۱۰/آبان/۹۱, ۱۹:۱۲
سلام
چند سال پیش بود .پسرم سه سالش بود و مدتی بود که می گفت بریم کربلا .یک بار بردمش امامزاده محلمون تا نزدیک اونجا گفت داریم میریم کربلا ولی وقتی به اونجا رسیدیم گفت بابا اینجا که کربلا نیست.بغضم ترکید و گفتم خدایا به خاطر این بچه معصوم زیارت اقا امام حسین را نصیب ما بگردان.
فردای اون روز داداشم اومد گفت دوستت (که مسول یکی از کاروانها است )زنگ زد و گفت کاروان فردا راه می افته و جا خالی داره اگه پول داری واریز کن و اگر نداری بعد از سفر بده.مات و مبهوت داداشم را نگاه می کردم دیدم گفت منم میام و اون داداشم هم گفت حالا که کاروان خالیه منم میام و مادربزرگ هم میاد.
عصر اون روز بچه ام مریض شد .ناراحتی تنفسی داره و وقتی اینطور میشه باید چند روزی تو بیمارستان بستری بشه .اقام گفت ما ازش نگهداری می کنیم شما برید کربلا. گفتم ما را خدا به واسطه این بچه طلبیده .می برمش .گفت تو راه تلف میشه .گفتم میبرمش این بچه ضامن ما شده تا بریم اونوقت خودش نیاد.
رسیدیم کربلا و عجیب بود که این بچه تا اونجا حتی یک سرفه هم نکرد تا برسه به نفس تنگیو مدتی هم که اونجا بودیم همین طور
.هتلمون روبروی باب القبله حرم امام حسین بود.دوستم داشت اطاق ها را تقسیم می کرد اومد در گوشم گفت یه کار برام می کنی؟ گفتم چی؟ گفت شما زن هاتون را بفرستید توی یک اتاق و مردها هم با مسولین کاروان توی یک اتاق باشید.همه اتاق دو نفره میخواهند و اتاق کم اومده.گفتم باشه.رفتیم توی اتاق 16 نفر می شدیم و برای خواب باید کنسروی می خوابیدیم ولی لذتی داشت اتاقی که روبه روی باب القبله بود و تماما جلوی اون شیشه یعنی ما از40 یا 50 متری حرم را می دیدیم .و فقط این یکی اینطور بود.
رسیدیم به نجف و اعمال مسجد کوفه.همسرم گفت بچه را بیدارش کنم گفتم نه گفت پس چه کارش می کنی گفتم کولش می کنم و نماز میخونم .نماز مستحبی موردی نداره . رسیدیم مسجد سهله و این بچه از 4 تا 9 صبح کول من بود و تازه بیدار شده بود گفت بابا چقدر نماز میخونی بیا با من بازی کن.صحنه ای شده بود دویدن من و اون توی مسجد سهله
وقت برگشتن بود و بغض ها توی گلو و نمی شد دل بکنی .به هر صورت راه افتادیم.قرار بود تا نزدیک مرز برویم و توی یک کافه صحرایی که دو ساعت تا مرز فاصله داشت چند ساعتی بمونیم و بعد بریم تا مرز.(اکثر کاروانها همین کار را می کردند)اونجا یکی از پیرمردها رفت وضو بگیره یارو گیر داد که باید پول بدی اونم شروع به داد و بیداد کرد و به زور پول را داد و کافه چی نگذاشت ما اونجا بمونیم .ما هم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم و غذا را توی اتوبوس خوردیم و نماز را هم کنار جاده خوندیم که خیلی ها غر میزدند و می گفتند تقصیر پیرمرده هست.نزدیک مرز که رسیدیم زنگ موبایل ها بود که قطع نمی شد و می پرسیدند زنده اید؟ کسی طوری نشده؟ و فهمیدیم همون محل کافه که اون پیرمرد بحثش شد یه عملیات انتحاری صورت گرفته و کشته و زخمی زیادی داشته. بدنمون می لرزید و بهت زده بودیم که یک دعوا باعث شد که همگی زنده بمونیم.
الان که اینها را می نویسم اشکم بند نمیاد و هنوز باورم نمیشه که رفتیم و سالم برگشتیم و اون بچه ضامن ما شد.
چند سال پیش بود .پسرم سه سالش بود و مدتی بود که می گفت بریم کربلا .یک بار بردمش امامزاده محلمون تا نزدیک اونجا گفت داریم میریم کربلا ولی وقتی به اونجا رسیدیم گفت بابا اینجا که کربلا نیست.بغضم ترکید و گفتم خدایا به خاطر این بچه معصوم زیارت اقا امام حسین را نصیب ما بگردان.
فردای اون روز داداشم اومد گفت دوستت (که مسول یکی از کاروانها است )زنگ زد و گفت کاروان فردا راه می افته و جا خالی داره اگه پول داری واریز کن و اگر نداری بعد از سفر بده.مات و مبهوت داداشم را نگاه می کردم دیدم گفت منم میام و اون داداشم هم گفت حالا که کاروان خالیه منم میام و مادربزرگ هم میاد.
عصر اون روز بچه ام مریض شد .ناراحتی تنفسی داره و وقتی اینطور میشه باید چند روزی تو بیمارستان بستری بشه .اقام گفت ما ازش نگهداری می کنیم شما برید کربلا. گفتم ما را خدا به واسطه این بچه طلبیده .می برمش .گفت تو راه تلف میشه .گفتم میبرمش این بچه ضامن ما شده تا بریم اونوقت خودش نیاد.
رسیدیم کربلا و عجیب بود که این بچه تا اونجا حتی یک سرفه هم نکرد تا برسه به نفس تنگیو مدتی هم که اونجا بودیم همین طور
.هتلمون روبروی باب القبله حرم امام حسین بود.دوستم داشت اطاق ها را تقسیم می کرد اومد در گوشم گفت یه کار برام می کنی؟ گفتم چی؟ گفت شما زن هاتون را بفرستید توی یک اتاق و مردها هم با مسولین کاروان توی یک اتاق باشید.همه اتاق دو نفره میخواهند و اتاق کم اومده.گفتم باشه.رفتیم توی اتاق 16 نفر می شدیم و برای خواب باید کنسروی می خوابیدیم ولی لذتی داشت اتاقی که روبه روی باب القبله بود و تماما جلوی اون شیشه یعنی ما از40 یا 50 متری حرم را می دیدیم .و فقط این یکی اینطور بود.
رسیدیم به نجف و اعمال مسجد کوفه.همسرم گفت بچه را بیدارش کنم گفتم نه گفت پس چه کارش می کنی گفتم کولش می کنم و نماز میخونم .نماز مستحبی موردی نداره . رسیدیم مسجد سهله و این بچه از 4 تا 9 صبح کول من بود و تازه بیدار شده بود گفت بابا چقدر نماز میخونی بیا با من بازی کن.صحنه ای شده بود دویدن من و اون توی مسجد سهله
وقت برگشتن بود و بغض ها توی گلو و نمی شد دل بکنی .به هر صورت راه افتادیم.قرار بود تا نزدیک مرز برویم و توی یک کافه صحرایی که دو ساعت تا مرز فاصله داشت چند ساعتی بمونیم و بعد بریم تا مرز.(اکثر کاروانها همین کار را می کردند)اونجا یکی از پیرمردها رفت وضو بگیره یارو گیر داد که باید پول بدی اونم شروع به داد و بیداد کرد و به زور پول را داد و کافه چی نگذاشت ما اونجا بمونیم .ما هم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم و غذا را توی اتوبوس خوردیم و نماز را هم کنار جاده خوندیم که خیلی ها غر میزدند و می گفتند تقصیر پیرمرده هست.نزدیک مرز که رسیدیم زنگ موبایل ها بود که قطع نمی شد و می پرسیدند زنده اید؟ کسی طوری نشده؟ و فهمیدیم همون محل کافه که اون پیرمرد بحثش شد یه عملیات انتحاری صورت گرفته و کشته و زخمی زیادی داشته. بدنمون می لرزید و بهت زده بودیم که یک دعوا باعث شد که همگی زنده بمونیم.
الان که اینها را می نویسم اشکم بند نمیاد و هنوز باورم نمیشه که رفتیم و سالم برگشتیم و اون بچه ضامن ما شد.


و پيش خودم تصميم گرفتم كه اگه توفيق نصيبم شد در زندگي آيندم براي شهادت امام جواد و موسي بن جعفر (علیه السلام)حتما ي روضه اي بگيرم و به چند نفر شام بدم كه بتونم غربتشونو ي جوري كم كنم.ايشالا شرايطشو داشته باشم.الهي آمين
.خيلي برام وحشتناك بود.بعد رفتيم سر قبر آيت الله قاضي. و بعد رفتيم هتل.راستش خيلي از وادي السلام ميترسيدم.
) ![[تصویر: kom6whke6bzcvmgsjac.gif]](http://upload.tehran98.com/img1/kom6whke6bzcvmgsjac.gif)
![[تصویر: Photo129a.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8133750250/Photo129a.jpg)
![[تصویر: Photo014a.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8133752926/Photo014a.jpg)
![[تصویر: DSC_7405a.jpg]](http://s5.picofile.com/file/8133753442/DSC_7405a.jpg)