتم بگم ، نمیدونم ناراحت بودم ، وشحال بودم ، گریه میکردم یا از خوشحالی بغض کزده بودم ، 3 ساعت اونجا بودم ولی انگار 1 دقیقه گذشت. خاطره ای که دارم این بود که قم تا حالا فقط یه بار رفته بودم که 4 سالم بود.

وقتی به مزار آقای بحجت (رحمة الله علیه) رسیدم ، خدا شاهده بی اختیار اینقدر دلم گرفــــــــــــــــــــــــــــــت کهحد نداره ، اینقدر ساده خوابیده بود کنار دیوار ، مردی که از زیر خروار ها خاک هم عالم نوانیش رو به عینه دیدم ، قبرش انگار نور از خودش ساطع میکرد.

دعا کنید واسم جور شه برم مشهد ف 3 ساله میخوام برم ، نمیشه. یه حاجتی دارم انگار تا پا بوس اقا نرم رو به راه نمیشه.
ممنون
(۱۷/تیر/۹۱ ۱۹:۲۶)Agha sayyed نوشته است: [ -> ]
[تصویر: DSC00751.jpg]

مسجد سهله اینجاست ،
نه گنبد آنچنانی و نه مناره های بلند .
در کمال سادگی ، تنها برای دلدادگی .
دلم میخواست هرچه زودتر به آخرین مقام برسم مقام هفتم ، مقام صاحب و مولامان ، و یک دل سیر با مولا راز دل کنم .

[تصویر: DSC00765.jpg]
.

بسم الله الرحمن الرحیم

ما واسه نماز مغرب و عشا آنجا بودیم...
توی تاریکی گنبد خیلی پیدا نبود.... اما پرچم سبزش خیلی خوب پیدا بود... با نوشته های طلایی یا قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه الشریف)... دلم میخواست آنجا متوقف میشدم... اما چاره ای جز رفتن نبود... خواستم آن لحظات را به یاد بسپارم...
خوب نگاه کردم...
چشمهایم فقط پرچم را میدید و یا قائم آل محمد....
خوب نگاه کردم...
بعدش چشمهامو بستم...
محکم بستم...
سعی کردم ضبطش کنم...
بعد از اون
چندباری چشمهامو بستم...

و الان نیز....

یک پرچم سبز

توی آسمان سیاه

و آنچه میدرخشد

یا قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است....

ان شاءلله می آید....
حتما می آید...

[b]اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا علی بن محمد الهادی النقی(علیه السلام)


سالروز میلاد امام هادی (علیه السلام) بر تمام شیعیان مبارک باد

روزهای آخر سفر بود قرار بود از کربلا به سمت امامزاده سید محمد و سامرا حرکت کنیم و تا قبل از 11 همان شب باید به بغداد می رسیدیم

صبح راه افتادیم در راه اتوبوس خراب شد سعی کردند تعمیرش کنند ظاهرا درست شد ولی دوباره

در راه خراب شد این بار دیگر درست نشد اتوبوس دیگری آمد و ما را برد باز اتوبوس خراب شد

خلاصه چند بار اتوبوس خراب شد و جایگزین کردند همه گرسنه و تشنه بودند نهار جایی نبود فقط

توانسته بودیم مسجدی در راه پیدا کنیم و نمازی بخوانیم دیگربعد از ظهر شده بود به ما گفتند دیگر

نمی شود هم به سامرا برویم و هم امام زاده سید محمد.باید یکی را انتخاب کنید کدام را می

خواهید بروید ؟همه گفتند سامرا!!!!!!!

ساعتی از مغرب گذشته بود که به سامرا رسیدیم همه جا سوت و کور بود!غربت خاصی داشت

وارد حرم مطهر که شدیم فقط یکی دو نفر از اهل تسنن در صحن مشغول نماز بودند.همه خسته و

گرسنه بودیم.تجدید وضویی کردیم و همگی نماز جماعت مغرب و عشا را خواندیم.وسپس وارد حرم

مطهر شدیم شب چهارشنبه بود!می گویند شب چهارشنبه مخصوص زیارت امامین عسکریین

هست!

عجب صفایی داشت!!!!!!!!!

هیچ کس نبود امامانمان ضریح نداشتند اطراف ضریح خراب و خاکی بود چند سالی پس از تخریب

حرمین بود ولی هنوز در دست تعمیر بود!!!به جای ضریح فلزی دیوارهایی از چوب دور قبرهای مطهر

ساخته بودند و بر روی این چوب ها پارچه ی سبزی کشیده بودند.

عجب غربتی داشت!!!
سرداب مقدس را هم زیارت کردیم !گفته بودند سریع زیارت کنید و برگردید !
یک باره گفتند شام را مهمان حرمین مطهر هستید!!بفرمایید سالن غذاخوری حرم!رفتیم و برنج و مرغ به ما دادند!
عجب غذایی بود

خدا را شکر که به ما توفیق داد تا امامین عسکریین و سرداب مقدس را زیارت کنیم!

الهی شکر

صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع